🔮شرح آیه ۵۵ سوره مبارکه قصص__جلسه دهم(فایل سیزدهم سال۷۲) _(۱۳۷۲/۰۵/۲۹)

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِمَ عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.

《أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ》

《وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى ٱلَّذِینَ ٱسۡتُضۡعِفُواْ فِی ٱلۡأَرۡضِ وَنَجۡعَلَهُمۡ أَئِمَّهࣰ وَنَجۡعَلَهُمُ ٱلۡوَٰرِثِینَ》(سوره مبارکه قصص/۵).

 

《عَن عَلی بنِ موسیَ الرّضا علیه الصّلاه والسّلام عَن آبائهِ علیهمُ الصّلاه والسّلام عَن جَبرئیل عَن میکائیل عَن اسرافیل عَن لَوح عَنِ القَلَم عَنِ الله سُبحانَهُ و تعالی:

کَلِمهُ لااله‌الاالله حِصنی فَمَن دَخِلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی》

بر این روایت آنچه مصادرِ شیعه نقل کرده است به این ترتیب است که عرض می‌شود:

آقا علی بن موسی الرضا فرمودند، با این سند معتبر نورانی که در تمام روایات شیعه روایتی به این استحکام سند نداریم.

تمام روایات و تمام اخبار، احادیث که نقل شده از معصومین علیهم الصلاه و السلام، اِتقانِ سندِ این حدیث از همه‌ی احادیث بالاتر است.

عبارت متن در نقل اینگونه است که:

《کَلِمَهُ لااله‌الاالله حِصنی فَمَن قالَها دَخَلَ حُصنی وَ مَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی》

یعنی آنچه که در السنه‌ی مردم هست کلمه‌ی 《مَن قالَها》 را ندارد و در تابلوهایی هم که نوشته اند، این را ذکر نکرده‌اند.

اما محدث خبیر مرحوم آشیخ عباس قمی هم کلمه‌ی 《فمن قالها》 را نقل می‌کند و در متون احادیث ما هم کلمه‌ی 《من قالها》 را دارد.

《کَلِمَهُ لااله‌الاالله حِصنی و مَن قالَها دخَل حِصنی، فَمَن دَخل حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی》این اصل عبارت است که در باره‌اش توضیح و بیان لازم به مدد اولیاء و خدا عرض خواهد شد.

حقایق را گاهی از الفاظ می‌سازند.

یعنی الفاظ را مجاریِ حقایق قرار می‌دهند.

مجرای وصول به حقایق گاهی الفاظ است و گاهی تَعیُّناتِ خارجی هستند. این تقسیم را ان شاءالله یادمان نرود.

برای رسیدن به حقایق گاهی مجرای وصول را لفظ قرار می‌دهند و گاهی حقایق خارجی و تعیُّناتِ خارجی را مجرای وصول قرار می‌دهند.

و گاهی نه الفاظ است و نه تعیّنات خارجی، بلکه فکر را مجرای وصول به حقایق قرار می‌دهند.

هر کدام از اینها انواع و اقسام دارد.

وقتی که برای رسیدن به حقایق لفظ مجرا قرار می‌گیرد، این لفظ گاهی کتبی است و گاهی غیر کتبی ست. یعنی گاهی یک عبارتی را می‌نویسند و می‌دهند به دست کسی و او با خواندن آن عبارت که این لفظ است به طرفِ معنا حرکت می‌کند.

این نوشتن هم باز اقسام دارد. گاهی نثر است، گاهی شعر است.

باز شعر اقسام دارد، نثر اقسام دارد.

همه‌ی اینها مجاری ست برای رسیدن به مفاهیم واقعیت.

گاهی در لفظ که کتبی نیست و زبانی است و به آن تَفَوُّه می‌شود، لفظ را هم برای همین لفظ می‌گویند چون آنچه که از دهان خارج می‌شود او لفظ است.

مجرای حقایق گاهی الفاظ است.

الفاظ گاهی در خطوط و نقوش خودش را نشان می‌دهد و گاهی در اصوات خودش را نشان می‌دهد.

کلمه گاهی لفظ است که به صورت صوت گوینده او را در دسترس شنونده می‌گذارد و گاهی به صورت کتابت و خطوط و نقوش.

آنچه که در قرآن از کتاب و لفظِ کَتَبَ یا کُتِبَ نقل شده است خارج از این دو یا این سه یا بقیه‌ی مجاری ارتباطی با حقایق است.

کتاب در واژه‌ی قرآن به معنای الفاظ و کلمات و حروفِ تَلفیقیّه و جملات نیست که بر صفحات نقش بسته باشد. این معنای کتاب نیست در قرآن.

در واژه‌ی وحی، در واژه‌ی الهام کتاب فرق دارد.

یک مقداری ما ذهن‌ها را آماده کنیم که آنچه در آن نشسته مقداری خارج شود تا ما بتوانیم حرفمان را بزنیم.

تا میگوییم کتاب، بچه مدرسه‌ای کلاس اول تا پروفسوری که در دانشگاه دارد تدریس می‌کند همه خیال می‌کنند که این کتاب مجموعه‌ی همه‌ی آن الفاظ و کلمات و حروفی ست که در صفحاتی نقش بسته، این کتاب نیست، معنای کتاب در قرآن این نیست.

کتاب در قرآن حقیقت ثابته‌ای است که تغییر پیدا نمی‌کند.

این کتاب که حقیقتِ ثابته‌ی لایتغیّر است، تنزیل پیدا می‌کند و پایین می‌آید.

وقتی که پایین می‌آید صورتِ لفظ به خود می‌گیرد و تا پایین نیامده و تنزیل پیدا نکرده، 《تَنزیلاً مِنَ العَزیزِ الرَّحیم》 نشده، تا 《اِنّا اَنزَلناهُ فِی لَیلَهِ القَدر》 نشده، این کتاب صورتِ لفظی ندارد.

کتاب یک حقیقت ثابته‌ای ست که اگر کسی نصیبش بشود و با یک حرف از حروف این کتاب که آشنا بشود او می‌تواند در تمام ماده تصرّف کند. یک حرف، همه‌ی کتاب را هم نمی‌گوییم، فقط یک حرف از حروف این کتاب.

 

باز تا گفتیم کتاب، الفاظ و کلمات بر روی صفحه یادت نیاید.

کتاب حقیقت ثابته‌ای ست که برای وصول به آن احتیاج به مجرا ندارد، این کتاب است.

در تمام حقایق ما احتیاج داریم به یک مجاری که به آن برسیم. یا مجاریِ لفظی، یا تعیُّناتِ خارجی.

ولی آن کتاب به مجاری خارجی احتیاج ندارد که ما از آنجا راه پیدا کنیم به آن کتاب که حقیقت ثابته است.

از خودِ کتاب شاهد بیاوریم:

《وَ قالَ الَّذی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتاب》(سوره مبارکه نمل/۴۰)،

عاصف بن برخیا یک حرف از کتاب را بلد بود، فقط یک حرف!

این حقیقت ثابته‌ای ست که تغییر نمی‌کند.

اگر انسان به آن درجه رسید که هیچ فکری و هیچ اندیشه‌ای و هیچ نظری او را این طرف و آن طرف نکرد، او به کتاب راه پیدا کرده.

 

و انتَ الکِتابُ المُبین الذی

اَتَزعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغیر

 

فرمایش مولا امیرالمومنین که مجموعه‌ی کتاب است:

《اَتَزعَمُ اَنَّکَ جِرمٌ صَغیر و فیکَ انطَویَ العالِمُ الاَکبَر وَ اَنتَ الکِتابُ المُبینُ الَّذی بِاَحرُفِهِ یُظهَرُ المُضمَر》

بِاَحرُفِهِ، با حرفهای آن، نه با جملات، نه به کلمات، نه الفاظ ، بلکه با حرف آن، حرف شأنِ قبل از تلفیق است به بیست و هشت تا حروف که داریم.

“بِاَحرُفِهِ” ، به یک الفِ تنهای آن، با یک بای تنهای آن، به تای تنهای آن، و تا آخر.

به هر حرفش تمام امور پنهانی بر تو ظاهر می‌شود و او می‌تواند تصرف در ماده داشته باشد.

《وَ قالَ الَّذی عِندَه عِلمٌ مِنَ الکِتاب اَنَا آتیکَ بِهِ قَبلَ اَن یَرتَدَّ اِلَیکَ طَرفُک》

سلیمان پیغمبر است، باشد.

یک چیزی نمی‌گذارد او در حرکت در حروف کتاب داشته باشد، و الّا خودش این کار را می‌کرد. چرا عاصف بن برخیا کرد؟ چرا؟

عاصف بن برخیا نه پیغمبر است و نه وصیّ پیغمبر است، وزیر سلیمان است.

