روضه خرابه شام

💠بسم الله الرحمن الرحیم💠

💠روضه خرابه شام
[فایل بیست و پنجم_1356_دقیقه ۴۹:۵۳ الی آخر]

به خرابه شام برویم؛
من عبارتی که آقایان منبری ها می خوانند، من ندیدم حتما هست، من ندیدم، که رقیه سلام الله علیها هر وقت بهانه بابا را می گرفت، خانم زینب سلام الله علیها می فرمود بابایت به سفر رفته است. این را ندیدم اما قاعدتاً همین طور است،
اگر بچه ای بهانه بابا را بگیرد باید یک جوری او را آرام کرد، قاعدتاً این طور است، این بچه ها از کربلا به کوفه و از کوفه به شام همه اش بهانه بابا می گرفتند، آخر بچه ای که بهانه می گیرد شما دیدید گاهی آدم یک سیبی دستش می دهد، یک شکلاتی دستش می دهد، یک لقمه نان دستش می دهد، یک جرعه آب برایش می آورد، آخر این بچه ها که از گرسنگی و تشنگی داشتند می مردند وسیله پذیرایی نبود که برای اینها یک چیزی بیاورند دست بچه بدهند، ساکتش کنند این که نبوده، نه آب بوده، نه نان بوده، نه وسیله دیگری بوده برای اِسکات کردن و سکوت کردن بچه و آرامش دادن او، اینها که نبوده، چه کار کنند، بچه را چه جور آرام کنند؟
تنها راهش این بوده، که هر وقت بهانه بابا می گرفت خانم زینب به همه بچه ها این حرف را می زد، که بابایتان به سفر رفته، و تنها دلخوشی بچه ها این بود که بابا از سفر می آیند و تمام رنج ها برطرف می شود، تمام ناملایمت ها هموار می شود، درست می شود، امید این است، واِلا تو ببین، بابابت زنده در بستر، همه وسائل درست، نیمه شب بیایند در بزنند چندتا مأمور در خانه بریزند، اول بچه ها غش می کنند، این جور نیست؟
این بچه ها دیدند بابایشان سر بریده است، در کوفه همه این صحنه ها را دیدند، اینها دیدند که اسب را روی بدن بابا تازانده اند، همه این ها را دیدند، اینها خیمه های سوخته دیدند، چطور تکان نخوردند؟
دلخوشی شان این بوده که یک وقتی بابا می آید، همه اینها درست می شود، امیدشان به آمدن بابا بود، تا وارد شام شدند، معمولا هر که هر چه را در ذهن می پروراند در خواب با همان مأنوس می شود، رقیه سلام الله علیها از بس غرق بابایش بود خوابید در خواب هم بابایش را دید، اما همان وعده ای که عمه می داد، دید بابا از مسافرت آمده، با بابا ملاقات کرد، حرف می زد، از صدا و تکلم و سخن گفتن بچه، خانم زینب سلام الله علیها از خواب پریدند
دید بچه در خواب دارد حرف می زند، حرف هایش این است؛ باباجان بیا به پاهایم نگاه کن هنوز آبله پایم خوب نشده، باباجان کجا بودی اینقدر به من تازیانه زدند که پشتم کبود است، گاهی هم می گفت باباجان به عمه ام هم تازیانه زدند.

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

h    576
w    726

576

726

16

16