شرح آیه مبارکه تطهیر_جلسه پنجم_۱۳۶۹/۰۸/۱۸

 

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمه عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》

 

《أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ 》

《إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطهيرًا》(سوره مبارکه احزاب/۳۳)

 

محور و قطب دائره تطهیر در باطن و ظاهر وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیهاست،به جهت اینکه شأن نزول این آیه کریمه صحنه نورانی اجتماع در تحتِ کِساء است،این آیه تطهیر در وقتی نازل شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه حضرت صدیقه سلام الله علیها در آمدند و از آن بی بی،کِساء یَمانی خواستند[همه اش معنا دارد،معناهای پرُ]،به زیر کِساء رفتند،امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام آمدند و رائحه وجودِ مقدس حضرت ختمی مرتبت را استشمام‌ کردند،همچنین به زیرِ کِساء درآمدند.امام مجتبی علیه السلام وارد شدند رائحه جد و پدر را استشمام کردند،به زیرِ کِساء در آمدند،امامِ شهید سید الشهداء علیه الصلاة و السلام رائحه پدر و جد و برادر را استشمام کردند و به زیرِ کِساء در آمدند،صدیقه طاهره سلام الله علیها هم اجازه خواستند به زیرِ کِساء رفتند،و جبرئیل.وقتی که جمع به حدِ نصاب رسید،رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دعا کردند،پروردگارا،بارالها،اینان که در کنارِ من غنوده اند و نشسته اند و خفته اند،اهلِ بیتِ من هستند،از آنان اِذهاب رِجس کن،و بر آنها تطهیر را یاری فرما.

جبرئیل آمد و هدیه ای به پیشگاه رسول خدا و اهل بیت علیهم السلام تقدیم کرد،آیه تطهیر .

همه از مفسرین شیعه و غیر شیعه نوشته اند،که شأن نزول آیه تطهیر در صحنه کِساء بوده است.

[حالا به مناسبت تعلق ایام به وجود مقدس حقیقت کل که محور و قطب و نقطه هستی و اساسی همه معانی نوری ولایت،حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها می باشد،مناسب است در این باب سخن بگوییم].

مَحرم از این باب سخن گفته است در این نقطه نامحرم حقِ سخن ندارد.مَحرم سلمان فارسی است،سندِ حدیث کِساء را سلمان نقل می کند.

یک مقدار از سلمان بگوییم؛ سلمان چه کسی بوده؟؟

اینهمه اصحابِ رسول الله هستند که از وجودِ مقدس خاتم انبیاء نقلِ حدیث کردند.حدیث کساء را چرا سلمان نقل می کند؟؟

ابن عباس نقل نمی کند، چون ابن عباس اهلِ این وادی نیست،پسر عموی پیغمبر است باشد،عموی پیغمبر خودِ عباس هم باشد،باشد.

 

گوش نامحرم نباشد جای پیغامِ سروش

 

ابن مسعود نقل نمی کند،عه مفسر است،تمام تفسیر را از رسول خدا شنیده است و نقل می کند،باشد،در این وادی حق دخالت ندارد.

آن کسی نقل می کند که درباره اش فرموده اند:《سَلمانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ》،گوشه چادر بی بی صدیقه طاهره سلام الله علیها به دستِ سلمان است،کنارِ کِساء را در ظاهر سلمان نگرفته است ولی در باطن دستش به این کِساء رسیده است.صد سال از عمرش گذشت،بر دینِ مجوس بود[ این حرف هم گفته بشود که ممکن است یکی تا آخر عمر بی دین باشد ولی در حقیقت دین نشسته باشد]،به اندازه گیری های ما و میزان و معیار هایی که در دستِ ماست که هیچ کدامش اعتبار ندارد،صد سال بی دین است،ولی او دین دارد،صد سال با میزان و معیار و مقیاس های ما دین دارد ولی با موازین باطنی بی دین است.این نمره ها را دادند هاااا.

سلمان صد سال مجوس است،آتش می پرستد،آرزو نمی کنی ابتدای امر تو،تو هم آتش پرست بودی ولی روحِ سلمانی در تو ظهور می کرد؟؟ آرزو نمی کنی؟؟

دنبالِ حقیقت بود،یک حقیقت را جستجو می کرد،تَحَرّی می کرد.آتش پرستی او را آرام نکرد،نه مُغ دلش را برد،نه مُغبَچه.هیچکدام.

دنبال می گشت،از دین نصارا سر در آورد،مسیحی شد،صد سال هم بر آن ماند،[نوشتند سلمان قریب به سیصد سال عمرش بوده هااا،در شرح حال معمرین که نویسندگان قلم فرسایی کرده اند در باب مناسبت طول عمر حضرت بقیة الله حجت بن الحسن روحی و ارواح العالمین لهُ الفداء یکی از کسانی که جزء معمرین شمرده اند سلمان را گفته اند ]باز سیراب نشد،سلمان دنبال حقیقت می گشت.

[بیشترِ اینهایی که شرح حالشان در این باب گفته شده اینها بیابان گردی را انتخاب کردند،از اجتماع کناره گرفتند]ببین عزیزِمن تا با این دوستان و این رفقا این معاشرت ها هستی،به آن سُرادِق جلال راهت نمی دهند. علی بن مهزیارِ قمی که همه عمر را به طهارت گذراندی،یک دروغ نگفتی،یک غیبت نکردی،یک لقمه حرام نخوردی،هر سال هم آمدی مکه جمال ما را ببینی،علی بن مهزیار قمی با بهترین خلق،پسندیده ترین انسان ها و مومنین معاشرت کرد،یک نفس و یک دم با ناباب ننشست،کافی نبود،علی بن مهزیار اگر میخواهی که دستت به دامانش برسد،چشمت به آن سُرادِقِ جلال بیفتد از این رفیقهایت که آمدی مکه باید چند روزی دوری کنی،اِستبراء یکی از اصولِ تطهیر است،در کتب فقه بخوانید،استبراء می کنند،یک حیوانی که آلوده باشد مدتی آن را می بندند،(اینجا یک مطلبی هست؛

اهلِ ولایت دوستان امیرالمومنین که خودشان قدرت و توانایی ندارند که از خلقِ ناجور،مکانِ بی جا انفصال و جدایی پیدا کنند،این نیرو با او نیست یا تشخیص نیست،نه از رفیق و دوست و اجتماع کناره می گیرد،نه اینکه از آن جاهایی که باید نرود پا پس می کشد،چه کارش می کنند؟؟

دوستش دارند،می خواهند او را بالا ببرند،این را توی اجتماع به وسیله مردم،به وسیله خلق،یک مارکِ بد نامی، عالم بالا،مولایش به او می زند که دیگر مردم به او نگاه نکنند،این تربیت ولایتی است.که دل این را یک سو کنند،که روی این را به جانب او کنند،هر وقت دیدی از عالم بالا یک چیزی آمد که خلق رویشان را از تو برگرداندند،بدان که مولای تو دارد دستت را می گیرد)،علی بن مهزیارِ قمی که ما تو را به دعای خودمان وجود دادیم،تولد تو از دعای ماست،اگر چشمِ تو می خواهد به ما بیفتد باید مدت چند روزی از این رفقای خیلی خوب کناره بگیری چون رفیق را تو پسندیدی،هر که را تو پسندیدی باید کنار بگذاری.

خواجه ما می گوید؛

 

نخست موعظت پیرِ می فروش این است

که از مصاحب نااهل اِحتراز کنید

 

رفیق راه لازم است،جزء لوازم اولیه است،رفیق راهی که برایت بفرستند،اگر پیغمبر اکرم را خودت انتخاب کنی به عنوان هادی،رهنما،حضرت ختمی مرتبت را به عنوان بزرگترین مرشدِ عالم خودت انتخاب کنی،آخرش،رهایش می کنی و وضعت به هم می خورد،باید پیغمبر اکرم دستت را بگیرد.سلمان قضیه اش اینجوری بوده.

تَحَرّی کنندگان واقع،اینها همیشه سر در بیابان بودند.سر دسته همه عشاق که به حقیقت رسید و جانش آشنا شد،قیس عامری است،مجنونِ لیلی.
یک دم نتوانست با مردم بنشیند ولی خودش انتخاب نکرد،برایش ساختند.

خلق را با تو کج و بدخو کنند
تا تو را دل لاجرم آنسو کنند

در ولایت،اِدبار خلق جزء اصولِ راه است،بی توجهی مردم،پا عقب کشیدنِ دوستان و رفقا جزءِ اصول راه است،می خواهند دلت را یکسو کنند.
سلمان دربدرِ بیابان است،ابی ذر دربدرِ بیابان است،مجنون که سر دسته همه است،قیس عامری دربدرِ بیابان است.ولی بعد از اینکه انسان چشمش به جمالِ مولایش امیرالمومنین علیه السلام افتاد[روایات را با هم جمع میکنیم]آن وقت دیگر دربدری بیابان معنا ندارد،تا در هجران و بُعد است آن روایاتی که دارد توی اجتماع بیایید،از خلق کناره نگیرید آن مالِ این است که وقتی چشمش به جمالِ حقیقت کل افتاد اگر کناره بگیرد معلوم می شود به حقیقت واصل نشده است،دریافت نکرده است،قبل از او لازم است،لذا دو دسته روایت داریم؛ یک دسته روایاتی هست که 《کُن فِی الناس وَ لا تَکُن مَعَهُم》،از خلق کناره گیری،در اجتماع ناسالم وارد نشدن،با ناباب ننشستن،این مالِ این است که انسان به یک جایی دستش برسد،وقتی که به آنجا رسید دیگر برای چه کناره بگیری؟
آنوقت باید با مولایت حرکت کنی،مولای تو که حقیقتِ کل است در تمام خلق خودش را گذاشته،تو برای چه کناره می گیری؟معلوم می شود او را نمی بینی،او همه جا هست،اگر با او هستی تو هم باید همه جا باشی،سلمان با اوست لذا در حدیثِ کِساء هم کنار رسول خدا و اهل بیت علیهم السلام نشسته است،جدا نیست،ولی دریافت دارد،به این نقطه رسیده است.یک عرفان کاذبِ خودساخته سراغش نیامده که با خیال اینها را برای خودش تلنبار کند.
سلمان به حقیقت دست یافته،درجه عاشره ایمان را دارد،آخرین نقطه را دارد.
توی کوه،بیابان،این طرف و آن طرف سرگردان،در دشت اَرژن داشت می گشت[اینها روایت است،اینها سخن است،حرف است،اینها ظاهرش یک مقداری بوی درویشی می دهد ولی اینها دارد ما را راهنمایی می کند] از یک حقیقتِ ثابته به او یک شیرِ درنده ای حمله ور شد،سلمان بی اسلحه چه کار کند؟؟
ایستاد و در دلش نعره زد،در باطنش[اگر یک وقت حالت اقتضاء می کند《 یاعلی》را بگویی باز هم توی دلت نعره بزن،خیلی مناسبتر است،این سِرّی است که همه عالم در موازنه با او بنشینند این سِرّ سنگینتر است،بگذار برای خودت بماند،وقتی از حلقومت بیرون آمد و نعره زدی گوش دیگری شنید دیگر توی وجودت راه ندارد،بگذار توی وجودت بماند،هر کار داری به خودت برگردان]شیر به طرفش حمله ور شد،در باطنش نعره زد آی آن که من دنبالت هستم هیچ نام و نشانی از تو ندارم ولی می دانی که همه هستیِ من تو را می‌خواهد، اگر هستی[این معنای 《اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ 》است ،قبل از نزول قرآن،سلمان《 اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء》گفته است] مرا دریاب.
ناگهان دید جوانی سواره،پیاده شد،شیر رویش را از سلمان برگرداند،حالتش اینگونه بود،آمد سرش را گذاشت روی دست های اسبِ جوان،جوان پیاده شد،آمد جلو سرش را گذاشت روی پاهای جوان، آن جوان درِ گوشِ شیر یک چیزی گفت و شیر راهش را کشید و در رفت.
سلمان خندان و شادان از گلهایی که در بیابان رَسته بود،فصل بهار بود،دسته گلی چید و با تشکر داد و دست و پای جوان را بوسید گفت اگر به دادم نرسیده بودی شیر مرا پاره کرده بود.
تبسمی به چهره پیرمرد(سلمان) کرد و سوار بر اسب شد و رفت.

در مدینه مردم شروع به ملامت کردند،اگر رسول اللهی،باشی،اگر رسول اللهی داشته باشی،با 《علی》آشنایی،ملامت خلق دارد.
تو ده مرتبه،نَه،صدو ده مرتبه،نَه،هزار و صد مرتبه،نَه،یازده هزار مرتبه،صد وده هزار مرتبه بگو یا 《حجت بن الحسن》،بگو《 یاحسین》،اگر کسی به تو حرف زد،صد و ده هزار مرتبه بگو《 یامحمد》،اگر کسی به تو حرفی زد،یکدفعه توی کوچه بگویی 《یاعلی》 به تو بد نگاه می کنند.
آی قربانِ نامِ تو،آی فدای اسمِ تو،که چه جان می گیرد،چه آدم را می چکاند.این اسم تو با عالم چه کار می کند 《علی جان》؟
اسمش را ببری،خلق تصفیه ات می کنند،فوری.
یکدفعه توی بازار بگو《یاعلی》ببین خلق چه جوری…
تا آخر عمر بگو 《یاحجت بن الحسن》،بگو 《یاحسین》،هیچ کس کاری به تو ندارد.
برای چه اسمش اینجوری است؟؟
چون 《یاعلی》تمیزِ مومن و کافر است.
سینه هایی که پر از ظلمت است،درون هایی که پُر از تاریکی است،عقل هایی که منجمد است با《یاعلی》سازگار نیست،لذا این کلمه را می برد با یک شرع ساختگی من درآوردی تطبیقش می کند،می گوید کفر نگو.
چقدر خوب است تو به جای 《یاعلی》بگویی《یاالله》،آی بدبخت تو نمی دانی که 《یالله》به ثمر نمی رسد مگر《یاعلی》کنارش باشد،
هیچ《یاالله》یی در عالم به ثمر نرسیده.
رسول خدا صلی الله علیه و آله ،در مدینه،مردم زبان ملامت گشودند،چیست خاتم انبیاء هر جا می نشیند و افتخار می کند که آی مردم،آی ملائکه آسمان،آی آنهایی که همه جا سر در آوردید،منِ رسول الله افتخار می کنم که اولین شخصی که رسالت من را امضاء کرده علی بن ابی طالب است،این افتخارِ من است.
《أَوَّلُ مَن آمَنَ بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَم عَلِي‌ بن ابی طالب》
این چه افتخاری است، یک جوان نه ساله،یازده ساله الی سیزده ساله؟
پیرمرد که نبوده،پولدار که نبوده،شخصیت و منصب که نداشته،اینها که نبودند،یک علی بن ابی طالب ِ یک جوان نه ساله،یازده ساله،سیزده ساله،این که افتخار ندارد اگر پولدار می بود،یک صاحب منصب می بود،یک آبرودارِ به اعتبارِ اهل دنیا می بود،چرا.
رسول الله شنیدند،رگِ پیشانی رسولِ خدا از غضب حرکت کرد،فرمودند مردم را بگویید به مسجد بیایند،همه بیایند رسول الله کار دارند.
صدا زدند آمدند نشستند پای منبر رسول الله، رسول الله با آن حال رفتند بالای منبر،فرمودند چه کسی گفته که 《علی》بچه است؟
چه کسی گفته 《علی》سنش کم است؟؟
به خدای《علی》 و به خدای《محمد》سوگند من با چشم خودم دیدم که گِل آدم را با دستش عجین کرد.

سلمان با امیرالمومنین علیه السلام نشسته بودند و خرما می خوردند و در جمع دوتا شوخی با سلمان کردند،سلمان سرش را پایین انداخت،ایستاد وقتی که جمعیت رفتند و امیرالمومنین تنها ماندند عرض کرد که آقاجان مردم تحملش را ندارند،شما جوان هستید و من پیرمرد با من که شوخی بکنید من برایم گوارا نیست که خلق درباره شما حرف بزنند،می گویند یک جوان با یک پیرمرد.
من خواهش میکنم که دیگر با منِ پیردمرد شوخی نکنید.فرمودند: سلمان چه می گویی من سنم از تو بیشتر است،سلمان من سنم از همه بیشتر است.
عرض کرد نه آقاجان من دویست و خرده ای،قریب به سیصد سال سنم هست شما جوان هستید. فرمودند نه سنِ من بیشتر است.
عرض کرد چه جوری می شود؟
فرمودند یادت هست آنوقتی که در دشت ارژن شیر به تو حمله کرد می خواست تو را بِدَرد؟
حالا تو بگو چه شد.
آقاجان من این قضیه را حتی برای رسول الله نقل نکردم!!
فرمودند بگو چه شد؟ سلمان شروع کرد یک مقدار صحبت کردن از آن وادی و عرض کرد آقاجان ما با آن جوان بینمان یک رمزی بود،فرمودند دسته گل را می خواهی بدانی؟؟
آن دسته گلی که دادی، دست کردند در آستینشان فرمودند این هم به خودت.
معنا دارد،معنایش چیست؟؟اگر گفتید.
توی دلت برگردان.
امیرالمومنین علیه السلام جوانمردِ همه جوانمردهاست،از سلمانِ فارسی که در اِزای نجات دادنِ او از کامِ شیرِ درنده[خوب دقت کن]یک دسته گل هم به《علی》علیه السلام می دهد آخرش《علی》دسته گل را به او برمی گرداند.
او در مقابل دوستی هیچ چشمداشتی ندارد،《علی》در مقابل دوستی هیچ چیز نمی خواهد،این جوانمردی است،آنجوری که امیرالمومنین را معرفی کردند《علی》علیه السلام در مقابل دوستی اش چیزی نمی خواهد،آن مالِ نیازمندهای عالم است.او بی نیازِ کل است،دسته گل را هم به سلمان رد کرد.

🌹تعالی الله چه استغناست اینجا

فضائل امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام به آن گونه ای نیست که من و تو می فهمیم،پر از معانی و پر از حقایق است.دسته گل رد کردنش و نشان دادنش این است که ما اهل بیت هیچکداممان گِرو هیچ چیز قرار نمی گیریم،از ما ذاتا کرامت،سخاوت،احسان ترشح می کند.هیچ کس این گونه احسان و سخاوت در خلق نمی کند،هیچ کس حتی انبیای دیگر.
یوسفِ صدیق اهلِ کرامت است،یک جای دلش یک چیزی می خواهد،همه مومن ها در هر درجه ای باشند،مومنِ درجه یکِ یک،اگر به کسی اِکرام می کند اقلا در مقابل آن از او ایمان می خواهد،عملِ ایمانی می خواهد.
خیلی زشت است آن کسی که خواسته باشد دست توی جیبش کند به یک کسی کمک کند بگوید حمد و سوره ات را بخوان ببینم بلد هستی؟ بله هست،مقدس مآب این کار را می کند.
وقتی بروی درِ حجره اش،مغازه اش،خانه اش،خواسته باشد دست در جیبش کند می گوید معلوم می شود با این قیافه نماز نمی خوانی.تو نماز می خوانی؟
بله آقا ما نماز می خوانیم. کو حمد و سوره ات را بخوان.
حمد و سوره را می خواند یا نمی خواند،به او چیزی نمی دهد،یا می خواند…
امیرالمومنین گِرو کِشی نمی کند،بگوید ایمانت را عرضه کند تا‌ من…
ای کریمی که [مظهرش امیرالمومنین علیه السلام است] از خزانه غیب،گَبر و تَرسا[سلمان به ظاهر گَبر است ببین چه جوری پُرش کرد.به مسیحی مرحمت کرده است،معنا دارد؛
برای چه به مسیحی؟برای چه به یهودی؟ برای چه به گبر؟ برای چه؟ به جهت اینکه در مقابل احسان،پاداش نمی خواهد]

ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گبر و ترسا وظیفه‌خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری

در مقابلِ دوستی،درجه دوستی را بالا می برد.دوستی از هر که می خواهد باشد،اگر قید و بند و شرط به آن بخورد علی《علی》نیست،اگر قید و بند و شرط به آن بخورد علی《ولی》نیست.چون《ولی》است،ای کریمی که از خزانه غیب…
چون《ولی》است این ولایت باید در تمام اسماء و در تمام صفات جاری باشد.

سلمانِ دربدرِ بیابان در موقعیتی است که وقتی می خواهند فاطمه زهرا سلام الله علیها را به خانه امیرالمومنین علیه السلام ببرند،همه از بزرگان هستند،عموها هستند،پسرعموها هستند،بزرگانِ قریش هستند،بزرگانِ بنی هاشم هستند،حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها را سوار بر ناقه کردند،چه کسی؟؟
بزرگترین و محرمترین اشخاص می تواند مهارِ ناقه عروس را بگیرد ببرد در حجله عروسی داماد.
حالا ایستادند ببینند پدر چه می گوید.
رسول الله که خودشان نباید بگیرند،سلمان تو مهارِ ناقه 《فاطمه》 را بگیر ببر خانه《علی》.
برای چه؟؟
به جهت اینکه او محرم است،《سَلمانُ مِنّا اَهْلَ البَیتِ》،به دستِ سلمان دادند.
یک روز هم سلمان کنارِ کوچه نشسته بود دید حضرت صدیقه طاهره دارند تشریف می آورند،بر سر پارچه ای به عنوان چادر و عبا انداختند که پر از وصله و پینه است،نه وصله و پینه مناسبِ خودش هااا،تکه های لیفِ خرما را بر چادر زده اند و وصله کردند.سلمان توی سر خودش زد،دخترِ رسول خدا،بناتِ قیصر و روم تمام اینها در بهترین کِسوت ها و جامه ها دارند زندگی می کنند،فاطمه جان تو دخترِ رسول خدایی،این جامه وصله دار و پینه دار را پوشیدی؟
حضرت صدیقه طاهره رویش را برگرداندند[خانم هایی که حرف من را می شنوند اینها مالِ آنهاست،اینقدر خودنمایی به کِسوه و جامه و زیورآلات سزاوار کنیز فاطمه زهرا نیست.می دانی یک طلایی که به گردن بیندازی به دست کنی،یکی دیگر در مجلس نداشته باشد با تو چه کار می کند؟؟
به صاحبِ این منبر آنچه بمب هیدروژنی توی عالم ساختند بیندازند روی سرِ کسی خطرش کمتر از این است تا این نگاهی که یک نفر ندار و یک نفر تهی دست،به گردن و سر و وضع یک خانمی بکند که او دارد.
چنان روحت را متلاشی می کند،چنان آن نگاهِ تیزِ آن کسی که ندارد،جگرت را می دراند،و تو داری خودنمایی می کنی.
تو می خواهی فاطمه زهرا سلام الله علیها به تو عنایت کنند؟تو می خواهی صدیقه طاهره دستت را بگیرند؟تو آمدی دلها را تکان بدهی و آنهایی که ندارند دلشان را حرکت بدهی؟
یاد بگیریم،اصلا خجالت بکشیم اسممان را عوض کنیم،تو دوستِ فاطمه زهرا هستی.
سلمان دنیا دلِ من را نبرده،که من کسوه زیبا از دیباج و حریر به سر کنم و به تن کنم،سلمان من یک جایی نشستم که زخارف دنیا نمی تواند دلِ من را ببرد،هر چه بیشتر به طلا مایل باشی دلیلِ بر بی شخصیتی ات بیشتر است،هیچ خانمِ با شخصیتی به خودش اجازه نمی دهد،آنهایی که شخصیت دارند(شخصیت باطنی)که با زخارف بی ارزشِ دنیا خودشان را به زیور بیاورند،هیچ کدام.
نه از آنطرف انسان باید خودش را در نزد اجتماع و مردم از چشم بیندازد،وِقار زینت است،وقار طلا و جواهر است،این ایمان است،این دین است].
سلمان چادرِ من وصله دار باشد بهتر از این است که من به خود جواهری آویزان کنم که یک خانواده آن را نداشته باشد،من عیالِ《علی》هستم،اول نفرمود من دخترِ پیغمبر هستم.
سلمان گفت چرا ای دخترِ رسول خدا؟
من زوجه《علی》هستم،من عیالِ کسی هستم که می فرمایند 《اِكتَفى إمامَكُم مِن دُنياكُم بِقُرصِين》دو گرده نان بیشتر از این عالم حقِ من نیست.
بر امیرالمومنین مهمان وارد شد،برایش خیلی مفصل سفره چیدند،فرمود غذای مخصوص من را بیاورید،عه آقا هم اهلِ رژیم است،چه غذاهای مخصوص می خورند به ما اینجور غذا می دهند؟
آقا امام حسن علیه السلام رفتند غذا آوردند،دیدند یک اَنبانی که سرش بسته است،مهر و موم شده است،مهمان به درِ اتاق نگاه کرد که غذای رژیم آورده بشود یک انبان چیست آوردند؟
آقا امیرالمومنین علیه السلام درِ اَنبان را گشودند،قرصه نانی را خارج کردند سرِ زانو گذاشتند شکاندند نصف را دو مرتبه برگرداندند،آن نصف دیگر را باز سرِ زانو دومرتبه شکاندند و تکه تکه کردند گذاشتند در دهان با لعاب دهان این نان خشکیده را اینقدر مکیدند تا بشود فرو برد.
عرض کرد آقاجان این غذای شما بود؟؟
فرمودند بله همین غذای من است.
آخر این نان را کنارِ کوچه بگذارید هیچ کس بر نمی دارد که بخورد،خوردنی نیست،چرا سرِ اَنبان را مهر و موم کردید؟؟
خنده ای کردند فرمودند از پسرم 《حسن》 سوال کن.
آمد خدمت امام حسن علیه السلام عرض کرد یابن امیرالمومنین من نفهمیدم پدرتان چرا سرِ انبان را مهر و موم کرده؟
امام حسن گریه کردند،فرمود ای مهمان عزیز ما گاهی دلمان برای بابایمان می سوخت می دیدیم که چطور این تکه های نان را…[ از هیچ کسِ دیگر در عالم توقع نکنید،هر که بگوید چرا دیگری مثل《علی》نیست،این می خواهد یکی را کنارِ 《علی》بگذارد،هیچ کسِ دیگر جز《علی》اینگونه نیست،چرا علی گونه نیست؟مگر می شود علی گونه بود؟
فرمود هیچکدامتان در عالم نمی توانید مثل من باشید.ولی زهد و تقوا داشته باشید،ورع داشته باشید،من امامتان هستم].

مهمانِ عزیز ما دلمان می سوخت گاهی می رفتیم به این قرص های نان یک مقداری زِیت اضافه می کردیم(روغن زیتون)،از وقتی پدرمان متوجه شد نان چرب شده،درِ اَنبان را مهر و موم می کند.
سلمان من عیالِ《علی》هستم،سلمان من زوجه 《علی مرتضی》هستم.
سلمان مَحرم این خانه است،او حدیث کِساء را نقل می کند چون کس دیگر نمی تواند به تطهیر نزدیک بشود.

به سلمان گفتند آن کسی که تو دنبالش می گردی در مدینه ظاهر شده،چون سلمان از این حرفهایی که باید در توحید گفته بشود در شهر و دیارش می گفت.در نقاط عالیه توحید گاهی به اهلش حرف میزد.گفتند حرف هایی که تو گاهی میزنی،ما مکه رفته بودیم شخصی در آنجا ظهور کرده و او از همین حرفهای تو می زند.
سلمان به مکه آمد،هی گشت،پیدا نمی کرد،نمی خواهد هم بپرسد،باید خودش پیدا کند،هی گشت،پیدا نکرد،یک روز داشت دورِ کعبه طواف می کرد،دربدر[خیلی سخت است هااا،دربدری خیلی سخت است،و تا دربدری نکشی به تو راه نمی دهند،باید دربدری بکشی،باید ناامیدی بکشی،یعنی به جایی برسی که بگویی هیچ چیز دیگر خبری نیست،آنوقت می گویند چرا خبری هست،حالا دستت را می گیرند]
دید جوانی روبرویش ایستاده،سلمان راه را کج کرد،طواف می کند، آن جوان در طواف نیست،راه را برگرداند،آن جوان راه را بر او گرفت،آمد از این طرف برود[توی کوچه و بازار دیدید گاهی مخصوصا جاهای شلوغ آدم سینه به سینه می شود،آدم اینطرف می رود این هم می آید،آنطرف می رود]سلمان گفت جوان مثل اینکه تَعَمُّد داری راه را بر من گرفتی؟
فرمود بله تَعَمُّد دارم،سلمان تا من دستت را نگیرم توی دست رسول الله نگذارم تمامِ فعالیتت بی جا است به هیچ جا نمی رسی.
چه کسی را می گویی؟
تو آمدی دنبال محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله .[امیرالمومنین علیه السلام بود]حالا نمی پرسد تو چه کسی هستی.
آمد به طرف کوچه هایی که خانه رسول خداست،رسول خدا رِدا بر دوش برگشتند از یک کوچه ای که عبور کنند،سلمان شانه رسول خدا را دید،دستش توی دستِ امیرالمومنین بود عرض کرد جوان همین است که من می خواهمش.از پشت مُهر رسالت را در شانه رسول خدا دید به اینگونه،نه اینکه اِستامپ زده بودند.
مهرِ رسالت چیست؟
چون دستش توی دستِ امیرالمومنین علیه السلام بود حالا می تواند رسول الله شناس باشد.
آن هم می تواند از گوشه شانه یعنی کمترین اثرِ وجودی رسول خدا با یک نگاه.
این همه خودت آمدی نشناختی،چون دستت در دستِ 《علی》نبود.

تا نگردی آشنا زین *پرده رازی(رمزی) نشنوی

همه از شنیدن و استشمام است.
*پرده؛مالِ زیر و بم کردن صدای ساز است.
اگر تو را به زیر و بَم می اندازند،اگر نشیب و فرازت می دهند مالِ این است که آشنایی.

آش پخته بودند و خیرات می کردند،لیلی هم تقسیم می کرد،همه آمدند،همسایه های قبیله گرفتند،وقتی که کاسه مجنون را دادند دستِ لیلی،گفتند پُرش کن این مالِ قِیس است.
کاسه را زد شکست.به قِیس عامری(مجنون) خبر دادند که لیلی کاسه ات را شکست.
گفت حالا فهمیدم من را می خواهد.
در راه 《علی》تکه تکه ات می کنند،همه وجودت را در هم می ریزند،چون تو را می خواهند.
فرمود حالا که من را دوست داری،اِسْتَعِدَّ لِلْفَقْرِ،پاره پاره ات می کنیم،تکه تکه ات می کنیم،با《علی》آشنایی، باربستن توی این راه نیست.هستی ات را از تو می گیریم،وجودت را مضمحل می کنیم.
《مَنْ کانَ فِینا باذِلاً مُهْجَتَهُ،فَلْیَرْتَحَلْ مَعَنا 》
او با شما طی می کند،آی آنهایی که دنبال من میخواهید کربلا بیایید،اول با شما طی می کنم چون من قطعه قطعه می شوید،چون من تکه تکه می کنند،چون من هستی تان را به باد می دهند،هر که می خواهد توی راه ما بیاید،نه تنها من خون ریختن را می خواهم،خونِ قلب می خواهم،یعنی خون از عشق بجوشد،مُهجِه می خواهم،خونی که به عشق می جهد،آن را می خواهم هر که دارد بیاید،لذا شبِ عاشورا عرض کرد[ این چقدر قشنگ حرف زده] آقاجان،حسینِ ما،عزیزِ دلِ فاطمه زهرا،پسرِ رسولِ خدا،پسرِ امیرالمومنین،اگر من را در راه محبت تو بکُشند و قطعه قطعه کنند،بسوزانند،خاکسترم را به باد بدهند،دو مرتبه زنده کنند،دو مرتبه بکُشند،دو مرتبه بسوزانند،دو مرتبه خاکسترِ من را به باد بدهند،هفتاد مرتبه این بلا را سرِ من بیاورند،من دست از یاری تو نمی کشم،تو به من یک نگاهی کردی که من مرهون آن نگاه هستم،چنان دلِ من را بردی که دیگر هیچ چیز نمی تواند جای او را بگیرد.
هر کدامشان یک جوری حرف زدند،این پروانگانِ پرسوخته،بلکه وجودسوخته،هر کدامشان یک جور.
یکی از آنها عرض کرد آقاجان تو ما را به یک چیزی دعوت می کنی که کمترین مرتبه اش،کشته شدن است،‌کمترین مقامش کشته شدن است،اینها چیست.
عجب!!! به امام حسین علیه السلام گفتند اگر یک چیزِ دیگری داری در این جام بریز،کشتن چیست،اگر از جامِ بلا یک چیزِ دیگر داری،اینها چیزی نیست.اینها را که خودمان آوردیم،این متاعی است که خودمان عرضه می کنیم،یک چیزِ دیگر خودت در جام بلای ما بریز.
اصحاب،امام حسین علیه السلام را به گریه در آوردند،فرمود شما چه هستید؟شما که هستید؟
لذا آن دمِ آخِر که همه رو به طرفِ حق می کنند،انبیاء و اولیاء، امام حسین که گلِ سرسبد خلقت است،که همه اش باید بگوید《یاالله،یاالله،یاالله》،《لا اله الا الله》،رویش را به طرف کشته ها کرد گفت 《یا بُریر》.
حسین جان چرا نگفتی 《یاالله》؟
هر که اهلش هست این وادی را برود.
《یا زهیر》،《یا بُریر》،《یا مسلم بن عوسجه》،《یا حبیب بن مظاهر》،این نقطه توحید است.
هر که می خواهد پیدایش کند.
فاطمه زهرا سلام الله علیها هم دمِ آخر صدایش بلند شد《یاعلی》،وقتی 《یاعلی》را به زبان آورد که قبلش،[میت را تلقین می کنند نه؟؟ بله تلقین می دهند]وقتی امیرالمومنین آمدند به بالین صدیقه طاهره نشستند دیدند جان به جان آفرین تسلیم کرده،صدا زدند،دختر رسولِ خدا،
جواب ندادند،فاطمه عزیز،جواب ندادند،مادر حسن و حسین،جواب ندادند،من《علی》هستم،همین که این اسم که زنده کننده همه هستی است،به مَسامِع صدیقه طاهره سلام الله علیها رسید،راوی می فرماید[سلمان راوی است] دو مرتبه روح به بدن فاطمه عزیز برگشت،چشمانش را باز کرد،التماس کرد 《علی جان》گریه کن،اشک بریز،اشکهایت بر گونه من بچکد،چون شنیدم از پدرم رسول خدا که فرمود اشکِ مظلوم زبانه آتش جهنم را خاموش می کند،《علی جان》من از تو مظلومتر سراغ ندارم .

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که عزیزان ما میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة مع الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یا علی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *