روضه کاروان اُسرای کربلا

شرح-آیه-کریمه-استرجاع_جلسه-چهارم_۱۳۷۰-۰۶-۰۸

روضه کاروان اُسرای کربلا


یک حرف دیگر هم آقا زین العابدین علیه‌السلام فرمودند،فرمودند اگر می خواهی من را بکشی[خیلی عجیب است] یک خواهشی از تو دارم بگذار یک مرد مَحرم این زن و بچه های پیغمبر را به مدینه ببرد،گفت نه من اینها را به دست خودت خواهم سپرد که ببری،یعنی مردی در این عالم پیدا نمی شود،مردی نیست،راه هم همان بوده،از راه دیگر نمی توانستند به مدینه برگردند،ولی می توانستند مقداری راه را عوض کنند،آقا امام زین العابدین علیه‌السلام به آن کسی که متصدی برگرداندنشان به مدینه بود فرمودند حالا که می خواهید ما را از مدینه ببرید از کربلا عبورمان بدهید.

از اولِ مُحَرم دنبال کاروان امام حسین علیه‌الصلاه‌والسلام و اُسرا تا شام بودی که الان اینجا نشستی،از الان با این کاروان برگرد،تو هم بیا و زیارت کن.

برگشتند،نمی دانم مسافرت هایی که رفتی هیچ وقت یادت هست؟

ده روز،پنج روز،بیست روز،یک ماه،یک سال،وقتی می خواهی برگردی مخصوصا توی هواپیما همه اش در ذهنت هست که وقتی خواهرت را دیدی چه جوری برخورد کنی،بچه هایت را دیدی چطور برخورد کنی،پدرت را دیدی چطور برخورد کنی،در نقشه برخورد آقا زین العابدین علیه‌السلام و بی بی زینب سلام‌الله‌علیها به همه این بچه ها وعده دادند که ما از کربلا عبور می کنیم، هر کدام از اینها در ذهنشان یک نقشه ای را می آوردند که به کربلا رسیدند چه کار کنند،آنچه در خارج تحقق پیدا کرده ما می دانیم ذهنیت آنها بوده،قبر ابی عبدالله الحسین علیه‌الصلاه‌والسلام علامت نداشته است،صحرایی قَفر بوده،حالا چه جور قبرها را پیدا کنند؟؟

 

ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست

یقین دان تربت لیلی همان جاست

 

وقتی که می رفتند،راهنما،هدایت کننده،آقا زین العابدین علیه‌السلام نبودند،بقیه هم نبودند،راهنما بی بی زینب سلام‌الله‌علیها بودند،به کاروانیان می فرمودند دستِ راست،دستِ چپ

خدا رحمتت کند حاج مشهدی هادی ابهری فرمود وقتی من به شام‌ وارد شدم خواستم که بدانم اُسرا را از کجا وارد شام کردند رفتم بو کشیدم ردِپای خانم بی بی زینب سلام‌الله‌علیها را از آن جایی که وارد کرده بودند تا آنجاهایی که برده بودند،همه را هنوز بوی کف پایش می آمد.

 

عاشق شو اَر نه روزی کارِ جهان سر آید

نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

عجب حرفی می زنیم،مگر کسی را می شود به عشق

دعوت کرد،مگر می شود گفت عاشق شو؟؟

این حرف را خواجه چه جوری گفته؟؟

معنایش روشن است.

مگر عشق تعلیمی است؟

مگر عشق اکتسابی است؟

مگر عشق درسی است؟

مگر عشق کتابی است؟

مگر عشق پامنبری است؟

به همین اندازه ای که اینجا می آیی عشق داری که می آیی،به حق خودش که صاحب این منبر است نمی آیی اینجا که عشق بگیری،عشق داری و می آیی.

لذا؛

 

عاشقان جمع و فِرَق جمع پریشانی چند

 

تو عشق داری که می آیی.

 

رهروان را عشق بس باشد دلیل

 

عشق بویید اثر پای خانم خودش را و مسیر را پیدا کرد.

من می خواستم کربلا مشرف بشوم او در بستر افتاده بود مدهوش هم بود،چند روزی مدهوش بود،یکی از رفقا،آقای حاج محمود گمرک پور،گفت می خواهی کربلا بروی ممکن است برگردی حاج مشهدی هادی(حاج مَش هادی) زنده نباشد،بیا یک عیادتی بکن،ولو اینکه بیهوش است،بیا یک عیادتی از او بکن او را ببین،علاقه داشت،وقتی که رفتم به بالینش نشستم(الحمدلله‌ حاج آقا نشستند می دانند) بعد از یک هفته بیهوشی چشمهایش را باز کرد،گفت آقا سید احمد می خواهی کربلا بروی؟؟

گفتم بله.

 

این شعر ابن فارض را بخوانم؛

 

أَبقِ لی مُقلَهً لَعَلِّیَ یَومَاً

قَبلَ مَوتی أَرى بِها مَن رَآکا

 

خدایا اگر خودمان‌ به این درجه نرسیدیم به ما یک قابلیت بده یک عاشق ببینیم،این قابلیت را بده یک عاشق ببینیم که این شامه اش کار می کند.

 

أَبقِ لی مُقلَهً لَعَلّیَ یَومَاً

قَبلَ مَوتی أَرى بِها مَن رَآکا

 

خدایا این قابلیت را به ما بده.

فرمود وقتی به کربلا مشرف شدی،از دورِ خرازی های صحن یک دستمال بگیر.

خیلی خوب چه کارش کنم؟

این دستمال را دستت بگیر برو دورِ ضریح اباعبدالله به امام حسین بگو این دستمال حاج مشهدی هادی است،من را به ضریح بکِش،آن دستمال من هستم،اگر برگشتی بودم،دستمال را به من بده،اگر نبودم می آیی دستمال را سرِ قبرم می گذاری من از تو می گیرم.

ما به کربلا مشرف شدیم حاج مشهدی هادی یک مقدار حالش خوب شده بود،برگشتیم صبح زود آقای گمرک پور آمد گفت باز یک هفته است مدهوش است،از وقتی شما رفتید حالش خوب شد ولی باز یک هفته است مدهوش است،و‌ دیگر حاج مشهدی هادی خوب شدنی نیست شما به عیادت بیا.

دستمال را برداشتم توی کوچه هنوز درِ خانه را نزدم چشمهایش را باز کرد،به آنهایی که بغل دستی اش بودند گفت آقا سید احمد دستمال را آورد.

 

ز هر خاکی که بوی عشق برخاست

 

آیه اش در قرآن

عه مگر اینها هم آیه دارد؟!!

بله،سوره یوسف را زن ها نخوانند مالِ مردهاست،فَأَلْقی قَمِیصِهُ عَلیهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا[اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ(سوره مبارکه یوسف /۹۳)فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا ۖ…(همان/۹۶)]

 

وقتی پیراهن یوسف را روی چشمهای یعقوب انداختند چشمهای نابینای یعقوب بینا شد،گفت بوی یوسف می آید.

خوب اینجا حرف داریم.

یعقوب جان،پیغمبر عزیز،چرا قبلا تو‌ یوسف را نبوییدی و در چاه او را ندیدی؟؟

در آن چاه نزدیک‌ رائحه یوسف را استشمام نکردی،حالا‌ از دور بوی پیراهن استشمام می کنی؟

یعقوب است،باشد،پیغمبر است،باشد،در عشق سوخته نشده که شامه اش کار کند،اینقدر یعقوب در عشق سوخت و گداخت حالا شامه اش باز شده،حالا چشمش بینا شده.

در این راه خام نمی پذیرند.

سوختنِ این راه چیست؟؟ هاا؟

هیزم و هیمه کنارت می آورند؟ یک آتشی هست که آتش جهنم در مقابل آن بَرۡدا وَسَلَٰمًااست[عجب حرف هایی می زنی!!]

آن آتش چیست؟؟

آتش ملامت خلق.

با آن سوختی؟؟

آتش ملامت خلق از همه آتش ها سوزنده تر است.

هر که در این آتش سوخت،آنوقت شامه اش کار می کند،می فهمد.

 

ز هر خاکی که بوی عشق برخاست

یقین دان تربت لیلی همان جاست

 

کاروان را هدایت کرده است،کاروان سالار عالم وجود،کاروان را هدایت کرده است یعنی آی هر کس که می خواهد سراغ امام حسین علیه‌السلام برود زیارت کند،باید دنبال سر بی بی زینب سلام‌الله‌علیها حرکت کند،حتی اگر جابر انصاری است،او نمی تواند قبر را پیدا کند تا بی بی زینب سلام‌الله‌علیها نیاید.

جابر از آن طرف حیران‌ آمده چه کار کند؟

او چشم هایش نابینا شد،اینقدر گریه کرد،اینقدر این اشک چشم خاک های کربلا را روی چشم های جابر گِل کرد که چشمانش کور شد،کوری اش مالِ این بوده،دنبال قبر حبیبش می گشت.

دنبال قبر امام حسین،شهدای کربلا،هی گریه می کرد هی سر روی خاک می گذاشت،تا راهنمای عشق ،دلیل عشق،بی بی زینب سلام‌الله‌علیها آمد.

جابر انصاری است،باشد،مقام و مرتبه دارد،باشد،ولی فتیله اش را باید بی بی زینب روشن کند،در باب امام حسین علیه‌الصلاه‌والسلام جز از طریق بی بی زینب سلام‌الله‌علیها به شخص دیگری بار نمی دهند.

آنوقت به غلامش عطیه گفت دستِ من را بگیر ببر،آمد خودش را روی قبر حبیبِ خودش انداخت،یک حرفی زد،که ما جوابش را می دهیم.

عرض کرد مولای من،آقای من،شما یک جوری بودی منِ پیرمرد را هر وقت در کوچه و خیابان می دیدی اجازه نمی دادین که من اول سلام‌ کنم،شما اول به من سلام می کردین،حالا چه شده هر چه سلامتان می کنم جواب من را نمی دهید؟؟

خودش جوابش را داد؛ چگونه جواب من را بدهی و حال اینکه بنی امیه بین بدن و سرِ تو جدایی افکندند،آن سر به روایات صحیحه در بغل مادرش فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها گذاشته شد.

 

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه و الاخلاص و الصلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

یاعلی مدد