من آن رندم که روز و شب به یاد یار می رقصم
به بیداری و وقت خواب با دلدار می رقصم

من آن حلاج بی باکم انا الحق فاش می گویم
به پای خود همیشه با طناب دار می رقصم

به لب جام می و در کف دف و بر دوش زلف یار
میان جمع درویشان قلندروار می رقصم

ز مسجد آمدم سوی خرابات و کنشت و دیر
به نزد پیر زیر خرقه با زنّار می رقصم

نسیم دشت حیرت پاره های ابر حیرانم
چو شبنم لخت و عریان روی نوک خار می رقصم

به تنهایی در این وادی رموز غیب مستورم
حباب باده ی نابم که با خَمّار می رقصم

نهادی بار عشقت را به دوش ناتوان من
سبکبارم تو می دانی که با این بار می رقصم

تخلص را اگر از جام لب کامی نمی بخشی
به یاد لعل تو با دیده ی خونبار می رقصم