صفات مومن_جلسه اول_[1371/08/27]

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》.

«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»

《وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا》(سوره مبارکه اسراء/ ۸۰).

مومن همیشه در ابعاد مختلف انجام وظیفه می‌کند، گاهی باید ساکت باشد، گاهی باید بنشیند، گاهی باید برخیزد، گاهی باید نفی کند، گاهی باید اثبات کند، گاهی باید دستش را باز کند، بخشش داشته باشد، گاهی باید دستش را ببندد، و از ریخت و پاش پرهیز کند، چه بسا شده که به انسان در بذل و بخشش او چوب زدند و او را از درک حقایق محروم کردند.

خیال کرده که می‌تواند هر موردی که به نظرش می‌رسد به هر طریقی که هست این ولخرجی کند؟ چوبش می‌زنند، و هیچ نمره که نمی دهند هیچی، از درجه اش هم می کاهند.

خودش گرفتار است، خودش مستأصل است، می رود کار یکی دیگر را انجام می دهد، این ممنوع است، اصلا این کار ممنوع است. یکی از چیزهایی که برای ما هنوز باز نشده خیال می‌کنیم که ما کارهای نفسی که انجام می دهیم، مال نفس است دیگر، اینها مالِ نفس است، نفس از این طرف هم گاهی خودش را در زشتی‌ها نشان می دهد، گاهی در زیبایی ها نشان می دهد. هر دوتایش بد است، مال نفس باشد، چه زشت، چه زیبا. نماز خواندن اگر از هوای نفس باشد بد است، نماز نخواندن هم از هوای نفس بد است، هر دوتایش یک جور است، یکی به جهت اینکه نشان بدهد برای مردم که ما آدم خوبی هستیم، نماز و روزه و مکه هم می رود، خب این نفس است این بد است. فعل، فعل خوبی است، فعل به ذاته بسیار ممدوح، مورد پسند است، نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج بروید، لکن همین کار را برای نفسش بکند، خودنمایی، این بدترین فعل است، باید اینجا بایستد، باید اینجا خودش را درست کند، گاهی افعال خوب، افعال ممدوحه، فعل حسنه، اینها جلویش گرفته شده تا تصفیه خاطر کند، تصفیه ضمیر کند، اخلاص آماده کند، اخلاص آماده کند، عمل انجام بدهد. هر عملی که از هر کسی مقبول نیست، هر که نماز خواند دیگر کارش درست است؟

اینقدر روایت داریم که فریبتان ندهند طول سجده‌ها و نماز خواندن‌ها و روزه گرفتن‌ها، اینها فریبتان ندهد، اینها هیچ کدامش برای خدا و اهل بیت علیهم السلام علامت ایمان نیست، علامت واقعی نیست.

عرض کرد آقاجان علامت چیست بفرمایید؟

فرمودند:《صِدقُ الحديثِ و أداءُ الأمانةِ》، این علامت ایمان است، علامت تقواست، صدق الحدیث، حالا صدق الحدیث چند جور معنا می شود، ببینیم کدام یکی از آنها درست است، یکی صدق حدیث معنایش این است که حرفی که می گوید راست بگوید، خب این یک درجه، درست هم هست، در حرف زدن، راستگو باشد، صدق حدیث یعنی از ما حدیثی که نقل می‌کند راست نقل کند، دروغ نقل نکند.

یکی صدق حدیث، دو کلمه است، خوب اینها را دقت بفرمایید، صدق و حدیث، صدقِ حدیث، اصلاً حدیث در لغت به چه معناست؟

صدق را یک مقداری خودتان می دانید، معنا کردیم، ولی امشب هم معنا می کنیم.

حدیث به معنای سخن نیست، در لغت حدیث به معنای شیء حادث است، چیزی که تازه رخ می دهد، آن حدیث است، این حدیث شئیی که تازه رخ می دهد گاهی در قول است، قول تازه، سخن تازه، حدیث است، گاهی در اشیاء است. آنها هم‌ حِداث است.

حَدَثَ الاَمر ، یعنی این کار تازه واقع شد، نمی گویند اینکه حادثه؟

حادثه یعنی یک چیز نوظهور، حادثه ای واقع شد، حادثه یعنی یک چیزی که تازه وقوع پیدا کند، این را حادثه می گویند. حوادث چیزهایی که سابقه ندارد و واقع می شود، اینها حوادث اند، حدیث چیز نوظهور و نوآوری است، به این حدیث می‌ گویند. خب علائم مومن را معنا کنیم، آن دوتا که هست، علامت کوچکش است، اما یک چیزِ بزرگتر ببینیم از این…

《صِدقُ الحديثِ و أداءُ الأمانةِ》 اداء امانت در مقابل آن دو معنایی که برای صدق حدیث کردیم یکی در سخن گفتن راستگو باشد، باشد، این علامت ایمان است.

آقاجان علامت ایمان چیست؟ چه جوری ما یک کسی را قبول کنیم، به خوبی بفهمیم؟

حضرت فرمودند اینکه《لا يَغُرَّنَّكُمْ طُولُِ سُجُود

وَ طُولُ رُكُوعِ مِنهُم》، سجده‌های فراوان و طول دادن رکوع‌ها شما را گول نزند.

《لُا تَغُرَّنَّكُمْ صَلاتِهِم وَ صِیامُهُم》 روزه و نماز بعضی ها گولتان نزند. این‌ها علامت ایمان نیست، یک وقتی فریب نخورید. بعد حضرت خودشان فرمودند بلکه آنچه علامت ایمان است و به او می شود اعتماد و اعتناء کرد 《صِدقُ الحديثِ و أداءُ الأمانةِ》 است،

 

صدق حدیث و ادای امانت این دو علامت مومن است.

یک؛ در سخن راستگوست، البته همین جور است، در سخن گفتن، دو؛ حدیثی که از ما نقل می‌کند راست نقل کند، درست است، همین است.

ادای امانت، یک کسی به او چیزی می دهد، امانت پیشش می‌گذارد این را وقتی که می آید به او رد کند. بله، این مالِ پیش پا افتاده این مردم مومن است، از مومن‌های عادی، مسلمان های عادی این کارها را می‌کنند، هم راست می گویند، هم در حدیثی که از ائمه اطهار علیهم السلام نقل می‌کنند دروغ نمی‌گویند. و هم ادای امانت می‌کنند، یک کسی چیزی پیش آنها گذاشت آن را به اهلش برمی‌گردانند.

حالا همین ادای امانت را یک مقداری باز کنیم[ صدق حدیث را نگفتیم]، ادای امانت را در یک روایت دیگر دارند، اگر پولی، جنسی، قالیی، طلایی، نمی‌دانم چیز قیمتیِ پیش یک کسی گذاشتید و بعد رفتید از او درخواست کردید این انکار نکند، برگرداند، خب بعد دریک حدیثی هست《أَلْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ》، ببینید این معلوم می شود، امانت را از شیئیت ، از پول و از نقدینه و از طلا و اینها خارج کردند، یک چیز دیگر باز بزرگتر است.

در یک مجلسی که نشستید، سخنی گفته می شود، اگر آن سخن را بروی بیرون نقل کنی این ادای امانت نکردی، خیانت در امانت کردی، ما خیال کردیم امانت پول است و قالی و دیگ‌ و آفتابه است، ما خیال کردیم اینهاست، پیش همسایه گذاشتیم باید برویم…

نه بابا حدیث است《أَلْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ》، 《أَلْمَجَالِسُکُم بِالْأَمَانَهَ》، یک جایی که با هم می‌نشینید حق نداری بروی بگویی دیشب آنجا بودیم این واقعه رخ داد، نقل کنی، بلکه نمی خواهد او بداند که در مجلس روضه بوده، وقتی بلکه او نمی خواهد بداند شخصی در عروسی بوده. بلکه او نمی خواهد بداند در آن مهمانی شرکت کرده.

چطور تو حق داری رفتی آنجا این بود، آن بود، جایتان خالی…

خیلی بد می‌کنی، حالا این‌ را بشکافیم، بعد از امانت حالا چیزهای دیگر هم هست.

《أداءُ الأمانةِ》امانت آن شیئی است که به انسان… بازتر می‌کنیم ما از آخر علامت به جلو آمدیم.

کلمه امانت آن چیزی است که هر مضطرب و ترسان و خائفی را پناه می دهد، به این امانت می گویند.

《إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ…》(سوره مبارکه احزاب/۷۲).

خب قرآن هم امانت دارد دیگر، این کلمه باید اول از قرآن ما پیدایش کنیم《إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا》،

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید من یک امانتی داشتم هاا، خواستم اینکه بگذارم این را روی دوش آسمان ها، آسمان ها گفتند نه خدایا ما نمی توانیم کار ما نیست.

خواستیم این را روی دوش زمین بگذاریم او هم‌ گفت نه خدایا من نمی توانم.

خواستیم روی قله‌های کوه‌ها بگذاریم این امانت آنجا باشد، گفتند‌ نه نه ما هم نمی توانیم.

《وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا 》 این‌ها مثل مرغی که بالش را روی زمین می‌کشد و خودش را به عجز می آورد، برای یک مرغ دیگر اینجوری به حال خضوع افتادند یک نفر گفت نه من می‌توانم این کار را بکنم، از عهده‌اش بر می آیم《وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ 》،یک کسی ادعا کرد که من می‌توانم این امانت را نگهداری اش کنم و خودم هم امانت باشم، این امانت چه بود؟

خدا پولی، چیزی داشت، می‌خواست روی زمین بگذارد؟‌ روی کوه‌ها که باشد، که بهتر دزد به آن می‌خورد، روی زمین که باشد بهتر…

امانت چه بود؟

نه خداوند تبارک و تعالی حقیقت امانت را خواست به آسمان بدهد، به آسمان بگوید تو مأمَن باش، امانت یعنی آن چیزی که می‌تواند مأمن باشد، 《مَا یُجعَلُ فِیه الاَمان》 امانت به معنای…

ببینید، امانت بر وزن خیانت و بر وزن جنایت و بر وزن دیانت.

امانت《 ما یُجعَلُ فِیه اَلاُمان》 این معنای امانت است، آن چیزی که در آن امان قرار می‌گیرد، هر که به طرف او برود امان پیدا می‌کند، امان، 《ما یُجعَلُ فِیه اَلاُمان》وَ هِیَ الاَمانَه ، به آسمان‌ها گفتند اینکه تو بیا پناهگاه باش.

