روضه امام سجاد علیه‌السلام

💠روضه امام سجاد علیه السلام
[فایل هشتم/1356_دقیقه ۱۴:۲۵ تا آخر]

آن قیام منتفی شد، اولِ بَن العباس است، بَن العباس روی کار آمدند هر جا زیر کلوخ ها و سنگ ها بنی امیه را پیدا می کنند، می کُشَند و سر می بُرند، عده ای از اینها را قتل عام کردند، در مدینه غوغایی شده، اَمَوی نمی تواند سالم زندگی کند، خانه اش را روی سر زن و بچه اش خراب می کنند، هر جا فرار کند او را می گیرند می کُشند.
همه قدرت ها دنبال این است که مروان حکم را پیدا کنند بکُشند، مروان حکم از این سوراخ به آن سوراخ فرار می کند که بتواند جان سالم در ببرد.
یک شب، نیمه شب به زن و بچه اش گفت می دانم آخرش ما را می گیرند می کُشند و شماها هم اگر در دسترس بن العباس قرار بگیرید شماها را هم می کُشند، این را من می دانم، بلند شوید سر به بیابان بگذاریم هرجا گیر افتادیم که گیر افتادم. اگر هم یک جایی رفتیم که دیگر در آنجا دسترسی به ما پیدا نکردند بهتر و اِلا راهی ندارد، در مدینه ماندن آخرش ما را پیدا می کنند.
شب بود در تاریکی زن و بچه اش را دنبال خودش راه انداخت داشت بیرون می آمد یکی از دوستانش را دید دوست مروان این طرف و آن طرف را نگاه کرد که کسی او را نبیند که با مروان آشنایی دارد، گفت مروان کجا داری می روی؟
گفت…، در بیابان ها اگر گیر بن العباس آمدم من را می کُشند واِلا یک امیدی روزنه ای به نجات هست.
گفت می خواهی از مدینه بروی؟
گفت بله.
گفت من یک راه نجات برای تو دارم.
گفت چه راهی؟
گفت تنها راه نجاتت این است که بروی خانه علی بن الحسین زبن العابدبن پناه ببری آنجا محفوظی، با زن و بچه ات تمام هستی ات آنجا حفظ می شود.
گفت خودم مکرر فکر کردم اما تو می دانی من چقدر به اینها ظلم کردم مگر من رویم می شود در خانه زین العابدین بروم.
گفت بلاخره از کشته شدن بهتر است، از اینکه قطعه قطعه ات کنند بهتر است.
گفت ببینیم چه می شود.
نیمه شب است، دست زن و بچه اش را گرفت در کوچه های مدینه دارد به طرف خانه زین العابدین علیه السلام می آید، وسط های راه به زن و بچه اش گفت من رویم نمی شود بیایم، بیایید برویم من را سر ببرند بهتر از این است که به صورت زین العابدین نگاه کنم، چون من می دانم نسبت به اینها چه کار کردم.
وقایعی که من برای اینها به بار آوردم خودم می دانم، رویم نمی شود بیایم.
زن و بچه اش گفتند حالا تو می خواهی بروی ما چه کار کنیم؟
بچه ها دامن بابایشان مروان را گرفتند گفتند باید برویم درِ خانه زین العابدین…
آمد تا نزدیک های خانه زین العابدین گفت شما می خواهید بروید، بروید من برمی گردم…
زن و بچه را فرستاد خواست برگردد، درِ خانه زین العابدین باز شد، صدایی از دهلیز خانه بلند شد مروان برگرد.
….
[همه اینها از فیض شماست…]
مروان اگر در خانه…
مروان برنگشت، داشت می رفت، خجالت می کشید، امام زین العابدین دویدند گرفتنش.[ ادامه صوت نامفهوم بود از جلسه هشتم محرم ۱۳۹۱ که آقاجان همین روضه را خوانده بودند بقیه مطلب اضافه شد]
خود حضرت صدایش زدند که مروان بیا هر کس بیاید تا پشت درب خانه ما، ما نمی گذاریم برگردد، کجا می روی؟
مروان مات مانده بود ،حضرت پای برهنه آمدند توی کوچه بغلش کرد و مروان با آن کارهایی که  کرده بود سرش پایین بود و خجالت میکشید .حضرت دست بردند زیر چانه اش گفتند به چشمهای من نگاه کن خجالتت بریزد و دستش راگرفت به خانه برد .

یاعلی مدد