روضه امام موسی بن جعفر علیه السلام؛
[جلسه ششم/۱۳۵۵] دقیقه ۴۸ تا آخر
شروع کرد به روضه خواندن آقا فرمودند برای چه مودب جلوی من ایستادی؟
عرض کرد امام من هستید.
فرمودند نه دوست ندارم، آن جوری که در بین زن ها در عشایر میخواندی همان جوری بخوان. [لهذا من دوست دارم حرف هایم به طول نینجامد، و توسل بیشتر بشود].
سراغ خانه آقا را گرفتند، چه کسی را کار دارید؟ موسی بن جعفر علیه السلام امام ماست، ما اماممان را میخواهیم ببینیم.
خبر دادند امام شما را به بغداد فرستادند، به قصد حج آمده بودند که از مدینه بروند حج کنند، دیگر ترک حج کردند، نرفتند حج کنند، برگشتند بغداد و مدتها، روزها، در بغداد بودند تا توانستند یک سفارشی بگیرند و امام را پیدا کنند، زندان را پیدا کنند،( خدا به جان موسی بن جعفر هر که گرفتار دارد، زندانی دارد، به جان موسی بن جعفر نجات بده).
گفتند زندان سِندِی بنِ شاهِک امام شما آنجا محبوس است، هر روز دمِ در می آمدند، می گفتند فردا بیایید.
آن روز را به امید، به آرزوی اینکه فردا به زیارت امام نائل می شوند طی میکردند، باز روز دیگر می آمدند، می گفتند فردا بیایید.
شش ماه در یک روایت، چهل روز در روایت دیگر، ماندند، صبح رفتند، فردا آمدند، فردا رفتند پس فردا آمدند، هر روز.
یک روز زندانبان گفت اگر خواسته باشید امامتان را ببینید امروز مقدور است و از زندان رهایش کردیم، اینها اینقدر خوشحال شدند، اینقدر مسرور شدند، یک خوشحالی عجیب و غریب، کجا میتوانیم ملاقات کنیم؟
آدرس داد دمِ جِسر بغداد آنجا می توانید اماممتان را ببینید.
اینها میان کوچه ها شروع به دویدن به طرف جِسر بغداد کردند، از دور دیدند مردم ازدحام کردند، گفتند خب امامِمان بیرون آمده معلوم است مردم اشتیاق رؤیت و ملاقاتش را دارند. وقتی نزدیک شدند دیدند مردم دارند گریه میکنند، دارند ضجه می کنند، به سر و صورتشان میزنند، نزدیکتر آمدند دیدند جنازه امام…
《لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ》