《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِمَ عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
《أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ》
《وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ۚ…》(سوره مبارکه اعراف/۱۴۲)
《عَلاماتُ المُؤمِنِ ثَلاث : 《اَلتَّخَتُّمُ بِاليَمينِ، وَ زِيارَةُ الأَربَعينَ ، وَالجَهرُ بِ «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ»》
یکی از مستحبات که در شرعِ مقدس اسلام به آن تاکید شده است پوشیدن انگشتر است، و هر یک از ائمه اطهار علیهم الصلاة و السلام انگشتری در دست داشتند و نقش خاتمی بر آن زده بودند که در سیره ائمه هدی علیهم الصلاة و السلام بعد از اینکه سن مبارک آنها، تاریخ ولادت آنها، تاریخ شهادت یا وفات آنها، پدر آنها، دودمان پدری آنها، مادر آنها، دودمان مادری آنها خصوصیات اخلاقی آنها گفته می شود خاتم و نقش خاتم آنها هم در شرح حال آنها نوشته شده است، معجزات آنها چه بوده است، نقش خاتم آنها چه بوده است.
در نقش خاتم بعضی از ائمه هست که نوشته است؛
《اَللهُ ثِقَتي، اَستَغفِرُ الله، لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِالله》
بعضی نقشِ خاتم هاست.
و مومن هم مستحب است که خاتم به دست کُند و نقشی بر خاتم بزند که آن نقش یکی از اسماء جلاله باشد، استحباب دارد.
در اِستحباب نقش خاتم روایات زیادی دارد که هر حَکی در نقش خاتم یک اثر خاصی دارد شیعیان امیرالمومنین معمولا با نقوش ولایتی نقش خاتم می زنند، 《صِراطُ عَلیٌ حَقٌ نُمْسِكُهُ》، این یکی از نقوش خاتم است که می بینید بیشتر این نقش را زدند، 《صِراطُ عَلیٌ حَقٌ نُمْسِكُهُ》راه 《علی》حق است و ما همان راه را پیروی می کنیم.
بعضی دیگر 《وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي》این نقش را می زنند.
بعضی ها که کارشان گیر است، وضع دنیاییشان ناجور است آنها نقش خاتم دیگری می زنند،
《وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمۡرِهِۦۚ قَدۡ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَيۡءࣲ قَدۡرࣰا》(سوره مبارکه طلاق/۳).
در این باب نمی خواهیم دیگر سخن بگوییم و بس است، چون زمینه خیلی طولانی می شود، آثاری برای اَحجار کریمه ذکر کرده اند که آنها را فَصِّ خاتَم کنند، فَصّ به معنای نگین است، لذا در کتاب ابن عربی هم که به نام فصوص نوشته شده است او هم برای هر یک از مدارج کمال انسانی یک فصی را ذکر کرده است، از فصِّ آدمی و فَصِّ شِیثی و موسوی و عیسوی شروع می کند تا فَصِّ خاتمی که حضرت انبیاء محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم است.
بر این جهت یکی از القابِ حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را هم خاتَمُ النَّبیین یا خاتِمُ النَّبیین گفته اند.
اگر بگویید خاتَمُ الانبیاء یعنی انگشتر همه انبیاء.
اگر بگویید خاتِمُ الانبیاء یعنی ختم کننده همه پیغمبران، و هر دوی آنها هم درست است.
خاتَم انبیاء است یعنی آن حقیقتی است که انبیاء با او به حقیقت نبوت رسیده اند، اگر نور وجود مقدس حضرت خاتم نبود هیچ پیغمبری آن ظهور کامل و آن ارزش نبوت و رسالت را نداشت، نور حضرت خاتم بود که به آدم زد او را خیلی متجلی کرد، به موسی زد او را متجلی کرد، به عیسی زد او را متجلی کرد، و به بقیه انبیاء.
[ ان شاءالله این مقدمه است برای روز اربعین مان، که پُر از آن برداشت کنیم، خیلی پُر]
در شرح حال حضرت یوسف دارد، وقتی که زلیخا به دریوزه گری افتاد.
دیگر وضع زلیخا را برایتان نقل کردند پای منبرها شنیدید ولی لطائفی دارد که آن لطایفش را برایتان نگفته اند، اگر وقتی باشد، فرصتی باشد ان شاءالله بیان خواهیم کرد.
زلیخا عیالِ عزیزِ مصر بود او به یوسف مبتلا شد، محبت یوسف در دلش افتاد، این یک نکته ای است که خیلی قابل تذکر است، که وقتی قرآن این بنا را گذاشته است، انسان باید بداند که چقدر مسئله عمیق است، قرآن این بنا را گذاشته《 وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ ۖ وَهَمَّ بِهَا…》( سوره مبارکه یوسف/۲۴).
خیلی حرف بالاست ها، 《وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ ۖ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ…》زلیخا به یوسف اراده کرد و یوسف هم به زلیخا اراده کرد، یوسف هم، بله…
《لَوْلَا أَنْ رَأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ 》یک چیزی جلوی نظرش آمد، یک چیزی جلوی دیدِ باطنش آمد، آن یوسف را نگه داشت.
جلوی زلیخا نیامد، اگر می آمد زلیخا را نگه داشته بود.
سوال شد که آقا برهان رب چه بود که جلوی زلیخا آمد؟
اول اراده کرد《هَمَّ بِهَا》این هم به تمایل آمد، اما یک چیز دیگر آمد بیشتر دلِ یوسف را برد.
چه بود؟
فرمودند ما برای یوسف آنجا تجلی کردیم، چنان مهرِ ما به دلِ یوسف افتاد که از مهر زلیخا فراموش کرد.
لذا بابا ببین هر کسی عشق امام حسین علیه السلام را ندارد به محبت چیزهای دیگر دچار می شود، این عشق که آمد در وجودش نشست دیگر چیزِ دیگری را نمی خواهد، دوست ندارد.
مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
اما یوسف را نه، چرا؟
چون یوسف به نورِ امیرالمومنین دچار شد، تجلیِ《علی》دلش را برد، تجلیِ رسول خدا دلش را برد، تجلی امام حسین، دلش را برد، آن آمد و اینها…
[گاهی می شود که من به باباها که گله می کنند بچه هایمان نافرمان هستند، حرف گوش نمی کنند، نصیحت، برادرها، هر چه به آنها می گوییم اینها نمی شنوند، می گویم یک چیزی بالاتر دستش بدهید، تا آن چیزی که می گویی رها کند، آخر تو که نداری یک چیری بالاتر دستش بدهی، در دلش بگذاری، جلوی چشمش بیاوری، لذا نصیحتت را هم نمی شنود].
من چون بالای منبر اسم کسی را نمی برم، این را بدانید، مگر اینکه در راه تبلیغ امام حسین علیه السلام باشد، چرا در راه تبلیغ امام حسین اسم هر کسی باشد می برم، اینجا هم اگر اقتضا کند می گویم، همه شماها
که نشستید می دانید که من با شماها، ولو شما را یک سال، دو سال، پنج سال، ده سال نبینم، با شماها رفیق هستم، با هیچ کس دیگری نیستم، نه مقدس مآب، نه ریش دار، نه بی ریش، شماها را دوست دارم، چون که پرچم امام حسین علیه السلام را شماها به دوش کشیدید، دوستتان دارم، خیلی دوستتان دارم، و خوشا به سعادتتان، یکی از کسانی که همه شما می شناسید، به رحمت خدا رفت، فوتشان هم فوت عجیبی بود، نورانی بود، از او پرسیدند تو برای چه استکان را زمین گذاشتی دیگر لب به این نمی زنی؟
گفت از وقتی که شنیدم یزید جلوی سر امام حسین از این می خورده، دیگر من دلم نمی آید.
این را مَشتِی می گویند، این را مرد می گویند، این را آقا می گویند، این را نور گرفته از…
این را درست می گویند، این را مرد می گویند.
مگر هر کسی توانست چاقو در دلِ کسی کند مرد است؟
این مرد است که می گوید از وقتی شنیدم پای تخت سرِ امام حسین را گذاشت و آن طرف هم آن مایع خَمری را گذاشت(که اسمش را نمی برم) من دیگر استکان نمی گیرم، من دیگر از امام حسین خجالت می کِشم، خوش به حالت، چقدر امام حسین قشنگ دستت را گرفت.
راهش هم همین بود، این پرچم را اینقدر به دوش کشید تا وقتی که امام حسین گفتند بیا بغل دستم بنشین.
یوسف به زلیخا دچار شد ولی یک چیز جلویش را گرفت.
چه بود؟
جمال امیرالمومنین علیه السلام را دید صورتش را از او برگرداند.
لذا به عزت رسید، خدا به او عزت داد، شد، شد، شد، تا خودش عزیز مصر شد.
مقدمه کار بماند، خودش هم می گوید، قرآن شاهدش است، قرآن شاهدِ حرف است.
《…إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ…》(سوره مبارکه یوسف/۵۳)، به به به، این صحبت یوسف است، پیغمبر است، صدیق است، معصوم است، عصمت دارد، می گوید
《إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي》، مگر خدا رحم کند، مگر خدا دستگیری کند واِلا انسان می کِشد می رود، در یوسف بود، و بود، و بود و به عزت رسید، زلیخا هم شوهرش که فوت کرد، همه هم بعد…
آخی، آخی، آخی،به هر کسی مُهرِ باطله می خورد قدرِ خودش را بداند که یک بغل باز شده به نام بغل 《مولاعلی》 که می خواهد سرش را روی زانو بگذارد، این را بداند هر وقت مُهرباطله در اجتماع به یک کسی خورد همه گفتند رهایش کن، بداند که می خواهند از او نوازش کنند، به زلیخا مُهر باطله خورد، چطور؟
همه گفتند بابا این خانم این جوری، این طوری، این طوری، این طوری، حالا پدر که رهایش کرده، مادر هم که رهایش کرده، برادر هم که رهایش کرده، خواهر هم که رهایش کرده، آنهایی که کلفت و نوکر و غلام و کنیز هم بودند رفتند، زلیخا گدای کوچه نشین شد، درِ کوچه می نشست مردم یک لقمه نان در دستش می گذاشتند، زلیخا اینگونه شد، بله، ولی یک چیز هنوز در دلش هست که خلق خبر ندارد که چه وقت این می خواهد ظهور کند، چه وقت این غنچه می خواهد باز بشود، شکفته بشود، یک روز یوسف با آن سُرادِقاتِ جلال و حشمت عبور می کرد، سوار بر اسب بود، پیرزن بلند شد، چشمش هم کور شده بود، نابینا، سرِ راه بر یوسف گرفت، گفت تو را به آن خدایی که بندگان را عزت می دهد به سبب طاعت و بندگی که به تو داد، و ملوک را بر اثر معصیت و گناه ذلت می دهد که به من هم داد، یک مقدار بایست تا من با تو حرف بزنم.
[یوسف]گفت تو چه کسی هستی؟
[زلیخا]گفت حق داری من را نشناسی، من زلیخا هستم.
یوسف صورتش را برگرداند، گفت یادم نمی رود از آن گناهی که می خواستی دامن من را هم بسوزانی.
گفت حالا گوش بده با تو حرف بزنم.
گفت بگو.
یوسف سوال کرد، زلیخا جوانی ات کجا رفت؟
گفت از بین رفت.
چشمانت چه شد؟
گفت کور شد.
ثروتت؟
گفت از بین رفت.
مَنصبت؟ تو مَلَکه بودی، ملکه دنیا بودی.
گفت از بین رفت.
[ یوسف] گفت برای چه؟
گفت به جهت اینکه معصیت خدا کردم، و می دانم خدا به تو عزت داد، اطاعتش را کردی.
گفت خب آن عشقی که در سینه داشتی از محبت من دم می زدی آن چطور شد؟
گفت هنوز در سینه ام هست.
گفت علامتش چیست؟[برهان می خواهد]
یوسف همین جور که بالای اسب سوار بود[زلیخا] گفت نوکِ تازیانه ات را به دستم بده.
نوک تازیانه را به زلیخا داد، یک مرتبه تازیانه تا دستِ یوسف اَلو گرفت(شعله ور شد)، یوسف تازیانه را انداخت.
گفت در سینه ام هنوز اَلو می کِشَد، هنوز هست، یوسف یک حرفی گفت که به آن رسیده بود《 لَوْلَا أَنْ رَأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ》، در ارتباط اولی که برخورد کرده بودند و جرقه زده بود از او استفاده کرد.
گفت آی زلیخا اگر چهره خاتم پیغمبرها 《محمد》را می دیدی دیگر من را فراموش می کردی، تا اسم خاتم انبیاء محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به گوش زلیخا خورد صورتش را از یوسف برگرداند.
یوسف دچار شد، گفت دو سه کلمه دیگر با هم حرف بزنیم، گفت برو دیگر تمام شد.
از اسب پیاده شد، گفت دو سه کلمه دیگر حرف بزن.
گفت دیگر تمام شد، از وقتی که اسم این خاتَم را بردی، از وقتی که اسم این حبیبِ خدا را بردی، دیگر دلم به طرف او کشیده شد، یوسف مبتلای زلیخا شد.
صبر کن، عجله نکن، هر وقت زمین خوردی، هر وقت مُهرِ باطله به تو زدند، هر کس از هر جا ویشگونت (نیشگونت) گرفت بدان یک وقتی هم نوبت تو می شود که برایش ناز کنی.
به شرطی که راه ارتباطت را با آل محمد علیهم السلام حفظ کنی.
حفظ کن، حفظ کن، حفظ کن، یک شبِ جمعه را برای امام حسین بگذار، یک روز جمعه ات را برای امامحسین بگذار، یک وقتی از ایامت را، همه کارها را که کردی یک وقت هم برای آنها بگذار تا ببین چه کار کنند، تا ببین چه طوری دستت را می گیرند.
جبرئیل نازل شد، چه گفت؟
گفت یوسف در موقعی که ظهور محبت بشود، [قدر محبت را (محبت درست را)بدان] دعا مستجاب است. یوسف دعا کن که دعا مستجاب است، چون به زلیخا مبتلا شدی، آدم مواظب باشد اگر کسی در دلش نسبت به کسی محبت طلوع میکند اینها را آزرده نکند که اینها مستجابُ الدعوه هستند، نفرین کنند ریشه آدم را…
فرق هم نمیکند، خیال نکنی باید ریش داشته باشد، نه اینجوری نیست.
گفت خدایا جوانی زلیخا را به او برگردان[ دیگر خودش را فراموش کرد] زلیخا جوان شد، خدایا چشم هایش را بینا کن، بینا شد، خدایا او را همسر من قرار بده، حق فرمود جبرئیل به او بگو اگر زلیخا نخواهد دعایت مستجاب نمی شود.
چرا اگر او نخواهد؟
چون او مبتلای به خاتم انبیاست، کسی که به خاتم انبیا مبتلا شده این دعایش مستجاب است.
خاتم است، یعنی نگین انگشترِ انبیاست، حتی نگین انگشتر یوسف در نبوت است، خاتِم است، یعنی بعد از او پیغمبری نیست، تو هم تَّخَتُّم به يَمِين داشته باش ببین یک خاتَمی را انتخاب کن، یک چیزی را دست کن که او مسیر زندگیت را معین می کند.
گفتند اگر کسی فیروزه در دست کند غمش زائل میشود، غم و غصه ندارد، اینقدر انگشتر فیروزه دارند از صبح تا شب در غم مبتلا هستند، تختم به یمین چیزی دیگر است، یعنی اینکه جز حُب آل محمد چیزی دیگر در وجودت رخنه نکند، که دیگر غم به سراغت نمی آید، اگر کسی فیروزه در دستش باشد، در دریا بیفتد نوشتند آثار و خواص اَحجار کریمه را نوشتند، اگر کسی انگشتر فیروزه در دستش باشد در دریا غرق بشود، آب او را خفه نمیکند ولو اینکه چند روز روی آب بماند آخرش نجات پیدا میکند، از آثار انگشتر فیروزه است، همه نوشته اند، لذا یک کسی انگشتر فیروزه دستش بود کشتی شکست همه غرق شدند او به پاره چوبی خودش را معلق کرده بود دو سه روز هم روی آب مانده بود، آمد کنار ساحل نجاتش که دادند، رفتند آب جوش بیاورند در دهانش بریزند یک مار آمد او را زد، انگشتر دستش بود آب غرقش نکرد، نکشتش، ولی مار آمد او را کُشت.
این آثار تختم به یمین است. هر کسی که انگشتر به دست کند آن هم دست راستش، علامت ایمان است، ولی گفتهاند در زمان غیبت، شیعیان انگشتری های خودشان را…
[ این هم روایت است، من روایت میخوانم برای تشخیصش یک وقتی دیگر باید حرف بزنیم، که این روایات را چطوری با هم جمع کنیم، یک وقت دیگر] انگشتر در زمان غیبت کبری در دست چپ باشد، مستحب است، تا وقتی که حضرت بقیه الله علیه السلام ظهور کنند، آن وقت انگشتر را از دست چپ به راست منتقل کنید.
چرا؟ به جهت اینکه در دست چپ یادآور امام زمانت باشی.
اگر یکی گفت چرا دست چپ کردی بگویی من منتظر ظهور حضرت هستم.
منشاءیادآوری آن حقیقتِ کل، حجت خدا باشد، این هم که در دست چپ برای همین است و اِلا در این روایت دارد تختُم به یمین، انگشتری در دست راست نه این انگشترها، یک چیز دیگر است، یعنی یک چیزی دیگر دلت را ببرد، آنجوری که یوسف تختُم به یمین کرد، آنجوری که زلیخا تختُم به یمین کرد. تختُم یعنی خاتَم گرفتن، خاتَم وجود مقدس اشرف کائنات محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم است، که او را در طرف راست خودت قرار بدهی، که اصحاب یمین کسانی هستند که جزء شیعیان امیرالمومنین هستند.
لذا یک طایفه ای هستند از اصحاب …
گفتند اینکه اصحاب یمین چه کسانی هستند؟
از امام سوال شد، گفتند اصحاب یمین، کَروبیین هستند نه کرُّوبیین، کَروبیین ملائکهای هستند که اینها اعظم خلق خدا هستند و اصحاب یمین اند، اصحاب یمین شیعیان هستند، آنها را کَروبیین خواندهاند، ملائکهای هستند که بزرگترند و منزلت و مقام آنها از جبرئیل و میکائیل و اسرافیل هم بالاتر است به آنها کَروبیین می گویند نه کرُّوبیین.
آقاجان اینها چه کاره هستند؟
اینها شیعیان 《علی》هستند.
آقاجان اینها چه کاره هستند؟
اینها اصحاب یمین هستند، اینها کسانی هستند که ذکرشان و فکرشان یاد امیرالمومنین است، این عبادتشان است.
کروبینین، اصحاب یمین هستند، کروبیین شیعیان امیرالمومنین علیه السلام هستند که آخرین مقام حضرت ابراهیم هم در قرآن همین است،
《وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ》(سوره مبارکه صافات/۸۳).
یکی از شیعیان 《علی》 که در ردیف کروبیین حرکت میکند ابراهیم خلیل است، چرا؟
چون او از شیعیان امیرالمومنین است.《وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ》.
روایات دیگر بماند که ابراهیم را در مقام معنوی و سَمَت باطنی عهده داری و مواظبتِ بچه های شیعیان امیرالمومنین که تازه سقط می شوند، خانم هایی که بچه سقط می کنند و بچه نوزادشان می میرند، اینها را میبرند پیش حضرت ابراهیم میگذارند.
پس خودِ شیعه 《علی》 چه مقام دارد؟ چه مرتبه دارد؟ درجهاش چیست؟
اینها را قدر بدانیم، ما را به این مقام راه دادند، به این وادی ما را راه دادند، به این منطقه نورانی ما را راه دادند، قدرش را بدانیم.
همه آنهایی که عاقبت بخیر شدند، از این راه شدند، همه آنهایی که عاقبت بخیر شدند از راه امام حسین علیه السلا شدند، همین جا که شما نشستید، چند نفر از کسانی که عکس هایشان هم اینجا هست، باز هم میگوییم اسم نمیبریم مگر اقتضا کند برای ترویج راه امام حسین که ان شاءلله آن وقت اسم میبریم.
💠روضه روز اربعین
می آییم کربلا؛
شنیدستم که مجنون دل افکار
روز اربعین، الان میخواهیم زیارت کنیم، پشت سرِ جابر می خواهی راه بیفت، می خواهی پشت سرِ زینب راه بیفت،
هر کدام را میخواهی انتخاب کن.
شنیدستم که مجنون دل افکار
چو شداز مردن لیلا خبردار
گریبان چاک زد رو در بیابان
پیِ لیلای خود می شد شتابان
به قبرستان گذر کرد آن یگانه
بدید آنجا یکی کودک ستاده
سراغ قبر لیلی را از اوجست
پس آن کودک برآشفت و بدو گفت
که ای مجنون تورا گر،عشق بودی
ز من کی این تمنا مینمودی؟
ز هر خاکی که بوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیلی همانجاست
وقتی که قافله به آن زمین هموار و صاف رسید نه قُبه است نه بارگاه است، نه آثار آنجاست.
ناگهان دیدند بچهها مثل برگ خزان از شتران پایین افتادند، هر کس به طرف نقطهای رو کرد، بی بی زینب به طرف گودی قتلگاه، نزدیک گودی قتلگاه قبری را بغل کرد، صدا زد برادر جان میدانم بین سرت و بدنت کوفیان جدایی انداختند، اما جواب خواهرت زینب را بده، اگر اینکه آل الله اینجا توانستند خوب گریه کنند، تَشفِی پیدا کنند، ولی آن وقتی که از همین نقطه آنها را به کوفه حرکت می دادند، آنها را با تازیانه و کعبه نی جدا کردند.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد