💠بسم الله الرحمن الرحیم💠
💠روضه حضرت مسلم علیه السلام
[فایل بیست و چهارم_1356_دقیقه ۳۶:۱۲ الی آخر]
و از تو می خواهم که اسم این بچه را عباس بگذاری، چون خودِ من عیالی انتخاب کردم که خدا از آن عیال به من فرزندی به نام مسلم بدهد که جانش را فدای فرزندت کند، خودِ من هم همین کار را کردم، خودِ من یک زنی انتخاب کردم که مسلمی به من بدهد و آن مسلم را فدای پسرت بکنم، همان که خودم می خواستم برای تو هم همان مَتاع را انتخاب کردم.
آقا امیرالمومنین عیله السلام برادرش را بوسید، [ همانی که عقیل دارد ببین رسول الله هم همان را می فرماید] رسول الله می فرماید《أُحِبُهُ حُبَیْن》، اگر رسول الله همه را دوست داشته باشد باید کلاهشان را آن طرف عرش بیندازند.
یکی را رسول الله بگوید از یک جهت دوست دارم، عقیل را بفرماید از دو جهت دوستش دارم. یکی اینکه عقیل برادرِ توست، این طرف که خیلی عظمت دارد، و یکی خدا به او فرزندی به نام مسلم می دهد، که او جانش را فدای فرزند تو حسین می کند.
برای همین عقیل خیلی موقعیت دارد. مسلم با آن موقعیت و شخصیتی که دارد به امر آقاعبدالله روانه کوفه شد، وکیل حضرت شده، نائب حضرت شده، این خیلی موقعیت است، در آن نامه ای که نسبت به مسلم نوشتند معلوم می شود چه موقعیتی داشته، [مقدمات را و سفر را حذف کنم به کوفه برویم] آمدند بیعت کردند، در کوفه ماندنش هم قضیه ای دارد، این حرف را بگویم، دست دو تا آقازاده را
گرفته بود با خودش بودند دیگر بچه های مسلم.
گفت در این کوفه که تنها ماندم بچه هایم را به چه کسی بسپارم؟
از آنوقت که شُریح قاضی این خیانت را کرد هر کسی می خواست سفر برود
بچه اش را به لات های محل می سپرد ها.
سابقه ندارد؟
در شهری که قاضی شهر، مجتهد جامعُ الشرائط شهر، فقیه شهر است، از این کسی مطمئن تر؟
مسلم آمد گفت شُریح این دوتا بچه ام را به تو سپردم، می دانی چه وقت آمد؟
آن وقتی که در کوچه ها راه افتاده بود سرش را طرف دیوار برمی گرداند، که بچه ها متوجه نشوند اشک های چشمش را پاک می کرد.
این بچه ها یک حال عجیبی پیدا کردند برای چه بابایمان این وضع را دارد!
این که پشت سرش جمعیت حرکت می کرد!
این که پشت سرش اجتماع می شد حالا برای چه تنهاست؟!
حالا سرش را برمی گرداند دست به چشمهایش می کِشد!
آمد بچه ها را تحویل شریح قاضی داد
، خدا لعنتش کند.
خیال نکنی آن که ایمان می آورد این وسائل است، چیزِ دیگر است، او هم دست دوتا آقازاده ها را گرفت یک راست بُرد پیش عبیدالله بن زیاد، قبل از اینکه مسلم دستگیر بشود بچه ها را آنجا فرستادند که بچه ها را به زندانبان تحویل دادند.
حالا تنها مانده، بی کس مانده، غریب مانده، در این کوفه دارد راه می رود، به کوچه ای رسید که بنبست بود، سرش را گذاشت به دیوار دارد گریه می کند.
پیرزنی بچه اش جزء لشکریان عبیدالله است، ذهنش مُشوَش است، ناراحت است، هی می آید بیرون و نگاه می کند بچه اش کی می آید، دید جوانی سرش را به دیوار گذاشته.
گفت جوان برای چه به خانه ات نمی روی؟
نمی بینی شهر شلوغ است؟
درِ خانه پیرزنی ایستادی برای من خوب نیست.
مسلم گفت آخر آدم غریب کجا برود؟ آدمی که خانه و زندگی ندارد…
گفت مگر تو که هستی؟
گفت من مسلم بن عقیل هستم.
پیرزن گفت تو پسر عقیل برادر 《علی》هستی؟
جانم به فدای 《علی》، من از وقتی که 《علی》در این کوفه بود کنیزان《علی》بودم، بیا از تو پذیرایی می کنم.
آمد، پذیرایی کرد، وضع خاصی پیش آمد، بعد هم پسر فهمید و خبر داد و آمدند مسلم را دستگیر کردند، بعد از اینکه جنگی کرد و دستگیر شد.
روز دیگر پیرزن گفت بروم، دلش طاقت نیاورد دیگر، چون پسرم در دستگاه عبیدالله است من هم زنم موقعیتی ندارم به من اجازه ملاقات میدهند، دم دارُالاِماره آمد هر جور بود خودش را رساند، و اجازه ملاقات خواست، به پیرزن گفت اگر می خواهی مهمان دیشبت را ملاقات کنی برو سرِ بازار قصاب ها آنجا می توانی او را ملاقات کنی.
این پیرزن به طرف بازار قصاب ها دوید، وقتی که رسید آمد دید ریسمان به پای مسلم بن عقیل بستند.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
《اَللّهُمَّ اِنّا نَسْئَلُکَ وَ نَدعُوک بِاسْمِکَ الْعَظیمِ الاَْعْظَمِ اَلاَعزِ الاَْجَلِّ الاَْکْرَمِ بِمُحَمَدٍ وَ عَلیٍ وَ فَاطِمَه وَ الحَسنِ و الحُسَین، وَ الاَئمَهِ المَعصومینَ مِن ذُرِیَهِ الحُسین، یاالله، یاالله، یا الله، یاالله، یا اَللهُ یا رَحمانُ یا رَحیمُ یا مُقَلِّبَ القُلوبِ ثَبِّت قُلوبَنا عَلی دینِک، اللهم اَحیِنا حیات محمد و آل محمد، و اَمِتنا مَمَاتَ محمد و آل محمد، وَلا تُفَرق بَیننا و بین محمد و آل محمد، اللّهُمَ اَرزُقنـٰا فِی اَلْدُنْیٰا زیٰارَۃ مُحَمدً وَ آل مُحَمَد، وَ فِی اَلْعُقبی شِفٰاعَهَ محمد و آل محمد، اللَّهُمَّ اشْفِ مَرضَانَا، اللَّهُمَّ اشْفِ مَرضَ المَنظُورین، اللَّهُمَّ أَدِّ دُیُونَنا، اللَّهُمَّ رحِم مَوتانا، وَعَجِّل فَرَجِ موُلانا صاحب الزمان》.
رحمه الله من قراء فاتحه مع الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد