از سخنرانی های سال ۱۳۶۸ (جلسه چهاردهم) «وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَان»
🌓روضه؛ آقا صاحب الزمان علیهالسلام و سید حیدر
حسین جان به جان خودتان ما دلمان برای کربلای تو تنگ شده است.ما اسم کربلا را که میشنویم دلمان تکان میخورد.
☘به روز واقعه تابوت من ز سرو کنید
که مرده ام به عشق بلند بالایی
آقاجان می شود مرحمت کنید.می شود عنایت کنید ما را اینقدر زنده بدارید.که کربلای شما را ببینیم و در همان سامان و سرزمین جان بدهیم؟
ما گلمان را از کربلا برداشتن.گل دلمان را از کربلا برداشتن،گل جانمان را از کربلا برداشتن،
و این را یقین داریم هر نقطه عالم که بمیریم ما را کربلا میبرند،این را یقین داریم،ما هر جا بمیریم کربلایی مردیم.ولی چه کار کنیم تن کشش دارد،جسم می طلبد که در ظاهر هم این اتصال ما حفظ بشود.آقاجان ما امروز یک روضه ای میخوانیم که دل شما را هم با خواندن آن روضه به درد بیاوریم.ما روضه علی اصغر شما را میخوانیم.به سید حیدر حلی امام زمان علیهالسلام فرمودند سید حیدر از وقتی مصیبت علی اصغر را گفتی قرا از دل ما گرفتی.چشم ما از پریشب اشکش خشک نشده است.توی آن قصیده سید حیدر حلی مساله ای را با امام زمانش در میان میگذارد.سی سال دوید زمستان و تابستان از حله به کربلا.میداند شب جمعه امام زمانش کربلاست.زیارت میکند و دعا میکند وحال و توجه پیدا میکند و مرتب میگوید امام زمانم را میخواهم حجت بن الحسن یک نگاه تو را ببینم وجان بدهم.سی سال مرتب و منظم زندگی خدایی و شرعی و ظاهر و باطن فایده ای نکرد.
کتاب مطالعه میکرد به روایتی برخورد کرد فرمودند اهل بیت وقتی کار برما آل محمد (علیهم السلام) مشکل می شود خدا را به خون گلوی طفل رضیع اباعبدالله قسم میدهیم.
آن شب قصیده ای گفت و قسم داد امام زمان علیهالسلام را به خون گلوی علی اصغر که ولو یک نظره شده من تو را ببینم و جان بدهم.
آخر قصیده هم نوشت بیا آقاجان هر چه زودتر بیا.همینطور که بنی امیه به بچه های شیرخوار شما رحم نکردن تو هم بیا و بچه های شیرخوار اینها را از آنها انتقام بگیر گریه میکرد و بین حله و کربلا داشت میرفت سواره بود .آهسته آهسته قصیده ای که خودش گفته برود آنجا حرم امام حسین علیهالسلام بخواند و نتیجه بگیرد.یقین دارد امام زمانش را میبیند.برخورد کرد به آقایی،سید حیدر،دید کسی اسمش را میگوید.گفت شاید از اعراب بادیه نشین باشد وقتی من میرم اینجاها مرثیه بخوانم من را به اسم میشناسد.پرسیدسیدحیدرکجامیروی؟
جواب ندادم
پرسید سید حیدر برای چه میروی ؟جواب ندادم
سید حیدر تو چه کار داری و به کجا میروی؟
رویش را برگرداند و دید که نمی شود جواب نداد گفت دست از دلم بردار آن کسی که درد دل من را میداند میتواند علاج کند.
چرا بگو درد دل تو را ما هم علاج میکنیم.
سید حیدر گفت بگذار راهم را بروم و غم خودم کم بود که این غم هم بر آن افزوده شد.
ناگهان آقا گریه شان گرفت فرمودند سید حیدر تو از پریشب که ما را به خون گلوی علی اصغر سوگند دادی خواب را از چشم ما گرفته ای.راحت را از ما ربوده ای سید حیدر آن خط آخر قصیده را حذف کن تو گفته بودی که ما بیاییم از بچه های شیرخوار بنی امیه انتقام بگیریم ؟ ما آل محمد انتقام جو نیستیم .
«لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم»