تا که در بارگه دوست پناهم دادند
لشگر از خیل ملک بهر سپاهم دادند
شادی و وجد و طرب داشتم از دست برفت
در عوض درد و غم و غصه و آهم دادند
عشق خوبان به جهان بی سرو سامانم کرد
در خرابات مغان منصب و جاهم دادند
بسکه در گوشه ی میخانه نشستم امری
باده از ساغرشان بی گه و گاهم دادند
مدتی دل طلب گمشده گانی میکرد
حمدلله که بر گمشده راهم دادند
من گدای در میخانه ی عشقم بخدا
ملک فقر از شرف همت شاهم دادند
یوسف مصرم و در کشور جان سلطانم
بی سبب نیست نجات از ته چاهم دادند
مژده احمد که به دیوان عمل روز جزا
وعده ی بخشش عصیان و گناهم دادند
۱۳۳۶