زلف مشکین بتی بسته به زنجیرم کرد
شیخ چون دید مرا حکم به تکفیرم کرد

درد هجر تو ز سر برده همه وجد و طرب
من جوان هستم و عشق تو چنین پیرم کرد

یوسفی بودم و در مصر دلان جایم بود
چون زلیخا غم تو سخت زمین گیرم کرد

خواستم بوسه بگیرم ز لب شیرینش
ناوک چشم سیاهش هدف تیرم کرد

میل نوشیدن یک قطره ز کوثر کردم
لعل نوشین تو از کوثر خود سیرم کرد

ترسم آن بود که در بیشه ی رندان آیم
قوت پنجه ی عشق آمد و چون شیرم کرد

گفتمش احمد مسکین منم و بوسه بده
چین بر ابرو زد و تهدید به شمشیرم کرد

۱۳۳۵