《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
برویم سراغ سخنانی که از اول این جلسه مقدمه اش را عرض کردیم که انسان در خلقت وجودی ذوابعاد است، بُعدِ واحده ندارد، هم به او گفته اند که بنشین و هم به او گفته اند بلند شو، هم به او گفته اند بدو و هم گفته اند کُند راه برو، هم به او گفته اند منزوی باش از خلق کنار بیا، هم گفته اند برو در اجتماع به مردم برس، هم به او گفته اند کُند، هم به او گفته اند تند،
هم به او گفته اند هیچ جا بیجا خرج نکنی و هم به او گفته اند که محسن باش و مُکِرم باش و سَخی و جواد باش. همه اینها در متن شرع هست چون انسان دارای ابعاد مختلفی در وجود خودش است، این تحت تاثیر چهار فصل است، عوالِم طبیعی در او اثر کرده است، گرمای شدید، سرمای شدید، بهار، پاییز روی این اثر می کند، از آن طرف هم با مردم مختلف این در تماس است، روحیه مردم هم که یکنواخت نیست، مردم هر کدامشان یک جور طبعشان اقتضاء دارد، این با هر کدام از آنها بخواهد یکنواخت حرکت کند دیگری صدمه می خورد.
باید این یک بُعدی را از خودش دور کند، ابعاد مختلف…
این می شود انسان عاقِلِ فهمیدهِ به کمال رسیده در دنیا بدون دردسر زندگی کردن.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
تمام متن اخلاقیات روایی و حدیث و قرآن همین دو حرف را می زند.
چه جوری در اجتماع زندگی کنیم؟ چه جوری با مردم؟ چه جوری؟
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
مُروَّت از کلمه مَرء گرفته شده، مَرء به معنای مرد است، مَرئِه به معنای زن است، مَرء، مرد، مروت، مردی.
فَتا(فتی)، جوانمرد، فتوت، مردانگی، جوانمردی، به جوانمرد، فَتا می گویند.
《لَا فَتَی إلّا عَلِیّ وَ لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار》، اگر کسی می خواهد این کلام نورانی در گرفتاری اثر کند، آنجوری که در روایات شیعه آمده است 《لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار وَ لَا فَتَی إلّا عَلِیّ 》، لَا سَیْفَ بر لَا فَتَی مقدم است.
آیین فِتیان یکی از آیین های بزرگ اخلاقی در شیعه بوده است، که کتاب ها در آداب فتیان و آیین فتیان
نوشته اند.
فتیان، جوانمردها بوده است که فقط یکی از آثارش آن هم ظاهرش باقی مانده است که این زورخانه است.
این زورخانه از آیین فتیان است، که اینها از شیعیان پاکدامن وابسته به امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام
بوده اند، همه اهل ذکر بودند، اهل دعا بودند، این هم دیدید آن کسی ضرب می گیرد به او مرشد می گویند دیگر، مرشدِ زورخانه.
اینها تحت رهبری آنها بودند، آنها هم همه شان در پنهان…
آن گودی هم که می بینید چون در زیرزمین ها مشغول این کارها بودند و اول نقطه ای هم که این کار شروع شده در تهران شروع شده، و خانه های اینها بیشتر در زیر زمین بوده، زندگی می کردند، در مَضیقه بودند، سلاطین جور، خلفای جور در صَدد بودند که اینها را
پیدا کنند قتل عامشان کنند، دسترسی به اینها نداشتند.
《لَا فَتَی إلّا عَلِیّ وَ لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار》، فتی به معنای جوانمرد است، فتوت به معنای جوانمردی است، اگر کسی آیین فتیان را بخواند، فتیان و شواطر اینها دو طایفه بودند که علی کل حال هر جا حکومت سنی نشین در دنیا بود اینها را به سُتوه آورده بودند، همه جا، یک تنه از مغرب بلند می شد به مشرق می رفت، یکنفر، می رفت آنجا و هر کار می خواست انجام می داد و بر می گشت، و تمامشان دارای قدرت بدنی فوق العاده، پهلوان بودند، همه شان، این کارهایی که شما می بینید مالِ آنهاست و تمام آنها هم شیعه بودند، شیعیان با اخلاص صاحب دَم و نَفَس، آب دهانشان را به دهان مُرده می انداختند[ همین ها، همین فِتیان]مرده زنده می شد، و خب این کاره هم بودند دیگر، اینکه باید رزق و روزی خودشان و زن و بچه و اطرافیان را باید اداره کنند، اینها بر کاروان ها می زدند، کاروانهایی که مخالفین اهل بیت علیهم السلام و ناصبی و دشمنان بودند، آنها جدا می کردند، هر که شیعه بود ردش می کردند می رفت، علی کل حال علامت داشتند.
لذا دِعبل خُزاعی هم وقتی که از خدمت حضرت رضا علیه الصلاة و السلام برمی گشت به همین ها برخورد کرد، به همین ری، نزدیک تهران که رسید، همین جا که رسید، اینها مرکزشان علی کل حال اینجا بود.
زیر زمین ها زندگی می کردند.
[تهران هم برای همین تَه ران است، در تَه زمین زندگی می کردند.
ماده اشتقاق، وجه تَسمیه تهران را به همین مناسبت گفتند، تَهران بوده است، یعنی نقاطی که در ته زمین محل سکونتشان بوده]، دِعبِل خُزاعی به اینجا که رسید در کاروانی که بود عده ای به کاروان زدند، و او از خدمت حضرت رضا برمی گشت، حضرت رضا علیه الصلاة و السلام به او یک بَدره زَر داده بودند، خیلی زیاد قیمت داشت، شاید اینکه هزار دینار بوده دیگر، هزار دیناری بوده، صد دیناری هم بوده، درهمی هزار دینار بود، خیلی زیاد بود.
به او مرحمت کردند و او گریه اش گرفت، وقتی قصیده اش را خواند؛
مَدارِسُ آياتٍ خَلَت مِن تِلاوَةٍ
اینها را خواند، و تَظَلُم اهل بیت علیهم السلام را آنجا بیان کرد، حضرت گریه کردند و فرمودند این شعر را اضافه کن؛
وَ قبرٌ بِطوسٍ یالَها مِن مُصیبةٍ
عرض کرد آقاجان سراغ ندارم، حضرت فرمودند اینکه آن قبر من است، بعد برایش بدره زر آوردند، گریه اش گرفت، خیلی گریه کرد گفت که یابن رسول الله من سی سال هست که چوبه دارم به دوشم است که من را در عشق شما، در محبت شما به دار بزنند، هنوز اجازه ندادید، این سعادت را به من ندادید، حالا من را به پول دارید می فروشید یا می خرید؟
حضرت فرمودند که هر چه ما انجام می دهیم آن خوب است، پول را بگیر.
عرض کرد آقاجان پس مرحمت کنید آن پیراهن کهنه تان که به تنتان چسبیده را هم به من مرحمت کنید.
حضرت فرمودند آن را هم به تو می دهم.ولی اینکه نسبت به ما اینجوری باشید وقتی اینکه جیبتان را خالی می کنیم با آن وقتی که جیبتان را پر پول می کنیم یکنواخت باشید، یک حال داشته باشید، هر دوتایش عنایت از ماست، وقتی که پول از جیبتان می گیریم یا پول در جیبتان می گذاریم نگویید نمی خواهم هر دواش یک جور است.
بدره زر را گرفت، آن پیراهن را هم گرفت و خیلی خوشحال و خندان در قافله ای که می آمد اینجا به قافله زدند، دست های(کَت های)همه را بستند، خب دیگر می شود در این جور جاها حالا مثلا یک شمشیری هم به کمرش بسته یک قَمه قداره ای دارد تا بجنبند کلک او را می کَندند.
آن دزدی که داشت جیب ها و اثاثیه اینها را می پایید همین جور که مشغول بود، دیدید اینکه بعضی ها یک شعری بلد هستند [ خدا دایی ما را رحمت کند، خدا او را بیامرزد، دایی ما واقعا چه در عزا و چه در عروسی، تا سالها من یادم هست ایام عید نوروز هم که می شد این شعر را می خواند، محرم و صفر هم که می شد همین شعر را می خواند؛
زینب مُضطَرَم الوداع الوداع
مهربان خواهرم الوداع الوداع
ما بچه بودیم، دایی ما همین شعر را می خواند دیگر،
خدا رحمتش کند]
دزدها قافله را زده بودند و داشتند لخت می کردند یکی از آنها هم مشغول خواندن شعر بود، داشت شعر می خواند و جیب های اینها را خالی می کرد و مثلا شعر را هم داشت با آواز می خواند.
دعبل گفت اینکه می دانی این شعر مالِ(از چه کسی است؟) کیست؟
گفت به تو چه که این شعر مالِ کیست.
دعبل گفت نه سوال کردم.
[دزد قافله]گفت این مال شاعر اولیاء خدا، شاعر معشوق ملائکه آسمان، شاعری که ما را زنده کرده، آن کسی که ما همه غلامان او هستیم، شاعر اهل بیت علیهم السلام دعبل خزاعی است.
[دعبل]گفت او را می شناسید؟
گفت نه ما او را ندیدیم، به تو چه؟ این فضولی ها چیست؟
گفت آخر من دعبل هستم.
گفت چه می گویی؟ تو دعبل هستی؟
گفت بله من دعبل هستم و از خدمت علی بن موسی الرضا علیه السلام می آیم و رفت به رئیس دزد ها گفت یک کسی آمده می گوید من دعبل هستم.ادعا هم می کند.
گفت اگر دعبل بودی که دعبلی و همه این قافله را می بخشیم، اگر دروغ گفته باشی همه شما را می کُشیم.
گفت خب اگر دعبل هستی آن قصیده لامیه او را بخوان.
دعبل شروع به خواندن کرد.
قصیده چه را بخوان، قصیده چرا بخوان و…
گفت این اگر دعبل هم نباشد یک شیعه قرصی هست که قصاید دعبل را حفظ است.
علائی(؟) میخواست معلوم شد دعبل است.
به پای دعبل افتادند اینقدر پذیرایی کردند و تمام قافله را رها کردند و به آنها هم هنوز علوفه مال هایشان(چهارپایانشان) را دادند و رهایشان کردند و دعبل را آمدند تا قم رساندند.
آنجا که رسیدند این خبر منتشر شد که دزد ها به قافله
زده و چطور و بخاطر دوستی اهل بیت علیهم السلام… این گروهی که می زدند فتیان بودند، در همین شیراز اخیراً هم یک کسی بود، مجتهد جامع الشرائط بود این هم اینکه همین اطرافیان بندر که سنی نشین هستند، اینها کمین می کردند، خیلی هم خَدم و حَشَم داشت.
اینها هر وقت از این طرف و آن طرف می رفت اموالشان را می گرفت به این یکی و آن یکی می داد.
و خیلی هم آدم خوبی بود، آن آدم خوبی که آب دهان او را هم شفا می بردند.
این تاریخ ها را اگر فرصت کنید بخوانید، این آداب فتیان رو لابه لای تاریخ ببینید چه بزرگانی بودند، ولایت همین است، پس چه؟ ملائکه چشمشان را باز کردند چه دیدند؟
گفتند 《أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ…》(سوره مبارکه بقره/۳۰).
عه!!!
حق فرمود《 إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ》.
مومن عِرضِش و مالش در امان است، دشمن های اهل بیت علیهم السلام، اینهایی که با اهل بیت کار ندارند، اینهایی که نَستَجیرُبالله، نَستَجیرُبالله، جور دیگر از آنها تعبیر می کنند اینها هیچ مصونیت ندارند، ابداً مصونیت ندارند، خدا هم بر آنها یک کسانی را مسلط می کند که این کارها را سرشان می آورند.
این قضیه هم شیرین است؛
دعبل که قم آمد، جوان های قم فهمیدند که پیراهن علی بن موسی الرضا پیشِ دعبل است، وقتی می خواست راه بیفتد خارج دروازه، پیراهن آقا را از او گرفتند، گفتند چطور ما خودمان شیعیان خالص هستیم پیراهن پیشِ تو باشد؟
پیراهنی که علی بن موسی الرضا علیه السلام به شاعر عزیز داده بود، شیعیان قمی، خدا ان شاءالله همه آنها را رحمت کند گرفتند گفتند این باید در خاندان ما باشد، هر چه گریه، زاری، گفت پس یک تکه از این پارچه را به من بدهید.
گفتند آن را می دهیم، عیب ندارد، ولی پیراهن آقا علی بن موسی الرضا…
گفتند یک کسی هم سید جلیل القدری، یک جایی رفته بود، آن دهِ بالا امامزاده داشتند اینها نداشتند، خب آنها هم زیارت می رفتند، امامزاده داشتند دیگر، سید هم سند معتبر سیدُ النَسب بود، گفتند خب چرا آنها امامزاده داشته باشند ما نداشته باشیم، عمامه اش را بوسیدند و با احترام درازش کردند سرش را بردیدند که امامزاده داشته باشند.
خیلی هم کف پایش را بوسیدند و عذرخواهی کردند و گریه می کردند.
معروف هم هست یکی از امامزاده های لرستان است.
تا دم آخر گریه می کردند، ولی بعد خوشحال شدند، به آن ده می گفتند اگر اینکه شما امامزاده دارید که سندش هم معلوم نیست ما امامزاده با سند داریم.
بله گاهی وقت ها مردم سادات را از علاقه ای که دارند اینجوری سرشان می آورند.
هر چه بگویی بابا سرماخوردگی فصلش است، ماچ و بوسه را کنار بگذارید باز دو مرتبه انجام می دهند.
دیگر او حالی اش نیست.
دیشب گفتیم که نه ان شاءالله اینها شفاست، همین سرماخوردگی را می دهد ولی بلاهای خیلی زیاد را از آدم دور می کند، مرض های زیادی را دور می کند، ما هم بیخود ممانعت ایجاد می کنیم.
چطور سُؤر مومن شفا باشد، نیم خور مومن شفا است آخر، هر مرضی که داری، دیشب گفتم از کاسه او نمی خورد، از بشقاب او نمی خورد، قاشق او را دهان نمی زند، در صورتی که فرمودند نیم خور مومن شفای از تمام امراض است.
نیم خور او را بخور، تمام است.
بله جوانهای شیعه پیراهنی که علی بن موسی الرضا علیه السلام از تن مبارکشان به دعبل داده بودند، برداشتند و بعد هم یک تکه به او دادند و تا این آخر، زمان مرحوم حاج ملا علی همدانی هم از آن پارچه آقا علی بن موسی الرضا در یکی دهات همدان باقی بوده است که نقل می کنند هر مریضی که مُشرِف به موت بود به آن پارچه آب می زنند و یک مقداری به او می دادند و آن مرض خوبِ خوب می شد. [ این را هم نقل کردند].
آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام در دو سفر به خراسان آمدند، یک سفر از راه کویر آمدند و یک سفر هم از راه اصفهان آمدند، طبق تواریخ آقا علی بن موسی الرضا دو سفر دارند، و اینها اگر جدا هم بشوند مسائل با هم فرق دارد.
در آن سفری که از راه اصفهان آمده اند، یک دِهی نزدیک اصفهان هست[ که الان اسمش یادم می آید ان شاءالله، اسم خوبی دارد، الان هم این ده هست، کُردَن (نگارنده؛ کرمند)یک اینجور اسمی است، در روایت هست] آقا از آنجا یک ساربان با شترش اجاره کرده اند، یک کسی شتر دار بود فرمودند اینکه شترت را به من اجاره بده، خودت هم بیا این را بردار از خراسان، سَنآباد، نوغان، آن را برگردان.
او خیلی به حضرت علاقمند بود، شتر یا شترهایی که از او اجاره کردند، چون حضرت تنها نبودند و کسان دیگر هم با حضرت بودند، وقتی که می خواست برگردد حضرت به او عنایت و اکرام کردند، پول زیادتر دادند و می خواست برگردد گفت آقاجان مالِ دنیا تمام می شود و چیزی نیست، من دلم می خواهد که از شما یک چیزی را به عنوان افتخار در خانواده ام داشته باشم، خط مبارکتان را روی یک کاغذی بنویسید و من این را داشته باشم در خانواده ما باشد.
حضرت با خط مبارکشان این حدیث را نوشتند؛
《کُن مُحِبّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کُنتَ فاسِقاً وَ کُن مُحِبّاً لِمُحِبّی آلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کانوا فاسِقین》، فرمودند اینکه خاندان عصمت و طهارت را دوست داشته باش، دوستی آنها را هیچ وقت رها نکن، هر چند فاسقی، و دوستان آنها را هم دوست داشته باش، هر چند آنها فاسق باشند.
دوستان این خانواده را دوست داشته باش هر چند اینکه آنها اهلِ طاعت و اهل عبادت نیستند، اهل صلاح نیستند، خودت هم اگر خوب نیستی آنها را دوست داشته باش. این دست خط علی بن موسی الرضا علیه الصلاة و السلام است. منظورم این نکته است، که مرحوم آ شیخ عباس قمی، محدث بزرگوار او می فرمود که من رفتم در آن ده، در آن خانواده جمال، شتربان، ساربان، این کاغذ بود و من آن کاغذ علی بن موسی الرضا را زیارت کردم.
🟢دو دست خط از آقا علی بن موسی الرضا باقی است، یک؛ یک قرآنی به خط حضرت است که این در خانواده ما بود، در خانواده آسید محمد علی بوشهری جدِ اعلای بی بی جان ما(مادربزرگ)، یعنی بی بی(مادربزرگ) ما که مادرِ پدرمان می شود. آ سید محمد علی بوشهری که این بزرگوار مرد بسیار با شخصیتی بوده و در تمام مسائلی که در آن عصر شیعه به آن نیاز داشت، بسیار بسیار هم ثروتمند بود و تمام این آب نجف را از کوفه او آورد لوله کشی کرد.
قبل از اینکه لوله کشی در ایران بشود او از کوفه به نجف آب آورد، خدا رحمتش کند.
این قرآن در خانواده آنها بود که یک صحیفه سجادیه به جد ما داده بود، دامادش شده بودند دیگر، صبیه او را( بی بی ما) گرفته بود، و قرآن را به داماد بزرگترشان آ سید محمد نوری داده بود، آ سید محمد نوری که از علمای بزرگ بود و از مراجع تقلید بود داماد بزرگش بود و جد ما داماد کوچکش بود، آن قرآن را که به خط علی بن موسی الرضا بود، دوازده تا از سلاطین بزرگ امضاء کرده بودند و مُهر زده بودند که نوشته بودند ما به رؤیت این قرآنی که به خط آقا علی بن موسی الرضا بود مُشَرَف شدیم، تمام سلاطین صفویه مهر کرده بودند، قبل از سلاطین صفویه هم مُهر کرده بودند، قرآن در خانواده آنها بود، آن وقت اینها به مرحوم علامه امینی دادند آمد گفت نگهداری از این قرآن [ البته همه قرآن نیست، یک جزءِ آن است] مشکل است، شماها نمی توانید[ درست هم می گفتند] این را به آستانه مقدسه علی بن الرضا علیه السلام بدهید.
اینها [ یعنی نوه خاله های ما] هم به آستانه مقدسه دادند و در مقابلش آستانه مقدسه به پول آن وقت سی هزار تومان به آنها داد، البته با آن سی هزار تومان هر کدام از آن بچه ها یک خانه خریدند زیاد هم آمد، همه شان هم به برکت این ازدواج کردند.
یکی این قرآن است که به خط آقا علی بن موسی الرضا مانده، یکی هم این ورقه است، این حدیث است.
اینها باقی مانده است.
اینها وقتی می خواستند قرآن را بدهند عرض کردم که دو سه ورقش را نگه دارید، همین کار را هم کردیم و آن ورق ها هم الان هست و در دودمان آنها باقی است.
سه تا ورق از آن قرآن هست، گفتیم حالا که می خواهید به آستانه بدهید یک چیزی در آن خانواده باشد، آن هست، اوراق انتهایی آن صحیفه نورانی هست.
فقط آن صفحه اول که دوازده تا سلطان بزرگ شیعه آنجا را امضاء کردند و مُهر زدند آن را آستانه تصاحب کرده است.
دو خط از آقا علی بن موسی الرضا باقی است، یک خط این قرآن است و یک خط هم از همین حدیث شریف که خاندان عصمت و طهارت را دوست داشته باش، نگو من بد هستم، ما کجا و آنها کجا، نه، دوستی آنها را رها نکن، و دوستان آنها را هم اگر دیدی بد هستند نگو اینها بد هستند رهایشان کن، نه، باید دوستشان داشته باشی.
این حدیثی از آقا علی بن موسی الرضا علیه آلافُ التَّحِیَّهِ وَالثَّناءِ است که فرمودند؛
《کُن مُحِبّاً لِآلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کُنتَ فاسِقاً وَ کُن مُحِبّاً لِمُحِبّی آلِ مُحَمَّدٍ وَ اِن کانوا فاسِقین》،
این چقدر دستورالعمل عجیب غریبی است که محبت و ولایت آنها را یک وقتی با مسائل ذهنی خودت رد نکنی.
آن شخص هم آمد دیگر خدمت آقا موسی بن جعفر علیه السلام وقتی رسید حالت بدی داشت، در حال بدی بود که نمی شد حتی به صورت آقا موسی بن جعفر نگاه کند، کوچه باریکی بود، حضرت وقتی تشریف می آوردند او برگشت رویش را به دیوار کرد مشغول شد دکمه های کتش را ببندد که حضرت رد بشوند، یک وقتی صورت این را، چشمهای این را، بوی دهانش بد بود، که این به جانب حضرت نخورد، احترام کرد، ادب کرد، خودش را رو به دیوار برگرداند، حضرت به او که رسیدند دست روی شانه اش زدند گفتند در هر حالی که هستید رویتان را از ما برنگردانید.
در هر حال که هستید، رویتان را از ما برنگردانید که دیگر همین موجب تنبه و توبه او شد و برگشت و آدم خوبی شد و تا آخر هم خجل بود.
در هر حالی هستیم ما روی دلمان، روی جانمان، روی وجودمان، باید به طرف آنها باشد و جز آنها کسی را نداریم.
انسان به کمال نمی رسد مگر اینکه همه ابعاد وجودی او منطبق با همه مسائل باشد، در آنجا هم داریم اینکه خداوند تبارک و تعالی فرمود که، در آیه قرآن هست که عِباد رحمان کسانی هستند که مدارا می کنند.
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
عباد رحمان کسانی هستند که وقتی به لغو و بیهودگی و مردمی که بیهوده گو هستند می رسند کریمانه عبور می کنند《 وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا》(سوره مبارکه فرقان/۷۲).《وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا》(همان/۶۳).
با آدمهای نادان به سلامتی و به خوشرویی برخورد می کنند، 《يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا》، وقتی روی زمین راه می روند اینها خیلی آرام و آهسته راه می روند، اینها عِباد رحمان هستند، و عبادُالرحمن اینگونه هستند.
مروت گفتیم از مَرء است، مَرء به معنای مرد است، مردی، مروت است، فتی(فتا) جوانمرد است، فتوت جوانمردی است.
اول کسی که در قرآن خداوند تبارک و تعالی از او یاد کرده است، ابراهیم است، لذا فتیان همه سلسله سندشان به ابراهیم می رسد، منتهی می گویند زیربنای این کار را امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام برای ما ریخته اند، لذا همه آنها هم 《یاعلی》 می گویند و همه هم با امیرالمومنین آشنا هستند، چون فتای اول
در عالم وجود که لغت گرفت آن هم به برکت آقا امیرالمومنین علیه السلام بوده، چون《 وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ》(سوره مبارکه صافات/۸۳).
اگر نبود که فتا(فتی) به او نمی رسید.
《فَتًى يَذْكُرُ آلِهَتَهُمْ》آنجا دارد، یک جوانمردی هست که این به بُت ها بد و بیراه می گوید.
چرا؟
چون یکی از آداب جوانمردی این است که حرفش را رو راست می زند، لذا قرآن از او به جوانمرد یاد می کند، این کسی که پشت سر کسی حرف می زند، این که غیبت می کند، اینکه تهمت می زند، اینها از جوانمردی به دور است، یعنی از مرام ابراهیمی به دور است، از مرام امیرالمومنین به دور است، از ایده و اعتقاد ولایت به دور است که کسی پشت سر یک کسی حرف بزند.
فتی، که ابراهیم فتی(فتا) بوده است، 《فَتًى يَذْكُرُ آلِهَتَهُمْ》،《لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَار وَ لَا فَتَی إلّا عَلِیّ》، چون آقا امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام این آداب را به دوستانشان آموختند که از بدگویی و سخن زشت پشت سر کسی پرهیز کنید.
در جنگ صفین وقتی حضرت لشکریان را تجهیز می کردند شنیدند بعضی از این مردم و لشکریانی که دارند ، خدمت حضرت هستند و می خواهند با معاویه بجنگند، اینها به معاویه فحش های بد می دهند، مثلا مادرش فلان و پدرش فلان و این جور فحش هایی که…
حضرت فرمودند 《وَلا تَکونوا سَبّابین》 جلوی دهانتان را بگیرید اصلا ما آمدیم جنگ کنیم که یک آدم بد دهان را از روی صفحه روزگار بر اندازیم.
لشکریان من، اطرافیان من اینها بد دهان باشند؟
بد دهانی، فحاشی، آن هم سخن زشت [با اینکه معاویه لیاقت همه اینها را دارد]، مادرش چه جوری بوده، پدرش چه جوری بوده، همه اینها را لیاقت دارد، حضرت اجازه ندادند، که آدم بنشیند، برای معاویه ای که آن جور مَلعَنت و خباثت دارد فحش به او بدهند.
حضرت فرمودند لشکریان من، دوستان من، شیعیان من، آنهایی که دور و بَر من هستند باید پرهیز کنند،
《وَلا تَکونوا سَبّابین》 ، عرض کردند آقا، یا امیرالمومنین این که لیاقت بیشتر از این حرفها را دارد.
فرمودند اصلا ما آمدیم با کسانی که این جور رفتار می کنند بجنگیم.
حرف درست، فتی، اهل فتوت، فتیان، یک کتابی هم اخیراً چاپ شده، فارسی هم هست، یا متنش عربی است، نمی دانم، ظاهراً عربی باشد، در آیین فتیان اخیرا چاپ کردند، یک دوره سلوک است، یک دوره اخلاق است، بخوانید ببینید فتی کیست، فتیان چه کسانی هستند، 《لَا فَتَی إلّا عَلِیّ وَ لَا سَیْفَ إلّا ذُوالْفَقَارِ》 را چه کسی فهمیده، چه کسی می فهمد که فتوت چه جوری است؟
دو دستورالعمل برای زندگی سالم هست، هم از نظر فردی هم از نظر اجتماعی، هم از نظر باطنی، هم از نظر ظاهری، یک؛ که انسان با دوستان مروت و مردانگی داشته باشد و با دشمنانش مدارا کند، مدارا یعنی هر جور او می گردد تو هم بگردی، مدارا در لغت این است.
《مُداراةُ النّاسِ مِنُ العَقل》، هر کس عقلش زیاد است با مردم مدارا می کند.
مُداراة مثل مُداهَنه می ماند، فرمودند با مردم مداهنه کنید، با نادان، با جاهل، مداهنه کنید، مداهنه لغتش یعنی روغن مالی، الان می گویند ماست مالی، یک جوری علی کل حال سر و ته مطلب را با او هم بیاور، خودت را دچار نکن، با آدم بی عقل و نادان مداهنه کن.
مُداهنه یعنی روغن مالی، بله، از دُهن می آید، دُهن(دوهن) هم یعنی روغن است. چه جوری بود؟ سابق اگر کسی آداب و سُنن را مطالعه کرده باشد، مثل بقیه مستحباتی که ما در شرع داریم، بعضی هایش را بلد هستیم، بعضی هایش را هم بلد نیستیم، یکی از مستحباتی که همیشه ائمه اطهار مخصوصا خاتم انبیاء به آن مقید بودند، تَدهِین است، تدهین از مستحبات شرعی است و به قدری خاصیت دارد کسانی که عمل به تدهین کرده اند که می خواهیم مُداهنه را معنا کنیم، تدهین یعنی روغن مالی کردن بدن در هر هفته ای یک روز، در بعضی از روایات دارد اگر اینکه کسی یکسال بر او بگذرد و این تدهین نکند هر مرضی سرش آمد ملامت نکند مگر خودش را.
در یک جای دیگر دارد اگر یک ماه بر او گذشت و تدهین نکرد امراضی که می کِشَد ملامت نکند مگر خودش را.
تَدهِین مَعَ الدِهنِ الُوز، تدهین با روغن بادام، تدهین بدِهنِ البنَفسَج، بهترین آن هم دِهنِ بَنَفسَج( روغن بنفشه) است، دهن بنفسج را اینجوری تهیه می کنند، تهیه روغن آن را هم بگویم، گل بنفشه که در شمال زیاد است، در طرف های گیلان و مازندران خیلی زیاد است،
گل بنفشه را می گیرند، به قدر یک کیلو، دو کیلو، سه کیلو، هر چه می خواهند، هر چه بیشتر بهتر، در آب به حرارت کم می جوشانند بعد در صافی می ریزند و فشار می دهند تفاله هایش را دور می ریزند بعد روغن بادام به این آب مانده دِهن بنفسَج اضافه می کنند و این را روی چراغ می گذارند اینقدر می جوشد که آن آب تبخیر می شود و روغن می ماند.
این طرز گرفتن دِهنِ بَنَفسَج است.
اینقدر خاصیت برای دهن بنفسج در روایات هست و تدهین به آن مستحب است، کسانی که ضعف اعصاب دارند، کسانی که بیدار خوابی دارند، کسانی که دماغشان خشک است، دماغ خشک معنی اش عصبانیت های بیجا است، الان زیاد است، بی خود عصبانی می شود، اعصابش ناراحت است دیگر، گرفتار است، این دهن بنفسج را هم در دماغ بچکاند و هم اینکه پیشانی اش را با دهن بنفسج بمالد.
بازار هم الان هست، درست می کنند، منتهی بهترش همین است که در خانه درست کنید، این جوری که عرض کردیم.
این استحباب دارد، مستحب است که مومن در هفته ای یک مرتبه تدهین کند، یعنی به بدنش روغن بمالد، و دلاک هم کارش همین بوده، دلاک کیسه کِشی کارش نبوده، دلاک از دَلک می آید، لغت دِلک یعنی مالش دادن، مالش دادن با روغن بوده، یک عده بودند شغلشان این بوده، شغل های مختلفی بوده، کسانی بودند که اینها کارشان دلاکی بوده،
[ که همشهری های آقای ناصری خیلی از آنها الحمدلله این سَمَت را دارند منتها خب کیسه می کشند، خودِ آن کیسه کشیدن چقدر خوب است، چقدر خاصیت دارد، اینقدر آن کیسه کشیدن برای منافذ بدن خوب است. همه چیزها رفت، حالا شامپو می زنند، عه!! بیست و دو سه سالش است موهایش سفید است، مالِ اثر این صابون ها و شامپو هاست، خطاب به یکی از مستمعین؛ شما سنتان زیاد نیست چند ساله هستین؟ مستمع: ۳۶ سال. آقاجان: بفرما موهایشان سفید است.
جدی می گویم ها، مو را سفید می کند، بعد اینکه پوست را ناراحت می کند].
تدهین چقدر خاصیت دارد، چقدر مستحب است، منظورم این است که 《مُداهنةُ النّاسِ مِنُ العَقل》، همین جور که روغن مالی بدن چقدر اینکه انسان را از آفات و امراض نجات می دهد، با مردم هم مداهنه کنید، یعنی با مردم خوشرویی کنید، روغن تنش بمال، روغن سرش بمال، با او مداهنه کن، مواظبش باش،
حالا عصبانی شد تو هم عصبانی بشوی او که بی عقل هست ببین دیگر چه به سرت می آورد.
بله شما درست می گویید، شما درست می گویید، اصلا
من اشتباه کردم،[ اینجور بگویید] تمام می شود می رود، سر به سر بگذارید ببینید چه از کجا سر در می آورد.
《مُداهِنةُ النّاسِ مِنَ العَقل》،《أعقَلُ الناس مَن یُداهِنُ الناس》، عاقلترین مردم کسی است که بیشتر با مردم مداهنه کند، واِلا تو را رها نمی کنند.
همین با دو کلمه شما درست می گویید من اشتباه کردم اگر اینکه یک وقتی هم خدا عقلش را زیاد کند، فکرش را زیاد کند، نورانیت به او بدهد می آید عذرخواهی می کند می گوید ببخشید، من آنوقت، دو سال قبل، پنج سال قبل، شش سال قبل، ده سال قبل، اشتباه کردم ما را ببخشید، خب بله، آدم سر به سر کسی نگذارد، با کسی در نیفتد، در نیفتید، یکی او گفت، یکی تو بگویی خیلی از اختلافات، خونریزی ها، بیچارگی ها، در میان مردم برای همین است، حرف مردم را قبول نکنی، حرف هیچ کسی را درباره…
ببین همین که یک کسی می آید از یک کسی یک چیز زشتی را به تو نقل می کند، این دیگر عادل نیست، ناقل سخن زشت این عادل نیست، حرف را باید از عادل قبول کنی، این عادل نیست این فاسق است، تو چطور حرف این را قبول کردی؟
از غیبت کردن، از تهمت زدن بدتر نمیمه است، نمام، سخن چین، از این خبر به او ببرد، از او خبر به این ببرد، بابا شیعیان امیرالمومنین علیه السلام اینجوری نیستند.
در همین کهریزکی که ما زندگی می کردیم یک شخصی بود فوت کرد، اسم معروفی هم داشت[بله تقی چهارلنگ، خطاب به مستمع: شما او را می شناسید؟ ]سه نفر را کشت، خب یک کسی با یک کسی دیگر دشمنی داشت حریف او نمی شد آمد به او گفت مثلا غیرتت می گنجد ما دیدیم زن تو با او صحبت می کرد، این هم از راه رسید و رفت قتل کرد.
بعد او نادم شد آمد گفت ببخشید.
زندانی اش را کشید بیرون آمد باز او را هم کشت، باز یکی دیگر که واسطه شده بود …
حرف کسی را درباره کسی قبول نکنید، اینقدر ممکن است نظر…
چرا مدت هاست سالیان دراز با او رفیقم دروغ نمی گوید، نخیر همین دروغ می گوید، حسادت کارها سر آدم می آورد، حسادت اینقدر دودمان ها را به باد داده، حرف هیچ کس را درباره هیچ کس قبول نکنید، بوده در زندگی ها اینقدر به هم خورد، شیعیان امیرالمومنین روشن هستند، بینا هستند، بصیر هستند، در زندگی ها بوده اینقدر به هم خورده.
شیعیان امیرالمومنین علیه السلام روشن هستند، بینا هستند، بصیر هستند، شیعیان امیرالمومنین دنبال حرف زشت، دنبال کار بد…
《أعقَلُ الناس مَن یُداهِنُ الناس》، کسی که با مردم مُداهنه کند.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت …
مردی کن، خدا مردی و مردانگی را دوست دارد، مروت و فتوت را.
با دشمنان چه کار کنم؟
با دشمنان مدارا کن، احادیثش خیلی زیاد است.
اول کسی که نزدیکترین اشخاص با آدم هست مدارا هم باید با او بکنی، مروت هم بکنی، یا اینکه دوست است یا دشمن، عیال خودِ آدم هست، هر که با عیالش در بیفتد این زندگی دنیا و آخرتش تباه است، این را به شما بگویم، یا دوست است یا دشمن است دیگر، از این دو حال که خارج نیست.
خیلی مدارا کن، مدارا، مدارا، مدارا.
هیچ جا اجازه ندادند آدم خُلف وعده کند، گفتند خلف وعده از گناهان کبیره است، 《كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ》(سوره مبارکه صف/۳).
چقدر بزرگ است، یکی از گناهان کبیره خلف وعده است، به کسی وعده بدهی عمل نکنی.
… انسانی تا پنجاه سالگی [آن وقتی که من دیده بودمش هفتاد سالش بود] زن نگرفتند، می دانستم اینکه راه ریاضت و راه سیر الی الله با داشتن زن جور در نمی آید، به چهل سالگی، پنجاه سالگی که رسیدم فهمیدم یک کمال دیگری هست که این تحصیل نمی شود مگر با زن گرفتن.
یعنی اگر زن می گرفتم دیگر آن اندازه پیمانه وجودم که ظرفیت یک انسان است برای تکامل سیر و سلوک دیگر کامل می شد، رفتیم و خیلی هم تحقیق کردیم،
یک زنی که می خواهد بلاخره نصیب این مرد خدا بشود باید …
گفت زنی که گرفتم آن یکی که درست نشد هر چه این پنجاه سال به دست آوردم آنها را هم از دست دادم.
اگر کسی توانست با زن سلوک الی الله کند، راه معرفت را طی کند مرد است.
زن و بچه اش را رها کرده بود که درویشی کند، آن بزرگ به او رسید گفت اگر مرد راه هستی می خواهی درویشی کنی با زن و بچه درویشی کن، آن را همه بلد هستند.
راه خدا ساختگی نیست، راه خدا درست کردنی نیست، زن بگیریم که راه را طی کنیم، زن نگیریم که…
نه، راه خدا با آیین و آداب و رسوم اهل بیت علیهم الصلاة و السلام است، کجا بنشین، کجا بلند شو، با دشمن چه جوری رفتار کن، با دوست چه جوری رفتار کن، انسان متابعت کند، مراعات کند، حرف بیخود نزند، با کسانی که صاحب قدرت هستند در نیفتد، ممنوع است، ممنوع است، ممنوع، بیچاره هم می شوی، نه دنیا داری، نه آخرت، هیچ وقت، هیچ وقت با کسی که قدرتمند است…
مگر یک کسی قدرت بالاتر الهی داشته باشد، خدا و امام زمان علیه السلام هم تضمین کرده باشند، پشت او باشند، او اجازه خاص دارد به خودش مربوط است.
هیچ وقت آدم با زور بالاتر از خودش در نمی افتد، عقل می گوید دیگر، یک چیزی است که عقل همیشه می گوید یک کسی که زورش از تو بالاتر است با او جنگ و دعوا نکن، زمین می خوری، بعداً هم کمرت می شکند، آدم اینها را مواظب باشد.
💠 روضه آقا اباالفضل العباس علیه السلام؛
خب، شب آخر این جلسه نورانی طبق سنت حسنه ای که ما داریم درِ خانه آقا اباالفضل العباس، باب الحوائج سلام الله علیه هستیم.
《یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ عَلیهِ السَلام اِكْشِفْ كَرْبى (اِکشِف کُروبَنا)بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ عَلیهِ السَلام》.
《قَالَ الِامام علیه الصلاة و السلام : رَحِمَ الله عَمُّنَا العَبّاسُ کانَ نافِذَ البَصيرَةِ وَ صَلبُ الإيمانِ، لاتَأْخُذُهُ فِى اللَّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ》، در زیارت آقا می خوانیم، آن غریبی که با برادرِ خودشان مواسات کردند.
مواسات کارِ کوچکی نیست، تا کسی به نقطه نورانی ولایت نرسد، مواسات را متوجه نمی شود، راجع به مواسات سخنان زیادی گفته اند، آنچه که در اَلسنه عامه اهل محبت است، مواسات را این جوری گفته اند که وقتی آقا به شریعه فُرات رسیدند کف را بُردند زیر آب و مَحاذی(روبرو) دهان آوردند، نه اینجور تا این حد هم ما برای آقا اباالفضل العباس علیه الصلاة و السلام، رخصت نداریم که بگوییم آقا حتی متوجه آب شدند، نگاهِ به آب کردند، چون دو روایت نسبت به دو حیوان در روز عاشورا هست، یکی راجع به ذوالجناح، و یکی راجع به اسب اباالفضل العباس علیه السلام که وقتی خودِ آقا امام حسین علیه السلام و آقا اباالفضل العباس علیه السلام قبل از آقا از امام حسین به طرف مَشرَعه آمدند، اسب را به آب نزدیک کردند و نهیب دادند که اسب آب بخورد، سرش را بالا گرفت، هم اسب آقا اباالفضل، هم اسب آقا سید الشهداء، مواسات در یک مسئله دیگری بوده است که بجایش ان شاءالله بیان خواهیم کرد، 《الغَریبُ المُواسى لِأَخی…》
نه اینکه آب را محاذی دهانش آورد و ریخت برادرم، حجت خدا، تشنه اند و چطور…
این بزرگوار اینقدر مقامش شامخ است که اسب زیر پای او به آب روی نمی کند و سر از آب باز می زند.
او مواسی است، مواسات معنای بالایی دارد، یک معنایی دارد که امام حسین علیه السلام فقط درک کردند که چگونه برادر علمدارش مواسات کرده، اینقدر این معنا ذهن سید الشهداء را گرفته بود، که وقتی بر بالین برادر نشست اینقدر این معنا ذهن سید الشهداء را گرفته بود که وقتی بر بالین برادر نشست، دست به کمر گرفت مالِ این نقطه مواسات است، اینگونه مواسات کرد، که امام حسین در شهادت برادر دست به کمر گرفتند، 《الان انکَسَر ظَهري وَ نقَطَعَ رَجائی، وَ قَلَّت حِيلتي 》.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد