روضه وداع

آیه الکرسی_جلسه پنجم 

روضه وداع

روضه وداع خواندند، این ترکیب وداع را من با یک روایت نقل می کنم

آقا سید الشهداء چند مرتبه از میدان برگشتند .این ترکیب برگشتن از همه آنها بیشتر قابل ملاحظه است؛ به طرف میدان می رفتند ،رجوع کردند به طرف خیمه ها ،میدانند توی خیمه ابالفضل علیه‌السلام کسی نیست، میدانند توی خیمه علی اکبر علیه‌السلام کسی نیست،میدانند توی خیمه قاسم علیه‌السلام کسی نیست ،اول رفتند سراغ خیام اهل بیت علیهم السلام،یکی یکی خیمه ها را سر زدند ،یک نگاهی کردند ،این می خواهد ترکیب را پُر کند،درست عباس ندارد،درست علی اکبر ندارد ولی می خواهد این را یادآوری کند توی وجود خودش بیاورد، این استغنای تام است هااا،یعنی همه چیزم،همه کسم،به خیمه آقا ابالفضل العباس سر کشیدند، سواره هاااا،به خیمه علی اکبر، همه خیمه ها را سر کشیدند بعد آمدند یکی یکی خیام اصحاب را سر زدند ،خیمه حبیب را سر زدند،خیمه بُریر را سر زدند، او ابراهیم است که می خواهد زود از این وادی بگذرد و می زنند پشتِ دستش می گویند کارد را بینداز،تو این کاره نیستی،کارد تیز می کند که زود عمل انجام بشود، دستهای بچه را می بندد که دست و پا نزند و این محبت پدری اوج نگیرد از عمل کوتاهی کند، او ابراهیم است.

این امام حسین علیه‌السلام وارث اوست؟؟هااا؟

از او دارد؟؟ این فرع است و او اصل است؟؟

برای چه کاردت را اینقدر تیز می کنی؟؟چون می خواهم زود کار انجام بشود،نکند تأمل کنم.

برای چه دست و پای بچه ات را می بندی؟؟

نمی خواهم دست و پا بزند.

تدبیر توی عشق؟؟ تو خلیل الله هستی.

گفت مجنون به دیدن لیلی آمد که او را ببیند.

لیلی پذیرای او نبود.

هی از او پرسید که نکته را پیدا کند،مجنون چه شده که نمی تواند قبولش کند؟؟

گفت خوب برای ما چه آوردی؟؟

 

بگفتا چیستت بهر سگ دوست؟؟

بگفتا استخوان در کیسه پوست

 

سگ های قبیله صدا می کنند چه برایشان آوردی که پیش آنها بیندازی که آنها از سر و صدا بیفتند؟؟ گفت همین مشت استخوان که در کیسه پوستِ خودم آوردم.

باز هنوز قانع نشد، تا این حد.

گفت آخر دیدن می آیی باید یک چیزی آورده باشی ،دست کرد لای موهایش یک سوزن بیرون آورد داد به لیلی داد گفت همین برایم مانده ،چیزی نگذاشتی.

گفت این را برای چه آوردی؟؟سوزن میخواهی چه کار کنی تو؟؟

گفت توی راه که می آمدم پا برهنه به سرعت روی خارها که راه می رفتم توی پاهایم خار می رفت ،این سوزن را آوردم هر چند متری،چند کیلومتری،با این سوزن خار توی پاهایم را در می آوردم.

لیلی زد توی سینه مجنون گفت دنبال همین می گشتم ،آمدی من را ببینی تدبیر کردی؟؟

دنبال همین می گشتم دیدم جا نداری.

ابراهیم تدبیرگر است لذا دیدی توی آتش انداختنش نسوخت؟

یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ،ولی امام حسینِ ما توی خون خودش دست و پا زد ،توی دلِ دلِ دلِ ابراهیم یک جا هست که می خواهد نسوزد. امام حسین خودش است و خودش[ما حرف اینطرفی را نمیزنیم که خودش است و خودش یعنی چه] ، تسلیم کیست.

خنجر دست یکی دیگر است،تو در زیارتش میخوانی السلامُ علیک یا قتیل اللهما حرف اینطرفی را اصلا نمی زنیم،توی آتش توی آن دلِ دلِش میلِ سوختن نیست.

این مقام قُرب تا آن واسطه کاملی که تو از آن به نقطه حق تعبیر می کنی،برداشته نشود فایده ای ندارد.

به بزم قرب حجابی به غیر دوست ندیدم

 

امام حسین کی بوده؟ چه داشته؟ هیچ کس نفهمید، ما کی هستیم؟

هیچ بیانی نیامده.

 

به بزم قرب حجابی به غیر دوست ندیدم

چو زین حجاب گذشتم به وصل دوست رسیدم

 

خودش بوده و خودش،معنای وِترالله الموتور همین است،معنای غریب همین است،این چه غربتی است؟؟

این چه تنهایی است؟؟

امام حسین علیه‌السلام به یکی یکی خیمه های اصحاب سر زدند،اول به خیام اهل بیت علیهم السلام سر زدند،بعد به خیام اصحاب سر زدند،بعد آمدند به طرف خیامِ نساء،[معلوم می شود امام زین العابدین علیه‌السلام را برده بودند در خیمه نساء]آمدند توی خیمه آقا زین العابدین ،بی بی زینب سلام‌الله‌علیها آنجا تشریف داشتند ،مشغول پرستاری حجت خدا زین العابدین علیه‌السلام بودند،[همه روایت است] کسالت آقا زین العابدین،بیماریشان یک بیماری بوده که از کیفیت خوابیدن معلوم می شود، وقتی امام حسین علیه‌السلام وارد خیمه شدند،حضرت زینب یک اَدیمی را، سفره ای از چرم را پهن کرده بودند ،آقا زین العابدین به شکم روی زمین افتاده بودند،پرده که بالا شد ،امام زین العابدین دیدند باباست ،هر چه جدیت کردند نتوانستند بلند شوند ،التماس کردند عمه جان من را به سینه خودت بچسبان که بتوانم یک مقدار جلوی پدرم بنشینم،بی بی زینب ایشان را از پشت گرفتند و نشستند و امام زین العابدین را چسباندند به سینه،دستها را هم حلقه کردند ،با بابا صحبت می کنند،باباجان آخرش چه شد؟ کار شما به کجا کشید؟؟

سیدالشهداء علیه‌السلام فرمودند باباجان ما امرمان به قتال ،به جنگ منجر شد .

جنگ شروع شده؟؟

بله جنگیدیم

چرا آمدید برادرم علی اکبر را با خودتان نیاوردید؟؟ خیلی دلم میخواهد

حضرت جواب ندادند،روایت اینجا اینجوری می گوید،بی بی زینب پشتِ سرِ زین العابدین که نشسته بودند سر را آوردند از کنارِ زین العابدین به چشم های برادر نگاه کردند ببینند جواب چه می شنوند،جوابِ سوال امام زین العابدین ولیِ خدا نسبت به پدر بزرگوارشان چیست.

آمدند نگاه کردند توی صورت سید الشهداء چه می گویند،امام حسین علیه‌السلام جواب ندادند،دو مرتبه سوال کردند،آقاجان ،باباجان حقش بود می آمدید برادرم را هم می آوردید.

حضرت فرمودند بُنیَ اِنَّ اَخاکَ قد قُتِل ،اول خبر شهادت علی اکبر را دادند،کشته شده،حضرت زین العابدین علیه‌السلام توقفی کردند،می خواستند سوال کنند دو مرتبه،امام حسین فرمودند به تو بگویم از جوانهای بنی هاشم کسی باقی نمانده ،همه کشته شدند.

آقا زین العابدین اینجا یک سوالی می کنند ،هر کس می خواهد موقعیت باب الحوائج را بفهمد اینجا را دقت کند، بابا جان مگر عمویم عباس نبود که اینها کشته شدند؟؟

امام حسین علیه‌السلام فرمودند بُنَیَ عَلی اِنَّ عَمَکَ العَباس قَد قُتِل ،وقتی این را شنیدند دیگر امید زین العابدین قطع شد.

پسرم علی ،ببین من یک مشت زن و بچه را می خواهم به تو واگذار کنم ،وقتی که اینها را ترس می گیرد مواظب باشی آرامشان کنی،وقتی اینها بی صبری می کنند مواظب باشی اینها را آرام کنی، وقتی اینها به بیچارگی افتادند مواظب باشی چاره سازشان باشی،انتَ خلیفَتی مِن بَعدیتو امامِ بعد از من هستی،مواظب باش.

آخر این کلمات امام حسین علیه‌السلام یک حرف دارند که اینقدر آدم را می سوزاند ، فرمودند پسرم بر غربت و بی کسی من و بچه های من و عموهایت و برادرهایت گریه نکن،این حرف دلِ آدم را می سوزاند ،بر کشته شدن عمویت عباس گریه نکن بیا دوتایی با هم بر مظلومیت پدرم علی گریه کنیم،روز عاشورا امام حسین توی خیمه زین العابدین نشستند و روضه امیرالمومنین علیه‌السلام را خواندند،اینجا زینب سلام‌الله‌علیها چنان از غربت و بی کسی بابا مطلع شدند

که تا دمِ آخر فراموش نکردند.

 

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

یاعلی مدد