روضه توسل به آقا امام حسن مجتبی علیه‌السلام

 

روضه توسل به آقا امام حسن مجتبی علیه‌السلام؛

(جلسه یازدهم/۱۳۵۵)[ دقیقه ۵۶ تا آخر]

در شرح حال شعرای یزد یک کتابی من دیدم تذکره سخنوران و شعرای یزد، یکی از آنها یک دختری است، چرا حالش را نوشتند؟

 این دختر از اعیان‌زاده‌های یزد است، شاعره بوده، شعرهایش را هم در آن کتاب نوشته، این مبتلا شد به مرض سِل، سل در آن وقت علاج نداشت، مثل سرطان می کُشت. جوان برای اینکه دلش آرام بگیرد یک مقدار زیادی طلا پدر و مادر برایش خریده بودند، در گردنش بود و این دیگر آن آخر حیاتش را طی می‌کرد و رو به قبله‌اش گذاشته بودند که دیگر منتظر بودند تمام کند، دقیقه آخر که حال اغما آمد داشت جان می داد، آخ تنهایی، نمی‌دانی تنهایی، مادره به پدره گفت که. این طلاهایش را باز کنید که در غسال خانه مرده شوره برندارد، چشم هایش را باز کرد، اشاره کرد یک قلم و کاغذ بیاورید، یک بیت گفت و مُرد، در آن یک بیت این جوری می گوید؛

 [ خیلی قشنگ گفته است ها]

 

کم فرصتند مردم دنیا به هوش باش

 پَر می‌کنند بِسمل در خون تپیده را

 

دختره تا آن حدی پدر و مادر پذیرایی کردند که بدن چرک نکرده بود، حالا چرک کرده دیگر، آوردند انداختنش زیر یک نخله دور

[ در کتاب، من خودم دیدم آیت الله امینی‌ هم، حالا هم واقعه اش گریه دارد و هم بعدش] و می آمدند از دور غذا در زنبیل می‌کردند و این پدره روزی یک مرتبه می انداخت که جلو نرود مرض او به این سرایت کند، اخیراً پدرش هم نمی رفت، یک مقدار زیادی به یک زنی پول می داد که این کار را بکند، نان را  پیشش بیندازد. واقع نگار این جوری می‌نویسد روز دیگر که رفتند، ماه رمضان بود، روز نیمه رمضان رفتند نان بیندازند، دیدند فضای نخلستان معطر است، وضع آن محیط عوض شده، مثل اینکه اصلاً دنیای آن محیط تغییر کرده، دختر لب دجله نشسته، این نخلستان لب دجله در مدائن بوده، دارد جامه هایش را آب می کشد و سرتا پا سرور است و زیر لب دارد یک حرفی می زند، کنیز پیش بابایش آمد گفت بیایید که وضع فرق کرده،[ باز آمدند، رفته ها باز آمدند، ورشکست بشوی از دورت می روند، باز پولدار بشوی می آیند، این را بدان، دو تا برادر با هم، پدر و مادر آن برادری که پول دار است همیشه معرفیش می‌کنند، دنیا نمی‌دانی چه بد است،  نمی‌دانی چه بد است،  نمی‌دانی دنیا چه بد است، تو را تا وقتی که من منصب داری، پول داری، شهرت داری، زرق و برق دنیا با تو است می خواهند].

 پدر و مادر آمدند دیدند خیلی فضا عجیب است، شمیم عطری می آید و این دختر نشسته لب دجله دارد خودش را تطهیر می‌کند، یک حرفی هم زیر لب می گوید در توسل است، در حال، آمدند افتادند به دست و پای دختر، دیدند نه اثر زخم بود، نه اثر مرض بود، سالم نور از جبینش تُتُق می کشد از اولش زیباتر شده.

 دختر چیست؟ دختر اصلا دختر ما هستی؟ چه واقعه ای بوده؟

گفت دیشب شب نیمه ماه رمضان بود[ روایات دارد بعضی ها شب لیله قدر را نیمه رمضان نوشتند ها]

 من دیدم دو نفر از این کنار نخلستان رد می شوند با هم دارند اینجوری می گویند که به یک روایت ضعیف شب ولادت حسن مجتبی پسر فاطمه زهراست، من از درد نه خوابم می‌برد، نه حالی داشتم، گفتم فاطمه جان، پدرم رفت من را تنها گذاشت، مادرم رفت من را تنها گذاشت، خواهرها نداشتم، برادر نداشتم، خویش و قوم همه رفتند، آن کنیزی هم دم آخر می آمد نان پیش من می انداخت، یک عنایتی کنید به جان این مولودی که امشب خانه شما را روشن کرده، قلب رسول الله و امیرالمومنین و تو را خوشحال کرده به من عنایتی کنید.

 خوابم برد، وقتی خوابم برد دیدم یک خانمی، قنداقه یک آقازاده ای را بغلش گرفته آمده اینجا، من متوجه شدم که خانم فاطمه زهرا سلام الله علیهاست، به من فرمود بلند شو دختر، دستت را به قنداقه حسنم بکِش. گفتم خانم بدن من چرک است، من مریضم، فرمود نه بلند شو خوب شدی، بلند شو، من بلند شدم، هنوز دستم به قنداقه حسن نرسیده بود که از خواب بیدار شدم، این است که می‌بینی.

خدایا به آبروی امام مجتبی ما را از این ماه رمضان پاک و طاهر و از تمام معاصی و گناهان مغفور و مرحوم قرار بده، خدایا بستگی ما را به ذیل عنایت محمد و آل محمد در