《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِمَ عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»
《وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ》(سوره مبارکه آل عمران/۱۶۹).
امروز اختصاصاً همه اش ان شالله روضه بخوانیم؛ عبور ما از کربلا به کوفه است و از کوفه به شام است و ماجرای حادث در این طریق…[ اهل ادب در این مجلس زیاد هستند این مطالبی را که من امروز می گویم اگر کسی خواسته باشد…
چون هستند فُضلا و اُدبایی که میخواهند شعر بسازند، این مسائل امروز سوژه خوبی برای شعر ساختنشان است].
راجع به جابر جُعفی روایت داریم، دو تا جابر داریم بلکه سه تا جابر، یکی جابر جعفی، یکی جابربن حیان، یکی جابر بن عبدالله انصاری، جابر دیگر هم داریم در میان اصحاب ائمه اما سرشناس هایشان همین سه تا هستند.
جابر بن حیان شاگرد امام صادق علیه السلام بوده است در علوم متداوله امروز، در دانشگاهها و مراکز علمی، که می گویند این فیزیک و شیمی اصولش از جابر بن حیان نقل شده است و او از حضرت صادق علیه السلام تَلَمُذ کرده است و این مسائل را به علما انتقال داده، این جابربن حیان است، آدم مُلایی بوده، آدم دانشمندی بوده، مورد عنایت حضرت صادق بوده، این علوم را، اصول علم فیزیک و شیمی را او از حضرت صادق علیه الصلاه و السلام گرفته.
یک جابر بن عبدالله انصاری داریم که او هم خیلی بزرگوار بود همان است به کربلا آمد 《أوّلَ مَن زَار قَبر الحسین علیه الصلاه و السلام》و عالمی را داشته و نابینا بودند، جابر هم مورد بحث است که آیا واقعاً کربلا چشمهایش نمی دید؟ و به غلامش عطیه گفت دست من را بگیر یا نه حادثه دیگری در آنجا بوده است که برایش رخ داده؟
آنچه مُسَلم است بنابر روایت صحیح که ما داریم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جابر بن عبدالله انصاری فرمودند تو وصی پنجم من را درک میکنی، او را میبینی، سلام من را به او برسان، این با کور بودنش با نابیناییش منافات دارد، بعضی ها گفتند که نه همین جابر جعفی است آن کسی که رسول خدا به او فرمودند وصی پنجم را می بینی و سلام من را برسان جابر جعفی است، مُسَلم است جابر جعفی از انصار نبوده، زمان رسول الله نبوده که رسول الله به او بفرمایند جابر وصی پنجم من را میبینی و سلام من را به او برسان، اسمش را هم به تو می گویم، لقبش را هم به تو می گویم، اسمش هم اسم من است، نامش نام من است، لقبش هم باقر است.
خب چون نبوده پس نسبت به جابر جعفی مسئله منتفی است.
جابر بن عبدالله انصاری می ماند، او بوده، یک روز از مدینه از کوچه های مدینه رد می شد دید یک آقازاده ای در سن سه سالگی، دو سالگی، دارند از توی کوچه رد می شوند، این پیرمرد یک نگاهی کرد بعد قسم داد آقازاده تو را به حق پدر و اجدادت یک مقداری هم پشت سر راه برو اندامت را ببینم. وقتی آقا عبور کردند خودش را روی خاک ها انداخت و خاک کف پای امام باقر علیه السلام را با دست گرفت و به سر و صورتش کشید و عرض کرد آقا جان سلام جدتان رسول الله را به شما میرسانم.
به جابر گفتند از کجا شناختی که این آقازاده همان است که آدرسش را رسول الله دادند؟ عرض کرد که از شامهای که دارم.
لذا امام شناسی در اینجا مأخذ خودش را خوب نشان می دهد، امام شناسی است، امام شناسی یک مجرای دیگری می خواهد، برای همین قبر امام حسین علیه السلام را هم پیدا کرد، این شامه دارد، شامه اش قوی است، هم امام زنده شان را می شناسد، هم قبر امامش را می تواند برود دریافت کند ببیند، چشم هایش هم نابینا نبوده، از بس که گریه کرد، خودش را روی خاک ها انداخت چشمهایش را گِل گرفته بود، خاک ها با اشک چشمش گِل شده بود دیگر هیچ جا را نمیدید، به عطیه گفت حالا دست من را بگیر،[ نه تنها خودش، عطیه که آنجا را بلد نیست] او به غلامش هم بینش را، بصیرت را، دریافت را می دهد، وقتی دستش را گرفت.
برق اینجوری است، اگر کسی دستش به سیم برق بخورد
آن یکی دیگر هم که دست این را گرفته برق او را میگیرد، آن یکی دیگر را هم میگیرد، آن یکی… هر چه می خواهی عدد بده، فاصله بده، دست را میگیرد، برق میزند دیگر.
این دست جابر را گرفته، جابر برق زده است، این برق ولایت به او خورده، این نور دارد.
یکی دیگر از جابر ها، جابر جعفی است، جابر جعفی مرد فوق
العادهای بوده، اهل باطن بوده، از شاگردهای امام باقر و امام صادق علیهماالسلام است، هر دو بزرگوار به او عنایت داشتند، یک وقتی در کوفه حکم شد که جابر که از مدینه برمیگردد بگیرند و جابر را بکشند، دم دروازه کوفه مامورین منتظر بودند که جابر جعفی را…[ جابر جعفی نه جابر بن عبدالله انصاری، جابر بن عبدالله انصاری شرح حال دیگر هم دارد مفصل است بماند] مطلب را برویم پیگیری کنیم؛ حکم قتلش را دادند که این از مبلغین و مروجین امام صادق است و این کسی است که وجودش با دستگاه خلافت غاصبِ وقت مزاحمت دارد، او را بکُشید. جابر یک هفته بود از مدینه به طرف کوفه حرکت کرده بود، آدم باوقار و سنگین همه او را احترام میکردند، خیلی، معلوم است شاگرد امام جعفر صادق وقار دارد، طُمأنینه دارد، وقتی که یک هفته گذشته بود از حرکتش وسط راه یک بَرید(نامه رسان) آمد، آن وقت ها نامهها را که در پوست آهو یا پوست گوسفند یا پوست گاو مینوشتند، لوله می کردند و توی گِل رُس می گذاشتند، گِل رُس را دور و بَرش میکشیدند و دور و بَر این هم خاتم میزدند، یعنی مُهر، که اگر این باز بشود، این گِل بشکند، آن مُهر به هم می خورد، یا اینکه بر استخوان مینوشتند، مخصوصاً اَکتافِ بَقر و اِبل را استفاده میکردند یا غَنَم، بر کتف گوسفند و شتر و گاو مینوشتند، آن را در گِل می گذاشتند و دور و برش را هم مُهر می زدند، نامه ها اینجوری بود، کاغذ نبود.
ناگهان دیدند اینکه این مامور پُست (بَرید)صدا می زند جابر جعفی کیست؟ نشان دادند این آقاست، آمد و گِل تازهای را که بسته شده بود و در آن نامهای گذاشته بودند به جابر جعفی تحویل داد، جابر جعفی مُهر را خواند دید مُهر امامش، حجت خدا، جعفر بن محمدالصادق علیه السلام است،
به خاک افتاد و سجده کرد و این نامه سربسته را به روی دیدگان گذاشت، باز کرد دید یک حرف از حروف تَهَجی در این نامه بیشتر نوشته نشده است، به خط مبارک و به دست مبارک امام صادق بر این کِتف یا بر این پوست گوسفند یا شتر یا گاو یک حرف نوشته اند 《جیم》، از حروف تهجی الف ب پ ت ث ﺟﻴﻢ چ ح خ دال ذال ر ز ژ ﺳﻴﻦ ﺷﻴﻦ، جیم آن را نوشته اند، تا جیم را خواند شروع کرد غش غش غش غش غش خندیدن، گِل تازه، پنج روز آمده، معلوم شد که آن شخص آورنده هم دیگر ندیدنش کیست، مامور پُست را ندیدند، هی میخندد و حرف های نامربوط می زند و یک مقدار صبر کردند، قافله تامل کرد، این ساکت میشد و میخندید و کارهایی از خودش نشان میداد که همه اهل قافله گفتند《قَد جُنَّ جَابر》، جابر دیوانه شده، یک دیوانهای را با خودشان به طرف کوفه می کشاندند دم دروازه کوفه رسیدند و گفتند اینکه جابر جعفی کیست؟ اهل قافله یک ماه طول میکشید همه گفتند اینکه این دیوانه که ما داریم به زحمت زنجیرش کردیم می آوریمش، خبر دادند به دارالعماره که جابر دیوانه شده، گفتند اینکه رهایش کنید برود واِلا حکم قتلش را داده بودند، ولی جابر در کوفه زندگی میکرد و به کسانی که لازم بود میرسید و تمام آینده آنها را در چهره آنها نگاه میکرد از آینده آنها و قضایا و حکایاتی که برای آنها مقدر شده بود خبر می داد، از گذشته آنها می گفت و گاهی از اوقات هم سوار نی می شد، یک چوب بزرگ که نی بود سوار میشد و میگفت این مرکب من است، یک ترکه دستش می گرفت و هی به این نی می زد و نی سواری میکرد و این استخوانهای مفاصل گوسفند که سابقا رفقای ما به آنها قاپ می گفتند، این قاپ ها را سوراخ کرده بود و به گردنش مثل گردنبند آویزان کرده بود، و این نی را سوار میشد و میگفت نِعمَ المَرکب مَرکبی، چه مرکب خوبی دارم، مرکب بسیار مرکبِ خوبی است، به یک جایی که میرسید از این نی پیاده می شد جابر شروع می کرد به گریه کردن.
به چند تا نقطه از نقاط کوفه، کوچه ها نی را عمودی به زمین می زد، خودش بغل نی می ایستاد، نی بلندتر از قد خودش بود،
به این نوک نی هی نگاه میکرد، هیچ کسی نمیدانست چرا به اینجا که می رسد این کار را می کند.
تمام شعرا در این معنا دادِ سخن دادند که مجنونهای عالم این ها نی سواری می کردند، ولی مجنون سازهای عالم سر بر نی گذاشتند، جنون وقتی اوج بگیرد…
جابر جعفی که از اسرار خلقت مطلع است، علم منایا به او دادند، علم بلایا به او دادند، علم برایا به او دادند، این مجنون است، مجنون ما هم که یک لیلی داشت او هم از اینجا برق گرفته او هم مجنون است، نی میان تهی است، نی یک چوبی است که درون آن خالی است، چرا سوارش می شود؟
حکایت میکند از بی اعتباری دنیا، آی بشر بر هرچه نشسته ای توخالی است، به علمت متکی هستی؟ توخالی است.
به عبادتت؟ توخالی است.
به طاعتت؟ توخالی است.
به ثروتت؟ توخالی است.
به ریاستت؟ توخالی است.
به هرچه متکی هستی و بر هرچه نشستی داری نی سواری میکنی، همه مجانینِ عالم، دنیا را آوردند به شکل یک نی توخالی سوارش شدند.
بچههای توی کوچه هم سنگش می زنند، جابر از توی کوچه ها که حرکت می کرد بچه ها سنگش می زدند، پاهایش، دستش، سرش، همیشه خونی بود و گاهی کسانی که نزدیک نی هم قرار میگیرند سنگ به آنها هم میخورد ها، سر شهداء را که کوفه آوردند اینها بچههای همانهایی هستند که به کربلا رفتند، باباهایشان سرها را از تن جدا کردند و روی نی کردند، بچهها هم شروع به سنگ زدن کردند.
💠روضه بی بی زینب کربلا سلام الله علیها در شام
وقتی نی را جلو آوردند بی بی زینب سلام الله علیها سرِ برادر را دید بی بی التماس کردند به ناقه نهیب دادند که بلکه جلو برود به جهت اینکه سنگها از بالای نی به سر و صورت بچهها می خورد، خواهری که اینقدر اشتیاق دارد…
[یا هِلالاً لَمّا استَتَمَّ کَمالا؛ای ماهی که چون به سر حدّ کمال رسید]
می خواهد سرِ برادر را ببیند، می خواهد تماشا کند، می خواهد جمال او را ببیند، حالا به التماس می گوید اینکه سرها را کنار ببرید چون سنگ ها به بچه ها می خورد.
امام باقر علیه الصلاه و السلام در این حادثه تشریف داشتند چهار سالشان بوده که در کربلا بودند و به واقعه کربلا خوب آگاه بودند، میدانستند، لذا نی سواری را امام باقر علیه الصلاه و السلام (پدر)حکایتش را به امام صادق علیه السلام نقل دادند و امام صادق هر کسی را که [عددشان خیلی کم بوده فقط ما جابر را میشناسیم غیر از جابر اگر کسی دیگر هم بوده ما اطلاع نداریم ]هر وقت میخواستند با سِرّ کربلا آشنایش کنند دستور میدادند یک نی سوار بشود، به کوفه عبور بکن ببین چه خبر است.
💠💠💠💠💠
نی سواری جابر را مجنون ساخت چون حادثه کربلا را حکایت میکرد.
بشنو از نی چون حکایت میکند
دو تا شاعر است در عالم که از کربلا شروع کرده از سِرّ کربلا شروع کرده، هر دو تای اینها حرفایشان جاودانی شده.
حالا نگاه نکن چند تا نافهمِ نادانِ جاهل، شاعر و شعر را رد می کنند، به آنها کار نداشته باش.
بزرگان، آنهایی که اهل فهم و درک هستند، آنها ارزش قائلند، به تمام زبانهای زنده دنیا اشعار جلال الدین بلخی، ملای رومی به تمام زبانهای دنیا ترجمه شده ، چرا؟ چون در آن سِرّ شهادت است، در آن شروع از کربلاست.
و یکی خواجه ما، خواجه شیراز حافظ است.
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که گفتند این شعر را آن پلید ملعون در شام مکرر میخوانده از همو گرفت، یعنی از حادثه ساز کربلا گرفت، آن کسی که ظلم را در کربلا آورد، آن ظلمی که چهره عالم وجود را تاریک کرده، یعنی خودش هم با این حرکت ظلم شد، ظلم حیثیت نداشت وقتی آمد سراغ امام حسین ظلم شد، تاریکی را پذیرفت.
یعنی همه ظلمها قابل بخشش بود، همه ظلمهای عالم تاریکیها را میشد سفیدش کرد وقتی صحنه کربلا پیش آمد ظلم پایه گرفت،《اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ》. دوتا شاعر هستند که
که حرکت را از کربلا شروع کردند، حادثهسازی را از کربلا آموختند، یکی خواجه شیراز است، که ما یک وقتی هم حالش را داشتیم و هم فکرش را و هم توانش را، همه اشعار و غزلیات خواجه را از کربلا سر در آوردیم و پیداش کردیم، پیدا کردیم همه این غزلیات مالِ کربلاست در بعضی جاها که قدرت ما نمی رسید اَقلاً شاه بیت غزلش مالِ کربلا بود، بدون استثناء از اول دیوانش تا آخر.
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
ملای رومی هم؛
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت می کند
وقتی که میخواهند نی را به قدرت بکِشانند، چند تا قدرت در نی هست الان میگوییم؛ یک) وقتی میخواهند نی را به قدرت بکشانند سرش را میزنند قلمش میسازند، تا سَر نی را نزنند این خط نگار نمی شود، این قدرت دومی نی است، نی می نویسد.
برای نوشتن باید به دوات مرکبی که در آن ریقه ریخته باشند…
ریقه که در زبان عامی لیقه گفته میشود آن ابریشم دست سوم و چهارم که قابل استفاده نیست در ابریشم کِشی ها دیگر او حریر از خودش نمی تواند پس بدهد، و رِیق به معنای آب دهان آن کرم ابریشم است، یعنی آب دهانی که نتوانسته است آن قوام را به این نخ بدهد، که ابریشم بشود، آن را در مُرَکب می گذارند. چرا؟ به جهت که از تندی مُرَکب بکاهند، اگر دواتی ریقه که زبان عامی اش لیقه نداشته باشد، وقتی شما قلم را به مرکب فرو ببرید این بیشتر از مقدار زائد مرکب می گیرد، خط
را خراب میکند، یعنی حرف اولی که میخواهیم بنویسیم آن نقطه، آن قطره روی کاغذ می چکد و خطاط نمیتواند کارش را درست انجام بدهد، لیقه که در واقع لغت صحیحش رِیقه هست در این مرکب می آید که خط بتواند میزان و درست انجام بشود، چه رقم می زند؟ هرچه را کاتب بخواهد.
💠روضه امام حسین علیه الصلاه و السلام( روضه قلم)
همه نی های عالم سرشان را می زنند هان؟ روی یک نی سر گذاشتند که این کلمه عشق را رقم بزند، به جای مرکب خودش خون دارد، این یک لیقه میخواهد لذا گیسوان امام حسین علیه السلام به این خون آغشته شد و این نی رقم عشق را زد، در خودکفایی باطنی خودش، از جای دیگر مایع را نگرفت که بنویسد و هستی بدهد، این رقم عشق را خودش داد، یک قلم داریم ما خودنویس می گویند، این در خودش است، خودش بیرون می زند.[ خوب دقت کنید ]سَرِ نی را اگر اینکه خطاط می خواهد نی بتراشد، عجب!!!
🔴از اولی که روضه خوانی در عالم آمده، از اولی که، یا رسول الله از وقتی که آدم آمده روضه خوانده تا همین الان که اینجا نشستیم هیچ کسی برایت اینجوری روضه نخوانده.
عجب از نی و قلم و دوات و لیقه[ روضه بخوانند] والله نخوانده، بگردیم، بعداً هم کسی نمی خواند.
لذا این را ما سوژه می کنیم برای اهل هنر که اگر میخواهند حالا شعر بریزند.
قلم خوب نمی نویسد، رقم هستی نمیزند، اگر اینکه فاق*[فاق؛ شکافی که در نوک خودنویس به منظور حرکت روان جوهر یا مرکب به نوک قلم تعبیه شده است] نداشته باش، قلم را، نی را به پشت روی آن قَطات می گذارند، قطات یک تکه چوب است که سر نی را با چاقو روی آن می گذارند قطع می کنند، بعد به پشت فشار می دهند، بی بی زینب میخواهد یک جا با این قلم، با این نی، تمرین کند ببیند عشق را رقم می زند، سر را که جلو آوردند ببیند این فاق دارد یا ندارد، نگاه کرد این سر برادر شکافته شده خون از آنجا…
فاق دارد، فاقی که رقم عشق را چنان قشنگ زد و نوشت، زینب نوشت، هستی به آن داد.
آی آنهایی که خط تمرین می کنید، اساتید خط، یک خط مینویسد، در این یک خط قلمش را امتحان میکند، بیبی زینب این یک خط را نوشت، اول نوشت عشق، چند مرتبه نوشت عشق، دو مرتبه سیاه قلم کرد نوشت عشق، ادامه داد یک خط تمام؛
عشق ما را به سر کوچه و بازار کشید
دیدی آخر به کجا عاقبت کار کشید
اینقدر قشنگ نوشت که بچه مکتبی ها گفتند عمه جان این را سرمشق کنیم با هم بنویسیم، همه گرفتند از این سرمشق حادثه وجود را، حادثه هستی را، حادثه عشق را نوشتند، همه تمرین کردند ولی سرمشق را بیبی زینب نوشت.
بشنو از نی چون حکایت میکند
و از جداییها شکایت میکند
حالا ببین این حادثه من است؛
کز نِیِستان تا مرا بُبریده اند
از نَفیرم مرد و زن نالیده اند
این گریه تو مال آن سرمشق است، نی نغمه سر می دهد.
چوپان ها در بیابان نی میزنند برای اینکه این گوسفندها را جمع کنند، این ها نی میزنند، چرا؟
چون این آواز مطبوعش هر گمشده پراکندهای را دور خودش جمع میکند، این نی کوفه، نغمه سر داد، یک نغمه هست که در موسیقی، اگر کسی سازنده و خواننده باشد، یعنی هم خواننده باشد و هم نوازنده باشد هم بخواند و هم نی بزند، هم بخواند و هم تار بزند، به این در موسیقی کار توأم می گویند، هم خواند و هم نواخت. چه خواند؟
《وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً…》، چند مقام خوانده،《أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا…》،
آیه قرآن خواند، با نی نواخت، پایِ نی و خوانندگی، آنهایی که نشستن و خوششان بیاید سر هایشان را تکان می دهند، هان؟ نیست؟ خوششان می آید،
بیبی زینب اینقدر سرش را تکان داد که بی اختیار شد، 《نَطَحَت جَبینُها بِمُقدَمِ المَحمِل》 این مال آن خواندن است، این مال آن نواختن است.
بچهها نتوانستند این کار را بکنند، آنها با دست به سرشان میزدند، آنها صورت را خراش میدادند، لذا؛
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم درد هجر و اشتیاق
همه درماندههای عالم گریبان چاک دادند، همه درماندههای عالم وقتی به بن بست رسیدند گریبان چاک زدند، همه، ولی بچههای امام حسین سینه چاک دادند، سینه خراشیدند، سینه خراشیدند.
همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما [خیلی قشنگ می گوید] کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ما
💠روضه بی بی زینب سلام الله علیها
کجا سر درآوردی زینب جان، بی بی جان…
یک عبارت می گویم مال فاطمیه است ولی برای بیبی زینب است تمام مردهای عالم که کم می آورند اگر پهلوان است در کُشتی کم می آورد 《یاعلی》می گوید، نه؟
وقتی پهلوان وزنه میخواهد بردارد کم می آورد 《یاعلی》 می گوید، آنهایی که بارشان از نظر آبرویی زمین افتاده هی طلبکار میبیند، هی توی دلش《یاعلی》 میگوید، صدمه کشیدهها، غم خوردههای عالم 《یاعلی》 می گویند، امیرالمومنین علیه السلام وقتی فاطمه سلام الله علیها را در قبر گذاشت کم آورد نتوانست بلند شود صدا زد 《یا زینب》.
زینب را صدا زد، زینب را صدا زد، امام حسین چند مرتبه که میخواست به میدان برود خواهر را بغل دستش نشاند با هم صحبت کردند، خواهر را بغل کرد که کم نیاورد می خواهد برود، در این سفر کم نیاورد، چرا؟ از کجا؟ چون آن وقتی که بابا سر قبر مادر این کار را کرده[ ورزشکارها از هم یاد میگیرند میبینند این 《یاعلی》 گفت توانست غلبه پیدا کند از هم یاد میگیرند ورزشکارهای دیگر هم 《یاعلی》 می گویند] امام حسین یادشان بود، همه عالم که درمانده می شوند با 《یاعلی》 کار خودشان را دارند درست می کنند، بابا وقتی کم آورده گفته زینب، زینب، لذا در کربلا امام حسین از
پدر پیروی کرد، بغل کرد، بوسید، بویید، ببین چه جوری حرف است، حرف چه جوری است، یک چیزی را که همه میدانند این یک چیز خاصی است، یک نوع محاوره است، در عالم باطن، ببین یک چیزی را که همه می دانند واگو کردنش بخاطر استحکام ذهنی است، بخاطر این است که به طرف بگوید من هم میدانم.
تلویزیون چند شب قبل مسابقه فوتبال بود بین ایران و سوریه خب همه دیده بودند باز صبح به هم که میرسیدند تعریف میکردند، من که میدانم تو چه چیز را می گویی همه اش را من خودم دیدم، او به او میگفت، او به او می گفت، یعنی اینها نمی دانستند؟
در قرآن از این مسئله استفاده کرده،《ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ》(سوره مبارکه شوری/۵۲).
یا رسول الله نمی دانستی ایمان و کتاب چیست، این نمی دو
دانستی یعنی فقط خودت میدانستی و پُر میدانستی،
《وَمَا کُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ》(سوره مبارکه قصص/۴۴)،
یعنی تو آنجا بودی.
در تفسیری که از سنی بگیری بهتر از این نمیشود.
نمیدانست؟ قرآنساز خودش نمیدانست؟
《وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْرِ 》، امام حسین خواهر را بغل گرفت حرفی را با او زد که آن حرف در عالم واقع تحقق بخش بود، خواهرم شیطان صبرت را نبرد، صبر تو به جایی به پایه ای
رسیده که نمیتواند دست خوشِ شیطان بشود، واِلا زینب آن کسی است که آن هم امام حسین به او بفرماید شیطان صبرت را نبرد؟ شیطان به شاگردهای مکتب زینب راه ندارد، به عِباد مخلصین راه ندارد.
خواهرم گیسو پریشان نکنید، این حرف را زده، خواهرم گیسو پریشان نکنید، خواهرم لطمه به صورت نزن، خواهرم گریبان چاک ندهید، بی بی زینب همه این کارها را کرد، یعنی این سرنوشت توست، این دستورالعمل توست، این کارها را می بینم داری انجام می دهی، یک چیز دیگری را امام حسین سفارش نکردند بی بی زینب هم خودشان فرمودند همه چیزها را می دانستم مادرم به من اطلاع داده بود، همه مطالب را، مسئله قتلگاه را، آن قطعه قطعه شدن و سر از تن گرفتن، یک چیزی را من نمیدانستم خیال نمیکردم که چشمهایم یک وقتی این حادثه…
[ این مال نی است] که سر تو بالای نی باشد، و رقم بزند عشق را و سر زینب سالم باشد، لذا 《نَطَحَت جَبینُها الی مَقدَم المَحمِل》.
اینجا یک مطلب دیگر ذوقی اضافه اش کنیم؛
وقتی که دوات کم می آورد از یک مُرَکب دیگر در آن دوات می ریزند، خون سر امام حسین برای تکمیل عشق کافی نبود جبین زینب این را تکمیل کرد، به این قلم توانایی داد که عشق را در عالم رقم بزند .
طاق و رواق میکده هرگز تهی مباد
از های و هوی عربده مِیگسارها
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه مع الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد