《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
قَال الله تَعالی في حَدیثِ سِلسلةِ الذَهب: «كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ حِصْني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني اَمِنَ مِنْ عَذابي»
وَ قَالَ سِیِدُنا وَ مولانا عَلی بنُ موسی الِرضا 《بِشَرطِها وَ أَنَا مِن شروطِها》.
امروز روز شهادت ولیِ نعمت در عالم وجود است، ولیِ نعمتِ هستی، سلطان سریرِ ارتِضا علی بن موسی الرضا علیه آلاف تَحیَةِ وَ الثَنا.
یک مقدار کمی به اندازه استعداد جسمی و توان تنمان صحبت کنیم که عزیزان عزاداری کنند و به فیض برسیم.
《لا اِلهَ اِلاَّ الله》کلمه توحید است با گفتن این کلمه هر کس در وادیِ کفر و شرک است به وادی اسلام راه پیدا می کند، شرطِ تحقق 《لا اِلهَ اِلاَّ الله》،《مُحَمَّدٌ رَسُولُ ٱللَّٰهِ》است.
اگر کسی 《لا اِلهَ اِلاَّ الله》را با هر رغبت و میلی و با هر وضعی از نظر ظاهر و باطن بگوید و خودش هم در عمل دنبال 《لا اِلهَ اِلاَّ الله》راه بیفتد، چنانچه شهادت به رسالت حضرت خاتم دنبالش نباشد، آن 《لا اِلهَ اِلاَّ الله》مورد قبول نخواهد بود، هر دو را بگوید، هم
《لا اِلهَ اِلاَّ الله》را بگوید و هم شهادت به حضرت خاتم را اقرار کند، شهادتین به زبان بیاورد، و دنبال این دو شهادتین هم به عمل راه بیفتد، چنانچه شهادت به ولایت مولی الموالی امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام ندهد این دو شهادت ثمره ای برای او نخواهد داشت، اگر این سه شهادت را بگوید ولی اقرار و اعتراف به امامت ائمه اِثنی عَشَر نکند آن سه شهادت نتیجه ای ندارد ولی در باب اقرار و اعتراف تا علی بن موسی الرضا علیه الصلاة و السلام کسی راهش را طی کند این به حقیقتِ ایمان رسیده است، به جهت اینکه اقرار و اعتراف به وصایت و خلافتِ حضرت علی بن موسی الرضا اقرار و اعتراف به ولایت و وصایت همه ائمه اطهار علیهم الصلاة و السلام است.
در میانِ ائمه امتیازی برای وجودِ مقدس ثامن الائمه علیه الصلاة و السلام هست که این امتیاز را بقیه ائمه هم دارند ولی ظهورش و تصدی اش به عهده علی بن موسی الرضا علیه آلاف تَحیَةِ وَ الثَنا است.
یک؛ خطاب رسول خدا نسبت به این حقیقتِ کل که 《سَتُدْفَنُ بِأَرْضِ خُرَاسَانَ بِضْعَةُ مِنِّی》نسبت به فاطمه زهرا سلام الله علیها هم این تعبیر هست،《فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنِّي》، دیگر نسبت به هیچ یک از ائمه با اینکه همه ائمه پاره تنِ رسول خدا هستند، نسبت به رسول خدا بِضْعَه هستند، ولی این تعبیر نسبت به هیچ یک از ائمه نشده، فقط نسبت به وجودِ مقدس علی بن موسی الرضاست که بِضعَةُ الرسول است.
دیگر اینکه بین قبر و منبر که گفته اند، حالا این معنا درباره مکانِ دفن صدیقه طاهره سلام الله علیها باشد معلوم نیست، موقعیت باطنیِ این کار است که تعبیر به این عبارت شده است.
《بينَ قبري ومنبري رَوضةٌ من رياضِ الجنَّة》بین قبر و منبر من باغ و بوستانی از باغ و بوستان های بهشت هست.
ما حرفمان را همین جا گرفتیم دیگر، گفتیم تا راه به سخن پیدا کنیم، آیین سخن این است، مقدمه اصلا برای این است که در منبر سه چیز لازم است،[حالا اینکه شماها هیچ کدام نه می خواهید منبری بشوید نه اهل منبر خواهید شد چون خطرناک است و وظیفه می آورد و انسان باید جوابگو باشد]
منبر سه رُکن دارد، که با این سه رکن کسی می تواند سخن بگوید؛ یکی مقدمه است، یکی موضوع است و یکی نتیجه منبر است. اگر کسی بتواند این سه اصل را در منبر مراعات کند مُستَمع را جلب می کند.
اگر نتواند این سه اصل را در منبر مراعات کند مستمع را نمی تواند جلب کند اینهایی که دیگران پای منبرشان خوابشان می برد[ البته خواب خوب است، بعضی وقت ها در خواب هم می شنوند] علی کل حال مورد پسند و رغبت قرار نمی گیرد جهتش این است که منبر از سه رکن خارج است.
یکی مقدمه و دیگری موضوع و سومی نتیجه.
این اصل کار است، هر کس بتواند این سه اصل را خوب سرِ جایش، بعضی ها به جای مقدمه اول موضوع را می گویند، این فایده ای ندارد یا اینکه اول نتیجه را می گویند بعد موضوع را ذکر می کند، بعضی ها نه می دانند موضوع چیست نه مقدمه چیست نه نتیجه، که آن از بحث ما خارج است.
مقدمه ای که ما برای بحث چیدیم موضوع و نتیجه را در این مقدمه به ما داد، سخنگو وقتی که مقدمه می چیند خودش مجرای سخن را دریافت می کند، ما در《 رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》دریافت کردیم که امروز چه بحثی را پیش بگیریم و سخن بگوییم.
یکی نسبت به مکان مقدسی که در مدینه کنار قبر رسولِ خداست، 《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》.
دو؛ 《بِینَ الجَبَلِین رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》، یک کوهی در خراسان هست معروف به کوهِ خَلَج، که بین آن کوه و کوههای طُرُق قبر مطهر علی بن موسی الرضا علیه السلام آنجا قرار گرفته است، آنجا هم 《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》.
آیا در لفظ احادیث و روایات و فرمایشات ائمه علیهم السلام دیگر مکانی را گفته اند که《 رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》یا نه؟
یکی 《بِینَ الجَبَلِین》، بین کوه خَلَج و بین کوه طُرُق،
《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》، دیگر داریم؟
بله.
《اِذَا رَایتُم رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ فَارتَعُوا فِیها》،
قِيلَ :《 يَا رَسولُ الله مَا رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》؟
ما را به این مکان دعوت کرده اید، کجاست؟ آدرسش را به ما بدهید.
یعنی ما بمیریم بعد از مردن به بهشت برویم، آنجا را می فرمایید؟
گفتند نخیر در همین دنیا که زندگی می کنید و راه می روید .
پس آدرس؟
حضرت فرمودند《 مَجالِسُ مُذاکِرَةُ العِلم》، مجلس هایی که در آن مجلس مذاکره علم بشود[ علم را معنا می کنیم هنوز جا نیفتاده است]
به مَثابه چیست؟
به مَثابِه 《بین قَبری وَ مِنبَری رَوضةٌ من رياضِ الجنَّة》
است.
مجالس مذاکره علم هم همین است.
《بِینَ الجَبَلِین》، که مقام مرقد مطهر علی بن موسی الرضا علیه آلاف تحیه و الثناست،《 رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》، است، مجلس مذاکره علم همان پایه را دارد.
یکی دو تا هم نیست روایات اینجوری زیاد است.
یک روایت کنارش می گذاریم که مجلس علم چیست.
مجلس علم چیست؟
بنشینیم از ریاضی بگوییم یعنی آنجا می شود《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》؟
علم است دیگر، هان؟ نه این نیست.
بنشینیم از فیزیک و شیمی بگوییم؟
نه این نیست.
بنشینیم فقه بگوییم، (فقه علم شریفی است)؟ نه این هم نیست.
اگر یک مجلسی که در آن مجلس مذاکره فقه بود روایت داریم، روایت بعدش می گوییم که با روایت سخن بگوییم، خیلی فقه عظمت دارد، روایات در فضیلتش، در شرافتش، در ثوابش، چقدر تَفَقُه…[ مگر تَفَفُه را با آن روایتی که بعدا می خواهیم معنا کنیم واِلا تَفقُهی که 《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》جایش باشد نیست].
تفسیر بگوییم؟ نخیر، مجلسی که در آن تفسیر قرآن بشود آن هم 《رَوضةٌ من رياضِ الجنَّةِ》نیست.
باید یک چیزی باشد جای قبر فاطمه سلام الله علیها بنشیند، باید یک چیزی باشد که جای قبر علی بن موسی الرضا علیه السلام را بگیرد.
این مُباحثه، این مذاکرات؟
من آنچه خوانده ام همه از یادِ من برفت
هر کسی به این نقطه راه پیدا کرد مذاکره علم را یاد گرفته و علم هم بلد است و به آن علم هم رسیده است.
من آنچه خوانده ام همه از یادِ من برفت
اِلا حدیث دوست که تکرار می کنم
روایتش؛ 《إِذَا رَأيتُم رَوضةٌ مِن رياضِ الجنَّةِ فَارتَعُوا فِيها》.
صَدرش، اولش با روایت علم یکی است، هر وقت که روضه ای از ریاضِ جَنت را《 فَارتَعُوا فِيها》، بروید آنجا گردش کنید، بنشینید.
یابن رسول الله، مَا رَوضةٌ مِن رياضِ الجنَّةِ ؟
قال: مَجَالِسٌ یُذکَرُ فِیها فَضلُنا اَهلَ البِیت، هر جا دیدید پرچم سیاه خورده همانجایی هست که مساوی با قبر فاطمه زهرا سلام الله علیهاست.
هر جا دیدید این پرچم ها برقرار است آنجا بروید زود، زود، بنشینید.
دنباله دارد، روایت مجالس علم، مذاکره علم این را دارد، فضائل اهل بیت ، هر جا که دیدید سخن از مدح و منقَبَت اوست، از اولیاء خدا در یک روایتی هست هر جا دیدید از 《علی》سخن می گویند این 《رَوضةٌ مِن رياضِ الجنَّةِ 》، بروید بنشینید استفاده کنید، چون شما [ دقت کنید] آنجا بر بال ملائکه نشستید، در مذاکره علم هم دارد اینکه بر بال ملائکه نشسته اند، ملائکه مقربین می آیند بالهایشان را پهن می کنند که دوستانِ 《علی》، دوستان اهل بیت که سخن آنها را
می شنوند اینها روی فرش و قالی نَنِشینند، گرچه آن که اهل فهم و درک است بالِ ملائکه را کنار می زند، این مالِ باطن است دیگر، الان که اینجا نشستی همین کار را بکن، این در باطن یک نیت است، یک تصمیم است آی ملائکه بال هایتان را از زیر پای ما بیرون بکشید، به جهت اینکه قبل از آن فاطمه زهرا سلام الله علیها این مجلس را جارو کرده است.
ما جایی می نشینیم، جایی را انتخاب می کنیم که در آن جا و مکان، بال ملائکه لازم نیست، محل جاروی فاطمه زهرا را انتخاب می کنیم، هر مجلسی که به نامِ نامیِ سِبط اکبر و سبطِ اصغر، امام حسین و امام حسن علیهما السلام هر دوشان، صدیقه طاهره سلام الله علیها، قبل از اینکه در این خانه را باز کنند اول بی بی می آیند جارو می کنند.
کدام را انتخاب می کنی؟
کدام را دوست داری؟
مجلس صبح هم عرض کردم بعد از اینکه همه مستمعین می روند خیال کردی تو که خادم این حسینیه ای جارو می کنی؟
بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها مجلس های حسین علیه السلام را جاور می کند.
《إِذَا رَأيتُم رَوضةٌ مِن رياضِ الجنَّةِ فَارتَعُوا فِيها》، ما بال ملائکه می خواهیم چه کار کنیم؟ بال ملائکه مال آنهایی که در این نقطه، این طرف خط امام حسین شناس نشدند، مالِ آنها.
اصلا ما بهشت می خواهیم چه کار کنیم؟ خدایا به حق بهشت آفرینان، به حق آنهایی که اختیارِ بهشت به دستشان است ما را از کنار امام حسین دور نکنی، ما را از کنار اهل بیت دور نکنی، بهشت مالِ آنها.
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
با خاک پای دوست برابر نمی کنیم
____
یار ما را و همه نعمت فردوس شما را
برگردیم، چون شماها اینقدر برق ولایت به دلتان زده…
خدایا به حق صاحب این منبر، به حق این روز عزیز، خدایا به حق علی بن موسی الرضا که مُثبِت کلمه
《لَا إِلَهَ إِلَّا الله》است، به حق علی بن موسی الرضا علیه السلام من را خاک پای همه اینها قرار بده.
حالا معنا کنم؛ مَلَک نمی آید بالش را پهن کند که تو بنشینی، مَلَک برای این می آید که خاک بدن تو را روی بالهایش بنشیند، می خواهد از تو شرافت بگیرد، می خواهد منزلت بگیرد.
اینها وقتی که مقام و مرتبت گرفتند به آسمان بر می گردند، ملائکه دیگر، رفقایشان می گویند یک بویی در شما استشمام می کنیم که تاحالا این بو را ندادید، این چه عطری است؟ این چیست؟
می گویند به زمین رفتیم.
کجا؟ یک جایی رفتیم که آنجا روضه خوانی بود، آنجا فضائل امیرالمومنین علیه السلام می گفتند.
آنها هم پایین می آیند می بینند مجلس تمام شده، خودشان را به جایی که مستمعین نشستند بالهایشان را می مالند دو مرتبه بالا می روند.
خدایا ما را خاک پای اینها قرار بده.
خدایا این خیلی فخر است، این خیلی مقام است.
برویم مسئله را در دوتا معجزه بیان کنیم [ به جهت اینکه دلهایتان باید آماده باشد امروز اینقدر حاجت مند اینجا داریم، اینقدر زمین خورده داریم، اینقدر دردمند داریم، اینها آمدند مجلس امام رضا، امروز اینجا خانه امام رضاست، به خودش قسم، به مادرش قسم.
آقای قصری فرمودند یا دلت را آنجا ببر یا علی بن موسی الرضا را اینجا بیاور.
ما می آوریمش، به حقِ مادرش می آوریمش، و این راه را بلد هستیم که علی بن موسی الرضا را امروز در این مجلس بیاوریم، بلد هستیم.
این کار را می کنیم، جایی که مادرشان بیایند خودشان نمی آیند؟]
در معجزات و کرامات حضرت نوشته اند شخصی بود درمانده، بیچاره، زمین خورده، یک شغل جزئی داشت این باقلی(باقلا، باقالی) فروش بود، سابق هم که باقلی می فروختند شب می جوشاندند در کیسه می ریختند، آبش که می رفت بالای سرشان می گذاشتند با یک ترازوهای دو پله ای که سه تا نخ داشت، این پله سه تا نخ داشت، با آن می کِشیدند، به پول آنوقت با صَنار می شد تمام جیب هایت را پُر باقلی کنی، این باقلی فروش، باقلی هایش بالای سرش بود و ترازویش هم روی این طَبَق، و زمستان بود، دور و بَر این کیسه را هم
معمولا پارچه های زیاد می گذاشتند که این یخ نکند، و داغ بماند، یک مقداری نمک و گل پَر هم می زدند و داد هم می زدند باقلی، باقلی، باقلی، شغلش باقلی فروشی بود، این پیرمرد زندگی اش مختل، با باقلی فروشی که نمی شود، زمستان زُغال(ذغال) ندارند، رو انداز ندارند، بچه ها کفش ندارند، لباس ندارند، همه هم که دارند می گویند، این هم به همه شان دارد می گوید بابا شغل من باقلی فروشی است من خیلی بتوانم شکم شماها را روزی یک مرتبه با نان خالی سیر کنم، زیاد است.
خیلی شکسته صبح از خانه بیرون آمد، خیلی شکسته، از آن طرف یک خانواده دیگر زیارت آمدند، زن و بچه همه سرگردان، زمستان، خرجی شان تمام شده، عشق زیارت علی بن موسی الرضا اینها را نگه داشت، پاییز نگه داشت و ماه اول زمستان شد، اینها هم هیچی ندارند و هیچ کسی ندارند، صَنار در جیب این مرد خانه باقی مانده، که با این صَنار، امروز شکم این بچه ها را سیر کند. زوار هستند، در صحن آمدند، آنوقت ها هم جوی آب از بَست بالا در صحن می آمد و از کنار سقاخانه اسماعیل طلایی رد می شد، رو باز بود، یادتان است دیگر، از من مسن تر هم در مجلس هست، یادتان هست.
کنار این جوی آب نشسته بودند و گفتند این آخرین پولی که در جیبمان هست یک چیزی بخریم این بچه ها از گرسنگی رنگشان پریده، باقلی فروشی وارد صحن شد گفت آی باقلی.
درمانده بود آن درِ صحن که رسید روی زمین نشست، زانوهایش را به زمین زد، و یک زیارتی، السلام علیک یا
علی بن موسی الرضا.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آقاجان اختیار ما در این مملکت به دست شماست، صاحب اختیار ما شما هستید، هرجا درمانده بشویم، ولو نتوانیم به زیارتت بیاییم از دور می گوییم یا علی بن موسی الرضا امروز عنایتی کن.
امروز مرحمتی کن، اول، اول، هر کسی هر گناهی دارد به خاطر علی بن موسی الرضا زمین بگذارد، امروز زمین بگذارد، توبه کند، بگوید اگر شرطش توبه است، توبه کردم، با شما امروز کار دارم.
باقلی فروش گنبد را دید اشاره کرد و گفت:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
طبق باقلی را گذاشت روی سرش و راه افتاد، روبروی پنجره فولاد آمد سلام بدهد، دید یک بچه ای می گوید صنار باقلی بده،( بچه این زواری بود که آمده بودند نه پول داشتند و نه هیچی، رویشان هم نمی شود، غریب، کسی را ندارند)طبق را پایین گذاشت، ترازو را زد زیر کیسه باقلی، دید سنگ ها اینقدر کم است که نمی تواند این را بکشد، حالا حالی اش نیست(متوجه نیست) زد زیر گریه که
حالا جواب زن و بچه را چه بدهد، بچه این را در دامنش گرفت و آمد جلوی بابا و مادر و خواهر و برادر ریخت.
پرسیدند اینها را از کجا آوردی؟
گفت مگر چیست؟
گفتند اینها همه جواهرات است، اینها همه طلاست، از کجا؟
گفت از باقلی فروشی خریدم.
سراغ باقلی فروش آمدند، جلوی پنجره فولاد نشسته بود، درد و دل می کرد.
گفتند اینها را تو به این بچه دادی؟
نگاه کرد بله، باقلی خریده بود نه اینها از من نیست. گفتند در کیسه ات نگاه کن.
کیسه را نگاه کرد دید تمام مُبَدل شده.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آقا علی بن موسی الرضا دلهایمان را امروز درست کن، دل های ما را برگردان، وجود ما را برگردان، معرفتت را به ما بده.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
تو را به حق مادرت فاطمه زهرا امروز اینجا تشریف بیاورید، این مجلس، این هیئت مالِ عُشاقُ الرضاست،
یعنی حقِ آب و خاک دارند، که شما بیایید صاحب مجلس بشوید، کنار مادرت فاطمه زهرا بایستی، خانم ها را فاطمه زهرا سلام الله علیها و آقایان را خودتان پذیرایی کنید.
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
مناسب است شأن نزول این شعر را ما بگوییم، شعر مالِ خواجه است، به او گفتند اگر به کرمان بروی، ولیّیِ از اولیاء خدا در ماهانِ کرمان است به نام شاه نعمت الله ولی، خواجه او دست تو را می گیرد که سی سال، چهل سال است دربدر هستی، بلند شد از شیراز حرکت کرد، این بیت را مطلعِ غزلش قرار داد، که آنجا بخواند؛
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
شبِ جمعه بود وسط راه خوابید در عالم خواب و بیداری دید علی بن موسی الرضا علیه السلام آمدند به خواجه گفتند چقدر ما در کاسه تو کم گذاشتیم که ما را رها کردی این طرف و آن طرف راه می روی؟
مگر ما کم به تو عنایت کردیم؟ آنهایی که می خواهند به کیمیا نظران بپیوندند بگذار بروند، آنها هم درست می روند ولی ما برای تو چقدر کم گذاشتیم؟
بیت دوم غزل را گفت، گفت؛
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
منزل اول را برگشت، زین الدین تایبادی به شیراز آمد درِ خانه حافظ را زد، [(امام رضا علیه السلام)فرمودند هر جا ناقه خودش برود آنجا خانه من است، هم درِ خانه پبرمرد سلمانی رفت، هم درِ خانه این پیرزن رفت]
زین الدین تایبادی آمد درِ خانه حافظ را زد گفت برگشتی حالا ما آمدیم به عنایت علی بن موسی الرضا علیه السلام دستت را بگیریم.
و آنچه حافظ دارد از ابی بکر زین الدین تایبادی دارد که به او عنایت شد.
بقیه ماجرا بماند.
فرمودند اَباصَلت حواست باشد حرفهایی که به تو می گویم طابق النعل بالنعل حفظ کن، اگر اینکه من عبا به سر کشیدم با من صحبت نکن، حرف دیگر تمام است، اجلِ من نزدیک شده من با خدا ملاقات خواهم کرد.
اباصلت می گوید همه اش دعا می کردم مولای من بیاید عبا سرش نباشد، نکند اینکه امر الهی تحقق پیدا کند، اباصلت جنازه من را به بُقعِه هارونی می برند، چون این بقعه را هارون برای خودش ساخته بود که آنجا دفنش کنند، و پایه هایی را از گِل اُخری [ گِل اُخری، گِلی است بسیار چسبنده، با موی بُز و سفیده تخم مرغ، این گِل را درست کردند و این چهار دیواری را بالا بردند، که تا حالا به مراتب خواستند با قویترین کُلنگ ها، دیلم ها، وسائلی که الان برقی است به این گِل نتوانسته هیچ اثر کند، اخیراً موادی را آوردند که وقتی بالا سرِ قبر مطهر را توسعه دادند به زحمت توانستند یک مقداری از این گِل را از آنجا جدا کنند.
این را برای قبر خودش ساخته بود که برای خودش باشد.
حضرت فرمودند اباصلت من را در این مکان می برند، هر چه حفر کنند پایین پای آن مکانی که برای خودش تعیین کرده مکانی آماده نخواهد شد به صخره می خورند، کلنگ کار نمی کند تا باید بیاورند بالا سر.
آخر این جدیت می کرد که خودش قبرش بالا قرار بگیرد و آنجا پایین پا…
موفق نخواهند شد، آنجا که کلنگ می زنند صخره ای است که آن صخره به کلنگ برخورد خواهد کرد تو جلو برو این ذکر را بگو، وقتی که این ذکر را گفتی تو قدرت داری که با دستت آن صخره را کنار بیاوری، حضرت به او ذکری تعلیم کردند، که بتواند صخره را کنار بزند، بعد از اینکه صخره را کنار زدی، حوضچه آبی، حفره ای پیدا می شود که پُر از آب است، این ذکر را بگو، ماهی های کوچکی پیدا خواهد شد و و در این آب خودشان را نشان می دهند، یک ذکر دیگر بگو ماهی های بزرگی پیدا می شود همه این ماهی ها را می بلعد، ذکر دیگری می گویی ماهی ها ناپدید می شوند و آب خشک می شود، این معجزه را که می بینند، آنجا را قبر من قرار می دهند و قبر من آنجاست، من را دفن کن.
ولی قبل از آن برای تو بلایی پیش می آید صبر کن آن بلا به نفع ایمان توست.
چون می دانند تو این کار را کردی.
شهادت رخ داد، جنازه علی بن موسی الرضا را آوردند هر چه خواستند پایین پا برای قبر مطهرش جا بکَنند نشد، آوردند بالا سر آن مکان معهود، صخره پیدا شد، دیدند کسی نمی تواند صخره را بردارد
اباصلت آمد جلو ایستاد زیر لب زمزمه کرد، هارون حالا دارد نگاه می کند، صخره کنار رفت، آب فراوانی در آن حفره بود، زیر لب زمزمه کرد، ماهی های ریزی پیدا شد، زمزمه کرد یک ماهی بزرگ آمد آنها را بلعید، همه آنهایی که آقا علی بن موسی الرضا گفته بودند با ذکر اباصلت تحقق پیدا کرد، روز دیگر که شد هارون دنبال اباصلت فرستاد.
اباصلت تو آن ذکر را گفتی که این حوادث پیش آمد؟
بله.
از کجا؟
مولایم علی بن موسی الرضا به من تعلیم داد.
پرسید آن ذکر چیست؟
گفت فراموش کردم.
واقعا هم فراموش کرده بود، دیگر یادش نمی آمد.
گفت او را بزنید.
او را خواباندند و تازیانه اش زدند یادش نیامد.
چهل روز متوالی او را آوردند، هی او را زدند، یادش نیامد.
گفت او را به زندان بیندازید. یکسال او را در زندان انداختند، گفت یا علی بن موسی الرضا این چه کاری بود؟ یاعلی بن موسی الرضا به دادم برس.
هیچ خبری نبود، یکسال متوالی در زندان ماند یک شبی در آن حال خاص…
[ امروز همان شب است، این وقت همان شب است، این هنگام همان شب است]
عرض کرد یا علی بن موسی الرضا اگر اینکه بنا بود من به این بلا دچار بشوم و اینقدر تازیانه بخورم و در زندان بمانم، چرا این ذکر را به من تعلیم دادید؟
بحق مادرتان فاطمه زهرا گشایشی در کار ما بکنید.
[ آقا علی بن موسی الرضا بله که می آیند، خیال کردی نمی آیند؟]
آقا علی بن موسی الرضا در زندان جلوی اباصلت حاضر شدند فرمودند تو امشب فقط ما را صدا زدی.
عرض کرد آقا یک سال هست وقتی تازیانه می خوردم همه اش می گفتم یاعلی بن موسی الرضا، چهل روز پشت سر هم، از وقتی من را زندان آوردند همه اش می گویم یا علی بن موسی الرضا.
فرمودند نه وقتی تازیانه می خوردی، دلت دنبال چند تا پارتی بود که آن گوشه از رفقایت بودند، خیال کردی آنها وزیر هستند می توانند شفاعتت را بکنند.
شب ها که می گفتی یا علی بن موسی الرضا دلت دنبال پارتی ها بود که رفیق داری آنها بروند واسطه بشوند، امشب فهمیدی که دیگر هیچ کس نمی تواند کارت را درست کند، امشب دلت خالی از همه شد ما را صدا زدی.
بله راهش این است، بیا از هرچه وسیله داری امروز بگذر فقط بگو یاعلی بن موسی الرضا، یاعلی بن موسی الرضا.
حالا چشمهایت را روی هم بگذار این ذکر را بگو، گفت، فرمودند چشمهایت را باز کن.
چشم هایش را باز کرد دید پشت در خانه اش در هرات است.فرمودند دیگر تا آخر عمر به تو دسترسی پیدا نمی کنند، در خانه را زد و زن و بچه اش را دید و خوشحال شد و وارد خانه شد.
آقاجان به اباصلت عنایت کردید، به اباصلت مرحمت کردید، یک کس دیگری را هم ما می شناسیم نمی دانیم به عنایت شما آمدند یا به لطف و مرحمتی که حق به همه شما دارد با آن نیرو حاضر شدند.
آنوقتی که اباصلت گفت یَتململ تململ السّلیم، دیدم مثل مارگزیده به خود می پیچند ولی سرش روی زانوی آقازاده ایست، که آن آقازاده وصایای امامت را دریافت می کند و گاهی هم صدا می زند یا اَبتاه، یا غریب، یا مسموم، در کربلا بعکس آنجا سر پسر روی زانوی پدر قرار گرفت فرمود《 بُني علي ، على الدُنيا بَعدَك العَفا 》.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد