💠روضه حضرت سکینه سلام الله علیها
[فایل هفتم/1356_ دقیقه ۲۹:۴۷ تا آخر]
آن که صاحب ولایت است عازم است، همه هستی الان در تحت فرمان و حُکمش است دارد می آید، یک اسب باوفایی هم داشت که همه شعور و ادراک در وجودش بود، که اگر یک وقتی مناسب باشد فقط از ذوالجناح امام حسین علیه السلام برایت می گویم که این چه موجودی در عالم بوده. تو خیال نکنی سکینه با هر کسی حرف می زند.
سکینه می دانید کیست؟
اول به شما بگویم، سکینه، سید عبدالرزاق مُقَرَّم اول مقتل نویس در شیعه است، یعنی از اولی که علم حدیث و مقتل آمده تا الان مثل سید عبدالرزاق مقرم نیامده، رحمت خدا بر او.
یک کتاب دارد به نام سکینه بنت الحسین، در آن کتاب این را مینویسد اولاً سکینه در کربلا در سن بلوغ تامه بوده، بلوغ تامه داشته، او مینویسد که در مدینه آمدند پیش امام حسین علیه السلام برای یکی از هاشمیین و علویین، سکینه را خواستگاری و خطبه کنند، آمدند نشستند عرض کردند آقا این افتخار را به ما بدهید که ما از دودمان شما هستیم، برای یکی از بَن الحسن بوده، نمیدانم، که سکینه را ما خِطبِه کنیم.
حضرت فرمودند -《اِنَّ بِنتی سَکینه لا تَستَأهِلُ الِزَواج 》دختر من سکینه نمیتواند شوهر داری کند. عرض کردند آقا بالغه است، عاقله است او نتواند در عالم کدام خانم میتواند شوهرداری کند؟
فرمودند:《 لِأَنَّها تَستَغرِقُ فی ذاتِ الله》برای اینکه او همیشه غرق در حق است، یک آن پایین نمی آید که بتواند در این عالم با کسی باشد.
این سکینهای که امام حسین درباره اش می گوید
《لِأَنَّها تَستَغرِقُ فی ذاتِ الله》 این می آید با اسب حرف می زند می گوید 《یَا جَوادَ أبِی، هَلْ سُقِیَ ابی أوْ قَتَلُوهُ عَطْشَاناً》.
طفل نادان است، نمی فهمد؟
در اوج معرفت با یک کسی حرف می زند که بتواند جوابش را بدهد، مخاطب سکینه باید در همه ادراک و شعور و فهم باشد که بتواند سکینه با او حرف بزند، ذوالجناح مقامش روز عاشورا یک مقامی است که من به امام حسین می ترسم… والا می گفتم.
حالا فعل سکینه را ببین تا مقام ذوالجناح معلوم بشود، فعل سکینه را بعد می گویم، الان ببین راه را هموار کرده، امام حسین بر مرکبش ذوالجناح سوار شد، دید مرکب راه نمی رود، پا زد زیر شکم اسب، راه نمی رود، نیروی ولایتش را استعمال کرد، یعنی نهیب ولایت به اسب زد، اسب حرکت نکرد، دهنه را زد اسب سرش را بالا آورد، هر چه امام حسین می کِشَد میبیند اسب سرش را پایین می آورد، امام حسین با اشاره سر به زمین نگاه کرد تا نگاه کرد دید سکینه دوتا دست…
با یک دست می کوشد و جدیت میکند، [سکینه را اینجا بشناس] که به ذوالجناح، سکینه چه میبیند؟ با یه دست جدیت میکند دست ذوالجناح را بلند کند از زیر سُم ذوالجناح، خاکها را بیرون میکشد، هی به صورتش می زند، می دانی یعنی چه؟
مرکب عشق بابایش است دارد سجده میکند، خاک زیر کف پای او را سجده می کند، خاک زیر سُم اسب زوار امام حسین، خُلیعِی می گوید آتش جهنم به بدنش کار نمی کند، خاک زیر سُم ذوالجناحش را ببین چه می کند.
آن خاکی که شفا می دهد، مرده زنده می کند، مالِ زیر سُم ذوالجناح است نه مالِ امام حسین، خاکی که مرده زنده میکند اثر پای ذوالجناح امام حسین است، خاکی که امام حسین را در بر گرفته جز خدا و رسول خدا و پیغمبرها نه، خود ائمه جز آنها کسی دسترسی به آن خاک ندارد، خاکی که به بدن امام حسین تماس پیدا کرده در دسترس همه می گذارند؟
امام حسین علیه السلام فرمود سکینه جان، در همه این راه تو من را کمک میکردی حالا آمدی از رفتن من جلوگیری می کنی؟ تو را چه شده؟ برای چه این جور میکنی؟
عرض کرد باباجان [هنوز از خاک بلند نشده، با دستهایی که ذوالجناح را رها نکرده] میخواهی بگویم برا چه نمیگذارم به میدان بروی؟
فرمود بگو.
گفت تا از اسب پایین نیایی نمی گویم.
تمام قدرت در اوج ولایت امام حسین شده که به میدان برود، امام حسین با یک حرف، با یک کلام سکینه را نمیدانم به چه اوج رساند که سکینه امام حسین را از اسب پایین بکِشد.
ملائکه نتوانستند، انبیاء نتوانستند، سکینه امامحسین را پایین کشید.
فرمود بگو برای چه نمی گذاری من بروم؟
گفت تا روی خاک ها ننشینی نمی گویم.
حالا بگو .
گفت تا بغلم نکنی به تو نمی گویم، روی زانویت ننشانی حرف نمی زنم.
امام حسین سکینه را روی زانو نشاند.
صحنه عجیبی بوده، صحنه وداع امام حسین آخرین…
فرمود سکینه جان بگو دیگر، برای چه نمی گویی؟
گفت درِ گوشت می گویم.
سکینه سلام الله علیها به امام حسین علیه السلام سِرّ خاک زیر کف پای ذوالجناح را که به چشمان و صورتش میکشید سِرّ آن را در گوش امام حسین گفته، هیچ کسی هم جز امام حسین علیه السلام نفهمیده.
حرف را که امام حسین شنید خنده ای کرد و سکینه را بغل کرد، فرمود تو دختر منی، تو عزیز منی، آن وقت سکینه پا شد از روی دامن بابایش کنار ایستاد، عرض کرد حالا میخواهی بروی برو.
بی تابی از سکینه در هیچ کدام از مقاتل ندارد سکینه بی تابی کرده باشد، برای همین آشنایی خاصی سکینه با این ذوالجناح داشت، یک ارتباط معنوی خاصی داشت که وقتی ذوالجناح برگشت سکینه سوال کرد
《یَا جَوادَ أبِی، هَلْ سُقِیَ ابی أوْ قَتَلُوهُ عَطْشَاناً》؟ برای همین سکینه از حلقوم بریده امام حسین حرف می شنود، این چیست که سکینه سلام الله علیها از حلقوم بریده حرف می شنود؟ چیست؟ چقدر در معنا اوج دارد؟
نمیدانی زینب سلام الله علیها را این صحنه چقدر متغیر کرد، وقتی آل الله را میخواستند سوار کنند زینب سلام الله علیها سکینه را نیاورد، این طرف، آن طرف را توجه کرد دید این صدای سکینه از گودی قتلگاه می آید، دوید به طرف گودی قتلگاه دید خودش را انداخته روی بدن بابا و دارد با حلقوم بریده سخن می گوید و حرف می زند.
بقیه حرف را هم بگویم، حالا که میخواهی گریه کنی از اینجا به بعد گریه کن، میخواهند اسرا را حرکت بدهند، میبینند نه زینب است نه سکینه، آمدند به طرف قتلگاه فهمیدند دو تا خانم کجا هستند، هر چه کوشیدند نتوانستند سکینه را از روی جسد بابا حرکت بدهند…
《أَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى القَوُمَ الظَّالِمِینَ》