در بوستان دوستی ام گل نمانده است
بر شاخسار آن چکاوک و بلبل نمانده است
گشتم به باغ مهر و محبت به هر طرف
در هیچ نقطه دانه ی سنبل نمانده است
از بس زدم به سر ز فراق تو دست خویش
بر فرق من ببین سر کاکل نمانده است
ببریده اند سر ز همه آیه های حق
توحیدسوره ای است که بی قل نمانده است
هر جا که بود میکده رفتیم و سر زدیم
خمار گفته است برو مُل نمانده است
می جوشد از درون همه ی دیک سینه ام
در گوش مدعی دم غل غل نمانده است
کردی خراب آنچه که پل بود در صراط
پشت سرت ببین که یکی پل نمانده است
گیسوی تو به گردن من تاب خورده است
زنجیر پاره نیست ولی غل نمانده است
حیدر پیاده می دود او سوی معرکه
از عشق فاطمه است که دلدل نمانده است
آمد تخلص از ری و در شهر عشق ماند
رستم برفت و شهرت زابل نمانده است