《بسم الله الرحمن الرحیم》
قالَ علیٌ علیه الصلاة و السلام:
《أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ اَلتَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ اَلتَّصْدِيقُ بِهِ تُوحِیدُه وَ کَمُالُ تَوْحيدُه اَلاِخلاصُ لَه وَ كَمَالُ اَلْإِخْلاَصِ لَهُ نَفْيُ اَلصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ اَلْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ اَلصِّفَةِ
فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تعالی فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَن ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ ، وَ مَن جَزَّأَهُ فَقَد جَهِلَهُ وَ مَن جَهِلَهُ فَقَد أَشَارَ اِلَیهِ، وَ مَن أَشَارَ اِلَیهِ فَقَد حَدَّهُ، وَمَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ، وَ مَن قَالَ《فِیمَ》فَقَد ضَمَّنَهُ، وَ مَن قَالَ《عَلَامَ؟》فَقَد أَخلَی مِنهُ》(خطبه/۱)
یک بحثی در معنای ولی شناسی و امام شناسی هست که آن بحث باید اول دانسته بشود و بعد معلوم بشود که این کلمات بی نظیر و سخنان بلاشبیه چگونه از مولاامیرالمومنین علیه الصلاة و السلام صادر شده است و آن، این است که آیا سخن گفتن در حد توحید[ چون این خطبه همه اش درباره توحید است] سخن گفتن درباره خدا، شئون توحید، اسماء و صفات حق.
آیا اینها از کدام ناحیه وجودی سخنگو صادر می شود؟
یک عنایت بفرمایید که ما اصلا بفهمیم نهج البلاغه که کلام امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام صدور کلام از امیرالمومنین چگونه است؟
یعنی وقتی امیرالمومنین حرف می زنند می فرمایند:
《أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ》این یعنی چه؟
امیرالمومنین این سخن را از کجا گرفته؟
و بعد که می فرمایند: 《 وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ اَلتَّصْدِيقُ بِهِ》این از کجا گرفته؟
امیرالمومنین سخن فرمودند ولی این سخن را از کجا گرفتند؟
و نسبت به قرآن هم همین حرف هست، اصلا من که می گویم قرآن کلام الله است، ما اقرار می کنیم، قرآن را کلام الله می دانیم.
تو از کجا می گویی؟ با خدا چه ربطی داری تو؟
با کلامِ الله چقدر آشنایی داری که تصدیق می کنی این کلام رسول الله، کلامُ الله است؟
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خودش فرموده.
مگر هر کس در عالم حرف می زند فوری می شود تصدیقش کرد؟
تمام پایه های اعتقادِ ما متزلزل است، معلوم باشد ها، اگر یک ذره تکانش بدهیم معلوم می شود هیچ چیز نداریم.
اگر یک کسی در عالم گفت من پیغمبر هستم و یک کسی در خارج بگوید بله شما پیغمبر هستی، این راه تصدیقش از کجاست؟
به گفته هر کسی می شود قبولش کرد؟
شما اینهایی که می بینید رسول الله را پذیرفتند و وقتی رسول الله فرمود که 《انا رسول رب العالمین》 ،《انا رسول الله》 و گفتند بله، بله درست است رسول الله…
زمان امیرالمومنین همین هایی که بله، بله درست است، این یک نوع تصدیق است، که ما همین تصدیق را بلد هستیم، همه روی امیرالمومنین شمشیر کشیدند.
مگر اینجوری نبوده؟
بله ما می خواستیم نهج البلاغه را شروع کنیم و هر شب مقداری از خطبه های امیرالمومنین را عنوان کنیم، خب این مثل بقیه کارهایی می شود که کردند، تا کسی《علی》 شناس نباشد سخن《علی》 را نمی فهمد. هیچ کس در عالم، حرف معلم هم همین است معلم را
به ذات کسی درک می کند که نسبت به این معلم، نسبت به شخص معلم، در باطن و ذات یک دریافت داشته باشد و خیلی می فهمد.
کمال معنوی، سخن معنوی، تا دریافت کامل از سخنگو نشده باشد، حرفش معلوم نیست، آدم می شنود، ضبط می کند، بله، بر مراتب و مبانی علمی سوارش می کند، بله همه این کارها را می کند.
