این علی را با خدایش نسبتی است
اکبر از الله اکبر قسمتی است
ای همای عرش پیمای وجود
سایه ات ممدود بود و کس نبود
قُلزم موّاج ناپیدای عشق
بی نهایت عشق در دیای عشق
تو به بحر عشق حق مستغرقی
غرق اندر نور حقیّ تو حقی
تو پدر را چون وجود قابلی
کشتی طوفانیش را ساحلی
اکبر آمد نزد آن سلطان عشق
بوسه زد بر خاک پای جان عشق
با ادب شد از پدر میدان طلب
رخصت میدان گرفت آن با ادب
باز کن بال و پر عشق مرا
تا کنم پرواز بر بام شما
اکبر آن گنجینه ی سرِّ قِدم
زد حوادث را همه یکجا رقم
مادرش لیلای بی مجنون عشق
بود او هم با اسیران در دمشق
در قفای خیمه مو بر باد داد
گیسوان را روی دست خود نهاد
وِرد او اندر دعا و زیر لب
بود معنایش همه اکبر طلب
یا حسین میگفت با چشم ترَش
از خدا می خواست آید اکبرش
از دعای مادر و لطف پدر
باز آمد سوی خیمه این پسر
مادرش آغوش خود را باز کرد
با پسر در جای خود پرواز کرد
عاشقان را سر به زیر افکنده دید
میکشان را غرق اندر خنده دید
سرمه اندر چشم بیمارش کشید
شانه بر گیسوی طرّارش کشید
بوسه زد بر روی آن روی خدا
بوسه های گرم اما بی صدا
آه لیلا از طریق بوسه ها
شد نقاب چهره ی آن پُر بها
چهره اش آیینه ی دادار بود
آهِ لیلا تیره کردش همچو دود
دود آهش از جگر برخواسته
روی اکبر بسته او ناخواسته
ز آن زمان آمد مرا این آگهی
تیره گشته معنی وجه اللهی
این چنین فرمود آن دانای راز
در میان اهل معنی سر فراز
(بادبان کشتی بحر وجود
طرّه ی مشکین آن شهزاده بود
خال بر آن مصحف وجه کریم
باء بسم الله الرحمن الرحیم)
اکبر آن گنجینه ی سرّ خدا
شق شدش مرآت سر تا پا نما
گلبنی از بوستان هل اتی
شبنمی از قطره ی بحر ولا
اکبر آمد جانب بدر منیر
شد ز خورشید ولایت مستنیر
در ولایت شمس عالمتاب بود
لیک چشمش سوی چشم باب بود
دست چشم و دل گرفته دامنش
می کشد او را به سوی مأمنش
کرد اکبر را رها از قید خوبش
مادرش لیلا چه سازد دلپریش
رفت اکبر سوی میدان بی درنگ
در میان صلح شد مشغول جنگ
صلح و جنگ ما ز فرط حسرت است
صلح و جنگ عاشقان از غیرت است
اکبر از میدان بیامد با شتاب
کرد خواهش از پدر یک جرعه آب
بوسه از جان به دست و پای باب
پیر عشقش خواند در عهد شباب
بوسه زد آتش به لبهای کباب
ریخت جام باده در شطِّ شراب
شد زبان اندر دهان صهبای ناب
ز آب و آتش، خانه ی صبرش خراب
شد تهی یکبار خم های شراب
نیست باقی تا ابد یک قطره آب
جان گرفت از جسم یکدیگر قرار
هر دو در آغوش هم وحدت مدار
می مکیدند آتش لب جای آب
آتش و تبخاله نه آب و حباب
گشت ظاهر معنی لُبِّ لُباب
خاک بر سر شد هوادار رباب
هرچه میگویم سخن از کربلاست
مقصد من گفتن آن ماجراست
پیر خمّاران و دُردی نوش مست
از حسین و اکبرش مقصود هست
هر دو در آغوش هم پنهان شدند
جسم را بگذاشتند و جان شدند
شعله ور شد عشق فرزند و پدر
سوختند در آتش هم یکدگر
دلبری آمد ولی همراه داشت
در درون سینه صدها آه داشت
آنچه آمد لفظ بی حدّ و شمار
از زبان عشق معذورم بدار
اکبر ای الله و اکبر را دهان
گیر در کامت تو از بابت زبان
جلوه ی الله اکبر در کجاست
این پدر با این پسر را رهنماست
بانگ تکبیر از مؤذن شد بلند
اکبر آمد جلوه گر تکبیر بند
هرکسی را در جهان یک اکبری است
اکبر ما بانک تکبیر نبی است
تو نمی دانی محمد کیست کیست
با محمد جدّ خود ذاتاً یکی است
اکبر آمد سوی اقلیم وجود
رفت تا آنجا که گویندش شهود
این پدر بالله خود، الله بود
و آن پسر، اکبر بدین الله فزود
از کجا الله اکبر آمد است
هر دو با الله و اکبر آمد است
در نماز الله اکبر گفته ام
خاطر از شرک و دوئیَّت رُفته ام
چون مصلّی بانگ تکبیری زند
اکبر آنجا جلوه ای دیگر کند
از ازل ما را حسین الله بود
اکبر آمد بر تجلّی ها فزود
این علی ممسوس در ذات خداست
از همه عالم حساب او جداست
هست قرآن را سه نقطه در وجود
لیک اکبر را نباشد ،نقطه سود