شانع(ملامتگر)_جلسه دوم_۱۳۶۹/۰۹/۲۵
روضه امیرالمومنین علیهالسلام
بعد از صدیقه طاهره،یک روز بی بی زینب سلاماللهعلیها روی زانوی امیرالمومنین نشسته بودند ،بی بی زینب دلِ امیرالمومنین را آتش زدند،بابا یک سوالی دارم جواب من را می دهید؟
فرمودند بگو دخترم.
بابا وقتی که مادرم برای ما حرف می زد از شجاعت شما،از دلاوری های شما می گفت،مادرم می گفت همه از ضربت دست شما،شصت شما،قدرت شما می ترسیدند،خوف داشتند،همین طور است بابا؟
امیرالمومنین علیهالسلام فرمودند بله دخترم،به قدرتی که خدا به من داده اینجوری هستم.
حضرت هم یک چند شِمه از دلاوری ها مناسب سن حضرت زینب گفتند.
دخترم من وقتی که شمشیر را به عَمروبن عبدِ وَد زدم اگر جبرئیل بالش را نگرفته بود…
بی بی یک حرفی گفتند دلِ امیرالمومنین را آتش زدند،بابا پس چرا وقتی مادرم افتاد تکان نخوردید؟چرا حرکت نکردید؟
امیرالمومنین خیلی گریه کردند،خیلی.
جاهای دیگر نه.
امیرالمومنین فرمودند بیایید برویم.
رسول الله فرمودند یاعلی شما چه دیدید؟
حضرت گفتند 《ما رَأَیْتُ شَیْئاً 》،هیچ چیز ندیدم.
رسول الله فرمودند علی جان جوانمردتر از تو در عالم کسی ندیدم.
بعد جام آبی خواستند و نمک خواستند و در آب دو مشت نمک ریختند خودشان خوردند هذه نُبُوَه، و بعد دادند به امیرالمومنین هذه وِلایَه.
معنای پُرش را سرِجایش گفتیم.
فرمودند علی جان تو جوانمرد عالم هستی.
خودمان به معایب نفس خودمان بپردازیم،《إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ》.
یا رسول الله هر که سرزنشت کند[ روح رسول الله روح واسع، در عالم وجود واسعِ کُل است]،یعنی هر که هر مومنی را سرزنش کند اَبتَر است،زندگی اش تباه است،دُم بریده است،بیچاره است.
وقتی بی بی زینب سلاماللهعلیها روی زانوی بابا این حرف را زدند و این سوال و جواب شد،امیرالمومنین علیهالسلام خیلی گریه کردند.
یک جای دیگر هم باز بی بی زینب به بابا پناه برد آن وقتی که آمد کنار گودی قتلگاه،دست ها را روی سر گذاشتند صدایشان بلند شد وا محمدا،وا علیا، وا قِلَّهَ ناصِرا،هذا حُسَینٌ مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ،قَتیلُ الاَعداء،مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه مع الاخلاص و الصلوات