اول قرآن را می شنود، بعد قرآن را می خواند، بعد حفظ می کند، بعد تفسیرش را می داند، بعد هم احکامش را استخراج می کند، ولی قرآن آور را نشناخته.
ببینید این یک هواست،در همین خطبه آقا امیرالمومنین علیه السلام خلقت هوا را شرح می دهند که هوا، أَجواء چه جوری خلق شدند.
ببینید این هوا تا نیامد نفس ما تازه نشد، اگر در بسته بود ما درباره همین هوا صحبت می کردیم شما اصلا استشمام هوا را می کردید؟
الان که می گوییم هوا، تا هوا نزند، آدم…
این امیرالمومنین در متن أَجواء قرار گرفته، یعنی وقتی از خلقت اجواء، هوا می گوید، آسمان می گوید، این در متن هستی نشسته است، مثل اینکه شما در متن هوا تا قرار نگرفتید، نمی فهمید این هوا چیست.
تازه این یک استشمامش است، این ارتباطش است، او خلقت هوا را می فرماید.
سوال کنیم 《علی جان》 شما که از این خلقت هوا صحبت می کنید یک جایی را می گویید که این قبل از خلقت هواست، قبل از اینکه هوا، جو، آسمان، زمین، پدیده ها…
شما از بعد سخن می گویید، که این که همه موجودات دارند از آن حرف می زنند، آشنایی ارتباط بعدی را همه دارند.
یا قبل از هستی تو بودی، و این مسائل را تو به آن آگاه بودی؟
سخن دیگران، گویندگان و واصفین نسبت به آن مسائل از مطالب و حقایق، اینها تأخُر ذاتی، تأخُر رُتبی، تأخُر وجودی از اشیاء است.
آسمان بوده، یک کسی می آید از آسمان صحبت می کند، زمین بوده یک کسی می آید از زمین صحبت می کند، هوا بوده یک کسی می آید از هوا صحبت می کند. ما عَلَی الله دیگر اگر بناست که ملاحظه کنیم که دیگر حرف همین جور می ماند، مثل الان همه در جهل این معنا هستند، عالم همه در جهل این معنا هستند، برای چه نگوییم؟
برای چه سخن نگوییم؟
اقلاً راهش را باز کنیم، به اندازه ای که این طریق برای خودمان باز شده.
ابراهیم خلیل بعد از اینکه ماه را دیدی گفته 《هذا ربی》، قمر را دیده گفته《هذا ربی》این مالِ بَعدییَتش است، که می گوید 《هذا ربی》.
اگر قبل می بود نمی گفت 《هذا ربی》، اگر خودش نقشی در خلقت قمر می داشت نمی گفت، این چون در مصنوع بودن قمر نقشی ندارد…
خیلی این حرف است، خیلی سنگین است ولی گوش بدهید، بفهمیم، ان شاءالله راه پیدا کنیم.
《فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قَالا هَذِهِ رَبي》،[ ابراهیم] گفت این ربِ من است، قمر را دید گفت ربِ من است، ستاره را دید گفت ربِ من است، چون وجود تقدمی نسبت به خورشید و ماه و ستاره قائل بود، ولی 《علی》این حرف را نمی زند، نسبت به امیرالمومنین علیه السلام این حرف نیست، در وجود این چهارده معصوم علیهم السلام نیست، چرا؟
چون آنها در خلقت اینها نقش دارند، یک چیزی را که خودش به آن دست زده…
[حالا آنجوری که اضطراب ایجاد کند حرف نمی زنیم، ان شاءالله اضطراب ها هم رفع می شود]
به یک کسی این حرف را فهماندند، به ابی ذر فهماندند، وقتی که عثمان به او گفت وصیت کن که دیگر کارت تمام شده می خواهم تبعیدت کنم گفت که من وصیت کردم، 《قال اِلی رَبِّ هذهِ الارض》گفت من به رَب این زمین وصیت کردم، گفت 《مَن هُوَ》؟
《قَالَ عَلیِ بِنِ اَبی طالب》.
به ابی ذر هم گفتند که ما قبل از آسمان بودیم، قبل از زمین بودیم.
بخوانیم، یاد بگیریم، این حدیث کِساء خیلی حدیث خوبی است، هر چیزِ خوبی است و هر چیزی که در آن سخن است، حرف است، معناست، همان مورد تهاجم فکری خدا نشناس ها قرار گرفته، 《علی》نشناس ها قرار گرفته.
مثلا می نشینند دور هم حدیث کِساء را…
حدیث کِساء یعنی چه؟
یعنی خلقت این انوار قبل از آسمان، قبل از زمین، قبل از هوا، قبل از آب، اینها در متن هستی هستند، نه آنجوری که هستی هست اینها در متنش نشستند، اینها بودند و هستی آمده و بعدا رفتند در هستی قرار گرفتند، در خلقت اشیاء نقش دارند.
یک کسی به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد که [ آن روایاتی که در جان می نشیند، بله خدا، فقط خدا، از خدا چه می دانید؟ امیرالمومنین این موهومات من و تو را رد کرده، کسی به حقیفت نمی رسد، حقیقت در جانش نمی نشیند، مگر سهو موهوم و محو معلوم. به کمیل فرمودند: کمیل تا اینکه سهو موهوم و محو معلوم نکنی راه به حقیقت پیدا نمی کنی، راه رسیدن به حقیقت این است.
از معلوم باید صرفنظر کنی، آنچه معلوماتت هست محو کنی، و سهو کنی آنچه موهوماتت است، بعد فرمود این خدایی که می پرستید این موهوم خودتان است.
این خدایی که دنبالش هستید و عبادتش می کنید، برایش نماز می خوانید، برایش ماه رمضان روزه می گیرید.
پس چه کار کنیم؟ باید خدایی که 《علی》می پرستد، بپرستید.
خدایی که رسول الله می پرستد بپرستید، خدایی که این چهارده معصوم می پرستند.
خب بُعدش چیست؟ اگر بنا بود تو بُعدش درک می کردی تو هم آنها می شدی.
همین که دامنشان را گرفتی، توسل به آنها، دنبال آنها راه می روی، همین که آنچه آنها پذیرفتند می گویی آن قبول دربست، همین برای تو بس است، اگر هم یک برقی زدند مثل آن که به موسی زدند و موسی را هم بی سر و سامانش کردند و سرگردانش کردند، یک برقی زدند همان جور که به موسی زدند، آن دیگر نوش جانت، مفتت. اگر زدند.
امشب این حرف را می زنیم که قرآن کلام الله است چگونه است؟ کلام الله چگونه است؟
ما از کلام همین محاوره عرفی و سخن خودمان را که بینمان رد و بدل می شود را اطلاع داریم، خیال می کنیم کلام الله هم یعنی این.
کلام الله خودش یعنی 《علی》، جمعشان کَلِماتُ الله هستند، اینها《نَحنُ کَلِماتُ الله》،《وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ ۗ…》یعنی سخن گفتن ها، الفاظ؟؟
《علی》تمام نشدنی است، بی حد است، اینجا آقا امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند در توحید کسی که خدا را وصف کند، این اقرار به دوئیّت و اِثنینیّت کرده، مجزا کرده، چون شهادت می دهد هر موصوفی غیر از وصف است و هر وصفی غیر از موصوف است، این را می فرماید، و کسی که این کار را بکند خدا را هم شمرده و هم به او حد زده، این دارد از بی حدی خودش سخن می گوید، حالی ات هست چه می گوییم؟؟[متوجه هستی؟]
این از بی حدی خودش دارد سخن می گوید، چرا نباشد که انسان در معنای عامش، خدا به او بی حدی داده، اگر بی حدی نبود خلود پذیر نبود، بشر خالِد است، هم جهمنی هایش 《خالدین فیها مادامت السماوات و الارض》ببین آسمان و زمین را فنا می گیرد او هنوز هست، چه در جهنم و چه در بهشت.
مومنین《خالدین فیها》در جَنَت هستند《مادامت السماوات و الارض》، جهنمی ها هم 《خالدین فیها》
، بشر خلود پذیرد است، خب یک کسی که این رقم بشر را در خلقت زده، این چه؟
خلود را از او برداریم؟
به او حد بدهیم؟
《علی》مرد نامتناهی است، غیب ساز عالم هستی است، امیرالمومنین این خطبه هایی که عنوان کرده خارج از وجود خودش حرف نمی زند، این حق را در وجود خودش معاینه می کند، این از خدا دریافت دارد که دارد حرف می زند، آن که از خدا دریافت دارد خودش به بی نهایت می رسد.
در مساله علم باطنی و علم نوری هم همین است، معلم تا در دریافت کامل متعلم قرار نگیرد و متعلم او را دریافت نکند تقابل نباشد حرف او را در معنا نمی فهمد.
در ظاهر چرا، کلمات را حفظ می کند، قرآن را می شود حفظ کرد، روی کلمات تفسیر و توجیه و بیان می نویسد، بله می شود این کارها را کرد، ولی می شود اینکه او را به ذات دریافت کرد؟
این تقابل می خواهد، تنها راهی که اسمش را در عالم بردند که این تقابل و این عینیت حاصل می شود، تنها راهش این است. تنها راهش ایجاد عُلقه حُب است، در حد عشق و بعد از عشق، شَقَف، تا شَقَف پیدا نشود…
شَقَف یک لغتی است که این را….
لذا راجع به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم داریم که 《شَقَفَ بِهَذا الغلام》، نسبت به رسول الله که در چهره امیرالمومنین نگاه می کردند مردم می گفتند《قَد شَقَفَ》بالاتر از حب، بالاتر از عشق، شَقَف است، شقف آثار دارد.
《قَد شَقَفَها》این حالتی است که اگر به کسی رخ بدهد، آن محبوب و معشوق را در شَقَف دریافت کند همه هستی خودش را برای او و از او می داند، رسول الله این جوری بودند، لذا《يَـٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغۡ مَآ أُنزِلَ إِلَيۡكَ مِن رَّبِّكَۖۖ وَإِن لَّمۡ تَفۡعَلۡ فَمَا بَلَّغۡتَ رِسَالَتَهُۥۚ وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》(سوره مبارکه مائده/۶۷)
یا رسول الله تمام پیغمبری ات را و رسالتت را و نبوتت را به پای 《علی》 بریز، و ریخت.
این تازه در ترکیب قرارداد است، اگر رسول الله ذاتا اینکاره نبود برایش خطاب نمی آمد، نبوت و رسالتت را به پایش بریز، ولی مردم مسئله هستند، همه وقت، خب ما هم برای همین ملاحظه ذهنیت مردم را می کنیم، رسول الله که این دریافت را کامل از مردم مسئله هستند دارند.
فقط این مردم مسئله هستند که نمی گیرند، نمی فهمند؟ فردا حرف است، سخن است، از 《علی》 گفتن هزار اتهام…
به امیرالمومنین که کسی دل ببندد، رسول الله را هم می گفتند صوفی است، خب می گویند دیگر، خب نادان در عالم زیاد است، نادان، جاهل، لذا دیشب به آن برادر عزیز گفتیم که اگر می خواهی 《یاعلی》بگویی
در دلت بگو، چون رسول الله هم این کج ذهنی و کج فکری را در مردم می دید که حق فرمود 《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》.
به قول رفقای خودمان آنهایی که خیلی با فطرت صحبت می کنند، مردم را بی خیالش، زبان اهل محبت.
رسول الله هم بی خیال مردم شد دیگر
《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》.
این《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》یک حرفی در آن هست، دو عصمت است، یک عصمت نبوتی ما داریم که انبیاء همه معصوم هستند، یک عصمت ولایتی داریم، آدم[آدم نبی] معصوم است ولی دیدید عصمت ولایتی نداشت دیگر، عصمت توحیدی دارد، خدا از عِباد مخلصین قرارش داد، ولی عصمت ولایتی نداشت، چرا؟
چون اگر می داشت خداوند تبارک و تعالی نمی فرمود که 《…وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى》(سوره مبارکه طه/۱۲۱).
وَعَصَی، آدم نسبت به ربش عصیان کرد، غَوَی، گمراه شد، این کلام…
عصمت ولایتی غیر از عصمت توحیدی است، عصمت توحیدی جزء اعتقادات ماست، همه پیغمبران معصوم هستند.
عصمت ولایتی آدم هم تکان خورده، به آدم گفتند یک وقتی به این اسمائی که نشانت دادیم کج نگاه نکنی، خب کج نگاه کرد وضعش بهم خورد، ابراهیم خلیل عصمت توحیدی دارد، معصوم است، فکر گناه هم نمی کند، عصمت ولایتی چطور؟
نسبت به آل محمد علیهم السلام یک آن تکان خورده، لذا امام صادق علیه السلام فرمودند که ما او را در منجنیق گذاشتیم، دچار نمرودش کردیم، چون نسبت به ما یک آن تکان خورده، توقف…
عصمت ولایتی هر که می خواهد داشته باشد، پیغمبر هم داشته باشد، لذا آقا امیرالمومنین علیه السلام فرمودند اینکه من ابراهیم را از آتش نمرود نجات دادم، به سلمان و ابوذر فرمودند من منجی ابراهیم از نار نُمرود بودم.
موسی عصمت ولایتی در یک لحظه نداشته که دچار فرعون شده، روایت است امام صادق علیه السلام فرمودند.
آقاجان، یابن رسول الله پیغمبرها(آدم، نوح، هود، صالح، ابراهیم، موسی، عیسی) برای چه مبتلا شدند؟
فرمودند اینها در امر ولایت ما یک آن تأمل کردند، خدا به هم می زند، بله خدا نسبت به خودش می گذرد، خدا نسبت به آل محمد نمی گذرد، اینجا را خیلی قرص آدم بچسبد، خیلی دقت کند، با یک خطور ذهنی انبیاء را از ترکیب کارشان می اندازد.
دو عصمت است.
ببینید《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》ای رسول ما، حبیب ما، ای عزیزما، 《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ 》یعنی خدا تو را معصوم قرار می دهد، عصمت ولایتی، فقط خاتم انبیاء است که در عصمت ولایتی تکان نخورده، فرقش با انبیاء این است.
چرا خاتم بر بقیه انبیاء ترجیح دارد؟ این نکته اش چیست؟
چه داشته؟
خاتم انبیاء چه داشته که بر ابراهیم ترجیح دارد؟ نسبت بر موسی ترجیح دارد؟ نسبت به عیسی ترجیح دارد؟
قرآنش است؟ تو از قرآن چه می فهمی؟
کدام آیه قرآنی آن است؟ چه چیز اوست؟
خاتم انبیاء بر انبیاء ترجیح دارد چون نسبت به امر ولایت امیرالمومنین علیه السلام تکان نخورده است. این را تا دم مرگ داشته باش آنوقتی هم که داری جان می دهی همین جور اعتقاد داشته باش، تا بعد ببینی رسول الله چه جور به صورتت می خندد.
وقتی جان می دهی ببینی رسول الله چه جوری تو را در آغوش می کشد و تو را مسلمان آن وقت نمره می دهد، آن وقت می گوید تو مسلمان هستی.
بذار رسول الله به تو نمره بدهد، مسلمانی به این است که این ضوابط ساخته شده علمای کلام را قبول کنی؟ این مسلمانی است؟
این مسلمانی می بینی با همه چیز می سازد دیگر.
مسلمانی این است که من به تو می گویم، من مسلمانم به نبوت خاتم انبیاء، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم اقرار کردم.
چطور اقرار کردم؟
به اینکه یا رسول الله شما فقط در امر ولایت امیرالمومنین علیه السلام یک چشم بهم زدن هیچ جور تکان نخوردید.
حالا ببین رسول الله با تو چه کار می کند.
خاتم انبیاء ببین چه جوری تو را در آغوش می کِشد.
انبیاء دیگر چرا تکان خوردند دو مرتبه خدا به آنها هشدار داد بعد باز برگشتند، بازگشتند، حالی شان کرد،
ولی یک تکان خوردن دارند، خاتم انبیاء ندارند،《وَٱللَّهُ يَعۡصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِۗ》، خدا به تو از ناحیه این مردم عصمت می دهد، راحت باش، کلام امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام صدورش وقوفِ بر همه این نکات توحید است، و نشستن در متن این قضایایی است که نقل کردیم، کسی که برای خدا وصف بیاورد او خدا را به دوئیت گرفته است، یعنی چه؟
امیرالمومنین چنان خودش را غرق در تجلیات حق می بیند که جدا از خدا نمی بیند، وصف جدا شده از خدا نیست، این دریافت خودش است، تمام موحدین عالم با توصیف با اسماء می شناسند، همه انبیاء، همه موحدین.
امیرالمومنین می فرمایند، نخیر، کمال اخلاص نفی صفات از اوست، کمال توحید اخلاص به اوست، و کمال اخلاص نفی صفات از اوست، نفی صفات چگونه؟
یعنی من یک موجود جدا شده از حق نیستم، چطور؟ چطور نیستی؟
ببین بیانش چیست، آخر این موجود چه جوری حرف می زند، حرفهایش را هم نمی فهمیم، هیچ کس هم نمی فهمد، سخنان امیرالمومنین دریافت نشدنی است، به اندازه استعداد و ظرف خودمان داریم حرف می زنیم، که هیچ قابل قیاس با ارتباط آن حقیقت نیست، می فرماید《ما رَایتُ شیئاً…》خب این از کجا سر در آورده؟
این موجود کجا سر در آورده؟
《ما رَایتُ شیئاً إلاّ و رَایتُ اللهَ قَبلَهُ و بَعدَهُ و مَعَه》من به هیچ چیزی نگاه نکردم در رویت، نه در چشم، به هیچ چیزی به رؤیت نپرداختم مگر خدا را قبلش دیدم، بعدش دیدم، با او دیدم، این قبل از 《کُلُ شَئ》است.
کجا بودی ای کسی که رؤیت می کنی، تو خودت اگر نبودی بیخود حرف می زنی؟
من همان دم بُودم از طايفه دُردكشان
كه نه از تاك نشان بود و نه از تاکنشان
حق نسبت به این موجود ناشناخته ای که هیچ بُعدش قابل درک نیست، تجلی تام دارد.
منظور این است که اگر فردا شب ما خطبه را عنوان کردیم، معلوم باشد این بیان الفاظ و کلمات مثل این که ما خطبه می خوانیم، مثل سخنوران که صحبت می کنند از این طرف، از آن طرف حرف می زنند، حقایق موجوده را دریافت می کنند و بیان می کنند این، آن نیست، خودش یک حقیقت موجودی است که تمام اشیاء مبتنی بر این حقیقت است، یک حقیقت جوی درجه یکی در عالم پیدا کنید این دریافتش بعد از وجود حقایق است، امیرالمومنین اینجوری نیست، حق مطلق است، یعنی این حقایق بعد از او هستی گرفته و او در همه شئون به قبلیت حق
است.
اگر تو می گویی《قَبلُ کَلُ شَئ》، این موحد تام الاختیار که می گوید خدایا تو قبل از کُلُ شَئ هستی، این حرف می زند یا خودش این قبلیت را دارد که دارد حرف می زند؟
این قبلیت کُلُ شَئ را دارد که دارد حرف می زند.
این بیان توحید این بیان حالات خودِ امیرالمومنین علیه السلام است، این خطبه توحید امیرالمومنین در حالات خودش دارد متجلی می شود او را بشناسیم، او را درک کنیم.
《أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ 》اين اولیت دارد، این معرفت را دریافت دارد، لذا می فرماید 《أَنَا الْأَوَّلُ وَالْآخِر》، یکی از مصدایق اول، اولُ الدین است.
می فرماید《أَنَا الْأَوَّلُ وَالْآخِر》، آقا امیرالمومنین علیه السلام در چند جا بیان می فرماید که من اول هستم، خب این اول هر جا که بنشیند《علی》است، در《أَوَّلُ اَلدِّين》هم است، 《أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ 》اول دین شناختن اوست.
سلمان و ابی ذر گفتند چه جوری خدا را بشناسیم، ببینید، آمدند گفتند آقاجان یا امیرالمومنین چه جوری خدا را بشناسیم؟ فرمودند 《مَعْرِفَتِی》، 《مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ هِيَ مَعْرِفَةُ اللَّه》، شناختن من به نورانیت همان معرفت خداست، چون در این اولیت مقام دارد، رتبه دارد.
《مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیةِ هِيَ مَعْرِفَةُ اللَّه》، برای چه کسی؟
برای همه؟
نخیر، برای سلمان.
برای دیگران؟ آنها که بابا به توحید و نبوت و قرآن و احکام عمل کردند، دیدید با امیرالمومنین علیه السلام چه کار کردند؟
خب اینها مسلمان بودند، این عیبش چیست؟
آخر اشکال کار از کجاست؟
حالا خواجه عبدالله انصاری حرفهای خوب دارد، خواجه عبدالله از ادعیه گرفته است، از کلمات امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام، و ائمه هدی علیهم السلام، دعاها را گرفته در یک الفاظ خیلی قشنگی به فارسی برگردان زده، در یک عبارتی که من حالا شاید یادم بیاید او می گوید خدایا همه از آخر کار می ترسند من از اول کارم می ترسم، اگر آنجا کار درست باشد تا آخر خوب می آییم، اینها اول کارشان درست نبوده، الان هم زمینه این است.
الان همین جا که ما نشستیم اگر کسی امیرالمومنین را به اولیت نپذیرد، همین طور که ولایتش ولایت مطلقه است، اولیتش هم اولیت اطلاق است، اولیت اطلاقیِ اول است، در هر چیزی که اولیت…
《اَوَّلُ مَا خَلَقَ الله اَلعَقل》، آنجا 《علی》هست،
《اَوَّلُ مَا خَلَقَ الله نُوری》، آنجا《علی》هست، باید نقش اول را داشته باشد، او《هُوَّ الاَوَّل》، 《اَوَّلُ مَا خَلَقَ الله اَللُوح》آنجا اول است، 《اَوَّلُ مَا خَلَقَ الله اَلقَلَم》، آنجا اول است، 《اَوَّلُ مَا خَلَقَ رُوحی》،
《اَوَّلُ مَا خَلَقَ نُوری》، در تمام این اولیت ها متجلی است، و آن کسی حرف را قرص و محکم می زند که خود او هم این اولیت را دریافت کرده باشد، اگر کسی در اولیت دریافت نداشته باشد او نمی تواند قرص حرف بزند، نمی تواند قرص به اعتقاد بنشیند، خدایا دست ما را به دامن یک کسی برسان که او این مواضع حقایق را دریافت کرده باشد، که دریافت او، نشستن با او، سخن گفتن با او، ضمیمه شدن با او، صحبت کردن با او، همه آنها صحبت کردن با امیرالمومنین علیه السلام است، نشستن با امیرالمومنین است، نوازش او نوازش امیرالمومنین است، تثبیت او تثبیت امیرالمومنین است، نفی او نفی امیرالمومنین است، یک کسی اینجوری خدا نصیب کند که ما جمالش را ببینیم.
《وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ》کسی خالص می شود که همه صفات را از حق نفی کند، یعنی خودش را نبیند، این صفت حق است، امیرالمومنین صفتِ حق است، این می گوید در استغراق من جوری شدم که خودم را نمی بینم، کیست که در عالم بتواند این جوری باشد؟ کیست؟
دومی اش را پیدا کن، این مقامات خودِ امیرالمومنین است، این مراتب روحی و نوری امیرالمومنین در بیان است، 《لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ》هر کس خداوند تبارک و تعالی را وصف کند برای او قرینی قائل شده، حق قرینی ندارد، ببین چه جوری از خودش حیثیت را نفی می کند، ببین خدا را چه جوری در آن نقطه الوهیت و ربوبیت می گذارد، امیرالمومنین اول به نفی خودش دارد می پردازد، در مقابل چه کسی؟
در مقابل ذات حق، لذا در مقابل همه هستی وجود فقط مالِ امیرالمومنین علیه السلام است، چون در مقابل حق خودش را نفی کرده است، در مقابل همه هستی وجودش متجلی است.
《 وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ 》هر کسی که خواسته باشد برای خدا ولو به وصفیت قرین بگذارد این خدا را دوتا دیده.
《وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ》خدا را مُتَجَزی کرده، خدا را جزء جزء کرده.
《وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ 》کسی که خدا را اینگونه بشناسد جاهل به حق است نه عارفِ به حق.
و ما همگی این جوری هستیم، به حق اقرار کنیم بگوییم《علی جان》سهم توحید فقط مالِ توست و تو خدا را شناختی، و بقیه انوار مقدسه چهارده معصوم، اینها شناختند.
《وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ 》خیلی این حرف است، کسی که جاهل به خداست به سوی او اشاره می کند.
چون در وجود خودش خدا را نیافته، چون در اینجا خدا را نیافته اشاره به خدا می کند.
حق را خارج از وجود خودش می بیند، عجببب!!!
این حرف چقدر بالاست،《وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ 》
مال چیست؟(به خاطر چیست؟) خب این نصیب همه است.
بس که هست از همه سو و ز همه رو راه به تو
به تو بگردد اگر راهرُوی برگردد
این موجود می فرماید این که کسی به سوی او اشاره کند این جاهل به خداست.
این واجد همه نکات توحید است.
《وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ》کسی که به خدا اشاره کند خدا را محدود کرده است.
《وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّه》کسی که خدا را محدود کند او را شمرده، اینجا دیگر دوتا خدا داریم.
《وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ 》اگر کسی بگوید خدا در کجاست، او را ضمیمه به یک جایی کرده.
در کجاست؟
در کجا نیست؟!!
پسرش چه می فرماید، آقازاده اش چه می فرماید، 《متى غِبتَ حتّى تَحتاجَ إلى دَليلٍ》کی(چه وقت) پنهان شدی که من خواسته باشم برای تو دلیل و راهنمایی پیدا کنم.
《عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ》، این پسرش است، امام حسین ببین چه می گوید، از بابا گرفته است دیگر، 《عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ》کور باد آن چشمی که تو را نمی بیند، آن فراز دلنشین عرفه که آدم را در جزء جزء حروفش حیران می کند، که از کجا این حروف را تلفیق کرده، این موجود ناشناخته، این امام حسینی که همه اسمش زینت عرش خداست، از کجا این حروف را تلفیق کرده، اینجوری حرف زده، 《إِلٰهِى أَنَا الْعالِمُ فِى عِلْمِى فَكَيْفَ لَاأَكُونُ جَهُولاً فِى جَهْلِى ؟ ! 》خدایا من در دانستن هایم نادان هستم چه برسد در جهلم،
《إِلٰهِى أَنَا الْفَقِيرُ فِى غِناىَ فَكَيْفَ لَاأَكُونُ فَقِيراً فِى فَقْرِى ؟》من در داشتن هایم ندار هستم، چه بشود در وقتی که ندارم، فقیرم.
《عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ》،کور باد آن چشمی که تو را نبیند.
《وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ》و کسی که حتی بگوید خدا بر عرش استوار است، 《فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ》جاهای دیگر را
از خدا خالی دانسته، اگر یک جا خدا را ببیند و جاهای دیگر خدا را دریافت نکند خدا را از هستی جدا کرده.
ان شاءالله به برکت این ماه مبارک که ماه امیرالمومنین است، برای همین اسمش را 《شَهرُالله》 گذاشتند، هر چیزی که مال امیرالمومنین است خدا به خودش نسبت داده، بیت الله چون زادگاه امیرالمومنین است به خودش نسبت داده، ایام الله چون روزهای امیرالمومنین است به خودش نسبت داده، شهرُ الله همین طور، همه چیزها، هر چیزی که مال امیرالمومنین است خدا به خودش نسبت داده، لذا وَلیُّ الله هم هست، باز به خودش نسبت داده، خدا به برکت این شهر، این ماه، که ماه امیرالمومنین علیه السلام است ما را با این حقایق آشنا کند، ما را《علی》شناس کند.
ما را امام شناس کند، ما را ائمه شناس کند، ما را آن جوری که خدا را شناختن ما را به توحید راه بدهد ان شاءالله.
《علی ولی الله
یاعلی مدد》
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》