روضه باب الحوائج آقا ابالفضل العباس علیهالسلام
[فایل ۱۹/ 1355_ دقیقه۴۵:۵۶ تا آخر]
امشب هم برویم درِ خانه آقا ابالفضل العباس، باب الحوائج؛
شما همه تان [نام]مرحوم آ شیخ محمد حسین کمپانی را شنیدید، رفقایی که اینجا نشستند همه اشعار آ شیخ محمد حسین کمپانی را دیگر حفظ هستند، می خوانند.
مردی بوده مُلا، مجتهد، جامع الشرائط، کسی بوده که فکره جدیدی در اصول پدید آورد که اغلب علمای متأخر دنبال در فکره او رفتند.
استادِ آیت الله میلانی و استادِ عده ای از متأخرین، استادِ مراجع و فُحُول از علما، شیخ محمد حسین کمپانی.
من برای اینکه قضیه ای از او نقل کنم یک شرح حال مختصری از او می گویم؛
این مرد از اَعیان زادگان بزرگ دنیاست، یعنی پدرش کمپانی، از کسانی بوده که تنها تاجری که از ایران و عراق به خارج مبادله مالُ التِجاره می کرده کمپانی اصفهانی بوده، به این مناسبت هم به او کمپانی می گویند چون پدرش این وضع را داشته.
همه ثروت به این مرد( کمپانی)رسید، وقتی که به حرم مشرف می شد، آمده بود درس بخواند، سرِ درس که می رفت یک نوکر کتابش را می گرفت و یک نوکر مواظب بود کفش هایش را که در می آورد کفش هایش را بردارد، این نوکر همیشه با این شیخ بزرگوار می آمد، یک تسبیح خیلی قیمتی هم دستش بود، خیلی قیمتی.
وارد رواق آقا امیرالمومنین علیهالسلام شد، بند تسبیح کَند(بُرید)، تا بند تسبیح کَند این دوتا نوکر خودشان را انداختند که جمع کنند بلندشان کرد، گفت اینجا جایی است که اگر هستی کسی ریخت نباید دیگر به آن اعتنا بکند.
آشیخ محمد حسین پایش را در عتبه گذاشت، عوض شد.
برگشت به نوکرها گفت بروید، تا هستید و من پول دارم ماهیانهِ شما را می دهم، من را چه به نوکر.
من باید بیایم اینجا نوکری کنم.
ثروتش را به فقرا داد…
به قدر یک …است که چهار فِلس است داد پیاز گرفت، پیازها را در دستمال کرد، گِل و شُل، بند دستمال پاره شد پیازها روی گِل ها ریخت، نشست یکی یکی پیازها را جمع کرد.
به او گفتند آشیخ محمد حسین از تسبیح گذشتی حالا داری پیاز جمع می کنی؟
گفت به این وجود مقدس قسم پیاز جمع کردنِ درِ خانه اش را به سلطنت عالم نمی دهم، آن که تسبیح بود.
آشیخ محمد حسین، آ شیخ محمد حسین شد، خیلی اوج گرفته، در علمیت و زهد و تقوا، و همه این شئون، و در فلسفه استاد شده، می گوید به کربلا مشرف شدم، [گوش بدهید] به زیارت آقا اباالفضل العباس آمدم، دیدم یک عرب دهاتی به قول عربها مِعِیدی(نگارنده؛ هم معنای بَدَوی) با زنش یک جوانی را کول کشیدند و دو نفر هم پشت این جوان را گرفتند که نیفتد و این ابداً حس ندارد، افتاده، او را پای ضریح گذاشتند اینها با هم زمزمه کردند هذا مَات، این مرده است.
او را رو به قبله دراز کردند، من جلو آمدم به بدنش دست زدم دیدم سرد است، گفتم عه غسل مَسِ مِیت هم به من واجب شد، مرده آوردند گذاشتن.
و پدر او رویش را به طرف قبر آقا اباالفضل کرد و گفت ابوفاضل من بچه نداشتم آمدم پیش تو بچه خواستم این بچه را به من دادی، حالا جوانمرگ شده، باید زنده اش کنی کار ندارم، اگر که این بچه را به من برنگردانی من دیگر با تو آشتی نمی کنم می روم.
آ شیخ محمد حسین می گوید شب جمعه بود و من توی ذهنم گذشت که مردم عوام چه تقاضاها دارند، آن هم نه از امام از امامزاده!
عوامند، نادانند، نمی فهمند، با هیچ قاعده ای، با هیچ چیزی جور در نمی آید، اینها آمدند، مردم منحرف در عقیده همین حرفها را می زنند دیگر.
به خانه آمدم خوابیدم، وقتی خوابیدم دیدم اینکه صحن آقا سیدالشهداء مَملُوِ از انبیاء و اولیاء است، همه نشستند، یک منبر گذاشتند، بر صدر منبر خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم نشستند، همه پای منبر نشستند، دو نفر برپا هستند، یکی درب صحن،( همه درهای دیگر هم بسته است) یک جوان خیلی رشید ایستاده، نظم مجلس را او برقرار می کند، و هر کدام از انبیاء می آیند او مقام می دهد می گوید این طرف، آن طرف بنشین.
و یک آقایی هم پای منبر ایستاده که من متوجه شدم آقایی که پای منبر ایستاده سید الشهداء علیه الصلاه و السلام هستند، و آقایی که دَم صحن ایستاده آقا اباالفضل العباس علیهالسلام هستند. گفت من هم از دور تماشا می کردم، اما در این جمع راهم ندادند، دیدم آن جوان از درِ صحن آمد نزدیک این جوانی که ایستاده بود، یک چیزی درِ گوش این جوان گفت، رسول الله فرمودند حسینم مطلب چیست؟
آقا سید الشهداء حرف را به رسول الله گفتند، من صدای رسول الله را شنیدم، ذهنم منتقل شد، فرمودند نه، نه، عمرش سر آمده، مُرده.
من فهمیدم جوانی را می گویند که دیشب آنجا آوردند، که در بیداری دیده بودم.
حرف را آقا سید الشهداء به اباالفضل گفتند، آقا اباالفضل گریه شان گرفت، امام حسین فرمودند برادرم برای چه گریه می کنی؟
من شنیدم که اباالفضل العباس به برادرش اینجوری می گوید، حسین جان به جَدّم رسول خدا بگو یا لقب باب الحوائج را از روی من بردارد یا اینهایی که آمدند اینجا به امیدی آمدند حاجتشان را بده.
سید الشهداء به رسول الله مطلب را نقل کردند، رسول الله فرمودند والله لقب را برنمی داریم، حسین جان خدا این لقب را به برادرت داده، و بگو او خوب شد.
می گوید من از خواب پریدم.
این خواب درست است؟
خواب است، خواب که حجت نیست، علما هم در کتاب هایشان گفتند، این چیست؟
حالا عیب ندارد اگر این خواب درست است، شب جمعه است من به حرم حضرت اباالفضل می روم ببینم چه خبر است.
از خانه بیرون آمدم توی کوچه ها راه افتادم وارد صحن که شدم دیدم وضع صحن شلوغ است، درون رواق رفتم دیدم اینکه جوانی را حلقه کردند، زنجیر، و دارند می آورند و همه می گویند وَاللهِ شِفنا مَات، ما خودمان دیدیم مرده بود، و حالا بلند شده راه افتاده، او را در کلید داری آوردند، وضعش…
من به احمد امین این قضیه را نقل کردم، آن کسی که اخیراً کتاب هایی خیلی مفید نوشته.
گفتم این جور چیزی نقل کردند درست است؟
گفت والله این جوان را من می شناسمش که از طرف سفارت عراق در یک جایی کارمند است الان این جوان زنده است که اینجوری شده.
تو نمی دانی، حَدِ باب الحوائج اباالفضل العباس چقدر است، نمی دانی، نیتت را بالا بیاور، اعتقادت را بالا بیاور، به هر حدی که او را بگیری در همان حد باب الحوائج است و حدِ گرفتنِ ما کوچکتر از مقام اوست.
یا باب الحوائج.
آن آقا هر شب جمعه می آمد زیارت می کرد، حرم حضرت اباالفضل کم می رفت، حرم حضرت سید الشهداء می رفت، صدیقه طاهره سلاماللهعلیها را خواب دید خانم فرمودند برای چه زیارت پسرِ ما نمی آیی؟
عرض کرد خانم، همیشه مشرفَم، همیشه می آیم شما که می دانید، برای چه زیارت نکنم؟
فرمودند نه آن پسرِ دیگرمان.
عرض کرد کدام پسرتان؟ آن آقازاده شما مدینه است من توفیق پیدا نکردم.
فاطمه زهرا سلاماللهعلیها فرمود پسرم عباس را می گویم، اباالفضل را برای چه زیارت نمی کنی.
تو به ما جفا می کنی.
برای همین میگویند آن دم آخری که آقا ابالفضل العباس افتاده بود آقا سید الشهداء را خطاب برادر کرد، و برادرش را صدا کرد چون مادرش زهرا را دید کنارش ایستاده.
《أَلَا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى القَوُمَ الظَّالِمِینَ》
یا علی مدد