《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِمَ عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
《أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ》
《وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى ٱلَّذِینَ ٱسۡتُضۡعِفُواْ فِی ٱلۡأَرۡضِ وَنَجۡعَلَهُمۡ أَئِمَّهࣰ وَنَجۡعَلَهُمُ ٱلۡوَٰرِثِینَ》(سوره مبارکه قصص/۵).
استضعاف در قرآن کریم معنایش غیر از آن چیزی ست که مردم فکر میکنند و استنباط راجع به این جهت دارند.
مستضعف در قرآن کریم ناتوان و بی قدرت نیست.
مستضعف در قرآن و در واژهی وحی و در واژهی الهام به کسی گفته میشود که از شدت قدرت و کثرتِ توانایی مینشیند و ساکت میشود.
میتواند آنچه را که مردم به جهت نفسانیات دنبالش میروند، او ترک کند و دنبال آنچه که آنها از نظر نفسی میپسندند، دنبال آنها نرود. این مستضعف در قرآن است.
ساکت میماند، مردم خیال میکنند از ضعف است و از ناتوانی اوست.
این از مدارا کردن با جاهل است.
هرچه جاهل به دست و پا میافتد، به حرف زدن میافتد، به بدگویی میافتد، او ساکت میماند. این مال قدرت است.
او عصبانی میشود، این نگاهش میکند.
او خنجر میکشد، این جلویش میایستد.
او دشنام میدهد، این به صورتش میخندد. این مال قدرت است.
ناتوانهای عالم، بی قدرتهای عالم، بوی خدا به مشامشان نرسیدهها در عالم، اینها جواب دشنام را میدهند. در مقابل بدگوییِ دیگران چند تا رویش میگذارند و تحویل میدهند.
ولی قدرتمند الهی اینجوری نیست، ساکت است. این را اسمش را میگذارند در مرحلهی سیر و سلوک اسمش را جهاد نفس یا جهاد با نفس می گذارند.
در قرآن یک آیه داریم راجع به این کار:
《مَن جَاهَدَ فینَا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنَا》(سوره مبارکه عنکبوت/۶۹).
اگر توانستی در گوش کسی بزنی، ولی دستت را عقب بردی، آنوقت مردی.
اگر اینکه توانستی با همهی وسایل قدرت انتقام از کسی بگیری، ولی نشستی، آنوقت مردی.
مالک، حالا که شمشیرت روی سرِ معاویه قرار گرفته برگرد. هیچ نوع نمره امیرالمومنین به مالک تا قبل از این قضیه ندادند.
چقدر شمشیر زده؟ برای امیرالمومنین زده ها. حقِّ مطلق 《علی》ست، او هم که از این حقّ مطلق دفاع میکند، او هم بوی 《علی》 به مشام جانش خورده.
مالک از امیرالمومنین دفاع میکند. باطلِ مطلق را هم میزند! حضرت پیغام فرستادند اینکه برگرد!
حالا این مربی ست، خدا کند یک کسی که این موهبت شامل حال او شده به ولایت امیرالمومنین، این استادِ ما بشود.
یعنی نَفْس در آن کُشته شده باشد، آنوقت به ما بگوید برو، و به ما بگوید برگرد.
خدا کند، خدا خودش برساند یک کسی را که یک چند دقیقهای با او بنشینیم به جمالش نگاه کنیم که حرکت او حرکت نفسی نباشد. باید برسانند، باید خود امیرالمومنین دست ما را به دامن این شخص برساند، که در او اینها نباشد.
قدرت این است که اگر سی سال یک چیزی را نفی کردی و نپسندیدی ، تشخیص نداشتی، حالا که فهمیدی این حق است، جلوی همهی اجتماع بایستی و بگویی که حق را پسندیدم و حق را پیدا کردم. این قدرت را داری؟
من حق را پیدا کردم و از او دفاع میکنم.
این مردانگی میخواهد، این قدرت میخواهد، این نیروی الهی میخواهد، این مدد امیرالمومنین میخواهد.
عمری نپسندیدم، مدارک برایم درست نبود، ادلّه برایم جمع نبود، حالا فهمیدم حق کجاست.
مردان خدا همه بر خلاف پسند مردم اجتماع حرکت کردند.
از ابراهیم که سلطان موحدین است تا بقیه، ابراهیم برگرد.
حالا ولیّ مطلق دارد تربیت میکند این نفس را.
این مرحلهی اول سلوک است.
عرض کرد: آقا جان یک چند دقیقهی دیگر به من اجازه بدهید، برو به مولایم پیغام برسان کار تمام است ، یک چند دقیقه.
حضرت دو مرتبه پیغام دادند که به ابراهیم بگو برگردد.
آقا جان، این خیمههای معاویه است و دارد پرچمش میافتد، اجازه بدهید.
حضرت دفعهی سوم فرمودند: برو به مالک بگو اگر 《علی》 را میخواهی و مرا دوست داری برگرد.
این شمشیر در دستش برق میزند و آن قدرت با اوست، اما یکجا خودش هم هست، امیرالمومنین میخواهند این خود را از او بگیرند.
این شمشیر را غلاف کرد، داد زد، 《علی》 جان تو را میخواهم فقط، من فقط با تو کار دارم.
وقتی برگشت خدمت آقا امیرالمومنین علیه السلام، دیگر شانههایش افتاده بود و گردنش کج بود.
حضرت در آنوقت فرمودند:
《کانَ لِی کَمَا کُنتُ لِرَسولِ الله》،
مالک برای من آنطور بود که من برای رسولالله بودم.
و این نمره دارد. و تعریفهای دیگری که از مالک کردند.
دیگر کسی مالک را ندید که سینهاش را جلو بدهد و گردنش را برافراشته بگیرد و در کوچههای مدینه باشد. دیگر بعد از آن مالک را کسی به عنوان آن دلاورِ یگانهی اسلام نمیشناخت.
چون او در خودش شکسته بود. امیرالمومنین او را درست کرده بود.
در کوچههای کوفه هم که راه میرفت، آن قصاب وقتی که آشغالهای دکان قصابی را ریخت روی بدنش که جامههای تمیز پوشیده بود.
گفتند فهمیدی چه کار کردی؟
او مالک اشتر بود، ترسید.
ما هم همینجوری هستیم دیگر. ما هم همینجوری هستیم. از کسی میترسیم که دارای یک پلاک باشد.
از خدا، از بندهی خدا، از مومن صالح، خوف و هراس نداریم.
برگشت، به طرف کوچه و خیابان که عذرخواهی کند، گفتند به مسجد رفته.
وقتی به مسجد آمد، دید این جوان ایستاده، این مرد، مرد، مرد! و دارد نماز میخواند.
نماز که تمام شد خودش را انداخت روی دست و پای مالک و عذرخواهی کرد.
مالک گفت: من الآن آمده بودم تا برای تو دعا کنم.
《و نُریدُ اَن نَمُنَّ علیَ الَّذینَ استُضعِفوا فی الارض》، این مستضعف است که دیگران خیال میکنند نیروی بازویش و قدرت ساعدش از بین رفته. نه ، این قدرت منتقل شده به یک قدرت دیگری.
مرحوم آشیخ حسنعلی نخودکی، پدرش استاد اوست.
وصف آشیخ حسنعلی نخودکی را شنیده اید. کتابی هم نوشته شده در شرح حال ایشان به نام《 نشان از بی نشانها》.
این قضیه درس تربیت است برای همهی ما که اینجا نشسته ایم و برای دیگران.
پدر آشیخ حسنعلی نخودکی مقدادی، که اینها در اصل هم شجره دارند که سید هستند و شیخ اصطلاحی نیستند.
سید بودند، پدرش استادی داشته به نام اوستا محمد صادق رنگرز.
اوستا محمد صادق رنگرز در اوایل جوانی از اشرار و الوات و قدّاره بندهای اصفهان بوده.
خب معلوم است آدمهای اینجوری، قدّاره بندها، چه جور زندگی میکنند، عدهای را داشته که نوچهها و شاگردانش بودند. با اینها میرفته آن طرف پل سی وسه پل اصفهان و عصرها آنجا تفریح میکردند.
یک روز عصری که برمیگردند میبینند یک پیر مردی کنار پل نشسته و زانوهایش را بغل کرده و در حال خودش هست.
این جوانها شروع میکنند به متلک گفتن و هرکدام به این پیرمرد چیزی میگویند و رد میشوند آن پیرمرد سرش را بالا نمیگیرد.
اوستا ممد صادق که بزرگ اینها بوده و پیشکسوت اینها بوده میرسد و یک “تعلیمی” دستشان بوده.
مَشتیها یک تعلیمی، هم داشتهاند. او نوکِ تعلیمی را میگذارد روی شانهی این پیرمرد و تکانی میدهد، میگوید اگر جواب نمیدهی اقلّاً یک فحشی به ما بده.
با همان زبان اصفهانی میگوید: جوان حیف از این قدّ رعنای تو نیست که صرف خدا نکنی؟
خدایا برسان یک کسی را که یک نهیب به ما بزند.
اوس مم صادق شروع میکند به گریه کردن و افتادن روی پای این پیر مرد هِی گریه میکند او هم هیچ نمیگوید.
شب میشود و تا صبح گریه میکند و چیزی نمیگوید. رفیق هایش میآیند که چرا این نیامد؟ بالاخره او بزرگشان بوده.
وقتی میآیند میبینند که سرش را گذاشته روی پای این پیرمرد و دارد گریه میکند.
میگویند این دیوانه شده، هرچه بوده حالتی به او دست داده که جنون گرفته.
هرکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هردو جهان را چه کند
دو سه روز نه میخورد نه میآشامید و نه میخوابید.
گریه میکند، قوتش، خوراکش اشک چشمش است.
میگوید خب حالا که اینجور است شغلت را از رنگرزی عوض کن.
میگوید پس چه کار کنم؟
میگوید از قصابخانه، دل و جگر میخری و روی سرت میگذاری و میروی در میدان عالی قاپو میفروشی.
عجب! این الوات شهر است، همه او را میشناسند. مگر میشود این کار را بکند؟
حرف استاد را میشنود. می رود از قصابخانه میخرد و روی سرش میگذارد اما از کوچه پس کوچه ها عبور میکند. وقتی برمیگردد استاد به او میگوید هنوز نفست به تو اجازه نداده، هنوز برای دید مردم کار میکنی. یک سال دیگر بمان.
یک سال دیگر میماند.
یک روز یک پیالهای در دستش میدهد. در کتاب نوشته یک پیاله میدهد میگوید برو ماست بگیر وقتی میرود ماست بگیرد از پل که برمیگردد یکی از آن صاحب منصب های آنوقت که سوار اسب بوده، میگوید این اسب مرا بگیر تا من بروم در آب آبتی کنم، تابستان بوده، و برگردم.
میگوید من کار دارم، استادم منتظر است، ماست برایش گرفتهام.
او با تازیانه ای که داشته چند تا میزند به سر و صورت او و میگوید به حرف من گوش نمیدهی؟ که استادت منتظر است؟
کاسهی ماست میافتد و میشکند و ماست میریزد.
وقتی برمیگردد، اوستا میگوید چرا دیر آمدی؟
میگوید که من درگیری پیدا کردم، یک کسی از این صاحب منصب ها میخواست اسبش را به من بدهد و برود و من قبول نکردم.
صورتت چرا خونی ست؟
با تازیانه زد.
میگوید تو چه کار کردی؟
میگوید من به خدا واگذارش کردم.
این حرف است؟ به خدا واگذارش کردی؟!
هنوز نَفْست درست نشده. برای یک تازیانه خوردن این جور جزای بزرگی را به او دادی؟ برای یک کتک؟
باید میبخشیدی او را! برو زود عذرخواهی کن، تو هم چند تا حرف به او…
وقتی میآید میبیند صاحب منصب افتاده و تمام کرده.
وقتی برمیگردد، اوستا به او میگوید ای قاتل، تمام شد دیگر ، خیال کردی به آنجایی رسیدی که دعایت مستجاب میشود و نفَست گیرا است، دیگر به خدا رسیدهای؟ این باز هم نفْس است!
میگوید حالا باید اینکه سه سال دیگر بمانی، چهار سال دیگر بمانی که دیگر به خدا واگذار نکنی.
مگر هرکه را به خدا واگذار کرد از عالم روح واگذار کرده؟ این از انتقامگیری توست. حالا فهمیدی این راه مشکل است؟ فهمیدی رفتن در این راه کار هرکسی نیست؟
تا یک جایی رسید که دید، نه ، آخوند ملا ممد صادق دیگر انتقام نمیگیرد.
واگذار کردی به خدا؟ میدانی خدا چقدر قوی میزند؟
خدایا ما را با یک 《ولی》 اصلاح کن.
خدایا ما را با دعای یک 《ولی》 به صراط مستقیم هدایت کن.
خدایا ما را با دستگیری یک 《ولی》 به آنچه که تو میپسندی هدایت کن.
خیال نکنید راه تمام شد.
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو واصل شدهام من رَستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
ببین این صورت را میگذارند روی خاکهای گرم کربلا. خاکش را حالا سجده کن.
《اِلهی رِضاً بِقَضائِک و تَسلیماً لِاَمرِک》
هرچه به من میرسد خوش است.
《لا مَعبودَ سِواک یا غِیاثَ المُستَغیثین》.
💠روضه مظلومیت امیرالمومنین علیه السلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها
وقتی از دهلیز خانه آمد، این مرد عالَم، این مالک ساز عالم، مالک اشتر ساز عالم، سلمان ساز عالم، مقداد ساز عالم، رُشِید ساز عالم، کمیل ساز عالم، از دهلیز خانه که آمد، تو خیال کردی این کار آسان است؟
وقتی فاطمه سلاماللهعلیها را آنطوری افتاده دید همینجور دستها را بغل گرفت و شروع کرد به نگاه کردن، نگاه کرد، صدیقهی طاهره هم چشمها را برگرداند در چشمهای 《علی》 نگاه کرد.
مظلومیت در حدی ست که فاطمهی زهرا همه چیز از یادشان رفت. پهلو یادشان رفت، محسن یادشان رفت.
به آن حال 《علی》 شروع کردند به گریه کردن.
《و نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الَّذینَ استُضعِفوا فی الاَرض وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّه》
این استضعافی ست که توانایی ندارد؟
این قدرت عالم است، نه قدرت عالم، این قدرتُالله است، این قدرتُالله است.
فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها برای 《علی》 اشک میریزد، دلش میسوزد، این ولایت است، هرکس ولایتش قویتر است صبرش بیشتر است، تحملش بیشتر است، گذشتش بیشتر است، عفوش بیشتر است، اغماضش بیشتر است. این ولایت است.
هرکس بی ولایت تر است انتقام جویی در او بیشتر است.
ولی فاطمهی زهرا وقتی امیرالمومنین را میبردند، این در سخن است، در حرف است. ببین چه کار کرده؟
فرمود: 《خَلّو بنُ عَمّی》 پسر عمویم را رها کنید
《وَاللهِ لَاَنشُرَنَّ شَعری》 والا موهایم را پریشان میکنم.
مظلومیت امیرالمومنین به حدی ست که این غیب الغیوب عالم هستی، فاطمهی زهرا را تکان داده. 《علی》 را رها کنید.
سلمان میگوید والله وقتی فاطمهی زهرا فرمود پسر عمویم را رها کنید و الا موهایم را پریشان میکنم، دیدم دیوارهای مدینه شروع کرد به تکان خوردن. بله ، اینجوری است.
《خَلّوابنُ عَمّی والّا لَاَنشُرَنَّ شَعری》
والله اگر میخواست یک کسی از زیر دیوارها عبور کند میتوانست، اینجوری دیوارهای مدینه بلند شد.
حالا 《علی》 را نگاه کن، ولیّ مطلق را.
باز دو مرتبه چشمها را به طرف فاطمه برگرداند، لبهای مبارکش را به دندان گزید.
فاطمهی زهرا فرمود 《علی》 جان حالا که تو میخواهی باشد.
بوی فاطمیه میآید ها !
بوی خانهی 《علی》 میآید.
《و نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلیَ الَّذینَ استُضعِفوا فی الارض》،
از اینجا دو کلمه است، نه مقتل است، نه روایت است. این بیان حال است.
برای خانمها که کنیزان فاطمهی زهرا هستند گوش بدهند.
شما دیدهاید در خانه رسم است، همه این را میدانید، اگر خانمی در خانه دو سه تا بچه داشته باشد که آنها تفاوت سنی شان هرکدام با هم یک سال باشد، دو سال باشد، این تفاوت سنی را با هم دارند، وقتی خانم خانه حامله بشود به بچههای خانه بشارت میدهد که…، گاهی میپرسد، نه ؟ چه میگوید؟
میپرسد تو خواهر میخواهی یا داداش میخواهی؟
فاطمهی زهرا مینشستند ، این واقعه جان شیعه را میسوزاند، جان شیعه را.
سؤال میکنند حسن جان تو داداش میخواهی؟
امام حسن گفتند که من برادر میخواهم.
حسین جان تو خواهر میخواهی یا برادر؟
امامحسین گفتند من برادر میخواهم.
زینب و ام کلثوم به دهن حسین نگاه میکنند میبینند چه میخواهد بگوید آنها هم گفتند ما داداش میخواهیم.
خوب دقت کن، خوب دقت کن.
فاطمهی زهرا فرمودند حسن جان حسین جان زینب جان ام کلثوم جان.
[خانم ام کلثوم را خیلی مد نظر بیاورید. ام کلثوم از خانم های مظلومهی عالم است که نامش در زبان شیعه خیلی کم آمده]، من اسم داداشتان را محسن گذاشته ام.
این آقازادهها دور هم که جمع میشدند از داداش محسن صحبت میکردند.
بیبی زینب ، خوب دقت کن، برای محسنی که میخواهد متولد بشود جامهی کوچک دوخته بود، وقتی مادر در دهلیز خانه افتاد امیرالمومنین چشمهایش را برگرداند.
بیبی زینب اول رفت این جامهی کوچک را آورد که مادر تنش کن.
ولی کربلا علی اصغر با قنداقهی خون آلود…
《لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون
رحم الله من قراء الفاتحه و الاخلاص والصلوات》
یاعلی مدد