دوش بر دوشم حمایل زلف مِشکین کرده بود
واز خط و خال سیه رخساره رنگین کرده بود

میل رفتن کرد از پهلوی من یک تار مو
این دل دیوانه را در سینه غمگین کرده بود

جرم من بسیار می باشد که عاشق پیشه ام
او گناهان مرا تا عرش سنگین کرده بود

مرغ دل بر بام وصلش دائماً، پرواز کن
محتصب پروا نکرده میل پَرچین کرده بود

منع عشقم می کند آن جاهل از حق بی خبر
کافر مطلق نگر تحریف در دین کرده بود

یک نظر انداختم بر جمله ی اندام او
دامن خود را ندانم از چه پُرچین کرده بود

از برای دفع چشم زخم آن زیبا صنم
دورگردن با طناب آویز ، یاسین کرده بود

گر تخلص در حرم یکبار پایی می گذاشت
کعبه را تا حشر او دارالمجانین کرده بود