شرح فرازهایی از خطبه های نهج البلاغه(خطبه اول)_ جلسه هفتم_(رمضان 1371)

 

《أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ》

《يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ》(سوره مبارکه بقره/۳۵).

 

در این آیه کریمه که به مناسبت بیان خطبه نهج البلاغه از زبان مبارک امیرالمومنین مولی الموحدین علی بن ابی طالب علیه الصلاة و السلام به خلقت آدم کشیده شد خداوند تبارک و تعالی آدم و زوج او را ساکن بهشت کرد، به جنت راه داد، در معنای ظاهری آیه زوج را ما حوا دانسته و حوا می‌دانیم این زن و شوهر دوتاییشان در بهشت رفتند، پدر و مادر همه ما.

یک معنای لطیف‌تری و ظریف‌تری بعد از اینکه آدم شناس شدیم، زوج شناس هم باشیم.

یک آدم ابوالبشر است پدر همه ماها، صفی الله است، مقام صَفَّةُ اللهی خدا به او داده، ما مادری داریم به نام حوا که شیطان حریف آدم نشد، ولی این خانم، مادر عزیزِما، ننه جان ما توانست آن کاری که شیطان می خواست انجام بدهد، از این راه…

چون زن همین جوری است هر وقت شیطان کارهایش را نمی‌تواند انجام بدهد[ ان شاءالله پایین خانم ها حرف ما را نمی‌شنوند، ان شاءالله، در عین حال خیلی خوب هستند، از آنها می‌ترسیم، از همین جا قطع کنیم، خیلی خوب هستند قدرشان را می‌دانیم، از مرد ها هم خیلی بهترند، اصلا همه مردهای عالم توی بهشت رفتند آدم جد ما را آنها وسوسه کردند، نخیر خانم ها تقصیر نداشتند، حضرت حوا هم هیچ نوع در این مسئله دخالتی نداشته، اینقدر اینکه باید بله باج بدهیم که مسئله ای نباشد، ولی خوب هستند دیگر، اگر از دوستان اهل بیت باشند همه شان خوب هستند، علی کل حال به آنجا هم می رسیم و حرف را ان شاءالله می‌پرورانیم]

که حوا با اینکه ننه جان ما هست، این شهر جده را هم برای همین جده می گویند، یعنی شهر جده است دیگر، جده ما حوا آنجا دفن است، لذا این همه حاجی می روند گاهی برای تفریح می‌پرسند قبر حوا کجاست، خب معلوم است از آن کاری که سر بابای ما آورده دیگر هیچ وقت هیچ کسی رغبت نمی‌کند، ماها را از بهشت این مادربزرگ بیرون کرد، وگرنه ما هم همانجا بودیم ها، 《اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ》(سوره مبارکه بقره/ ۳۸) ما را هم گرفت، ما هم بیرون آمدیم، لذا اگر یک کسی به قدر سر مویی، به قدر سر مویی، در امر ولایت توقف داشته باشد علی کل حال، مَآل امرش به نافرجامی است، این را یقین بدان، حضرت حر خیلی مقام دارد، قربان خاک پای زوارش، هرکسی آنجا قدم گذاشته، خاک پایش سُرمه چشم ما، آقا امام حسین هم به او خیلی عنایت کردند اصلا نمک سفره امام حسین است خیلی خیلی خیلی مقام دارد، خیلی مرتبه دارد، کاری هم که کرده اگر هرچه کفر و شرک و عصیان و معصیت و گناه و هرچه هست همه را در یک پله ترازوی بگذاریم باز کارِ حر سنگین‌تر است.

یکی به دو کرده با امام حسین، راه گرفته، این کار خیلی سنگین است، خیلی در منطق شیعه، اهل محبت این کار را خیلی ناپسند می‌دانند و هیچی را در مقابل این بزرگ نمی دانند، علی کل حال خیلی کارش لرزانده، قلب حضرت زینب را تکان داده، بله. اما خب چون افتاده بود، افتاده بود دیگر، آقا امام حسین علیه السلام فرمودند باید اول او برود، همه این موهبت‌ها درست هان؟ ولی آن کاری که کرده همه شهداء یک جا هستند، او باید اینکه چند کیلومتر آن طرفِ کربلا باشد، یعنی به همان اندازه، یک میلی‌متر فاصله این بُعد می دهد آن طرف چند کیلومترش می‌کند، آدم‌ مواظب باشد، آدم خیلی مواظب باشد.

یک چشم به هم زدن غِفلت از مقام شامخ ولایت آدم را به بُعد می‌برد، گاهی به بی‌نهایت، اهل جهنم《خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ…》(سوره مبارکه هود/۱۰۷) این، آن طرف می برد، مواظب باشیم، ولایت دقیق است، ولایت ظریف است، ولایت خیلی فرازهای بی‌نهایت دارد، در هر سِلکَش، در هر راهش، در هر کوره راهش، کسی یک آن توقف کند این مآل امرش به بی سر و سامانی می خورد، امام صادق فرمودند اصحاب رسول خدا و اصحاب امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام، برجسته‌هایشان، این‌ها در یک توقف نسبی که اگر ما آن توقف برایمان باشد، آن نوع، هرچه آنها داشتن، باشد برای ما مرتبه است، مقام است، ولی آنها دچار شدند، دچار شدند، به جهت یک آن توقف.

ان شاءلله به بهشت می رویم.

بعد حضرت سلمان را فرمودند آخر سلمان خیلی بزرگ است.

مرحوم مفید هم در اختصاص روایاتش را نقل کرده ب روایات این باب را بخوانیم، اختصاصُ الشیعه است ها، یک کسی باید ولایت را بفهمد، امیرالمومنین را بشناسد، امر ولایت را، اعتبارش و عظمتش را درک کند بعداً اینکه آن اختصاصُ الشیعه حرف می‌زند.

امام صادق علیه السلام در آن کتاب اختصاصُ الشیعه مفید نقل می‌فرماید سلمان در آخر عمرش به یک غده‌ای در گلو مبتلا شد و خفه اش کرد《فَثارَة فِي عُنُقِه کَثَلعَةَ الحَمراء》 این در گردنش یک غده پیدا شد سلمان را خفه کرد. امام صادق علیه السلام فرمودند به خاطر آن روزی بود که یک آن برای خودش بردن امیرالمومنین علیه السلام به مسجد سوال برانگیز شد.

《کَان مِنهُ اِلی اَوَّلُ النَهار فَجاضَ جِیضَتاً اَوها صَحِیحَةً فَثارَة فِی عُنُقِه کَثَلعَةَ الحَمراء》

هیچ تکان نخورد، اول روز بود خورشید بالا آمده بود گفت《اِنَّ هَذا الرَجُل عِنْدَهُ اِسمُ الأَعظَم لُو اَرادَ لَن طَبَقَت عَلی…》

این که دارند می برند من می شناسمش، می دانم این کیست، عِندَهُ اِسمُ الاَعظَم، اگر اراده کند زمین و آسمان به هم دوخته می شود، آقا امیرالمومنین چشمانشان را طرف سلمان برگرداندند و فرمودند دو مرتبه بیعت کن، اگر می‌دانی من این هستم چرا تکان خوردی؟ برای چه مُشوَّشی؟ من 《علی》هستم دیگر.

دو مرتبه از سلمان بیعت گرفتند.

《و کان ابوذر منه الی انتفاع النهار 》او هم ،جاضَ جِیضَتاً ، یا… او هم عثمان بر قَتبِ حمار برهنه ای سوارش کرد فَاَبعَدهُ مِن المدینه الی رَبَذه.

به ربذه تبعیدش کرد و در آنجا بر اثر سوار شدن بر الاغ برهنه ران‌هایش زخمی شد، زخم چرک کرد، فساد کرد، آنجا با دخترش، تنها و غریب مُرد، که مالک اشتر از کوفه با اصحابش برای کشتن عثمان می آمدند که خوب هم کردند این را کشتند، از بهترین کارهاست، مالک اشتر با محمد پسر ابی بکر این دوتا بالای پشت بام رفته بودند چون حضرت فرموده بودند کسی وارد خانه عثمان نشود اینها هم بلد بودند لحن القول می‌دانستند، امیرالمومنین فرمودند اطاعت کردند، از درِ خانه نرفتند، از پشت بام رفتند و از سوراخ خانه خودشان…

مالک نیزه را فرو کرد روی سینه‌اش قرآن هم بود.

اینها( مالک و اصحابش) قرآن شناس هستند، تو خیال نکنی که او قرآن را سینه اش گذاشت…

امیرالمومنین که حقیقت قرآن است رهایش کردی، آنجوری کردی، آنهایی که آیه قرآن بودند مثل ابی ذر، تبعید کردی، ابی ذر آیه قرآن است تو آن کار را کردی .

چرا؟ چون می آمد درِ خانه عثمان داد می‌کشید وَيْلٌ 《الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ》؛ وای به آنهایی که به مروان و به بنی امیه پول می دهند و بقیه طلا نقره‌ها را روی هم جمع می‌کنند و به بنی امیه می‌رسید به هیچ کسی دیگر توجه نمی کرد.

خویش و قوم پرست بود، بیت المال را صرف خویش و قومش می کرد.

ابی ذز هم که ساکت نمی‌نشست، می آمد حرف میزد، سخن می‌گفت.

نیزه را گذاشت روی سینه اش همچین فرو کرد که سر نیزه به زمین رسید. خیلی خوب کاری کردند، بعد هم اینکه آقا امیرالمومنین راضی نبودند، چرا منع کردند، دستور ندادند که هیچی، راضی هم به این امر نبودند. اما خب یک کاری کردند دیگر آنها(مالک اشتر و محمد بن ابی بکر) را که سیلی نزدند. آنها هم آمدند خدمت امیرالمومنین بودند، لذا جنگ جمل به همین بهانه درست شد که قاتلین عثمان را تحویل بده علی جان برای چه اینها را نور چشمی قرار دادی؟

عجب !!!

امیرالمومنین قاتلین عثمان را تحویل آنها بدهند قطعه قطعه شان کنند؟ عجب !!!

لذا‌ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم به ابی ذر خبر داده بودند که قومی تو را دفن می‌کنند که آنها از مومنین‌اند و از کسانی هستند که خداوند تبارک و تعالی آنها را به ایمان پذیرفته.

مالک اشتر و آنها پیش عثمان به شکایت آمده بودند یا این عاملت را از کوفه بردار یا کسی بگذار که به درد ما بخورد، گفت چشم. عثمان برداشت در نامه نوشت اینکه وقتی اینها برگشتند همه‌شان‌ را بکش، مالک اشتر سردسته است سرهایشان را بزن، بعد هم اینکه همان کاری که داری تثبیت کرد.

اینها در راه فکر کردند این نامه‌ای که عثمان نوشته بخوانیم ببینیم چه نوشته، نکند این…

قبل از اینکه برسند به کوفه نامه را باز کردند دیدند نوشته اینکه مالک اشتر و اصحابش را سر ببر.

اینها آمده بودند گفته بودند این کسی را‌ که آنجا گذاشتی، این والی را بردار.

او نوشته بود اینها را بکشید.

اینها هم برگشتند گفتند حالا اگر کشتن است ما می‌کشیم ببینیم…

خب ما هیچ وقت منبرمان تاریخ ندارد این دفعه هم همین جوری از دستمان در رفت عیب ندارد.

با‌ یک صلوات به ما کمک کنید.

یک آن ابی ذر توقف کرده، چه گفته؟

او هم گفته امیرالمومنین اسم اعظم دارد، اگر کسی بگوید امیرالمومنین اسم اعظم دارد او را بالایش می‌برند، برای ابی ذر نخیر چوبش زدند، اگر تو می‌دانی اسم اعظم پیش اوست چرا اینکه مشوشی؟

چرا دلت می لرزد؟

《أَمَ الذّی كَأَنَّ قَلَبَهُ کَزُبُرُ اَلْحَدِيدِ وَ عَیناهُ فِي عِینی امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام فَهُوَ اَلْمِقْدَادُ بْنُ اَلْأَسْوَدِ اَلکَندی، وَ کَانَ سَیفُهُ عَلی عاتِقِهِ مَتی یَأمُرُهُ فَیَمضِی》.

 

آن کسی که یک آن تکان نخورده…

امام صادق علیه السلام فرمودند همه دوستان علی بلا کشیدند چون یک آن توقف داشتند، یک جا…

دوستی؟ دوست شرائط دارد، اگر گفتی دوستم، یک ذره این طرف و آن طرف بروی، بله.

ولی مقداد نه، بلا نکشیده، امام صادق فرمودند برای اینکه یک آن تکان نخورده،

《وَ کانَ مِقدادُ ذلک الیَوم اعظم ایماناً حَتی مِنَ السلمان، کانَ مِعَ علی علیه الصلاة و السلام》.

آن روز مقداد هیچ تکان نخورده، آقا امیرالمومنین را می‌بردند، روبرو، هان؟

او رویش را به صورت امیرالمومنین کرده بود قهقرا راه می رفت، پشت به پشت هی راه می‌رفت و چشمانش هم توی چشمهای امیرالمومنین بود، شمشیرش هم بالا بود. عجب چه جالب بوده این!!!

اصلاً ترکیب کار را نگاه کنید، سلمان دست راست نگاه می کرد، چه صحنه ای است!!! ابی ذر دست چپ، مقداد روبروی امیرالمومنین پشت به پشت قهقرا می رفت. شمشیر هم بالای سر، که چه وقت با ابرو اشاره می‌کند کارشان را [بسازد] که آقا هیچی هم اشاره نکردند. امیرالمومنین، امیرالمومنین است، یَعسوبُ الدین است، قائِدُ الغُرِ المُهجِلین است، دست‌هایشان را ببندند 《علی》است، همانی‌است که در سماوات سبعه کارگزاری می‌کند، آمر است، سلطان است، حاکم است، این همان است، اختیارِ عرش دستش است، اختیار فرش دستش است، اختیار ملائکه دستش است، این همان است، مگر《 علی》 را کَت ببندند از علویتش می افتد؟

《علی، علی است》.

این امیرالمومنین است. جلوی آب را هم می‌بندند، آخر در عالم مثال همیشه آب تنزل ولایت است.

《وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ》.

《وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا》(سوره مبارکه جن/۱۶).

فرمودند آب در قرآن ولایت ما اهل بیت است.

《…وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ》(سوره مبارکه انبیاء/۳۰).

فرمودند این ولایت ما اهل بیت است که حیات هستی به او بستگی دارد، تنزلش در عالم مثال و طبیعت به آب است، چون آن حقیقت، آن حقیقت که ولایت است به اندازه و مقیاس و در چهارچوب فهم و درک نمی آید مگر در تنزل در عالم مثال با یک چیزی.

 

《 إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً…》(سوره مبارکه بقره/۲۶).

《وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ …》(سوره مبارکه عنکبوت/۴۳).

《وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا》(سوره مبارکه شمس/۱).

 

شمس جمالِ《محمد》 است.

خب چرا نفرمود جمال محمد صلی الله علیه و آله و سلم؟

به جهتی که نمی‌کشی، نمی‌فهمی، خورشید را می‌توانی درک کنی، نورش‌‌ را بیابی، حرارتش را حس کنی، ولی به حقیقت محمدیه کسی نمی تواند نزدیک بشود، درک نمی کند، این از باب تشبیه معقول به محسوس است از آن باب است، دریافت نمی‌کنیم با چیزهایی که اِستیناس ذهنی داریم و ملموس ماست و محسوس ماست حقایق را خداوند تبارک و تعالی در قرآن مَثل زده است.

《يَـٰٓـَٔادَمُ ٱسۡكُنۡ أَنتَ وَزَوۡجُكَ ٱلۡجَنَّةَ》

 

زوج قرین انسان است که آدم را از تنهایی در می آورد، این زوج است، لذا لطافت قرآن را هم ببین، مفسرین فرمودند زوج مطلق است بین زوج و زوجه، به زوجه هم زوج گفته می شود، از آن طرف هم هست، ولی واقعش این نیست، واقعش این است که زوج آن کسی است که امر شفاعت هر مومنی را به عهده دارد، این زوج است، اول شفاعتی که زوج می‌کند این است که آدم را از تنهایی در می آورد، هر که آدم را توانست از فردیت نجات بدهد، از تکروی نجات بدهد، از تنها فکر کردن…

بلا است هاا اینهایی که یکه به قاضی می روند این بزرگ‌ترین بلا برای هدایت، بزرگترین بلا تکروی کردن و تنها فکر کردن‌ است، یک نفری به قاضی رفتن، همه اش فکر خودشان را قبول کردن این خیلی خطرناک است، باید خودت را بر یک بزرگی عرضه کنی، باید خودت را بر یک راه رفته عرضه کنی، این ولایت است، ولایت جاریه در خلق در همه شئون است، حتی در عالم طبیعت، ماده، تکوین، به قول اهل اصطلاح یک ولایت تشریعی داریم و یک ولایت تکوینی، یا ولایت تکوینیه یا ولایت تشریعیه که عبارت را درست ادا کرده باشیم، در تکوینیات ولایت است، ولایت جاری در…

اگر ولایت نباشد شأن توحید به ثبوت به اثبات نمی‌رسد، شأن توحید مَظهر و مُظهر ندارد، مجلا ندارد، مجرا ندارد، توحید اسماء ش، صفاتش بی دست و پا می‌ماند، سرگردان می ماند، اگر ولایت نباشد نه معنای ربّ معلوم می شود، نه معنای رحمان معلوم می شود، نه معنای رحیم معلوم می شود، نه معنای ودود، غفور، خالق، هرچه اسماء و صفات حق هست معلوم نمی شود، ولایت باید باشد که معلوم بشود.

دیشب گفتیم خدا آمر است، ولایت باید این آمر را در عالم اجرا کند و به ظهور بیاورد، خدا حاکم است، ولایت باید این حاکم را در عالم بیاورد، خدا سلطان است《… رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا》(سوره مبارکه اسراء/۸۰)، تا کسی اقرار به ولایت نکند به این آیه نمی‌رسد 《وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا》 یعنی من را همیشه محکوم و مامور به سلطنت الهی خودت نسبت به یک 《ولیّ》 قرار بده.

با این آیه ما کار می کنیم《وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَانًا نَصِيرًا》زمان رسول الله، می رویم سراغ رسول الله، زمان ائمه هدی علیهم الصلاة و السلام سراغ یکی یکی ائمه می رویم بسیار خب در غیبت صغری چهارنفر معین کردند، می رویم، خیلی خب در غیبت کبری چه؟

بپرهیزیم از حرف زدن و فکر کردن بی جا، بپرهیزیم، باید ولایت را قبول کنیم، نکنیم تمام اسماء و صفات الهی را قبول نکردیم، تمامش در مجرای ولایت است، حق حاکم است یک حاکم باید قبول کنیم، خب چه کسی را قبول کنم؟

اینجا تشخیص می خواهد، اینجا فهم می خواهد، اینجا نور می خواهد، نور می خواهد، قبول کردن حاکم در لابلای یک رساله عملیه نیست، بابا این رساله عملیه مال یک مقدار و تعدادی از احکام است، این حکومتی است که از 《الله》 جاری می شود به وسیله رسول الله و ائمه هدی و باید آدم برایش خضوع کند، نکند یا جزء ناکثین است یا جزء مارقین است یا جزء قاسطین است، چیزی هم که آدم را نمی گذارد اینجا خضوع کند نفس است. آی خدا علاجش هم بکن، علاجش هم نمی شود مگر با شمشیر امیرالمومنین که ذوالفقار اسمش است، هیچ این نفس علاج نمی‌شود، خضوع نمی‌کند، خب نمی‌کند نمی‌فهمی، نمی‌فهمی دربدری، بیچاره‌ای، بدبختی، لذا《 الراد علیهم کالراد علینا》

این مال اتصال است، کسی که اینها را رد کند ما را رد کرده، این 《ولیّ》 را باید پیدا کنیم، هر کس هم به اندازه خودش پیدا می کند، این را به شما بگویم، بعد از رسول الله آن که اندازه اش، اندازه عمر است عمر را پیدا می کند، آن کسی که اندازه ابی بکر است ابی بکر را پیدا می کند، آن کسی که شیعه 《علی》است خلقتش از شعاع نور علوی است او هم 《علی》 را پیدا کرد، تازه یک بحث معرفتی هست که آن یکی اول و دوم و سوم را که هرکه پیدا می‌کند این هم به نیروی 《ولیّ》است خیال نکنی…

همان جا ولایت در کار است. همان جا امیرالمومنین همه را سراغ آنها می‌فرستد.

چطور؟ به جهت اینکه این در ظلمت است،

《یُعِزُّ مَنْ یَشَاءُ وَیُذِلُّ مَنْ یَشَاءُ》یک طرفش را می بینی هاان؟ همه اش یک طرفش را می بینی، فقط خدا هدایت می کند؟ ذلالت هم مالِ حق است، خدا عزت می دهد؟ ذلت هم می دهد، خدا هم قابض است هم باسط.

《وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کلَّ شَیءٍ حَی》 نه؟

حیات همه هستی با آب است هان؟

این سیل آمد چقدر نابود کرد؟ این هم آب بود، دیدی آب می‌کُشد؟ دیدی آب خفه می‌کند؟ دیدی از بین می‌برد؟ یعنی نگاه کن 《ولیّ》 را بیاور، این به امر 《ولیّ》 این کارها می شود، یک طرفه نیست، یک طرفه مال اهل معرفت نیست، اهل معرفت همه چیز را در جای خودش، همه چیز را《رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ 》هم دخول دارد هم خروج دارد، هم قبض دارد هم بسط دارد،《يُحْيِي وَيُمِيتُ》،

《یَهْدِی مَن یَشَاء وَ یُضِلُّ مَن یَشَاء》 این 《ولیّ》 این کار را می کند، ما خیال کردیم که ولیِّ مطلق فقط و فقط شفا می دهد، عه!!! دامنش را گرفتیم که شفا بدهد، والله مرض را هم او می دهد، [خطاب آقاجان به یکی از مستمعین: آقا ببخشید، مساکم اﷲ بالخیر، ما از بس شما را دوست داریم منبرمان را قطع می‌کنیم با شما احوالپرسی می کنیم، بله، هرکسی در جبهه نقش دارد خیلی بزرگ است، در شهرها می‌نویسند شهید پرور درست است ولی اینکه شما از همه شهرهای ما شهید پرورتر هستید، خودتان همه بلاد هستید، بله صلوات بفرستید]

《وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کلَّ شَیءٍ حَی》 حیات بخش است؟ الان سیل می آید همه را فانی می‌کند، از بین می برد، ولایت دو طرفی است، بله تو خیال کردی 《ولی》 همین است که همه اش دست سرت بکشد و نوازشت کند؟《ولیّ》 پس گردنی هم می زند چون 《ولیّ》 است، این مظهر همه اسماء و صفات حق است،《ولیّ》 همه کاره است.

 

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

 

هر دو کار را می‌کند، اهل معرفت این هستند، زیر شمشیر امیرالمومنین گردنشان را بیشتر دراز می‌کنند تا سرشان را ببرند زیر دست نوازشش قرار بدهند، اگر اهل معرفت باشد، اگر ولایت را درک کرده باشد.

آن کسی که دست نوازش می کشد با شمشیر می زند یک کار می کند، بلکه آن که آنجا گردن دراز می کند خیلی مقامش بالاتر است.

یک بنده‌ای بود این از سیاه‌های حبشی، مثل اینکه الان این جوری است که این یمنی‌ها در مکه و مدینه کارهای حمالی را آنها انجام می دهند، باربری ها و زحمت کشی ها همه مال آنهاست، در عراق هم کُردها هستند.

می‌گفتند اگر بازار کردها نباشند بازار شورجه عراق که ثِقل تجارت بغداد بود می‌خوابد، کردها این کارها را می‌کردند، الان هم اینکه زحمت تمام این باربری های تهرانِ ما را هم ترک ها می کشند، مردم خوب و سالم و زحمتکش و حق تقدم هم در گریه کردن و این‌ها زیاد دارند، این ترک‌ها آدم‌های خوبی‌اند، آذری هستند، اینها همشهری حضرت ابراهیم خلیل هستند، اصلاً ایرانی اصل آذری است، اصلاً می‌خورد به حضرت ابراهیم حالا آن بحث یک بحث دیگری است بماند، آدم های خوبی هستند، آدم مواظب زبانش هم باشد، آدم خیلی مواظب باشد، این نمی‌دانم متلک جفت کردن و نمی دانم اینکه جوک گفتن، نمی دانم چه، برای ترک، برای رشتی، این مال آدم های بی بُتهِ سبک سرِ بی خبر از شئون انسانی است، اینها بد است، زشت است، مومن این جوری نیست، ترک کله اش این جوری است، اولاً این که شما بدان این رشت لقب امیرالمومنین علیه السلام است، رشت به زبان گیلکی یعنی 《علی》و اول قومی که در ایران به محبت امیرالمومنین قاطبتاً گرویدند مردم طبرستان بودند، آن هم از همین بلده که بلدةُ الرشت، یعنی بلدةُ علیٍ علیه السلام، این بلده، مردم این شهر اول طایفه ای هستند که دربست قبول کردند، دو شهر هستند که بعد از آنها(رشت) قزوین ولایت را دربست قبول کرد بعد ری، ری و کاشان در ردیف هم هستند، اینها محبت امیرالمومنین را قبول کردند، دشمن‌هایشان برایشان حرف درآوردند، اینها سبک هستند، اینها ساده هستند، اينها نمی‌دانم اینکه چه هستند، این متلک‌ها را همیشه ببینیم منشأش چیست، چه کسی درست کرده، هیچ وقت بد نگویید، اینها چون دوستان امیرالمومنین بودند این شهر و دیار موصوف اند و مَنعوت(نعت شده، وصف شده) به دوستی امیرالمومنین علیه السلام…

قزوین هم همین طور، قزوین یک باب از ابواب بهشت در قزوین است، اینکه روز قیامت که می شود شهر قزوین به شکل دُری روز قیامت بر فراز بهشت پرواز می‌کند، و اهل خودش را در بر گرفته،

《مَن باتَ فی قَزْوِین لَیلَةً وَجَبَت لَهُ الْجَنَّة》کسی که یک شب در قزوین بخوابد این اهل بهشت است، نمی‌دانم خیلی از این جور چیزها دشمن ها آمدند برایشان حرف های زشتِ ناشایست در آورد، شیعه هم یاد گرفت، شیعه همین شیعه هایی که…

مواظب باشید، حرف زشت، متلک بی‌جا، اینقدر بد است، اينقدر بد است، آدم را از سکه می اندازد، آدم را از اعتبار می اندازد، بسیار مواظب باشیم هرجا یک کسی محروم باشد مردم به طرف او روی می‌کنند، محروم، مظلوم و مستضعف مورد هجوم فکری دیگران است، این جوری است، یک مسئله اخلاقی را امشب ان شاءلله یاد بگیریم که مواظب این مسائل باشیم.

در زمان اول اسلام زحمت کشان مکه و مدینه و حتی کوفه، بلاد اسلامی، این سیاه‌ها بودند، که هیچ کسی در عالم به سلامت فطرت این‌ها نیست، هیچ کسی، این سیاه‌ها یا آفریقایی‌ها، آن سال آتش سوزی مدینه من مکه بودم، آن سال من در منا بودم، همان سال 54 بود یا 53 نمی‌دانم من آن سال حج بودم، همین سیاه هایی که می گویی در طواف اینجوری مشت می‌زنند، اینجوری هجوم می‌کنند، نمی‌دانم چطور، خیمه‌های ایرانی ها آتش گرفته بود، کپسول ها می ترکید، اینها می رفتند بالای ماشین های باری مثل پروانه که در آتش خودش را می اندازد از آن بالا در این چادرها شیرجه می‌رفتند که ایرانی بیرون بیاورند، خودشان هم می‌سوختند، آن سیاه می‌دید آن یکی رفته آن دیگری هم می رفت، یکی دیگر هم می‌رفت ، آن یکی دیگر هم می‌رفت، اینها آدم های محروم، مظلوم، انسان با فطرت، این سیاه ها خوب آدم هایی هستند، خیلی آدم های خوبی هستند، خیلی، اگر اینکه یک وقتی توانستی مکه بروی، فقط برای زیارت کردن همین سیاه ها برو می ارزد، به قصد زیارت اینها، آدم های با فطرتِ سالمِ مظلومِ محرومِ، لذا ببین این آمریکا شیطان بزرگ هم همه اش با اینها کار دارد، اینها را هی سرکوب می کند، هرجا که رد پای تشیع باشد چون فطرت یعنی شیعه، شیعه یعنی فطرت، این هم که می‌بینی با عراق این کار را کرده به مملكت عراق کار ندارد، آنجا به کربلا و نجف و سامرا و کاظمین کار دارد، آنجا کارخانه آدم‌سازی است، یک نفر یک دفعه برود چشمش به گنبد امام حسین علیه السلام بیفتد این تا آخر آدم است، او آدم نمی خواهد، یک مرتبه برود چشمش به گنبد امیرالمومنین بیفتد این تا آخر عمرش آدم است، این آدم نمی خواهد، این اهل فسق و ظلم و جور و فساد می‌خواهد، کسی که کربلا برود دیگر از دنیا بیزار می شود، این باید دنیا را آباد کند، این وسایلی که الان دنیا، دنیای خارج از دین را می گویم، این باید دنیا را آباد کند، کسانی که کربلا و نجف و سامرا و کاظمین می روند از دنیا دلشان کنده می‌شود می‌بینند عجب! این هرچه هم زحمت می‌کشد مشتری ها از بین رفت دیگر.

هر جا رد پای شیعه است اینها پشتش می‌دوند،

《أَبَى اَللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الاُمور (اَلْأَشْيَاءَ) إِلاَّ بِأَسْبَابٍ》

می آید اسبابش…

《وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ 》( سوره مبارکه توبه/۳۲)، بله نمی شود این خدا پشتش ایستاده است، خدا با همه عظمتش پشت این کار ایستاده.

 

سراغ روایت برویم؛

این سیاه حبشی که در کوفه هم بود، پای برهنه حمالی می‌کرد و اَلواتی هم داشت، خب جز الوات‌های کوفه هم بود، آدم الوات و باباشَمل و پابرهنه و کارش هم اینکه زحمت کشی بود و کم کم به دزدی هم دست زد، زمان خلافت امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام این را گرفتند با شاهد پیش آقا امیرالمومنین آوررند، تا آوردنش جلو امیرالمومنین با آن لب‌های درشت و با آن دماغ تخت و با آن موهای مُجعد درشت و کم پشت یک نگاهی به صورت امیرالمومنین کرد شروع کرد به خنده کردن، آنهایی که اطراف بودن گفتند بی ادب جلوی امیرالمومنین می‌خندی؟

حضرت گفتند رهایش کنید هیچ‌ کسی تا حالا اینجور درست به من نخندیده، این خنده‌اش از دلش‌است، درست می‌خندد.

فرمودند تو دزدی کردی؟ عرض کرد بله آقا ما دزدی کردیم.

فرمودند اینکه شهادت اینها را قبول داری؟

عرض کرد بله.

فرمودند عقلت درست است، تو داری بر علیه خودت حرف می زنی.

عرض کرد از من عاقل‌تر در این شهر کسی نیست 《علی جان》، چون تو را دوست دارم، بله این شهر همه عقلشان را از دست دادند یا کم عقل هستند، چون به اندازه من…

فرمودند خب تو را به این مثابه می‌یابم پس چطور تو اگر من را دوست داری رفتی دزدی کردی؟ عرض کرد آقاجان هر کار که می کردم نمی توانستم به تو نزدیک بشوم، کار خوب هم که بلد نبودم، من چه عمل خوبی دارم؟ چه عبادتی که به تو نزدیک بشوم؟

دزدی کردم که بیایم دستم را تو ببری.

 

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

 

حضرت فرمودند اینکه من امر خدا را جاری می‌کنم. عرض کرد برای همین آمدم.

دستش را گذاشت و حضرت دستش را قطع کردند چون در حکم دزد این است که این چهار انگشت قطع شود و این قسمت بماند‌.

قطع کردند و دوید انگشت ها را جمع کرد و شروع کرد بوسیدن، گفت 《علی جان》منتظر باش این دست دیگرم را هم چند روز دیگر می آیم قطع کنی.

اگر نتوانستم به عمل خوب، به عبادت، به طاعت، به تو نزدیک بشوم، آخرش دیدی آمدم؟

گردن دراز کردند، این اهل معرفت است، بله این عبد است، دست را برداشت در کوچه‌ها راه افتاد شروع به مداحی امیرالمومنین کرد، چه کسی است این کار را بکند؟ چه کسی در عالم؟

هر کسی را یک تلنگر بزنی تا آخر عمر فحشت می دهد.

ولایت است، ولایت جاریه در خلق است، هم در قبض هم در بسط، هم در یحیی و هم در یمیت، هم در یُذِلُّ و هم در یُعِزُّ، ولایت است، هر دو کار می کند، شمشیر می زند، دست نوازش هم می کشد، هم پول می‌گیرد، جیب خالی می‌کند، هم پول می دهد. بله خیلی ها میانشان به هم می‌خورد که چند شاهی پول می خواهند از آنها بگیرند، می گوید حالا که مالیات آمد، ما کار نداریم، تا وقتی که به گمان پول گرفتن و جیب پر کردن بود خیلی مدافع بود حالا که مالیات برایش آمده دیگر کار ندارد، ولایت اگر قبول کردی هر دوتایش را باید بروی، بله این ولایت است، آب هم حیات بخش است،《وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کلَّ شَیءٍ حَی》هم سیل می آید دودمان آدم را بر می اندازد، هی می کُشد، هی می کشد، اینقدر در آب غرق شدند مردند، با همین آب که تنزل ولایت است. و ولایت در تنزل تامش در عالم کثرت و عالم طبیعت در عالم مثال با آب خودش را نشان می دهد 《… وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ…》(سوره مبارکه انفال/۱۱)،

《وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا》(سوره مبارکه جن/۱۶).

برای همین است که آب‌های عالم مهریه فاطمه زهرا سلام الله علیهاست، یعنی همه ولایت کلیه و مطلقه در عالم مثال و ظاهر آب می شود.

مهریه صدیقه طاهره سلام الله علیها آب های عالم است. لذا 《مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقیان》(سوده مبارکه رحمن/۱۹)، باز دو قطب مثبت و منفی، بحرین، که ولایت می‌خواهد ظهور کند از دو بحر معنا گرفته است، دستش را برداشت و در کوچه‌های کوفه راه افتاد، شروع کرد مداحی امیرالمومنین کردن،《علی جان》 کیست که به این شرف رسیده باشد تو دستش را قطع کرده باشی؟

《 علی جان》 دیدی آخرش خودم را به تو نزدیک کردم؟ دیدی آخرش به طرف تو آمدم؟

والله اینقدر کار زشت میکنم که سرم را از بدن جدا کنی.

یک ابن کَواءِیی بود یا ابن ابودردا یکی از اینها بودند گفت اینکه وای بر تو 《علی》 دستت را قطع کرده داری مدح و منقبتش را در کوچه‌ها می‌گویی؟

با این دست دیگرش چنان توی صورت این آدم معروف مشهور خیلی آبرومند ظاهری دنیوی زد که او غلتید.

گفت این که برو دنبال کارت فلان فلان شده 《علی》 دست من را قطع کرده.

آمدند با آقا امیرالمومین دست این را قطع کردی در شهر کوفه غوغا کرده، دارد همه جا حرف شما را می زند. فرمودند بیاوریدش، آوردند و حضرت یک نگاهی کردند، باز خندید، گفت آقاجان کاری نکردم هنوز این دستم را بگیری.

فرمودند نه این دستت را هم به تو می دهم.

حضرت دو رکعت نماز خواندند آب دهان مبارک را کشیدند روی این دست و گذاشتند، دعا کردند، دست سر جای خودش برگشت.

عرض کرد آقا جان من را لایق ندیدید که این دست دیگر را هم بگیرید؟

فرمودند نه دیگر تو با منی و همیشه با منی.

ولایت هر دو طرفه است، ولایت هم حیثیت را به انسان می دهد و هم حیثیت را می گیرد، کسانی زود شفا پیدا می‌کنند که یقین کنند درد را 《ولی》به آنها داده، آن وقت دامن 《ولی》 را بگیرید زود شفا می دهند. کسانی عزت پیدا می‌کنند که بدانند ذلت را 《ولی》 به آنها داده، کسانی به هدایت می‌رسند که بدانند ضلالت را 《علی》 به آنها داده، این قاعده اش است.

《ولی》 در هر دو بُعد خودش را نشان می دهد مثل آب می‌ماند منتها قرآن یک بُعدش را گفته.

چه فرموده؟

آن یکی دیگر را گذاشته برای من و تو که فکرمان کار کند، در همه جای قرآن این جور است،

فرموده《وَ جَعلنا مِن الماءِ کُلِّ شَیءٍ حَیٍّ》، آن بُعد دیگرش چه؟

آن بُعد دیگرش دیدنی است، به آن برس، ابعاد باطنی توحید و ولایت را باید از وجود خودت، از کتاب مبین خودت در بیاوری.

《يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ》(سوره مبارکه فتح/۱۰)، خدا دست ندارد را باید قرص بگویی، حالا که دست ندارد پس 《يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ》 چه می شود؟

این قدرتِ 《ولی》 است.

《 كُلُّ شَيۡءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجۡهَهُ》(سوره مبارکه قصص/۸۸)، خدا وجه ندارد، صورت ندارد را قرص باید بگوییم، آن کسی که قرص نمی گوید می شود جزء مجسمه[ فرقه مُجسمه] که توحیدش توحید باطلی است، اشکال دارد.

 

خب ما نمی‌دانیم که امشب هم مثل آن شب از آقای آهنگران تقاضا بکنیم ما را به فیض برسانند، نمی دانم این کار جایز هست، جایز نیست، به خودمان اجازه بدهیم دیگر به اختیار خودشان.

ما که هم عاشقیم هم شائق.

رفقای ما هم در این جلسه از همان شب همینطور در سُکر آن حال بعضی هایشان هستند.

خدا ان شاءلله به حق امیرالمومنین و اولاد طیبین و طاهرینش و به حق حقیقت ولایت اللهی امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام در این ماه که جاریست و لیله قدر هم در همین ماه هست و نزول قرآن هم در همین ماه بوده ما را به معرفت آن‌ها و محبت آنها و آگاهی از مقام شامخ ولایت آنها، بیشتر از قبل آشنا بگرداند. دست ما را از دامن توسلشان و ولایتشان و محبتشان کوتاه نگرداند.

این ولایت را در ذریه ما و اعقاب ما تا قیام قیامت قرار بدهد.

 

💠روضه باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام

 

روضه باب الحوائج اباالفضل العباس را خواندند من هم من باب مقدمه چند کلمه عرض می‌کنم؛

 

امام معصوم فرمودند《رَحِمَ‌ اللَّهُ عَمُّنَا العَبّاس کَانَ نافِذُ البَصيرَةِ، صَلِبُ الإِيمانِ، لا تَأخُذْهُ في اللّه ِ لَوْمَةُ لائمٍ》

خدا رحمت کند، 《رَحِمَ‌ اللَّهُ عَمُّنَا العَبّاس》 این غیر از رحم اللهی است که با همه خلق گفته می شود،

《رَحِمَ‌ اللَّهُ عَمُّنَا العَبّاس》 یعنی اَعطاءُالله اَلرَحمَه، جَعَلَهُ الله مَخزَنُ الرَحمَه، این معنای رَحِمَ الله است، اباالفضل العباس معدن رحمت است، مخزن رحمت است، خدا به عموی ما عباس رحمت بدهد.

یک قدرت دید در ظاهر است، یک قدرت دید در باطن است، آن‌هایی که اهل دید باطنند آن‌ها را اهل بصیرت می‌گویند، نافِذُ البصیره یعنی کسی که بُعد نگاهش در باطن خیلی ادامه دارد و خیلی زیاد است نافِذُ البَصیره بوده است و اگر در مجلس کسی اهل این اطلاعات هست برای او عرض می‌کنم؛ راه نفوذ باطن به مظاهر در ظاهر به هر شیئی که تصرفِ 《ولی》 می گویند 《ولیّ》 از دو ناحیه از باطن به دیگری تصرف می‌کند یا از اطرافِ اَنامل(نوک انگشت‌ها) با دست است، یا اینکه از راه چشم تحقق می دهد آنچه را می‌خواهد در باطن خودش تصرف می‌کند، یا نگاه می‌کند، با نگاهش هر کار می‌خواهد می‌کند، یا با دستش.

وقتی که آقا سیدالشهداء به برادر فرمودند عباس جان شمشیرت را کنار بگذار، زمین بگذار، تیر و کمانت را زمین بگذار، هرچه وسایل جنگ داری زمین بگذار، لخت، فقط یک مَشک خشکیده بردار برو و چون آب شطِ فُرات پایین افتاده این نیزه را هم ببر، نیزه برای این بود که این مشک را ببندند به نوک نیزه و نیزه را پایین بدهند و آب را با نیزه بالا بکِشند، این را ببر.

برای حضرت اباالفضل این دریای غضب امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام، مظهر غضب امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام که خیلی اینها سخت است، ولی او در اطاعت است، در تسلیم است، مالک اشتر را نمره نزدند تا وقتی شمشیر غلاف کرد، وقتی به او گفتند برگرد دفعه اول گفت ببینید نزدیک اینجا خیمه‌های معاویه است چادرش را می بینم.

دو مرتبه، برگرد.

آقا جان دقائق به من مهلت بدهید کار تمام است شمشیرم روی فرق معاویه است.

دفعه سوم فرمودند به مالک بگو اگر 《علی》 را می‌خواهد برگردد.

آن وقت دیگر مالک، مالک شد، تا آن وقت با خودش می رفت، بله، ولو از حق مطلق دارد دفاع می‌کند و شمشیرش را بالا سر باطل مطلق نگه داشته ولی خودرُو است خودرو، خودرو، این بی 《ولی》است، آن وقت که شمشیر را غلاف کرد مالک مالک شد.

کَانَ لِی کَمَا کُنتُ لِرَسولُ الله، شمشیر غلاف کردن خیلی مقام…

وقتی برگشت حضرت به چشم های مالک یک نگاهی کردند فرمودند مالک الان تو مالکی، این با او بود که کوفه وقتی هم از بازار رد می شد بالای سرش روی لباس نو او آشغال ریختند و نمی‌دانم زباله ریختند سرش را برنگرداند حتی نگاه بکند، نفسش را آقا امیرالمومنین آنجا اصلاح کردند، بلکه سرِ نفس را برید، دیگر مالک آن نیست. تا آن وقت این دست هایش را مثل ورزشکارها اینجوری می‌گرفت، سینه‌اش را اینجوری…

آن وقت نه دیگر اینجوری شده، بله مالک یک سیری در جهاد اکبر دارد که آن سیر را امیرالمومنین به او دادند و اگر امیرالمومنین یکی را در سیر ببرند دیگر کارش شکست پذیر نیست، سلوک اگر به وسیله غیر 《ولی》 باشد آن سلوک آفت زاست، آخرش به تباهی می کشاند، ولو سلوک، ولو ذکر، ولی اگر به وسیله 《ولی》 باشد آدم را به مقصد می‌رساند.

سلوک مالک اشتر به وسیله خود امیرالمومنین بوده، وقتی مالک برگشت به او نمره می دهند بله والله، اصلاً کار معاویه تمام بود، مسئله صفین، ولی مقصد این نیست که معاویه از بین برود، مقصد تربیت یک نفس است مثل مالک اشتر، تمام آن جنگ صفین برای این بود که یک مالک از درون آن تربیت بشود، در آن بُعد، و شد، تربیت نفوس است نه لشکر گشایی و قلعه گشایی و فتح و اینها که نیست ما چه کشته شویم چه بکشیم بر حقیم، چه کشته شویم چه بکشیم بر حقیم، این تربیت نفوس است، آمادگی در باطن است.

اباالفضل عباس تسلیم است ولی لابلای وجودش یک چیز بود حالا که مولای من، من را خلع سلاح کرده وتسلیمش هستم، دو قدرت فوق العاده در این ولی بوده است که از آن قدرت می‌خواستند، لذا وقتی خبر شهادت اباالفضل العباس را به ام البنین سلام الله علیها دادند فرمود نه غیر ممکن است عباس من کشته نمی شود. لُو کَان سِیفهُ بیدِه مَا دَنی منهُ اَحد، اگر شمشیرش در دستش بود کسی نمی‌توانست فرق او را بشکافد، کسی نمی‌ توانست دستانش را قطع کند، کسی نمی‌توانست در کربلا بر حسین غلبه کند.

لذا بی‌بی زینب سلام الله علیها فرمودند مادر جان همین جور است شمشیرش را حسین از کفش گرفت.

درست است لُو کَان سِیفهُ بیدِه مَا دَنی منهُ اَحد،

 

اگر پسرم شمشیر در کفش می بود کسی نمی‌توانست به این نقطه نزدیک بشود، برای همین بزرگان گفتند لُولا آن امر امام حسین به این مسئله، قصه کربلا واژگون شده بود، یعنی همه عالم واژگون شده بود، همه مشیت و اراده واژگون شده بود.

آقا اباالفضل العباس فرمودند حالا که خلع سلاح شدم از آن نیروی باطنی که کان نافذ البصیره است از او استفاده می‌کنم، می روم جلوی لشکر یک نگاه می‌کنم با این نگاه کار این لشکر را می‌سازم، یک اشاره می‌کنم…

بی‌بی زینب هم همین کار را در کوفه کردند، وقتی وارد کوفه شدند فَاَشارَة بِیَدِه ها، تا با دست اشاره کردند فَسَکَنةِ الاجراس وَ حَبَسَة الانفاس، وقتی شتر می ایستد تا مدتی این زنگ آهان تکان می‌خورد، این نیروی ولایتی و قدرت ولایتی و تصرف ولایتی در بی‌بی زینب به قدری بود که تا اشاره کردند جمادی را به اسم این زنگ و درای شتر از حرکت همان وقت ایستاد، همان وقت، و سکنة الانفس و نفس‌ها همان جایی که بود ایستاد، تا بی‌بی خطبه را تمام کردند نفس‌ها در سینه بند بوده، یعنی در یک آن بی بی هم مُمیت است و هم مُحیی، بله، این زینب شناسی است. بی بی زینب اسیر است؟

اسیرِ برادرش است.

 

عدو با جان زینب آن نکردی

که آن کمان ابرو چنین کرد

 

او هرچه بوده امام حسین برده.

آقا حرکت کردند که با دست و چشم کار لشکر را تمام کنند، چون این دست می تواند این کار را انجام بدهد، چشم می تواند این کار را انجام بدهد، وسط راه که می آمدند به خودشان نهیب دادند عباس تو آمدی که خودت را فدای حسین کنی؟

باز چشم و دست را ذخیره گذاشتی؟

لذا وقتی مقابل دشمن ایستاد اول گفت چشم هایم را بزنید، این چشم در راه محبت به حسین خیانت کرده، می‌خواهد از خودش بار بگیرد،《 ولی》 خودش است. دست هایم را بیندازید.

برای همین بود این بویی که از این دست ها بلند شد امام حسین علیه السلام را به طرف خودش کشاند، دست ها را یکی یکی از زمین کربلا بلند کرد روی چشم گذاشت، بوسید، بوئید که در عشق پایداری کردی، این معنای مواسات است که در زیارتش می‌خوانی، سر کشته برادر هم که رسید دیگر آنجا یک حرفی را زد که عالم را لرزاند.

《وَالله إنکَسَرَ ظَهرِي وَ انقَطَعَ رَجائِي وَ قَلَّت حِيلَتِي》

به خدا دیگر امیدم ناامید شد، پشتم شکست.

 

 

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة مع الاخلاص و الصلوات.

《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *