روضه مولا امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام؛
[ فایل ۱۳/ ۱۳۵۵، دقیقه ۴۳:۵۰ تا آخر] (فایل ۱۲ روضه نداشت)
اصبغ با این حال نشسته، ناگهان گفتند آقا طبیب آمد، طبیب نصرانی وارد شد، رنگ چهره امیرالمومنین علیهالسلام زرد شده، بدن دارد رو به سبزی پیدا می کند(از زردی به سبزی متمایل شده) زَهر خیلی در وجود مولا اثر کرده.
طبیب نصرانی دستور داد گوسفندی بکُشید، جگر گوسفند را بیاورید، آوردند، رگی را از داخل جگر در آورد روی زخم گذاشت، بعد از مدتی برداشت نگاهی کرد، طبیب نصرانی رنگ از صورتش پرید، این طرف دیوار آقا امام حسن علیهالسلام صورت به دیوار گذاشته بودند گریه می کردند، آن طرف دیوار آقا امام حسین علیهالسلام، طبیب نصرانی بلند شد او هم صورت به دیوار گذاشت شروع به گریه کردن.
نصرانی؟
بله نصرانی، مگر نصرانی چطور؟
نصرانی هم می تواند محبت 《علی》داشته باشد.
من از لبنان به شام می رفتم، از بیروت به دمشق می رفتم، داخل ماشین نشسته بودم، یک شخصی را دیدم که یقین کردم اَطوار و حرکات و سَکنات این شخص شباهت به مسیحی ها دارد، اجتناب می کردم، یک جایی رفتیم او آب خورد از لیوان او آب نخوردم، رفتم لیوان را آب کشیدم، احتیاط کردم، نزدیک های دمشق پیاده شد.
وقتی خواست سوار بشود پایش را گذاشت در ماشین گفت《یاعلی》، من خیلی ناراحت شدم که عجب!!! خیال می کردم این مسیحی است، و من اجتناب می کردم، معلوم می شود شیعه است، و شیعه تمام عیار هم هست پایش را می گذارد سوار می شود 《یاعلی》می گوید.
هر چند لحظه و چند دقیقه هم یک مرتبه《یاعلی》 می گفت، خواستم من از او عذرخواهی کنم به او گفتم آقا من معذرت می خواهم، وقتی که از بیروت سوار شدید وضع شما را من مطالعه کردم خیال کردم شما مسیحی هستید و من اجتناب می کردم در دلم این مطلب روی داد و حالا متوجه شدم شما شیعه هستید و 《یاعلی》 می گویید، معذرت می خواهم
خیلی من را ببخشید که این خطور ذهنی برایم آمد.
گفت حرف اولت و تشخیص اولت درست است من مسیحی هستم.
گفتم شما مسیحی هستی؟
گفت بله.
گفتم آخر وقتی سوار شدید 《یاعلی》 می گفتید!!!
دیدم گریه اش گرفت، من بیشتر منقلب شدم.
گفتم آقا من چه گفتم شما ناراحت شدید، من هم گریه ام گرفت.
گفت مگر ما مسیحی ها دل نداریم که 《علی》 شما را دوست داشته باشیم؟
من عاشق 《علی》هستم، دینم 《علی》 دوستی است، می خواهی بگویی مسیحی، بگو مسیحی، می خواهی بگویی مسلمان، بگو مسلمان.
دست در کیفش کرد یک کتاب خطی در آورد گفت من نویسنده هستم قلمم خیلی خوب است، همه عمرم قلم روی کاغذ نگذاشتم مگر به مداحی علی بن ابی طالب علیهالسلام.
تو نمی دانی 《علی》 با دلِ من چه کرده، شروع کرد بیشتر گریه کردن.
گفت همین طور که تو از من احتیاط می کنی،و احتیاط می کردی[ که دیگر من هیچ احتیاط نکردم] گفت من از سنی ها احتیاط می کنم، گفت چون آنهایی که راه به 《علی》 ندارند پیشِ منِ مسیحی یقین نجس هستند، در دین من، من آنها را نجس می دانم.
[ حرف مسیحی است باز نیایی بگویی اینکه چه شده مگر مسلمان نیستند، هر که بگوید 《لااله الا الله》《محمد رسول الله》 پاک می شود؟ من دارم حرف مسیحی را نقل می کنم، آنجا هم اگر خواسته باشی، یک جای دیگر صحبت می کنیم]
طبیب نصرانی سرش را گذاشت به دیوار شروع کرد به گریه کردن.
آقا امام حسن علیهالسلام سوال کردند مگر چه شده؟ برای چه گریه می کنی؟
حرف خودِ ابن ملجم( لعنت الله علیه) است گفت یک زهری به شمشیرم زدم که اگر این را در همه اهل عالم تقسیم کنم و این ضربت به اهل عالم بخورد همه می میرند.
عرض کرد آقازاده به پدرتان بگویید وصیت را کنند.
فقط این حالت، چون مسمومیت به بدن اثر کرده یک مقداری برای مداوا و کُندی مرض شیر می تواند معالج باشد، در حالت مسمومیت هم وقتی کسی شیر می خورد شیر را برمی گرداند و شیر بسته می شود و بر می گردد، هر چه بیشتر بخورد مسمومیت را بیشتر برطرف می کند.
اهالی کوفه متوجه شدند که طبیب نصرانی شیر تجویز کرده، مدتی نگذشت که دیدند بچه های کوفه هر کدام یک بادیه شیر دستشان گرفتند و به صف درِ خانه امیرالمومنین ایستادند، در این بچه ها عده ای دارند گریه می کنند و به هم می گویند بابایمان شیر می خواهد، پدر ما شیر لازم دارد، شیر برایش آوردیم.
از بچه ها سوال کردند بابایتان کیست؟ مگر 《علی》 بابای شماست؟
《علی》پدرِ حَسَنین است، بچه ها گفتند شما نمی دانید، ما از دیشب بی بابا شدیم، هر شب درِ خانه ما می آمد به ما سر می زد.
عرض کنیم آقا امیرالمومنین، بچه های کوفه برای شما شیر آوردند، کاشکی آن وقتی که امام حسین نزدیک این کوفه صدای العطشش بلند شده بود و آب می خواست، یکی از این بچه ها جام آبی به دست امام حسین می داد.
الا لعنه الله علی قوم الظالمین