《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
《أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیم》
《بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم》
《إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (1) وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ (2) لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (4) سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5)》
لیالی قدر را لیالی احیاء هم گفته اند، هر موجودی و هر شئیی یک حیات و یک ممات برای آن مفروض است، تمام اشیاء یک زندگی و یک مرگ دارند، هستی و نیستی.
شب هم یک شب زنده داریم و یک شب مرده، بعضی شب ها که مرده باشند می شود آن شب ها را زنده کرد، هر موجودی که حیثیت وجودی اش را از دست بدهد، و آن وظایف محوله ای که به عهده اوست انجام ندهد مرده است.
انسان ممکن است بخورد، بیاشامد، بخوابد، تجارت کند، داد و ستد کند ولی یک وظایف محوله ای برای انسان قرار داده اند[ برای انسان نه بشر]، انسان با آن اعمال زنده است، اگر آن اعمال را انجام ندهد به کلی مرده است، ولو راه برود، نه مردن، هلاکت است، چون اسم این نقطه و اسم این موضع را هلاکت گذاشتند.
امام زین العابدین و سید الساجدین علیه الصلاة و السلام روایتی از ایشان نقل شده است که آن روایت خیلی ارزنده است، فرمودند 《هَلَکَ》، هلک، مردن عادی نیست، مردنی است که با تباهی باشد،
《هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حكيمٌ يُرشِدُهُ أُو سَفيهٌ یَعضُدوه》اگر یک کسی را دیدید می خورد و می آشامد و زندگی می کند و نود کیلو وزن دارد و صد و پنجاه کیلو وزنه بر می دارد و چطوری است و چطوری، همه آن مناسب اهل دنیا به این یک وقتی نمره حیات ندهید، خیال نکنید این زنده است، مگر دو حال در او باشد؛
۱) این آدم تابع باشد، بزرگی را، مردی را، که آن مرد الهی است، ولیّی را که آن ولیّ از طرف حق منصوب است، اگر متابعت این بزرگ نکند، و متابعت این ولیّ ننماید، 《هَلَکَ》.
اینجا یک بحث خیلی لطیفی هست که دنباله رو هر شخصی، به هر درجه و هر مقامی، به هر حیثیتی، اگر کسی خودش دنباله رو اوست و به تشخیص خودش است این عمل به روایت امام زین العابدین علیه السلام نکرده، لذا ببینید روایت چقدر قشنگ حرف را می پروراند.
《کَلامُ المُلوک، مُلُوکُ الکَلام》،《کلامُ الاِمام، اِمامُ الکلام》سخن امام، امامِ سخن هاست، 《هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ…》این عبارت را نگاه کنید، 《هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حكيمٌ يُرشِدُهُ》، هلاک شد آن کسی که ندارد، برای او نیست، حکیمی که يُرشِدُهُ، نه 《هَلَكَ مَن لَم یَستَرشِد حَکیمً》 دو جور است، اگر من دنبالش بروم، انتخاب کنم، نه، قبول نیست، خودِ این یک هلاکت است، هر کسی را که انسان به پسند خودش، به میل و رغبت خودش به قاعده هایی که خودش درست کرده بگیرد و انتخاب کند و دنبالش بیفتد، ضربدر قرمز خورده.
باید《ولیّ》یک کسی را انتخاب کند، به عنوان اینکه
يُرشِدُهُ.
باز این بحث باید یک مقداری شکافته بشود، که جواب مشکلات و جواب سوالات ذهنی اشخاص داده بشود. پیغمبر را شما در نظر بگیرید، دیگر از این موجود در عالم دلنشین تر موجودی نداریم، ضامن اجرایی آن هم خودِ خداست، اگر یک کسی دنبال این پیغمبر[ این یک حرف اساسی است که ما این شب ها داریم می گوییم ها] اگر دنبال پیغمبر بیفتد یک کسی به تشخیص خودش، به پسند خودش، به رغبت خودش، به قاعده و میزانی که خودش در دست دارد، پیغمبرگیر بشود، مثل بعضی ها که نمک گیر می شوند، این پیغمبرگیر می شود، با مدارک و براهین موجوده در نزد خودش ها، دنبال پیغمبر بیفتد به این اعتباری نیست، هیچ اعتباری نیست.
پیغمبر باید يُرشِدُهُ مَن…، پیغمبر باید در هدایت دست بگیرد، پیغمبر باید در راهنمایی دستگیری بفرمایند.
[ابی ذر در نزدیکی های مدینه شغلش شتر چرانی بود، ابی ذری که خیلی هم آقاست، خیلی آقاست] قبل از اینکه او خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مُشَرَّف بشود در بیابان شترچرانی می کرد و هر وقت هم به شهر می آمد ساکت بود، به او می گفتند بابا ابی ذر یک کلمه حرف بزن، می گفت حکمت در سکوت است، خیلی به آدم های پرحرف اعتبار نیست، هیچ، آدم های کم حرف، سَکین، فکور، به اینها خیلی اعتبار هست.
روایت است《كَثرَةُ الکَلام تَدُلُّ عَلی قِلَةِ العَقل》هر کسی که زیاد حرف می زند[ تازه این حرف درست است ها] دلیل بر این است که عقلش کم است، لذا مومن هم یکی از علامت هایش ترک مالایَعنی یا مالایُعنی است[ هر دوتا درست است].
سخنی که به دردش نمی خورد رها کند، 《وَ قِلَةُ الکَلام تَدُلُّ عَلی کَثَرَةِ العَقل》کسی که کم حرف می زند، دلیل بر این است که عقلش زیاد است، درست است.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
در زندگی اجتماعیتان برانداز کنید، آدم های پرحرف اعتبار تنه ندارند به قولشان هم هیچ نوع نمی شود اعتماد کرد.
آدم های کم حرف، کم سخن، اینها آدم های وزین اند، سنگین اند، آدم های درست هستند، آدم های باوقار هستند، سکینه دارند، به آنها اعتبار است، ابی ذر کم حرف بود، حتی زمان جاهلیت.
یک روز که داشت شترهایش را می چراند، یک کسی از مکه آمد گفت ابی ذر، این حرف هایی که گاهی تو راجع به خدا و…[ ابی ذر که هنوز پیغمبر ندیده] می گویند یک کسی مکه پیدا شده این حرف هایی که تو می زنی او هم می زند.
معلوم شد پیغمبر برای چه کسانی آمده؟
پیغمبر برای کسانی آمده که با او هم افق هستند، همه آنهایی که پیغمبر را قبول کردند، همه شان غیر از این هفت نفر که هر کدام یک شرح حالی دارند، همه روی پیغمبر شمشیر کشیدند، همه درِ خانه امیرالمومنین را بستند، چرا؟
چون پیغمبر را با فکر خودش، با میزان و مقیاس ذهنی خودش قبول کرد، پیغمبر را در اندیشه خودش پذیرفت، نماز هم خواند، روزه هم گرفت، قرآن هم حفظ کرد، حج هم رفت، چه کار هم کرد، چه کار هم کرد، همه چیزهایی هم که شما در اسلام می خواهید همه اینها هم بود، پیغمبر را هم خودش انتخاب کرد، اما آنجایی که باید بایستد تکان خورد، 《یا عَلِیُّ لَوْلا أَنْتَ لَمْ یُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِی 》علی جان اگر تو نبودی شناخته نمی شدند.
کم سخن، کم حرف، وزین، متین، ابی ذر حرفهایی می زد که هنوز به پیغمبر برخورد نکرده بود.
گفتند مکه یک کسی پیدا شده حرف هایی می زند که تو می زنی، گفت اگر به شهر رفتی، به مردم بگو که بیایند شترهایشان را ببرند ما رفتیم.
کجا؟ گفت هر که هست همان است که من دنبالش می گردم، کارش درست است.
گفت اگر رفتی آنجا اسمش را ببری اینقدر تو را می زنند که بمیری، مواظب باش آنجا عده ای هستند که اگر کسی سراغ این شخص برود کتک می خورد، خیلی هم او را می زنند، آمد وارد مکه شد از راه رسید، دور خانه خدا طواف کرد، نگاه کرد[ می خواهد بشناسد دیگر] یکی یکی مردم را نگاه کرد دید نه او نیست، او نیست، او نیست، تا شب شد، خسته، مانده، پشتش را به خانه کعبه داد و ناامید نشست، دید یک جوانی از جلوی رویش رد شد، هی چشمانش را دنبال این جوان گرداند، گرداند، گرداند، تا جوان ناپدید شد به این جوان نگاه کرد، ابی ذر می گوید من دنبال پیغمبر می گشتم اما این جوان دلم را برد، آن شب تا صبح به فکر این بودم کیست، می دانم این، آن پیغمبر نیست، ولی دلربایی اش، از او بیشتر است.
روز دیگر پیغمبر را فراموش کردم گفتم این جوان چه وقت از راه می رسد، در مردم هی نگاه کردم، هی نگاه کردم، در کوچه، خیابان، همه آن شهر مکه را گشتم، باز او را نیافتم، آمدم پشتم را به خانه کعبه دادم، گفتم امشب هم اینجا بمانم ببینم چه می شود، دیدم آن جوان آمد رد شد این دفعه نگاهش کردم او هم خیلی من را نگاه کرد، من به صورتش تبسم کردم، او هم به صورت من یک خنده ای کرد، همین طور نگاهم را پشت سرش انداختم رفت و ناپدید شد، روز سوم شد دیگر دیدم که همه اش دارم دنبال او می گردم، پیغمبر را می خواهم، دنبالش هم می گردم، ولی دل را او برده، نه این را یافتم و نه او را و شب شد، دیدم دومرتبه آمد این دفعه ایستاد به من اشاره کرد، من که از خدایم بود دنبال این می گشتم که او به من راهی بدهد، من جلو رفتم، دستش را روی شانه من گذاشت محکم روی شانه من زد فرمود آمدی دنبال 《محمد》 می گردی؟
گفتم بله تو از کجا می دانی که من دنبال او می گردم؟ گفت دستت را به من بده که من دستت را در دست او بگذارم.
دست من را گرفت برد در دست رسول خدا گذاشت، دستم در دست رسول خداست، این جوان خداحافظی کرد که برود دیدم طاقت نمی آورم گفتم یا رسول الله اجازه بده یک مقداری او را بدرقه
کنم، رسول الله فرمودند ابی ذر همین است که ایمان تو ایمان واثق(استوار و پایدار) است.
سلمان هم همین جور، به مکه دنبال رسول خدا آمد، هر چه گشت پیدا نکرد،
آقا امیرالمومنین علیه السلام فرمود پیرمرد دنبال چه می گردی، گم کرده ات را من باید به تو بدهم، هفت نفری که بعد از رسول الله ماندند هفت نفر را امیرالمومنین کارشان را درست کرده، لذا به احدی اجازه ندادند که جنازه صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها تشییع کند، آقا امیرالمومنین به احدی اجازه ندادند به این هفت نفر فرمودند به تشییع بیایید،
《وَهُمُ الذینَ اِرتَدَّ الناس بَعدَ النَبي اِلاّ ثَلاثَه أَو اَربَعَه، أَو خَمسَه، أَو سبعَه》، آخرین عدد هفت تاست《وَ هُمُ الَذین شَیَّعوا جَنازَةَ فاطمه سلام الله علیها》همین ها بودند که اجازه داشتند تشییع جنازه حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها بیایند.
هلاک است اگر کسی نداشته باشد، گیر نیاورد، چه کسی را؟《حَكيمٌ يُرشِدُهُ 》.
نه اینکه خودش انتخاب کند، آنهایی که حتی رسول الله را انتخاب کردند درِ خانه《علی》 را سوزاندند. این را برای چه می گوییم؟
برای این می گوییم که خواجه شیراز می فرماید:
مگر خضر مبارک پی در آید[حكيمٌ يُرشِدُهُ ]
اَلا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندان آشنایی
دو تنها و دو سرگردان و بی کس
دَدُ و دامت نشان از پیش و از پس
مگر خضر مبارک پی در آید
که این تنها بدآن تن ها[چهارده تن هستند] رساند
همه آنهاییکه وا مانده راه شدند آخرش گفتند 《علی جان》دست ما را بگیر، به حق خودش قسم هیچ کس در هدایت بارش را نمی بندد مگر اهل بیت علیهم السلام دستت را به دامنش برسانند.
اگر آنها رساندند درست است، واِلا خودت دنبال پیغمبر هم بروی وا مانده ای، دنبال پیغمبر، دیگر بزرگترین نقطه هدایت را ما گفتیم.
《دَعا رسول الله صَلی الله عَلیه وَ آله و سلم بِطَهُورٍا》
در اصطلاح فقهی هم آب وضو را طهور می گویند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند آب وضو بیاورید، آب وضو آوردند کنار رسول خدا گذاشتند، رسول خدا جلوی همه وضو گرفتند، قبلش چطور بود؟
قبل از آن که وضو بگیرند جبرئیل نازل شده بود، جبرئیل که نازل می شد اطرافیان رسول خدا می فهمیدند چون حالت رسول خدا اینگونه بود، تا جبرئیل نازل می شد، رسول خدا صورتشان برافروخته می شد، چشم هایشان را روی هم می گذاشتند، گاهی دست هایشان را روی دست می گذاشتند تن را فشار می دادند، گاهی بازوهایشان را می گرفتند خودشان را فشار می دادند، عرق بر پیشانی رسول اکرم می نشست، چشم ها بسته، صورت برافروخته، دیگر هیچ کس جرئت نمی کرد با رسول الله صحبت کند، صحبت قطع می شد تا دومرتبه عرق خشک می شد، رنگ چهره عادی می شد، چشم ها را باز می کردند، جبرئیل آمده، رفته، تمام شد.
این وقتی بود که جبرئیل وحی را می آورد همه متوجه می شدند که رسول خدا با جبرئیل بود.
دیگر این حالت برای رسول خدا نبود مگر یک وقت، تا از دور امام حسین علیه السلام می آمد رسول خدا صورتشان برافروخته می شد، جلو می آمدند، جلو می آمدند، آقازاده پاها را روی زانوهای رسول خدا می گذاشتند، چشم های رسول خدا بسته می شد، امام حسین را بغل می گرفتند، عرق روی چهره رسول خدا می نشست، هیچ کس با رسول الله صحبت نمی کرد، آنچه بر رسول الله از حالات وحی عارض می شد، همان حالات موقعی که امام حسین روی شانه رسول خدا بود عارض می شد.
رسول خدا سر به سجده در نماز، امام حسین می آمد روی گردن رسول خدا می نشست، رسول خدا از سجده پا نمی شدند تا وقتی امام حسین پایین می آمد.
امام حسین است که حال رسول الله را جا می آورد.
این روایت را بخوانیم عیب ندارد[ من جمعیت را نگاه کردم ببینم مقدس مآب نادان نیست، دیدم الحمدلله نیست، هیچ وقت هم نیست، حالا هم نیست]
رسول خدا دراز کشیده بودند پیراهن را بالا زدند، سینه را لخت کردند، امام حسین آمدند روی سینه رسول خدا نشستند یک پا را این طرف، یک پا آن طرف، 《فَبَالِ عَلَی صَدرِه》آن زائده وجودی که هر بچه ای دارد دیگر در سن یکی دوسالگی، آن زائده وجودی از امام حسین روی سینه رسول خدا خارج شد، عایشه آمد که امام حسین را بگیرد، رسول الله فرمودند رهایش کن بگذار تمام کند.
می دانی امام حسین کیست؟
وقتی سوار دوش رسول خدا می شد، رسول الله می فرمودند حسین جان تو چه مرکب خوبی داری. امام حسین جایی را گرفته…عجب!!!
می خواهیم از احیاء بگوییم، از شب قدر بگوییم، خودمان را به دامن امام حسین می اندازیم، اصلا احیاء این است.
《دَعا رسول الله صَلی الله عَلیه وَ آله و سلم بِطَهُورٍا》
بعد از اینکه حالت وحی از رسول الله تمام شد، بعد فرمودند آب وضو بیاورید، آب وضو حاضر کردند، رسول الله جلوی همه وضو گرفتند، همه ببینند، وقتی وضو گرفتند دست امیرالمومنین علیه السلام را در دستشان گرفتند، یعنی《علی جان》 بی وضو نمی شود به تو دست زد.
رسول الله طهارت تامه دارد، مُطَهِّر است، مُطَهَّر است، نفسِ طهارت است، خودش طهارت آور است، مگر رسول الله بی وضو نماز می خواند؟ هان؟
مگر امیرالمومنین، صَلاة نیست؟
به سلمان و ابی ذر نفرمود که 《أَنَا صَلاةُ المُومِنین》 ،《أَنَا صَلاة》؟ نماز است، رسول الله می خواهد به نماز نزدیک شود، بی وضو می تواند؟
نماز صبح بی وضو می توانند بخوانند؟
وضو را آنها می گیرند، 《دَعَا بِطَهُورٍا》.
دست امیرالمومنین را با دست خودشان با وضو گرفتند.
این روایت را بگویم؛
مرحوم ملا محمدباقر بیرجندی[این مدرکش آنجاست]
این کبریت اَحمر خوب کتابی است، در آن اواخرش چندتا روایت مُسنَد نقل می کند که ما دنبال سندهایش می گشتیم آخرش از این بزرگوار سند روایت را پیدا کردیم، یک روز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانه حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها شدند[اینها معنا دارد] و احوالپرسی کردند که دخترم چطوری ؟ خوبم الحمدلله.
دخترم چطوری، فرزندانم چطورید، آخر روایت خیلی قشنگ است، ببینید، نفرمودند فاطمه جان چطوری، فرمودند دخترم چطوری؟
به امام حسن علیه السلام نفرمودند حسنم چطوری؟ فرمودند فرزندم چطوری.[ چون جواب مسئله بعد است]
به امام حسین علیه السلام گفتند نور چشمم چطوری، تمام شد، دیدند صدیقه طاهره اخم هایشان را در هم کردند.
رسول الله فرمودند دخترم تو را چه شد؟ نمی دانی من نمی توانم تو را غمناک ببینم؟ چرا چین بر ابرو زدی؟
چرا غمناکی؟ چه شد؟
پدرجان شما از من احوالپرسی کردید، از حسن، از حسین احوالپرسی کردید، چرا اول از《علی》سخن نگفتید؟ چرا حال《علی》را نپرسیدید؟
رسول خدا بغل گشودند و صدیقه طاهره را به بغل گرفتند، خیلی تجلیل کردند فرمودند دخترم تو لیاقت چنین همسری را داری [ هنوز اسم 《علی》را نبردند]
دخترم وضو نداشتم، نخواستم بی وضو نام《علی》ببرم.
《دَعَا بِطَهُورٍا》، آب وضو خواستند، وضو گرفتند، دست امیرالمومنین را گرفتند روی سینه خودشان گذاشتند، دست دیگر خودشان را روی دست امیرالمومنین گذاشتند،《 يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ》 ، آن وقت آیه را تلاوت فرمودند، 《علی جان》جبرئیل این آیه را برای من آوردند،《اِنَّما أَنتَ مُنذِر وَ لِکُلِ قَومٍ هَاد》( سوره مبارکه رعد/۷ ).
《یاعلی، أَنَا المُنذِر وَ أَنتَ لِکُلِ قَومٍ هَاد》،《 یاعلی 》هر گروهی از اُمت موسی، خودِ موسی، از اُمت عیسی، خودِ عیسی، از اُمت ابراهیم خلیل، خودِ ابراهیم خلیل به هدایت رسیده، تو دستش را گرفتی.
موسی یک وقتی به پروردگار متعال عرض کرد پروردگارا اینقدر که من با تو مناجات کردم، اینقدر به من موهبت و عنایت کردی، هیچ پیغمبری را مثل من به خودت راه ندادی که با تو حرف بزند، هنوز دلم خنک نشده، یعنی باز یک چیزی بالاتر می خواهم که من را آرامم کند[ خوب این را دقت کن، چهار پنج روایت بر این مضمون داریم که به موسی مرحمت شد]، موسای نبی به پروردگار متعال عرض کرد اینقدر که من با تو صحبت کردم، به من اجازه دادی با تو سخن بگویم، کسی با خدا سخن می گفت؟
یک کلمه در عمر او را بس است.
کلیم الله است، دلم خنک نشده، می خواهم یک چیز بالاتر از این به من بدهی که این دل را خنک کند، حق فرمود موسی آنچه دل را خنک می کند که بالاتر از او نیست این است که بر محمد و آل محمد (علیهم السلام)صلوات بفرستی.
جانت را جلا می دهد، موسی دیگر بالاتر نیست.
موسای نبی دیگر بعد از آن هر وقت که می خواست اُنس به حق پیدا کند صلوات می فرستاد.
لذا نام آنها بر سُرادِق عرش مکتوب است، نام آنها بر پایه های عرش، ارکان عرش، مکتوب است.
سوال شد یابن رسول الله جبرئیل این قدرت را از کجا آورد که می تواند به تمام آسمان ها پرواز کند، و همه جا راه پیدا کند، این قدرت بالش را از کجا گرفته؟
حضرت فرمودند چون بر یک بال او《 مُحمدٌ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم》 نوشته شده است و بر یک بال دیگرش 《علی ولی الله》نوشته شده است.
حالا مواظب باش برایت بگویم، وقتی که در مجلسی ذکر فضائل امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام بشود جبرئیل با همان بال نوشته، همه ملائکه مقربین نه تنها جبرئیل، اسرافیل، میکائیل، بقیه مقربین، می آیند بال هایشان را پهن می کنند، هر که می خواهد فضائل 《علی》را بشنود روی بالشان بنشیند، یقین کن کجا نشستی.
یک وقتی نگویی من و آنجا؟!
بله تو و آنجا.
مالِ تو که نیست، مالِ 《علی》است.
قطره چون متصل به دریا شد
تو مخوان قطره اش دگر دریاست
گفتن صلوات خاصیتش این است که قطره را متصل به دریا می کند. متوجه شدین؟
هلاک شده است، مرده است آن کسی که حکیمی نداشته باشد که او را ارشاد کند، آن حکیم باید خودش به سراغت بیاید، آن حکیم باید خودش بیاید دستت را بگیرد، همین طور که دست سلمان را، دست ابی ذر را گرفت، دست ابراهیم خلیل را، دست موسای کلیم را، دست عیسای مسیح را.
سلمان، ابی ذر، من بودم که آتش نُمرود را بر ابراهیم گلستان کردم، سلمان، ابی ذر، من بودم که آتش نُمرود را بر ابراهیم بَرد و سلام قرار دادم.
سلمان، ابی ذر، من عصا به دست موسی اژدها کردم.
[ این یک معنا دارد] من بودم که فرعون و قومش را غرق کردم، غرق چه چیز؟
غرق دریا.
دریا چیست؟ آب است. آب چیست؟ ولایت《علی》است.
یعنی آنها را هم در خودم فرو بردم، آنها را هم داخل کِشاندم.
لذا 《أَنَا عَذابُ الله الواسِع》، جهنم سوزان من هستم، 《أَنَا نَعیمُ الاَزَل وَ العِیشُ المُغتَبَط》،
زندگی خوش من هستم، هر که می خواهد زندگی خوش داشته باشد باید با من باشد، 《یَا نَعیمی وَ جَنَتی، یَا دُنیایَ وَ آخِرَتی》ای بهشت آرزوی من ای 《علی جان》.
چرا از《علی》؟
باز هم بگوییم هر که می آمد می خواست حقیقتی را از رسول الله از ناحیه نام رسول الله معرفی کند، رسول الله جلوی دهانش را می گرفت، می فرمودند از《علی》بگو.
اگر می خواهی من دوستت داشته باشم از《علی》بگو.
امام صادق علیه السلام فرمودند ما اهل بیت را هر وقت می خواهید معرفی کنید جدمان امیرالمومنین علیه السلام را معرفی کنید، از《علی》بگویید ما خوشمان می آید، ما دوست داریم.
بعد راوی گفت آقا ما اگر از جدتان《علی》بگوییم در خلق ملامتمان می کنند[ معلوم می شود آن وقت هم بوده] حضرت فرمودند دوست ندارید
که در بغل《علی》باشید خلق ملامتتان کنند؟ عرض کرد چرا آقا می خواهیم .
فرمودند پس بگویید، نامش را ببرید.
💠روضه آقا امیرالمومنین علیه السلام
[ دقیقه ۳۹ تا آخر فایل]
خب یک گذر هم به کوفه کنیم، امشب را شب احوال پرسی قرار بدهیم، در خانه امیرالمومنین برویم، عیادت کنیم، شب عیادت است.
برای آقا امیرالمومنین طبیب آوردند، طبیب هم یهودی بوده، تاریخ درست ثبت کرده، یک طبیب یهودی بود که در کوفه ماهر بود، جراح بود، وقتی دنبال این یهودی طبیب رفتند و گفتند《علی》 ضربت خورده خودت را برسان طبیب پای برهنه از خانه اش تا خانه امیرالمومنین علیه السلام دوید، عشقش دین و ایمان نمی پذیرد، همه او را می خواهند، همه خاطرخواه او هستند، وقتی وارد خانه شد اول اشکهایش را پاک کرد جلوی امیرالمومنین می آید مؤدب باشد، آخر طبیب باید یک حالتی داشته باشد که مریض را سکونت و آرامش بدهد، در راه گریه کرد و آمد، به آقا امام حسن علیه السلام عرض کرد که آقازاده یک جگر گوسفند بیاورید، رفتند و جگر گوسفند آوردند و جگر گوسفند را از وسط شکافت و یک رگ از درون آن درآورد، این رگ را در شکاف سرِ آقا امیرالمومنین گذاشت، یک مقداری صبر کرد بعد رگ را درآورد نگاه کرد، تا نگاه کرد رگی که در دستش بود دو دستی توی سر خودش زد، همه آنجا فهمیدند این یهودی که توی سرش می زند، آی مسلمان های قرآن خوان، آی مسلمان های نماز خوان، یهودی خودش را می زند، آنجا گریه می کند، آی مسجد رو ها، یهودی خودش را می زند گریه می کند.
آقا امام حسن علیه السلام سوال کردند مگر چه شده؟
عرض کرد آقاجان همین قدر به شما بگویم، زَهری که از نوک شمشیر به سر پدرتان…
[ این یک بحث دارد، یک بحث معرفتی، که چطور این زَهر توانسته از نوک شمشیر آن ملعون ازل و ابد در سر وَلیّ خدا اثر کند؟
این برای چیست؟
همه مباحثی که در عالم 《علی》را که ولیّ الله است معرفی می کند یک طرف، این مبحث یک طرف، که زهر به سر و بدن امیرالمومنین اثر می کند شمشیر می شکافد، همین است که می گوید 《علی ولیّ الله》است.
چون اگر من و تو و عالم یک ذره از ارتباط با عالم معنا گیرمان بیاید، یک ذره، یک توکِ مو(نوک مو) خودمان را با آن نگه می داریم، نه؟
این خالق مشیّت است، آقازاده اش امام حسین هم همین طور، 《یا سُیُوفُ خُذِینی》یعنی من به یک حَدید(آهن) حق می دهم، به یک جَماد که سراغ من بیاید چون من وَلیّ هستم، به همه هستی، هستی می دهم، به همه هستی قدر می دهم، اگر جلویش را بگیرم نگذاشتم تکه آهن کارش را بکند، من جلو گیر خلقت نیستم من می گذارم عالم کار خودش را بکند، این 《ولیّ》است، می توانی او را بشناسی؟ از اینجا بشناس، از معجزات شناختن امیرالمومنین همه می توانند،《 یا سُیُوفُ خُذِینی 》، آی تکه پاره آهن ها کارتان را بکنید، آی زَهر کارت را بکن، آی شمشیر کارت را بکن] اضافه کرد، طبیب یهودی یک حرفی به امام حسن گفت که امام حسن را مثل خودش قرار داد، امام حسن علیه السلام هم به سرشان زدند، گریبان چاک کردند، گفت آقازاده اگر این زهر به دریاها ریخته می شد همه ماهی های دریا تلف می شدند، اینقدر زهرش کاری است، فقط آقاجان اگر می خواهید پدرتان را یک مقداری، چند ساعتی بیشتر زنده ببینید به او شیر بدهید بخورد، آمدند درِ خانه به همسایه ها گفتند شیر می خواهیم، تا چشم کار می کرد بچه یتیم ها کاسه های شیر آوردند، عرض کنیم آقاجان، کاشکی این بچه های کوفه، کاشکی این مردم کوفه آن وقتی که فرزندان شما آمده بودند می گفتند آب می خواهیم جگرمان دارد می سوزد یک جام آب می آمدند می دادند همه شان در هم تقسیم می کردند.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی