شرح دعای شریفه افتتاح-جلسه پانزدهم- ۱۳۷۰
روضه شهادت آقا امیرالمومنین(علیهالسلام)
خوب یک کلمه هم عرض مصیبت و تسلیت عرض کنیم که امشب شب شهادت آقا امیرالمومنین(علیهالسلام)است . بی بی زینب،ام کلثوم، به بابا گفتند بابا چرا امشب اینقدر هی از اتاق می روید بیرون ستاره ها را نگاه میکنید؟؟آسمان که اینقدر نگاه ندارد،امیرالمومنین میدانند که رسول خدا (صلوات الله علیه و آله )صدیق است،صدیق است سخنی فرموده و مصداق پیدا میکند،فرمودند دخترانم عزیزانم امشب آن شبی است که باید به لقاء حق بپیوندم،حبیبم رسول خدا خبر داده است و او صادق و مصدق است،یعنی گفته ، میشود.بی بی زینب سلاماللهعلیها که در همه مسائل معنوی و حوادث واقعه در خانه امیرالمومنین صاحب نظر هستند، آمدند کنار بابا نشستند، و یک نگاهی به چشمان امیرالمومنین کردند ،آقا امیرالمومنین(علیهالسلام)به صورت زینب ، بی بی زینب یک حرفی گفتند((هر کس اهل محبت است این را درک میکند و هر کس نیست درک نمیکند، اگر کسی عِلاقه زیاد و مُفرط به کسی داشته باشد در حد عشق، به هر چهره ای که نگاه کند،مَلامِحِ معشوق محبوب خودش را در آن چهره میبیند،حتی اگر به دیوار و در هم نگاه کند توی دیوار و در هم همان مَلامِح(مشابهت ها، حسن ها) را میبیند ،اگر به سبزه نگاه کند به گیاه نگاه کند )) عرض کرد بابا جان امشب عجیب است همه سیمای شما ،سیمای مادرم زهرا شده است،من مادر را در شما میبینم، آقا امیرالمومنین (علیهالسلام)بغل باز کردند ،خانم را بغل گرفتند فرمودند راست میگویی دخترم همین جور است به جهت اینکه من هم در سیمای تو امشب همَش زهرا را میبینم،درست است، همین جور است راست میگویی.
به صحرا بنگرم صحرا ته بینُم
به دریا بنگرم دریا ته بینُم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از روی زیبای ته بینُم
بی بی زینب یک تقاضای دیگر از بابا کردند که آن تقاضا خیلی بابا را آتش زد، عرض کردند باباجان آن شب آخری که با مادرم صحبت می کردم ،که شب شهادتش بود یک چیزی از مادرم خواستم قبول کرد همان را هم از شما میخواهم ،شما هم بپذیرد فرمودند دخترم هر چی بگویی پذیرفته است ،بی بی زینب تقاضا کردند،که من شب آخر به مادرم گفتم اجازه بده سرم را روی زانویت بگذارم و مدتی شما صورتت را روی صورتم بگذاری، من این را خواستم ومادرم انجام دادند، بابا جان اجازه بده سرم را روی زانویت بگذارم صورتت را بگذاری روی گونه من دلم آرام بگیرد،آقا امیرالمومنین (علیهالسلام)پذیرفتند سر خانم …ناگهان امام حسین (علیهالسلام)وارد شدند خواهرم زینب چرا بی تابی ،چرا گریه میکنی؟؟چرا مضطربی؟؟خبر دادند که حسین جان به آن حالتی که من میدانم و آگاهم مثل اینکه امشب ما میخواهیم بی بابا بشویم ، آقا امیرالمومنین اینجا دیگر جلوی گریه زینب را گرفتند، دخترم زینب گریه نکن، دخترم زینب بی تابی نکن، زینب جان تو را من گذاشتم برای کربلا، هر چی گریه داری باید برای حسین بکنی، هر چه بی تابی و اضطراب است برای حسین است، زینب جان گریه تو حق حسین است.
«لاحولَ و لا قوُه اِلاّ بالله العلیُ اَلعظیم»
یا علی مدد
8.993
901.111