باده در جام و لبش تشنه ی این ساغر ماست
هرکجا هست شرابی نمی از کوثر ماست
خم و خمخانه چو ویران بشود باکی نیست
آن شرابی که تو را مست کند در بر ماست
گشت هُشیار چو نوشید جنون مِی ز سبو
فکر مجنون منما چاره ی او در سر ماست
رفته تا عرش برین صحبت خمخانه ی ما
طرب چرخ و فلک در ره و در معبر ماست
آنکه نامش همه جا نقش دل و جان باشد
زینت عرش عُلی، نور علی حیدر ماست
پادشاهان جهان جمله گدایان دَرَش
نی غلط گفته ام این منزلت قنبر ماست
هر زمان لشکر غم حمله برد بر دل ما
صدو ده بار على گویم و او یاور ماست
چون تخلص بنهد پای به اقلیم وصال
کوس نقاره ی طوس است که رامشگر ماست