شرح دعای شریفه افتتاح-جلسه یازدهم- ۱۳۷۰
روضه غلام سیاه امام حسین علیهالسلام و حبشی سیاه دیگر
ر دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
این مجوز گناه نیست،ولی این راه ارتباط همه با خدا از راه معصیت بوده، آنهایی که رحمت برآنها ریخته شده.
همین صفت زشت که همه نمی پسندیم ،ولی حق را ببین، تماشا کن او را نه این عمل را .
عمل بد است ولی حق می آید،با او هم می آید.
در کوفه یک آدمی بود از این دزدهای حرفه ای،معمولا هر فرقه ای،هر گروهی،هر دسته ای،مثلا شما ببینید الان هم اصناف اینجوری هستند مثلا کله پزها از یک شهر مخصوصی هستند، دلاک ها از یک شهر، آهنگرها از یک جای دیگر ،نجارها ،اینجوری معمولا اینطوری است، قالی فروش ها معمولا از یک شهر هستند،بعد خلاف کارها هم معمولا یک شهرهای مخصوصی هستند و آنوقتها هم بودند،مردم حبشه چون قبیله و عشیره و تربیت درستی ندارند معمولا اینها دزدهای هر شهر بودند،حبشی ها ،سیاه و…،الان هم سیاههای آمریکا می بینید قتل ها و آدم کشی ها و ترورها و نمیدانم چی ها با سیاهها می شود هاااا؟؟
امام حسین(علیهالسلام)هم یک سیاه داشت،یک غلام سیاه داشته،که برق سیاهی اش،روی عالم را سفید کرده، که همچین امام حسین را تکان داده این سیاه، یکجوری با امام حسین…(به همه فرمودند برو ،آن روایت امیرالمومنین و سیاه بعد،کربلا باشیم، از کربلا در نرویم،بیرونمان نکنند)آقا امام حسین به او گفتند ای عبد سیاه حبشی،غلام بود از مکه به مدینه رفته بود و درِ خانه شان بود همیشه، [حضرت] به او فرمودند که تو درِ خانه ما آمدی به امیدی که اینجا به تو خوش بگذرد ،راحت باشی،غمی نبینی،بلایی نبینی، فردا ما همه کشته می شویم، و اگر تو بمانی تو هم کشته می شوی،سرِ خود بگیر و از این بیابان برو، یکمقدار زیادی هم آنجا بَدرِه زر[کیسه ده هزار درهمی] هست بردار ،زندگی خود و عشیره ات را برو تامین کن.
این هیچی نگفت و همینطور در چشمان امام حسین (علیهالسلام)نگاه کرد،هی نگاه کرد، فرمودند اینکه ،جدی می گویم پاشو برو.
گفت آقا،اباعبدالله ،همه خیال و گمان را درباره شما داشتم که یک وقتی من را بزنید ،یک وقتی من را تنبیه کنید، یک وقتی تف توی صورتم بیندازید، یک وقتی پس گردنی…این خیال را درباره شما نداشتم! حالا که سفره پهن شده،حالا که موقع…به من می گویید برو؟؟
من بروم ؟؟ همه مولاها اینجور بنده نوازی میکنند، این رسم بنده نوازی است ،که بروم؟؟
اگر من میخواستم بروم باید دستم را بگیرید بگویید بنشین ،کجا می روی.به من می گویید برو؟؟؟
درست است که من یک عمر《اَلْحَسُ قِصاعَکُمْ》[عبارت را ببینید] ته کاسه ها شما را من انگشت کردم و لیسیدم،حالا که موقع موهبت و عنایت است به من می گویید پاشو برو؟؟؟
امام حسین(علیهالسلام) را همین جور خیره نگه داشت، حضرت سید الشهداء شروع کردند اشک ریختن، آی قربان این سیاه ها، آی سیاهی خوبه، آی سیاهی خوبه، آی سیاهی خوبه، بعد امام حسین را که رها نکرد، گفت آقا میدانم شما اینهایی که اطرافتان هستند همه شان قبیله دارند،عشیره دارند، نام و نشان دارند، اعتبار دارند، همه شان آدم هستند، من که آدم نیستم ، من را میخواهید چه کار کنید، آره برای این می گویید بروم.اینهایی که اینجا هستند رنگ چهره شان قشنگ است، زیبا هستند، منه سیاهِ حبشی بد ترکیب را می خواهید…برای این می گویید برو، اینهایی که اینجا هستند لباس قشنگ دارند، بدنشان خوشبوست من بدنم بو می دهد، دیگر امام حسین (علیهالسلام) بغلش گرفت، فرمودند بس کن ای سفید قلبِ سیاه روی، تو مرا بیچاره خودت کردی، بس است دیگر، نگو دیگر ، تو با ما می مانی ،خدایا صورتش را سفید کن، خدایا بوی بدنش را نیکو کن، خدایا حَسَب و نَسَبش را به من قرار بده، گفتند توی کشته ها از بوی عطری که متصاعد بود رفتیم سراغش، چون غلام سیاه که نبود، بدن سفید شده، اگر میخواستیم پیدایش کنیم باید با سیاهی اش…
سیاه روی را دوست دارند.
گرچه سیه رو شدم غلام تو هستم
خواجه مگر بندۀ سیاه ندارد؟
یکی از همین حبشی های سیاه روی، که دزدی می کرد در کوفه، زمان امیرالمومنین( علیهالسلام)آوردنش گفتند این دزدی کرده ،شاهد هم معلوم است و اینها، حضرت از او پرسیدند: دزدی کردی؟؟ گفت: بله آقا.
[فرمودند] این اموال را تو دزدی؟؟
گفت :بله آقا من دزدیدم .
پرسیدند: عقلت سرجایش هست؟؟
گفت: بله از من عاقلتر در این شهر کوفه هیچ کس نیست، همه دیوانه هستن.
(آی قربان همه آنهایی که لاتی صحبت میکنند،با خدا لاتی صحبت میکنند،راست میگویند بخدا، ما فدای خاک پایشان، آی چه خوب است آدم با خدا صاف صحبت کند)
بله آقا ما دزدی کردیم ، باکی هم نداریم.
فرمودند: میدانی کسی که دزدی و سرقت کرده حکمش این است که دوتا دستش را قطع میکنند؟؟؟《 وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما 》
گفت: بله آقا ما اصلا برای همین هم دزدی کردم که دستهایم ….میدانم ،من عالمِ به حکمم و حکمش را هم میدانم.
آقا فرمودند:اینکه شاهد…شاهد هم بود.
گفتند: حکمُ الله را جاری کنید.
دستش را گذاشتند و قطع کردند.
دست پرید آنطرف ،انگشتها را برداشت و دوید و شروع کرد به بوسیدن، دست خودش را هااا، شروع کرد دست خودش را که قطع شده بود بوسید.
گفتند آی توی روغن داغ بگذاریم [رسم این بود توی روغن داغ میگذاشتند که خون رگها بند بیاید]
گفت ول کن بابا.
ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی یار رسم عشق نیست
گفتند خوب این از اول هم کارهایش یکجور دیگر بود، هی دست را بوسید و هی شروع کرد با [امام]علی صحبت کردن؛ آقاجان دیدی اگر نتوانستم با عمل خوب ،با عمل صالح و طاعت و پاکیزگی خودم را به تو نزدیک کنم با عمل زشت، دزدی کردم که تو دستم را قطع کنی، پیش ملائکه افتخار میکنم که 《علی 》دست من را قطع کرد.
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
توی کوچه های کوفه با 《علی》 صحبت می کرد،دستش را می بوسید،مردم هم پشت سرش جمع شده بودند.
ابو دَرداء یکی از آن ملاعین است که مخالف حضرت امیرالمومنین (علیهالسلام) بود،گفت تو خجالت نمی کشی علی دستت را قطع کرده ،داری مدحش را میگویی؟؟ داری منقبتش را می گویی؟؟
چنان با این دست دیگر زد توی صورت ابو دَرداء که انداختش روی زمین ،گفت ای منافق ملعون تو از مولای من بد می گویی؟؟
آخرش خودم گردنت را میزنم.
همش 《علی》 دستت را پر کند، جیبت را پُر پول و پُر مایه کند دوستی اش را داری هااا؟؟
این علی دوست است. هارون مکی ، امام جعفر صادق ،دوست است؟؟
[فرمود]برو در آتش ،برو در تنور، جَست رفت توی آتش.
اینها همه شان از همین سنخ هستند، هارون مکی هم از باباشَمل ها[لوطی ها] و از قَداره کش هاست، [فرمود]برو تو آتش ،جَست تو آتش نشست.
آن آدمی که اهل نُسک و ورع است گفت آقا شوخی نکنید ،ما اهل شوخی نیستیم، توی آتش؟؟ این حرفها چیست؟؟
هارون مکی رفت نشست.
به آقا امیرالمومنین (علیهالسلام) خبر دادند که این سیاه دیوانه ، توی شهر راه افتاده آقا نمیدانید چه کار میکند، حضرت فرمودند: میدانم ،فقط من میدانم او چه کار میکند.
او گفت فقط توی این شهر من عاقل هستم و بقیه دیوانه هستند. حضرت فرمودند فقط بیاوریدش.
وقتی آوردنش،عرض کرد به جان خودت اینقدر دزدی میکنم که دست دیگرم را هم قطع کنی. یا من را به خودت راه بده. من را بپذیر ، من را به خودت راه بده.
حضرت فرمودند آن دست قطع شده را بیاورید، دو رکعت نماز خواندند و آب دهان مبارکشان را مالیدند، فرمودند تو دیگر با ما هستی،دست برگشت سر جایش.
پشت هفتاد هزار حجاب معلوم شد که یک کسی از اولیاء خدا ، ولیِ مطلقی فرموده است الهی! «إن أدْخَلْتَنِی النّارَ أَعْلَمْتُ أهْلَها »
خدایا اگر یک وقتی مرا توی آتش ببری، اهل آتش را آگاه میکنم ،به آنها علم میدهم.قبل از این همه گفتند پس ما آتش پرستیم.
[دیشب آن شعری که آقای خلج خواندند بیت اولش چی بود؟ بیت اولش عین همین مضمون حرف من بود؛
اگر که عشق تو کفر است در دیار حساب
قسم به خال لبت عاشقی مرا…]
خدایا اگر مرا به جهنم ببری به اهلش می گویم که من تو را دوست دارم. آنها هم گفتند پس ما آتش پرستیم .لذا از این مردم ،شهربانو به وجود آمد که مادر زین العابدین(علیهالسلام)است .
یا علی مدد