گفت خودم دنبال یک جا می‌گردم که پناه پیدا کنم، ما آسمان ها، آسمان های سبعه، این‌آسمان های که شما می‌بینید، هرچه علم کار کرده این تلسکوپ‌های خیلی قوی که رصد می‌کند این منظومه را در یک بُعد بی‌نهایتی، نمی‌دانم چقدر پیشرفته، خب؟

همه اینها این یک نقطه از پوسته آسمان اول است، یک نقطه، هرچه علم پیش رفته، هرچه رصد کردند، منظومه شمسی را، اوووووو، کهکشان ها نمی دانید چه اخباری الان از دانشمندها و آن‌هایی که در این رشته کار می‌کنند رسیده که چه خبر است، حالا چقدر منظومه‌های شمسی و کهکشان‌های شیری اخیراً کشف شده، تمام اینها مالِ پوسته آسمان اول است، که زمین به اندازه دانه خشخاشی است که در تمام این فضای بی نهایت زمین قرار گرفته، زمین، کره زمین خودش مثل یک دانه خشخاش است، کره زمین ها در مقابل این همه.

اینها مالِ پوسته اول است، درونش چه خبر است ما نمی‌دانیم و بعد پشتش چه خبر است ما نمی‌دانیم، بعد آسمان اول، در مقابل آسمان دوم مثل یک خشخاش در مقابل همه این عالم، آسمان دوم در مقابل سوم، باز مثل یک خشخاشی است، سوم در مقابل چهارم، چهارم در مقابل پنجم، پنجم در مقابل ششم،‌ ششم در مقابل هفتم، بعدش چیست؟

بعد از او چیست؟ بعد از او جو بی نهایت است که آن طرفش باز عالم صِدرةُ المُنتَهاست و آن طرفش هم عَرش است. همه این‌ها اینقدر عظمت دارد که عظمتش به تصور و خیال علم هم نمی آید.

 

به این مجموعه خداوند تبارک و تعالی فرمود من می‌خواهم شما را امانگاه قرار بدهم، پناهگاه، که این بمباردمان(بمباران) می‌شد، موشک، نوشته بودند به سوی پناهگاه ها، حق فرمود اینکه شما در آفات و بلیات پناهگاه بشوید، آسمان جان من که خودم خلقت کردم خودم هم تضمینت می کنم. شما پناهگاه بشو.

او گفت نمی توانم خودم دنبال یک جا می‌گردم که پناه پیدا کنم.

به زمین فرمود زمین تو پناهگاه بشو، که هر درمانده‌ای به تو پناه بیاورد.

عرض کرد پروردگارا من عاجزم، من خودم دنبال یک پناهگاه می کردم که هر وقت بر من آن سنگینی های عالم طبیعت طاری(عارض) می‌شود، دست به دامن او بزنم.

به کوه ها فرمود، از بالا شروع کرد، کوچک ها، کوه ها، آهای کوه ها شما پناهگاه بشوید هر‌ که هر بیچارگی بدبختی پیدا می کند، بیاید به شما پناه ببرد، امان بدهید.

گفت من هم دنبال پناه می گردم.

یک کسی به او عرضه نشده، خداوند تبارک و تعالی به او هم نفرمود که تو.

نه خودش سر از گریبان هستی درآورد و به حق متعال عرض کرد خدایا من پناهگاه می‌شوم.

پیشنهاد نشده هاا، چون آیه ندارد که《عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى الِانسان》نه، 《وَ حَمَلَهَا الْإِنْسان》 دارد، آسمان و زمین و جبال اقرار کردند، گفتند بله خدا، ما قبل از اینکه تو، پروردگارا، او را پناهگاه قرار بدهی، خودِ ما وقتی بیچارگی داشتیم به طرف او روی می‌کردیم. قبول است.

یکی از علائم مومن ادای امانت است، آسمان ادای امانت کرد، گفت من اهلش نیستم به او بدهید، زمین ادای امانت کرد گفت به او بدهید، کوه‌ها ادای امانت کردند به پروردگار متعال عرض کردند به این بدهید، این بشر، این ادای امانت نکرد، گفت خودم که هستم، وقتی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فوت کردند، رحلت فرمودند سر درآورد گفت این که بعد از رسول الله، من.

باز دومی گفت من، سومی گفت من، خدا هر سه تای آنها را لعنت کند، آن که انسان کامل بود که پناه زمین و آسمان است، پناه عالم وجود است، ملائکه هم هر وقت کارشان گیر می‌کرد به او پناه می‌بردند، او را رها کردند دنبال آن قلابی رفتند.

مومن یکی از علائمش این است که ادای امانت کند، مثل آسمان و زمین و جبال، یعنی امیرالمومنین را قبول کند که او ولی الله مطلق است، این اداء امانت است، خب آن کوچک هایش را بفهمیم، مومن همین جور که اوایلش را نفهمیدیم، خیال کردیم اینکه مومن بودن به طول سجده است و به طول رکوع است و به انگشتر دست کردن و ریش گذاشتن و نمی‌دانم اینکه چه و چه و چه و چه و اینها است، خیال کردیم هرکه ریشش بلندتر است، این ایمانش بیشتر است، مردم عقلشان این جوری است، خیال میکنند هر که ریشش بلندتر است، علمش بیشتر است. هر که عمامه اش بزرگتر است علمش بیشتر است، این مردم این جوری هستند، عقلشان در چشمشان است دیگر، یک کسی ممکن است تمام مراتب علمی و تقوا و واقعیت داشته باشد ولی اینکه هیچی هم تظاهر نداشته باشد، هیچی ظهور نداشته باشد، هیچی خودش را نشان ندهد ولی مردم که این را نمی‌فهمند، مردم دنبال یک اِهن و تُلُپ و یک علامت و یک نشانه‌ای در عالم دنیا می گردند، همین جور است دیگر، این این جوری بوده، از اول هم بوده، گفتند بعد از رسول الله چه کسی؟

گفتند هرکسی که ریشش سفید تر‌ است و بلندتر است و این سرش پایین‌تر است.