وزیر هم که بوده ، نه آن وزیری که دخالت در شئون داشته باشد. نه ، او ندیم بوده، مشاور بوده و با سلیمان انس داشته.

《وَ قالَ الَّذی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتاب》،

《عِلمٌ مِنَ الکِتاب》،

《أَنَا آتیکَ بِهِ قَبلَ اَن یَرتَدَّ اِلَیکَ طَرفُک》،

این کتاب، که سلیمان با آن آشنا بوده خطوط و نقوش و الفاظ نبوده.

این یک آیه، شرحش را بعد می‌گوییم که کتاب خط و نقش نیست، که عاصف بن برخیا آن را داشته باشد.

عاصف بن برخیا مقام ثبات داشته، مقام استحکام فکر داشته که یک جا بسته بوده. عاصف بن برخیا یک جا بسته بوده که هیچ چیز او را تغییر نمی‌داد.

به به به، چه منبری کیف میکنی؟ می‌خوری؟ تمام وجودت مشروب می‌شود از این جام ولایت. بیرون که میروی می‌گویند آنجا بودی؟

ای بابا ! و تو تکان می‌خوری !

این “عِلمٌ مِنَ الکِتاب” نمی‌تواند داشته باشد، این به حقیقت ثابته راه ندارد، این اهل کتاب نیست.

تو خیال کردی قرآن بالای طاقچه‌ات هست اهل کتابی؟

یا هر روز صبح می‌خوانی اهل کتابی؟

یا اینکه حفظ می‌کنی اهل کتابی؟

اهل کتاب کسی است که اگر یک حرف از حروف کتاب در وجودش بیاید او پهلو می‌زند به تمام هستی.

در بازار می‌روی چیزی بخری، روز جمعه کجا میروی؟ آنجا می‌روی که 《یاعلی》 می‌گویند؟ و موهایشان روی لبشان است؟ آنجا می‌روی؟

و این تو را سست می‌کند، و همین که در باطنت تو را سست می‌کند، تو نمی‌توانی اهل کتاب باشی!

کتاب حقیقت ثابته است !

عاصف بن برخیا هیچ چیز تکانش نمی‌داد. او یک آدمی ست که سلیمان نبی با یقینِ او کار دارد و از استحکامش لذت می‌برد.

همیشه با کسی بنشین که او استحکام در رأی دارد، تا که از پرتو نوری او وجودِ تو هم اشراق پیدا کند. با اهل یقین بنشین.

《اَقَلَّ مَا قُسِّمَ بَینَ العِباد اَلیَقین》.

خداوند تبارک و تعالی همه چیز را به وفور به مومنین می‌دهد و به بندگانش، حتی بهشتش را، ولی آن چیزی که کم، خیلی کم، گاهی از دور نشان می‌دهد، و آن یقین است.

《اَقَلَّ مَا قُسِّمَ بَینَ العِباد الیَقین》،

پایداری، پایداری، پایداری، استحکام در رأی، ثبات در عقیده، این به انسان کتاب می‌دهد، در واژه‌های قرآن، این وجود تو را کتاب می‌کند.

دریافت یوم القیامه هم همین است.

گذاشتی بمیری، بعد از مرگ قیامت را ببینی؟

شئون معاد برای موحد، برای مسلمان، برای مومن، برای آن کس که اهل حقیقت است، درک شئون معاد در همین دنیاست و در همین زندگی معاد را درمی‌یابد.

《یوم القیامه》یعنی روز پایداری، باید روز هم باشد، شب هم نه، لیله القیامه نداریم، یوم القیامه داریم، روشن، نورانی، در پایداری و قیام و استواری، ایستاده‌ام من و روشن است برایم که چطور ایستاده‌ام، این یوم القیامه است.

ما به قیامت یقین داریم؟

گفتیم حالا بگذاریم وقتی که مُردیم، حالا وقت زیاد است، می‌رویم و روز قیامت را می‌بینیم! بله نشانت می‌دهند!

《اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیم》

این مستقیم مال یوم القیامه است.

《وَ اَن لَوِ استَقاموا عَلیَ الطَّریقَهِ لَاَسقَیناهُم ماءً غَدَقاً 》(سوره مبارکه جن/۱۶)،

این 《اَن لَّو استَقاموا》 مال یوم القیامه است.

《فَاَقِم وَجهَکَ لِلدّین》 فاقِم وجهَک ، اَقِم،

فاقم وجهک این همان معنای منتظر است.

انتظار در اَقِم وَجهَکَ است. صورتت را در یکجا نگهدار.

 

《صانِع وَجهاً واحِد تَکفیکَ الوُجوهُ کُلُّها》

صورتت را یکجا نگهدار و به یک چیز نگاه کن، این طرف و آن طرف را نگاه نکن که اَقِم وَجهَکَ خراب می‌شود.

اَقِم وَجهَکَ این معنای منتظر است.

《فَانتَظِروا اِنّی مَعَکُم مِنَ المُنتَظِرین》

کسی که منتظر است نگران است.

نگران به معنای مُشوّش نیست.

نگران یعنی همه‌ی وجودش تماشا کننده است و دیگران برای او ملاک ساخته‌اند تا تماشایی دیگران باشد. او نگران است، منتظر یعنی نگران.

《نَظره》 مال چشم است. منتظر کسی ست که همه‌ی وجودش را بیاورد در استخدام چشمش قرار دهد. گوشش را، فکرش را، حواس باطنی‌اش را، حواس ظاهری‌اش را، همه بیاید در چشم و یک جا را بپاید.

حق می‌فرماید: 《 اِنّی مَعَکُم مِنَ المُنتَظِرین》،

من هرچه اسماء دارم، هرچه صفات دارم، هرچه بنیه‌ی ربوبی دارم، در یک خط قرار داده‌ام و یکی را می‌پایم و آن ولایت محمد و آل محمد علیهم السلام است.

یک جا را من می‌پایم، انّی مَعَکُم ، فَاِنتَظِروا ، اِنّی مَعَکُم ، خدا که نستجیرباللّه تشویش ذهنی ندارد، یعنی نگران است، نگران است، یک جا را می‌پاید که افضلُ الاعمال است، این انتظار است، افضل الاعمال.

انتظار داشته باش که بهترین اعمال را داری. یک جا را بپا. این بوی قیامت می‌دهد، این بوی کتاب می‌دهد.

 

من تماشای تو می‌کردم و غافل بودم‌

 

آن تماشا غفلت است ولی این انتظار غفلت نیست، حیرت است.

این دیگر به هیچ چیز در وجودش فکر نمی‌کند.

این تماشا و غفلت همان حیرتی است که اولیا به دنبال آن هستند.

آخرین منزل از منازل عرفان است، این حیرت کردن، در کربلا حیرت بود دیگر !

در کربلا حرمان بود و حیرت، حرمان و حیرت، این کربلا ست.

ملاک ساختمانی کربلا حرمان است و حیرت.

یک آب، آخر حرمان از این بالاتر؟

یک آب که تمام عالم می‌توانند از آن استفاده کنند، حتی درنده های بیابان، حتی پرنده‌ها می‌توانند بخورند، می‌بینی که یک قطره اش به لبانشان نمی‌آید، یک جرعه‌اش را نمی‌گذارند که روی لبانشان قرار بگیرد.

به همه‌شان هم این حِرمان را دادند امام حسین، به همه.

بچه‌ها همه تشنه بودند. حالا آب نیست و جلوی آب را گرفته‌اند، آدم می‌تواند بچه قنداقی خودش را بغل کند ببوسد، دیگر آب نیست، بالاخره می‌تواند خودش را با یک بوسه‌ای، با یک آغوشی تسلّی دهد، تا لبانش را نزدیک لبهای علی اصغر آورد، تیر آمد و جدا کرد !

می‌خواهی ببوسی؟ کربلا ساختمانش حرمان است.

کربلایی ها همه آنهایی هستند که در حرمان نشسته‌اند، که حیرت است چون سِرَّش را کسی نمی‌داند.

سرّ کربلا تا به حال برای هیچ کس مکشوف نشده است، بر هیچ ولیّی از اولیاء سرّ کربلا منکشف نشده.

این به اندازه‌ی درک خودمان که حرمان کشیدیم می‌رویم کربلا.

گریه‌ای هم که کردیم حرمان خودمان است. در همان نقطه ای که به حرمان نشستی در همان نقطه فکر می‌کنی و گریه می‌کنی. این به اندازه‌ی ظرف وجودیِ درک کردن است، در حرمانی که در ذاتت هست، این خوب است.

پس کربلا به آدم حروف کتاب را می‌دهد.

کربلا پُرتر از هر سیروسلوکی به آدم می‌دهد.

خیلی راه دارد آدم برود این الفبای کتابی را که من گفتم ها، کتابی را که نقش ندارد و صورت ندارد و کتابی که لفظ ندارد، کربلا آن را می‌دهد فوری!

چقدر اسمت قشنگ است کربلا !

امام حسین تیغ غیرت را انداخت در وسط این لفظ.

تا گفتند کربلا، تیغ را انداخت و این لفظ را دو نیم کرد.

یکی را کرب کرد و یکی را بلا کرد.

《اَعوذُ بِاللّه مِن کَربِ وَ البَلاء》،

اسمش را نگذاشت زنده بماند، نگذاشت اسمش را نگذاشت حیات داشته باشد. نگذاشت که حتی این اسم جان بگیرد.

کربلا یک اسم ترکیبی بود، چنان زد آن را از وسط نصفش کرد که در مقابلِ من، تو هم حیثیّت نداری!

دو قِسم کرد، 《اَعوذُ بِاللّه مِن کَرب》 یکی را این طرف انداخت و یکی را آن طرف، دو نیمش کرد.

شیعه‌ی امام‌حسین، آن کسی که امام‌حسین وقتی فرمود که:

《هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی(ینصرنا)》 او را ساخت ، آنجا شیعه ساخت. خلقتِ خیلی ها از آنجا شروع شده.

بعضی ها از عالم ذر هستند که این خلقت را آمده‌اند. از عامه‌ی مومنین که اَلَستُ بِرَبِّکُم را بَلیَ جواب دادند و لبیک گفتند، این مومنینِ عمومی‌اند، انبیاء، اولیاء هستند.

بعد از آن کربلا هم ساخته، کربلا آدم ساخته، همچین که گفته 《هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنا》این ذرات عالم وجود که عده‌اش معدودند اینها گفته‌اند: بَلیَ

آنقدر گفتند ما، ما، ما، من هم هستم، من هم هستم، بعد سر درآوردند از این بچه‌ها، از این بچه‌هایی که رفتند، از این بچه‌هایی که رفتند و در جبهه پودر شدند.

اینها در کربلا ساخته شدند،《هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنا》 اینها را ساخت.

کربلا حِرمان است که پشتش حیرت است.

شیعیان که آمدند کرب را و بلا را هم تقطیع کردند.

دیده‌اید وقتی شعرا شعر می‌گویند می‌برند شعرشان را به یکی از اَبحُر مخصوص و تقطیع می‌کنند. مثلا می‌برند به بحر تقارب یا بحر هَزَج یا بحرهای مختلفی که هست، شعر را به آن ابحر می‌برند و تقطیعش می‌کنند.

امام‌حسین هم این کتاب وجودی خودش را تقطیع کرد،

بعد شیعیان هم تقطیع می‌کنند. این کرب را تقطیع می‌کنند، بلا را تقطیع می‌کنند و این تقطیع هیچ اثری در ظاهر ندارد.

یعنی زمین کربلا که تقطیع شد به شمشیرِ حیرتِ امام‌حسین و نگذاشت که زمین عرض اندام کند، این زمین یک نقطه اش کرب است که این: کَرَبّ است.

می‌تواند این خاک پرورش بدهد همان طوری که ربوبیت اشیاء را تَکَفّل کرده می‌تواند این را به عهده‌ی زمین بگذارد.

و بلاء آن “ب” بایی هست که به “لا”ی نفیِ وجودی خورده و هستیِ سالک و عارف را در این راه می‌گیرد! این خاک اینکاره است!

این 《کَ رَبّ》 است که وقتی تجلی کند به انسان《لا》می‌دهد.

این کار را امام حسین کرده‌اند و به شیعیانشان درس داده‌اند.

آنهایی که کربلایی هستند پشت سر این مسئله می‌توانند این تقطیع را با خودشان بیاورند.

خاک کربلا ربوبیّت دارد، اگر نبود شفا نمی‌داد.

خاک کربلا ربوبیت دارد!

پیاله بر کفنم بند. پیاله را که یک دستِ درستی از گِل آن را تخمیر کرده باشد و در روی چرخ بر روی آن کار کرده باشد، بله ، رویش کار کرده باشد و به دست من و تو داده باشد.

پیاله بر کفنم بند. این خاک کربلاست منتها دست یک ولیّ باید به آن بخورد، با دست ولیّ بگیری، درون یک کارگاه آن را پخته باشند.

پیاله بر کفنم بند،

 

پیاله بر کفَنم بَند تا صف حشر

به مِی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

 

آن کس که تشویش دارد، غم دارد، ترس دارد، هراس دارد و نمی‌تواند به قیامت که روز رستاخیز است نزدیک شود، چون از کربلا سر در نیاورده و مقام ثبات را ندارد، مقام یقین ندارد، مقام استحکام ندارد.

عبارت روایت، 《المُؤمِنّ کَالجَبَلِ الرّاسِخ[این قیامت یافته است] لاتَتَحَرِّکهُ العَواصِف و لا تزیله القواصِف》،

نه نسیم آن را تکان می‌دهد که لطافت است.

بعضی ها آنقدر لطیف می‌شوند که اگر جواب سلامشان را دیر بدهی قهر می‌کنند. جلوی پایش کمی دیر بلند شوی قهر می‌کند. مومن اینجوری نیست، مومن را این نسیم‌ها نمی‌لرزاند، غواصف هم تکانش نمی‌دهد، تندبادها هم او را این طرف و آن طرف نمی‌کند.

سیلی هم در صورتش بخورد تکان نمی‌خورد. کربلایی ها اینجوری بودند.

به هرکس سیلی بزنی صورتش آن طرفی می‌رود، نه؟

ولی بچه‌های امام‌حسین که سیلی می‌خورند صورتشان آن طرفی نرفته ها!

این بچه‌های کوچک ها!

سیلی خورده‌اند ولی صورت تکان نخورده.

این بُعد دارد، کربلا همه جایش بُعد دارد.

این تازیانه خورده ولی چانه‌ی آن طرفش تکان نخورده.

چون چندتا ضربه بخوری و چندتا آخ بگویی و تکان بخوری زننده از کارش دست می‌کشد، ولی وقتی بایستی زننده هِی میزند، هِی می‌زند، برای 《علی》هِی می خوردند.

حسرت داشتند که یک آخ بشنوند از بچه‌های سه ساله، چهار ساله.

من این ترکیب را گاهی در فیلم ها در تلویزیون دیده‌ام، حالا آن ساختگی است.

که می‌آید سیلی می‌زند ولی او همین طور ایستاده، چندتا می‌زند ولی صورت این طرف و آن طرف نمی‌شود، این یک سایه است، این سایه از کربلا به آنجا افتاده.

این سایه است و ساختگی ست و ادای خوبها را درآوردن است. ولی آن واقعی اش همین طوری بوده، پشت سر هم می‌زدند که یک آخ بگویند یا این صورت تکان بخورد.

این دستی که تمام صورت را پُر می‌کرده وقتی می‌زده چون دست قوی بوده صورت را پر می‌کرده.

یک شعر هست آقای خلج می‌خواند که دست عدو ز صورت من بزرگتر است.

این وقتی می‌زده صورت را پر می‌کرده ولی او چنان ایستاده چون قیامتِ وجودی دارد، چون او کتاب است.

بابا ، بچه‌های امام‌حسین کتاب اند، اینها آیه‌های قرآن اند، اینها سوره‌های قرآن اند، اینها حروف قرآن اند، اینها استحکامشان بالاست. حیرت است، کربلا حیرت است. کربلا حرمان است.

دنیا دارد به طرف این رشد می‌رود، این کمال دارد راه پیدا می‌کند.

شعر های عزیز ما آقای آقاسی را که شب شعر عاشورا در خدمتشان بودیم در شیراز چقدر لذت بردیم. این را می‌بینید چه‌کار می‌کند؟ از کجا حرف می‌زند؟ از کجا می‌گوید؟

یک شعر ایشان دارد راجع به حضرت مسلم، حالا شعر که زیاد دارند، این آمده دیگر، آمده، این حرف دنیا را دارد پر می‌کند.

حالا شاید من تصرف هم بکنم، حالا عیب ندارد تصرف بر شعر ایشان را اجازه میدهد که من تصرف کنم.

مسلم آن سرمست از شرب مدام، ای یک بیتش هست، (هرچه دیوان شعر است…)، من دخل و تصرف می کنم ها چون یادم نیست خودم می توانم، مضمونش این است:

 

مسلم آن سرمست از شُرب مُدام

سرنگون می‌رقصد از بالای بام

 

ببین چه کار می‌کند حالا! این تقطیع می‌کند حروف را در کربلا یا نه؟!

دنیا را دارد می‌گیرد، دنیا را دارد پر می‌کند!

همه‌ی این عالم، این جهان را که تو می‌بینی.

یک وقت هم که می‌روند اینهایی که می‌روند و ماه را می‌گیرند، هرچه باشد، آنجا هم که می‌روند کتیبه ی امام‌حسین می‌زنند. عالم همه سیاهی و کتیبه‌ی امام‌حسین می‌شود.

راه وصول به حقایق گاهی از مجاریِ الفاظ است که الفاظ هم مختلف است.

گاهی تعیُّنات شخصیّه است.

اینکه می‌بینی دنبال یک بزرگی می‌گردد، اینکه می‌بینی رساله‌ی عملیه در زیر بغلش هست و یک مجتهدی را به عنوان مرجع تقلید می‌پذیرد، این تعیّنات خارجی است و می‌خواهد به حقایق برسد تا آنجایی که امامِ مفترضُ الطاعه را می‌پذیرد،

امام معصوم را می‌پذیرد، این همان اسم متعیّن در خارج است.

گاهی با لفظ حرکت می‌کند. گاهی با شخص حرکت می‌کند برای درک حقایق، ولی گاهی الفاظ و اشخاص را معاینهً در وجود خودش دریافت می‌کند اگر کتاب شده باشد یا حروف کتاب شده باشد.

در گهواره ادعا دارد، بچه‌ی توی گهواره ادعا دارد، ادعا دارد، ادعای درست دارد.

《اِنّی عَبدُالله آتانِیَ الکِتاب》(سوره مبارکه مریم/۳۰)،

این روح‌اللهِ عالمِ وجود است، این مسیح است.

می‌بینی که در ماده تصرفش درست است؟ و مرده زنده می‌کند؟

چون آتانِیَ الکتاب است. تو خیال کردی نقش بود؟ لفظ بود؟ کلمات بود بر صفحه بود؟ زیر قنداقش گذاشته بودند؟ یا بالای سرش بود؟

《آتانِیَ الکِتاب》،در همین وضعی که هستم در مقام ثبات هستم.

می‌برند او را تا به صلیب بکِشند بعد حرفش را می‌زند.

عیسی از محبت گفت یعنی همان جور که می‌خندید به صورت همانها که می‌برندش تا او را به صلیب بکشند می‌خندید، یک جا اخم به ابرو نیاورد.

نقل کرده‌اند، آنهایی که پای دارِ مرحوم طیب بودند، یکی دیگر را هم می‌بردند، او داشت گریه و زاری می‌کرد.

مرحوم طیب زد به شانه‌ی او و گفت بگذار کارش را بکند و حواسش را پرت نکن!

چون او از کربلا سردرآورد. او یک بابا شمل دنیاست، این یک خال کوبیده‌ی دنیاست.

وقتی به کسی کتاب بدهند، می دهند.

زد به شانه‌ی او گفت حواسش را پرت نکن بگذار کارش را بکند.

می‌خواستند ریسمان بیندازند به گردنش!

آمده‌ای؟ بوی کربلا به او خورده است ها!

عیسی بن مریم تبسم می‌کند به صورت آنهایی که او را گرفته‌اند چون کتاب با اوست، این است که مرده را زنده می‌کند، و آن است که تخت بلقیس را می‌آورد، تصرف در ماده می‌کند چون کتاب دارد.

یکی از القاب خاتم انبیاء، کتاب است.

یکی از القاب امیرالمومنین، کتاب است.

محبتش را دریغ نکرد تا دم آخر که بردند تا مصلوبش کنند که نشد و لذا به آسمان پرید، به آسمان پرید، به آسمان چهارم، آسمان چهارم فضای وجودیِ مؤمن در تعقُّلِ نازله است.

یعنی آی مؤمن، تو می‌توانی فَصّ ِ عیسوی داشته باشی.

لذا گفته‌اند بُعد چهارم، زمان است دیگر، هان؟

آسمان چهارم، وقت و هنگامی ست که زمان وجودی مومن برسد که‌ به محبت بنشیند و با یقین به محبت بنشیند.

 

لذا: حدیث مهر و محبت نگفته‌ام جایی

که التَّقیَّهُ دینی و دینُ آبائی

 

علی بن موسی الرضا علیه الصلاه والسلام خلایق را از مجرای الفاظ به حقایق عبور می دهد.

می‌فرماید:

《کلمه لااله‌الاالله حِصنی》این مال همه است.

《فَمَن قالَها دخَل حِصنی》کسی که از مجرای حروف بیاید، از الفاظ بیاید راه هست. یک کسی هم نگفته 《لااله‌الاالله》 آمده، به او بسته است، این همان است که کتاب وجودیش را مطالعه کرده است.

《لااله‌الاالله》 نمی‌گوید ولی، تمام شهدای کربلا را مطالعه کنید، امام حسین رفته اند بر بالینشان، همه را بدون استثنا.

سر را بالا گرفته‌اند و گذاشته‌اند روی زانو.

هیچ کس نیست که دم آخر گفته باشد《 لااله‌الاالله》!

پس چه گفته‌اند؟!

گفته‌اند یا حسین!

این خط را پاره می‌کند، این بر روی نقش ضربدر می‌زند.

به سازنده‌ی 《لااله‌الاالله 》کار دارد، نه به خط و نقش آن.

این به سازنده‌ی《 لااله‌الاالله》 کار دارد.

《مَن کَانَ آخِرُ کَلامَهُ لااله‌الاالله دَخَلَ الجَنَّه》،

این عبور از عالم لفظ است، مال همه هم هست.

اما یک کسی آخر کلامه《 لااله‌الاالله》 نیست، آخِر نَظَرهِ ، آخِرُ نَظرَتِه ، است.

او آنقدر به 《لااله‌الاالله 》ساز نگاه می‌کند تا جان بدهد.

این یک استحکام است، یک ارتباط است.

خب، در کتاب سخن گفتیم و در قیامت هم سخن گفتیم ولی پراکنده و غیر منضبط. ان شاءالله روزهای دیگر بازش می‌کنیم.

با اینکه هوای اینجا خیلی خیلی خوب است!

که ما این بالا نشسته ایم! بالا نشستن اینها را هم دارد، هرکس از بقیه یک پله، نه ، یک سانت، نه ، یک میلیمتر بالاتر برود او نفَسش می‌گیرد. لذا همیشه بیایید پایین، همیشه بیایید پایین، چون هوای کثیف می‌آید بالا!

برای همین کسی می تواند دستگیری کند باید 《مُخَالِفاً لِهَواهُ》 باشد دیگر. ببین اثر می‌کند.

کسی که در زمان غیبت گذاشته‌اند که دست تو را بگیرد و تو دستت را به دامن او بگیری باید 《مُخالِفاً لِهَواهُ و مُطیعاً لِاَمر》 باید خیلی پایین بیاید .

 

💠روضه آقا امام‌ جواد الائمه علیه السلام و روضه بی بی زینب سلام الله علیها

 

مُعمَّر می‌گوید من مدینه خدمت آقا جواد الائمه علیه السلام بودم ، همیشه، خیلی به حضرت علاقه داشتم، درب خانه‌ی حضرت را رها نمی‌کردم ، سخن زیاد داریم ولی من وقتی می‌برم دیگر بریده‌ام از حالم و نفسم معلوم است.

خدمت جوادالائمه بودم دیدم اعلام کردند که عزاست و به هاشمیّات و علویّات گفتند که بیایید و گریه کنید. به بزرگان بنی هاشم گفتند بیایید به عزا بنشینیم.

سوال کردند آقا جان یابن رسول‌الله عزای کیست؟

خبر دادند که پدرم از دنیا رفته است.

از کجا آقا؟ چه وقت؟ چه کسی به شما خبر داد؟

فرمودند: همین الآن من از طوس بر می‌گردم.

روز عاشورا هم بی‌بی زینب آمدند کنار گودی قتلگاه، دستها را روی دست گذاشتند و صدایشان بلند شد: 《وا مُحَمّدا ، وا عَلیّا ، هَذا حُسَینُکَ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاء قَطیعُ الاَعضاء مَصلوبُ الاِمَامَهِ وَالرَّداء》

آنقدر حِرمان در کربلا زیاد است، آنقدر حرمان زیاد است که هرچه زینب سلام الله علیها پهنای بیابان را به طرف نجف نگاه می‌کند که یک نفر بیاید و سر حسین را به دامن بگیرد.

این استغناء است، چرا ، یک کسی آمد بر بالین سیدالشهدا، آمد، بر بالینش هم نشست و امام حسین بر صورتش خندید.

《تَبَسَّمَ الحُسین فی وَجهِهِ وَ ضَحِکَ الحُسین فی وَجهِهِ》

امام حسین به صورتش خندیدند ولی بی‌بی زینب تا چشمشان افتاد شروع کردند به گریه کردن.

 

《لاحَولَ ولا قُوَّهَ الّا باللّهِ العَلیِّ العَظیمخ

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون

رَحِمَ الله مَن قَرأَ الفاتِحَهَ و الاآخلاص مَعَ الصَّلَوات》

 

یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *