گر بگویم که چه شد کرب و بلا جاسوسى است
سخن از فاطمه و زینب ما ناموسى است
روى نیزه سرِ سردار، انا اللهىِ اوست
ضربت خنجر و شمشیر و سنان روبوسى است
آتش خیمه که سوزد همهء عالم را
بهر طفلان حرم مسألهء ققنوسى است
تشنگى حرف اضافیست که ما مى گوییم
عطش کرب و بلا آتش بس محسوسى است
بر سر سفرهء احسان حسینى بنشین
که طعامش همه از طایفه مقدوسى است
من و تو در همه جا با همه هستیم یکى
حرف زائد نبود دانش آن ملموسى است
اشک باران نکنم دیده بجز بهر حسین
قول مقبول همین بس که سخن گو توسى است
این چنین گفت تخلص که به جز مدح شما
هرچه گفتند بدان، آن سخن منحوسی است