گفتند آهان ابی بکر برای این کار خوب است، او هم ریشش سفید و بلند بود، به بابایش هم نوشت به بابایش نوشت، اینکه بله ابی قُحافِه بابای این بود، ابی قحافه که یک جایی بود دور از مکه زندگی می‌کرد، نوشت اینکه مثلاً تو تبریک به ما نگفتی چقدر هم اینکه از خود راضی است، از خودش متشکر است.

در تبریک گفت بعد از رسول الله ما خلیفه شدیم جانشین شدیم .

پدرش به او نوشت اینکه به چه مدرک به چه اعتبار تو خلیفه شدی؟

گفت به جهتی که من پیرمرد قوم بودم، ریش سفید قوم بودم مردم من را انتخاب کردند، گفت آخر خره من که بابای تو هستم از تو که ریشم سفیدتر است، پیرمرد تر هستم، چطور ما را خلیفه نکردند تو را انتخاب کردند؟

این مردم همین هستند، در همان ضوابط هم اشتباه می کند، در همان ضوابط هم باید دنبال پدرش برود، در همان ضابطه هم اشتباه کرد، بابایش گفت عجب ما چه بچه خری داشتیم نمی دانستیم.

اگر کسی اینها را به حیوان تشبیه کند روز قیامت حیوانات شکایت می کنند.

چون قرآن هم همین کار را کرده 《«إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ》(سوره مبارکه فرقان/۴۴). نه، نه 《بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا》.

در آن روایت امام هادی علیه الصلاة و السلام فرمودند

《اَلغُوغاء قَتَلَةُ الأَنبياء》، این مردم نادان، این سَفَله، این بدون دانش و بینش ها، اینهایی که هیچ چیز از بینش و دانش ندارند اینها پیغمبران را کُشتند، اینها امامان را کشتند، قاتلین ائمه اطهار و قاتلین انبیاء،

《اَلغُوغاء》، غَوغاء در لغت به معنای جَمعٌ مَن سَفَّلةُ النَاس،‌وَ اراذِلُهم وَ اَوباشُهم》تو یک صدا بلند کن همچین دنبال می افتند.

اگر کارِ خوب را بگویی، حق را بگویی هیچ کس حرکت نمی کند، یک کارِ زشتی را پیشنهاد کن، 《اَلغُوغاء قَتَلَةُ الأَنبياء》.

این شایعه سازها و مردم بی دانش و بینش و فرهنگ و بی تقوا و از حقیقت بَری و از حقیقت دور اینها پیغمبران را کشتند، بعد حضرت فرمودند《 اَلعَامَةُ اِسمٌ مُشتَقُ مِنَ العِماء》، ببینید، آمد خدمت حضرت صادق علیه الصلاة و السلام عرض کرد که دوتا روایت از شما به ما می رسد، یکی از آن روایت‌ها هم ضد آن روایت‌های دیگر است، هر دو تا هم راوی اش ثِقهِ مومنِ درست‌ است، هر دوتا هم آدم های خوب به ما نقل کردند، یکی نقل می‌کند که شما فرمودید این کار را بکنید، یکی دیگر هم آدم خوب است، او نقل می‌کند که شما فرمودید نکن، ما چه کار کنیم؟

آخر روایات هم هست دیگر این مجموعه که استنباط و اجتهاد هم برای همین کار است، که این روایات را از هم جدا کند.

یک قاعده در فقه است دیگر، که با همین هم کار می کند، حضرت فرمودند《خُذ ما خَالِفَ العَامِه》، آن که مدرک صحیح است ما قبول داریم ببین کدام یکی با عامه مردم مخالفت دارد، هرچه مردم می گویند خلاف آن را تو بگیر. آن حرف ماست.

الان که غیر از این است، اینجوری نیست؟

الان مدرک چیست؟ مدرک اکثریت آراء است.

بدبختی هم مال همین است، این حل نمی شود تا ظهور امام زمان صلوات الله و سلامه علیه، این حل نمی شود، یعنی این یک وعده الهی است بعد از واقعه کربلا، باید مردم بکِشند، با مدرک هم باید بکِشند با دلیل و برهان بکِشند، یعنی مستند همه کارهایشان باید اقوال عامه باشد، که حضرت هادی علیه السلام فرمودند《 اَلعَامَةُ اِسمٌ مُشتَقُ مِنَ العِماء》، عامه یک اسمی است که مشتق از عِماء پیدا کرده، کوری، عامه یعنی کوردلان، 《اَلعَامَةُ اِسمٌ مُشتَقُ مِنَ العِماء》،

بله بابا ما با آراء عامه کار می کنیم، به قرآن چه کار داریم که می‌فرماید《اَکثَرُهُم لا یَعقِلون》،《أَکْثَرُهُمْ يَشْعُرُونَ》،《أَکْثَرُهُمْ لَا یَفهَمُون》؟ ما به قرآن چه کار داریم؟ ما با قرآن عمل نمی‌کنیم، ما به قرآن کار نداریم اصلا، ما رأی، رأی خودمان است، خب بکِشید، حالا که این جور است، بکِش، نه نان داریم، غیر از این است؟ برای عامه یعنی چه ؟ بلای عمومی است نه نان داریم، نه آب داریم، نه لباس داریم، نه استراحت داریم، یک هوا، یک هوا هوا چیست؟ هوا که طیر و وحش و درنده و چرنده هوا را …، هوا چیست؟

هوایت آلوده است، مالِ چیست؟

مالِ این است که امانت را به اهلش رد نکردیم ها، گفتیم امانت آفتابه و دیگ است، فقط همین، اینکه بابا یک چیزِ پیش پا افتاده است، مالِ همین مردمی است که دچار هستند، خوبش این است که پول اگر پیش او گذاشتی بعدش بدهد، بله، اگر شریک شد با کسی حق شریکش را بدهد، خب این که مال همه است، امانت بفهم چیست، حق با 《علی》 است این امانت است، ایمان دست امیرالمومنین علیه السلام است، امانت، پناه موجودات، پناه خلایق، پناه هستی، همه امیرالمومنین است همه ائمه هدی هستند.

لذا ببین عزیز من، امتحان کن یک روز صبح، قبل از آفتاب، اولِ آفتاب از خانه ات که در می آیی، اگر موفق شدی بیایی پای روضه، مجلس مصیبت بنشینی، آن روز زندگی ات دائر است، امتحان کن دیگر، امتحان هم کردی، آن روز خوشی، راحتی، تا شب زندگی دائر است، امتحان کن، چون یک مقداری مأمن را پیدا کردی واِلا اینقدر بدوی، آخر دویدن در کار دنیا برای استراحت و آسایش زن و بچه و خودت نه؟ این را به هم زده هی می‌دود، نمی‌دانم این استراحت را چه وقت می‌خواهد، آخر سکته می‌کنی، می‌میری، ان شاءلله، سکته می‌کند.

گفتند یک کسی سی سال گدایی می‌کرد، سی سال گدایی می‌کرد که این محتاج کسی نشود، حالا همین جور سی سال گدایی کرده که محتاج کسی نشود.

هی می دود، می دود، می دود.

 

گفت این چشم تنگ دنیا دار

یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

چه روایت قشنگی، این را یادم می آید، اینکه خدا رحمت کند یک آشیخ محمدعلی(ممدلی) بود، آشیخ محمدعلی خراسانی می‌گفتند، اصلش قوچانی بود، پیرمردی بود صد و سی و دو، سه سال عمرش بود، نجف منبر می رفت، سال اولی که ما نجف مشرف شده بودیم من منبرش را هم دیده بودم، به آشیخ محمدعلی خراسانی معروف بود، بعد از منبر مرحوم میرزای شیرازی در سامرا که تحریم تنباکو کرد،[ آن طلبه می‌گفت صاحب تنباکو، نیست که علما هر کدامشان صاحب یک کتابی‌اند، کتاب نمی‌دانم رسائل، وسایل، کفایه، صاحب وسائل، آن طلبه می‌گفت اینکه مرحوم میرزا صاحب تنباکو، مُحَرِم تنباکو را صاحب تنباکو می گفت]، خدا رحمتش کند، تحریم تنباکو کرد و اینها، بعد از منبر میرزای شیرازی آشیخ محمدعلی بعد از نمازِ میرزایی شیرازی منبر می رفته، ببینید این پیرمرد، یک نَفَسِ گیرایی هم داشت، خیلی، خیلی.

از آنهایی هم بود که خداوند تبارک و تعالی وقتی منبر می‌رفت هیچی در نامه اعمالش نمی‌نوشت، هیچی به جهت اینکه اینقدر تکرار می‌کرد که قبلاً نوشته بودند، یعنی یک منبر را باز فردا می‌رفت، باز پس فردا می رفت، پیر هم شده بود دیگر حافظه اش…

خدا رحمتش کند، آشیخ محمدعلی این روایت را مکرر می‌فرمود《یَشِیْبُ ابْنُ آدَمَ وَیَشبُّ فِیْهِ خَصْلَتَانِ: ألْحِرْصُ وَطُوْلُ الْأمَلِ 》 مدرکش را هم من دیدم.

پسر آدم پیر که می شود دو خصلت در او زنده و جوان می شود، پیر که می شود این دو صفت زنده می شود چنان وجودش را می‌گیرد که هر چه پیرتر بشود این دو صفت بیشتر زنده می شود، چنان وجودش را می گیرد که حد ندارد، هر چه پیرتر بشود این دو صفت بیشتر در او زنده می شود.

یکی حرص، یکی آرزوهای طولانی، هشتاد سال، نود سال، هفتاد سال سن دارد باز آرزو دارد که نمی‌دانم چه بشود، بعضی ها که آرزوی زن گرفتن دارند، آنها دیگر چقدر از مرحله پَرت هستند ها.

من دیدم مردی را دیدم، جدی می گویم، مردی را دیدم که این متجاوز از هفتاد سال بود پسرش را که داماد کرده بود شب دامادی پسر آمده بود خویش و قومش را جمع کرده بود، خواهرش و بقیه را که فکری هم برای ما بکنید، جدی نه اینکه شوخی در مجلس باشد.

اولاً اینکه اگر این جوری است پس عیالت هم که پیر شده آن هم باید فکر شوهر دیگر باشد دیگر، چون اینکه تو که دنبال او هستی، او هم باید دنبال این برود، و این حیا وقتی که از چشم کسی گرفته شد، حیا گرفته شد علامت ایمان است دیگر، عقل و ایمان همیشه با حیاست، وقتی گرفته شد این جوری فکر می کند دیگر.

این روایت، این حدیث چقدر قشنگ است،

《یَشِیْبُ ابْنُ آدَمَ وَیَشبُّ فِیْهِ خَصْلَتَان》 ان شاءلله این مجرای بحث را باز فردا شب هم ادامه بدهیم که علامت مومن صدق حدیث و ادای امانت است، این علامت مومن است؛

《یَشِیْبُ ابْنُ آدَمَ وَیَشبُّ فِیْهِ خَصْلَتَانِ: ألْحِرْصُ وَطُوْلُ الْأمَلِ 》 به خدای لاشریک لَه من یک پیرمردی را سراغ دارم همین الان، روضه ما هم می آید، خیلی هم به زحمت او را می آورند، این حدود نود سال سنش است، این چند تا عمل هم کرده که این چند عمل را اگر اینکه روی گاو می‌کردند این گاو از بین رفته بود، واقعا می گویم، آقا این هنوز به فکر این است که آمریکا و اروپا و خارج آنجا کارخانه تاسیس کند، آنجا کار کند، همه اش فکرش این است گفتم پس این روضه برای چه می آید؟

گفت اینجا می آید بعضی از کسانی هستند که اینجا کار دستشان است این به این طمع می آید که وقتی کار…

این خیلی زشت است ها، روضه امام حسین علیه السلام، مجلس امام حسین، کسی به فکر…

این حرص است دیگر، حرص.

خب عزیز من این زشت است دیگر، اگر همه جا دویدی، همه کار کردی، در مجلس امام حسین خالص بیا، در مجلس امام حسین اینجا به قصد چیزی نیا.

یک وقتی این اخوی ما( علیرضا) در کار بیمه بود، جلسات ما آن وقت ها قبل از انقلاب خب خیلی جلسات پُر بود، الان هم الحمدالله هست، آن وقت ها هم بود، بعد می آمدند به او در مجلس مسئله بیمه می گفتند، می گفت نه اینجا را من باید خالص برای روضه بیایم، کار بیمه خارج از اینجاست.

بعد می گفتند آنجا که هست، چه هست می گفت نه. تازه خارج مجلس هم اینهایی که در مجلس امام حسین دیدم با آنها کار نمی‌کنم که این به روضه صدمه نزند، این علیرضای ما، اخوی بزرگ ما، ساده است، خب سادگی خب چیزی است، سادگی آدم را راه می‌اندازد، سادگی به انسان خلوص می دهد، سادگی به آدم فهم می دهد.

یک وقتی قدم در مجلس امام حسین…

آن اشک‌هایی که به آن خاصیت دادند، آن مناصبی که برای روضه خوان امام حسین گفتند، به خدای لاشریک له،به صاحب این منبر راست می گویم، خیلی شده که من بالای منبر بودم یک کسی پای منبرم نشسته بود که دیدم این چند جا درباره اهل بیت و ولایت حرف بی‌جا زده،

 

گفتم بالای منبر من یک جوری مطلب عنوان کنم که به این بفهمانم تو حرف بی جا زدی، مطلب غیر از این، جلوی خودم را گرفتم گفتم بالای منبر نفس است دیگر، بالای‌ منبر جای حساب خرد کردن نیست، جای حساب تسویه کردن نیست، اینجا امام حسین را بپا، اینجا امیرالمومنین را بپا، اینجا فاطمه زهرا سلام الله علیها را بپا، که به تو شیرینی…

و‌ جبران کردند الحمدلله.

ما به اندازه‌ای که در…

آن توفیق هم را هم خودشان دادند یعنی این توجه را، این فهم را‌ خودشان دادند، یک‌ داد بی خودی بزنی که یک مومن را آبرویش را ببری، یک حرف بی خودی بزنی که خواسته باشی تسویه حساب کنی این نفس است. به حساب خدا و اهل بیت هم می‌گذاری که من خواستم ترویج کنم به او بفهمانم که داری اشتباه می‌کنی. نه والا این نیست، ساکت باش می‌فهمد و ساکت ماندیم خودش همانجا فهمیده بلند شد رفت نه یکی دو تا صد تا از این قضایا من دیدم فهمیدند، در دلش انداختند. اینها همه از نمونه‌های ادای امانت است، ادای امانت فقط پول را به صاحب برگرداندن نیست حق را به حق دار دادن این ادای امانت است.

《الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ يَدُورُ مَعَهُ حَيثُمَا دَارَ 》.

چه خوب شد یاد مرحوم آشیخ محمد علی خراسانی هم کردیم دیگر، این خیلی بزرگوار بود، خیلی خیلی، بغلش می کردند بالای منبر می گذاشتند، از درِ خانه مرحوم آ سید عبدالهادی آنجا این بزرگوار منبر می رفت، با یک الاغ می بردند‌ و پسر بزرگش که آن وقت تمام محاسنش سفید بود، یعنی پسر بزرگ پشتش خَم بود که این جلوی[مرکب را می گرفت].

این آشیخ عبدالحسین روضه خوان معروف، پسر آن آشیخ عبدالحسین عرب هست که قم روضه می‌خواند خیلی روضه خوان خیلی خوبی است که این هم پیرمرد است، این پسر کوچک آشیخ محمدعلی بود، ایشان حق بزرگی، حق استادی، حق شیخوخیت به گردن اهل منبر دارد، از او ایام فاطمیه یاد کردیم خیلی هم خوب شد.

فرمود《یَشِیْبُ ابْنُ آدَمَ وَیَشبُّ فِیْهِ خَصْلَتَانِ: ألْحِرْصُ وَطُوْلُ الْأمَلِ 》.

پایش لب گور است، معلوم نیست یک ماه دیگر، یک سال دیگر، دو سال دیگر، چقدر بعد، هنوز به فکر این است که ساختمان چه جوری بسازد، قصر چه جوری بسازد، خانه چه جوری داشته باشد، دختر و پسر هم داماد کرده، به فکر این هست که خودش این که دامادی کند، این خیلی بد است، خیلی زشت است، آی آدم تو دیگر الان باید اینکه به فکر قیامت باشی، به فکر تقوا باشی، اینهایی که اندوختی اینها را به صاحبانش بدهی، اینها را بده، یک کفن بیش نمی‌بری دیگر.

گفتند انوشیروان وصیت کرد[ انوشیروان از سلاطین صاحبِ حکمت بوده است دیگر، مثل اسکندر ذوالقرنین که او هم منصب سلطنت و شاهی داشت، کتاب‌ها و ادله‌ای هم هست که نمی‌دانم همین کیست گفتند یکی از این سلاطین، ذوالقرنین بوده]، علی کل حال گفت اینکه وقتی من مُردم دست هایم را از تابوت و کفن بیرون بگذارید.

حکیمی از آنجا رد می شد، حالا مردم هیچ کسی نمی فهمید، آدمی که نمی فهمد، نمی فهمد که این چه وصیتی است که دست ها بیرون باشد، حکیم گفت آی مردم می‌فهمید؟

همه خلق گفتند نمی‌فهمیم.

بعد هم نفهمیدند، حکیم هم که حالی شان کرد گفتند نفهمیدیم، برای این است که این انوشیروان با این سلطنت و مال و مَنال و قدرتش دارد نشان می دهد که دست خالی دارم می روم نگاه کنید، دست خالی دارم می روم.

 

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

 

تا آن آخر که…[ این شعرها را شاید من واقعا چهل و هفت هشت سال قبل حفظ کردم، اصلا قبل از اینکه به مدرسه بروم، بیشتر از پنجاه و چهار پنج سال است] بله؛

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولتمند و درویش

 

مضمون شعر دوم این است که هم دولتمند یک کفن برده هم درویش نبرده یک کفن بیش.

همه شان یک کفن دارند، ولی اگر یک وقتی خواستی از اینجام پایت را بالاتر بگذاری آنجایی است که دیگر همین کفن را هم نخواسته باشی.

 

آنچنان وارسته شو کز بعدِ مرگ

مرده ات را آر آید از کفن

 

ولی برای چه کسی، برای چه می گذاری؟

اینقدر من وصی شدم، وصیِ چقدر افراد شدم، وصایتی به من دادند که این وصایت چهار میخه دولتی و قانونی است خب، خیلی هم زیاد ارزش دارد، میلیون‌ها تومان ارزش آن ثُلث ماتَرَک است، بچه‌هایشان نمی دهند، همه که وصی هایشان مثل حاج آقای یحیی نیست، خدا رحمت کند آن مال نورِ پدرش است، مال آن ولایتی است که مرحوم پدرش داشت، حالا این سرایت کرد، خب همه که اینجوری نیستند.

می گویم وصیت قانونی، وصیت میلیونی، یکی دوتا هم نیست، دیگر ما گفتیم وصی هیچ کسی نمی‌شویم. نمی‌دهند، به فکر باش ببین چیست، پدر خوب، اهل ولایت، اهل محبت، اهل چه، اهل چه، اهل چه، در این میدان توحید هم هست، املاکش آنجا هست، اصلا ما نفهمیدیم چه جوری، اینقدر اشیاء عتیقه و فرش همه را رفتن فروختند. خب ما چه کار کنیم، مثلاً ما بلند بشویم برویم به دادگاه و اینها؟ از ما این جور کارها می آید؟

بعد هم می گویند مسئولیت هم‌ دارید، حالا مسئولیت چه چیز را داریم؟

خب کسی که این کار را بکند، رفتن پولی که در بانک داشته جعل امضاء کردن، پول ها را برداشتند، همه را برداشتن درآوردند، یک عالم پول توی بانک داشته، آخر چه مالیات بر ارث تعلق میگیرد، رفتن نمیدانم چقدر پول دادن به رئیس بانک و بعد جعل امضاء کردند، پول ها را درآوردند، چه کارش کنیم؟ آن خدا بیامرز به ما گفت اینکه بیا همه اینها را من به اسم شما کنم که این بچه ها باز هم…

من گفتم نه بابا این کار را نکن، ما یک کاری دیگر داریم.

اگر منبری، محرابی، اگر اینکه ولایت امیرالمومنین یک جایی داری بیا در سینه ما بریز، این کارها را نکن، اگر ما می‌خواستیم پول در بیاوریم به حلال به حلال صد در صد، به حلال و با تمام حفظ اعتبار، اگر من می‌خواستم پول در بیاورم اول ثروتمند این مملکت بودم، چون راهش را بلد هستم، خیلی بلد هستم، اما نه دیگران را می گویم چه کار کنید، خودم الحمدلله روی این زمین زیر این آسمان مالک هیچ چیز نیستم الحمدلله، الهی شکر، خدا را شکر، نعمت است.

از آدم می‌گیرند، مالِ دنیا به هر اندازه که آدم به آن بچسبد حال آدم را اجازه نمی دهد که با ولیِّ خدا انس کند، هر چیز حلالش، درستش، امتحان کن، امتحان کن، آی کسی که برای امام حسین علیه السلام سینه می زنی، دلت را خیلی برده، امتحان کن، ده میلیون تومان به تو بدهند، آن شب نمی آیی سینه بزنی، یا اگر سینه هم بزنی فکرت دنبال ده میلیون تومان است که چه کار کنی، ممکن است با عادت بیایی سینه بزنی ولی فکرت دنبال این ده میلیون تومن است. یا حسین می گویی ولی در باطنت داری یا ده میلیون تومان می گویی، اینها را راست می گویم، اینها حرفِ صحیح است، اینها درست است، بله، پول، اینها، حضرت سلیمان نبی این منصب ظاهری داشت دیگر، خودش تازه از حصیر بافی، لیف خرما اینها می‌بافت و از حصیر بافی ارتزاق می کرد نه اینکه از مال دنیا ارتزاق کند، زندگی اش بگذرد، خودش حصیر بافی می کرد.

دو روایت من دیدم یکی سلیمانِ پیغمبر، حشمت الله بعد از همه پیغمبرها که بهشت می روند، سیصد سال بعد از همه می رود، این یک روایت، و یک روایت پانصد سال بعد.

پانصد سال یا سیصد سال بعد از همه پیغمبرها وارد بهشت می شود.

عرض کردند یابن رسول الله چرا؟ چه کار کرده؟ که دیرتر از همه می رود؟

فرمودند به جهتی که ظاهراً منصب دنیا دستش بود. پول دستش می آمده.

تمام مراجع تقلید که پول دستشان آمده، آخر عمر اینقدر گریه کردند، اینقدر به سر و سینه‌شان زدند، اینقدر مومنین را شفیع قرار دادن، که این پول هایی که دست ما آمد نکند اینکه ما را از او باز داشته باشد، نکند دم آخر، دم مرگ مسئله ساز باشد، و هست

مال دنیا این‌ جوری است، سیصد سال بعد، پانصد سال بعد، سلیمان نبی…

بعد حضرت در ذیل همین قضیه سلیمان این روایت را خواندند؛ فرمودند اینکه 《في حَلالِها حِسابٌ وفي حَرامِها عِقاب》،و بعد روایت دیگر هم هست و در شُبَهاتَش وقوف در قیامت است، اگر اینکه حلال است باید حساب بدهی، اگر عِقاب است باید عذاب کنی، اگر شُبهه ناک است باید آنجا بررسی کنند. آخرش سلیمان چه می شود؟

آخرش هم می‌فرمایند که به شفاعت ما وضعش درست می شود، همین‌ جا با شفاعت آنها وضعت را درست کن، خوش بحال این است که ندارند، خوش به حال آنهایی که وضعشان…

همه ما همین جور هستیم، ما کدام یکی مان حالا…

آنهایی هم اینکه یک مقداری به ظاهر دارند اینقدر گرفتاری دارند که سر و ته کارشان را نمی توانند جمع کنند.

برای این است که یک وقتی فکر جمع کردن دنیا…

امانت را به اهلش بدهیم، منظور همه اش این است[ از آن صلوات هایی که یادتان دادم، یکی بفرستید] روایت را خب باید بررسی کنیم، ولی ما می گوییم عیب ندارد، روایت را می گوییم اما بررسی دارد، یعنی ظاهر این روایت مراد نیست، مثل اینکه ظاهر صدق الحدیث و ادای امانت ظاهرش تنها نبود باطن هم داشت.

یک روز آقا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانه صدیقه طاهره سلام الله علیها شدند دیدند بی بی پرده اتاق را عوض کردند، در نداشته یک پرده آویزان بوده، آن پرده یک مقداری به آن زر و زیور نه طلا مثلاً یک حاشیه‌ای چیزی دوخته بودند و بی بی هم یک گلوبندی در گردنشان بود که این گلوبند را بعد از مدت‌ها امیرالمومنین خریده بودند، گرفته بودند، رسول خدا تا چشمشان به فاطمه زهرا افتاد فرمودند فاطمه جان من خیال نمی‌کردم تو این جور چیزها گردنت کنی، فاطمه جان من خیال نمی‌کردم پرده اتاقت را عوض کنی.

این معنا دارد، یعنی به من و تو برسد، ما آدم بشویم ما درست بشویم واِلا عالم وجود پیش اینها همه اش مثل سراب است، اینها هستی در اختیارشان است، فاطمه زهرا، گلوبند، چه، چه، چه، بعد بی بی، امیرالمومنین را صدا زدند فرمودند علی جان این گلوبند را ببر بفروش بده به فقرای مدینه که بابایم از من راضی باشد.

این پرده را عوض می‌کنم، برو این پرده را به یک کسی دیگر بده.

لذا یک روز سلمان همین جور که نشسته بود دید بی بی فاطمه زهرا دارند عبور می‌کنند این چادری که سرشان است از لیفِ خرما وصله خورده، پینه خورده، زد توی سر خودش گفت دختر رسول خدا تو دختر خاتم انبیائی، تو خودت آفرینش را در اختیار داری، این چه لباسی است؟

حضرت رویشان را به سلمان برگرداندند و فرمودند سلمان می خواهم خدا را ملاقات کنم.

با انخلاء از دنیا هیچی نداشته باشم.

شاید متوجه همان حال شدند که واقعه احراق باب پیش می آید، واقعه مِسمار و در پیش می آید، واقعه شا… که می‌خواهم خدا را ملاقات کنم، واِلا به سلمان در سن جوانی چطور این سخن را می‌فرمایند همین جور هم شد طولی نکشید که رسول خدا فوت کردند و شهادت و رحلت رسول خدا، ریختند درِ خانه فاطمه زهرا، ریختند در خانه علی مرتضی، نه تنها در را سوزاندند با لگد کاری کرد که صفحه روزگار را تاریک کرد.

 

《أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى القَوُمَ الظَّالِمِينَ وَ سَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مُنقَلَبٍ ینقَلِبونَ》

دعاهایی که عزیز ما می‌فرمایند به اجابت مقرون رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.

《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *