روضه امام حسین علیه‌السلام

روضه امام حسین علیه‌السلام

[یک روایت بخوانیم] عرض کرد آقاجان ،یابن رسول الله ما دیگر آخر عمرمان است،آفتاب لب بام هستیم،پایمان لبِ گور است،(پیرمرد بود،خیلی ضعیف و نحیف،روز به روز حالش خرابتر) .حضرت از او سوال کردند چه شده؟

عرض کرد آقاجان آخر عمر داریم بی ایمان از دنیا می رویم.

فرمودند: چطور؟؟ چه شده؟ چه کاری،چه عملی؟؟چه حرفی؟چه سخنی؟چه پیش آمده؟

عرض کرد آقا خجالت میکشم بگویم.

فرمودند :نه بگو ببینیم تو را چه شده.

عرض کرد آقاجان می دانید که من همه شماها را قبول دارم، جد شما رسول خدا صلوات الله علیه و آله را به نبوت و رسالت،خاتم انبیاء می دانم ،جدتان امیرالمومنین را خلیفه بلافصل می دانم،به مادرتان زهرا سلام‌الله‌علیها عشق می ورزم.

حضرت فرمودند خوب اینها که خوب است،این که بی ایمان از دنیا رفتن نیست.

عرض کرد نه آقا یک حرف دیگر دارم که خجالت میکشم آن را به شما بگویم ،شما را ،پدرتان و همه را امام میدانم و یک حرفی دارم .

فرمودند خوب بگو، چه شده که اینقدر کاهیده شدی.

عرض کرد آقاجان من توی شماها حتی مادرتان زهرا سلام‌الله‌علیها،جدتان رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ،من حسین علیه‌السلام را از همه بیشتر دوست دارم، من عشقم به حسین شما خیلی زیاد است ،هیچکدامتان را به اندازه حسیندوست ندارم.

امام صادق علیه‌السلام شروع به گریه کردند،گریه کردند،گریه کردند.

عرض کرد آقاجان ببخشید من اشک شما را در آوردم،حرفِ ناصوابی گفتم.

فرمودند :لا وَالله اَنتَ اِذاً مِثلُنا اهلَ البیت تو توی اعتقاد پایت را جای پای ما گذاشتی،ما اهل بیت هم همه مان اینجوری هستیم،ما اهل بیت ،حسین را بیشتر از دیگران دوست داریم،حتی از جدمان رسول خدا هم بیشتر دوست داریم.

خوش به حالت، تو کسی هستی که کامل الایمان هستی.

توی عالم تن ،عرضِ وجودی اش به اینجا کشیده شده،اقتضا دارد که ادعا کند در پیش امام صادق صلوات الله و سلامه علیه که من جدِ بزرگوار شما اباعبدالله الحسین را از همه بیشتر دوست دارم ، باب نجات امت است،سفینه النجاه است ،رحمه الله الواسعه است،رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم  حکم قتل یک کسی را دادند که مهدور الدم بود در یک حدی که هر جا مسلمان ها  او را دیدند بگیرند او را بکُشند.

فراری بود دیگر،راهی نداشت.چون متوجه شد این دست مسلمانها بیفتد تکه تکه اش می کنند.

یک نیمه شبی دلش برای زن و بچه اش تنگ شد گفت بروم یک سری به آنها بزنم که اگر من را کشتند آخرین ملاقاتی با زن و بچه ام داشته باشم.

آمد و توی خانه ماند،آفتاب بالا آمد،شب را ماند،زن و بچه گفتند بلند شو برو که اگر مسلمانها بفهمند خانه را روی سرِ ما خراب می کنند،اقلا ما زنده بمانیم ،ما راحت باشیم،بلند شو،یک جوری از دست اینها بلکه فرار کنی.

هی آمد در را باز کرد،دید یک مسلمان رد می شود در را بست،هی در را باز کرد،دید نه نمی شود فرار کند،دو سه مرتبه گذشت ،ناگهان از لای در نگاه کرد دید امام حسین علیه‌السلام طفل سه چهار ساله دارند توی کوچه های آنوقت مدینه عبور می کنند،در را باز کرد و امام حسین را بغل گرفتند، شروع کرد به طرف خانه رسول خدا دویدن ،وارد شد با این حالت که امام حسین توی بغلش بود ،خودش را انداخت بر پاهای رسول خدا، عرض کرد یا رسول الله اگر میتوانی بکشی حالا بکُش.با حسین آمدم.

رسول الله اینقدر گریه کردند،فرمودند کسی را شفیع آوردی که هیچ کس دیگر نمی تواند حکم قتل تو را بدهد،تو نجات پیدا کردی،تو در دنیا و آخرت در امن و امان هستی،نه در این دنیا نجات پیدا کردی،روز قیامت هم درِ خانه حسین آمدی،پناه به حسین آوردی،نجات پیدا کردی.