نهاد یار بدوشم دو زلف مشکین دوش
لبش مکیدم و گفتم خموش باش خموش
بیار باده مزن دَم ز توبه در بزمی
که گوش دل شنَود بانگ مغفرت ز سروش
به سوی تو به سر آیند عاشقان نه به پای
هر آن زمان که ندایی برآوَرَد چاووش
رَحیل کوی تو را زاد و توشه لازم نیست
پیاده میرود این دلشکسته خانه بدوش
طمع بریده ز جنَّت غبار روب درت
نموده در ره زوّار تو مژه مفروش
گرفته دامن وصلش به دست دل گفتم
مرا به هیچ خریدی به هیچ هم مفُروش
تخلّص اَر شِنود از هزار کس اندرز
نمیکند به خدا پند هیچ یک را گوش