سبو به دوش گذشتم ز کوی باده فروش
به راه میکده دیدم سبوکشان مدهوش

فتاده پیر کناری قدح شکسته و مست
به دور لاله ی رویش چراغها خاموش

تجلّی دل ما گشت در جهان مثال
درختِ اخضر زیتون و موسی بیهوش

کبوتر دل ما دام زلف می طلبد
به سینه می طپد از شوق سینه و آغوش

به عشق روی تو ما زنده ایم اگر مُردیم
به سنگ سینه ی ما نام تو بُود منقوش

رواست حاجت ما را روا کنی ای دوست
که بار عشق تو بر دوشِ جان کشم هر دوش

به چند دِرهم معدوده یوسفی بخرند
مرا به هیچ خریدی به هیچ هم مفروش

به راه میکده دیدی سیاه مستی را
تخلص است که او را نه عقل ماند، نه هوش