حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها

جلسه اول حقیقت صلوات ۱۳۶۵:

(حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها- دقیقه ۴۷:۱۲ تا ۴۹:۵۷)

مقدمه‌ای عرض کنم برای عرض توسل و ذکر مصیبت؛

ما ذکر مصیبت برای این می‌کنیم، چون وقتی انسان در رِقّت تام که قرار می‌گیرد اتصالش به آن حقیقت زیاد می‌شود هااا، و اِلا مصیبت آن‌ها به اینجور چیز‌ها برطرف نمی‌شود، آن مصیبت چیزی نیست که گریه ما و به غم نشستن عالم در آن مصیبت از او بکاهد، این نیست، این برای خودمان که رقت می‌آورد، رقت اتصال ایجاد می‌کند، برای این است، و اِلا کدام مصیبت را می‌شود نسبت به ظلمی که به اهل بیت علیهم السلام شده است، اندازه گرفت.

عرض می‌کنیم؛

مقداد است، می‌گوید بعد از شهادت بی بی صدیقه طاهره سلام‌الله‌علیها من روز‌ها می‌رفتم درِ خانه مولای خودم امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه به جهت اینکه از تنهایی یک مقداری حضرت را نجات بدهم، می‌رفتم دنبال حضرت و با ایشان به صحرا، بیابان می‌رفتیم، هر روز کارم این بود، درِ خانه را می‌زدم، کنار می‌ایستادم، طول می‌کشید، حضرت هر روز که می‌آمدم حضرت بلافاصله نمی‌آمدند، طول

می‌کشید.

یک روز که اتفاقاً من در زدم، دیدم که یک لنگه در هم باز است، (یا خودِ آن در یک لنگه بوده، باز است)به در زدم جلوی در ایستادم، وقتی ایستادم دیدم آقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام از دهلیز خانه دارند تشریف می‌آورند، من چشمم به جمال مطهر حضرت افتاد، دیدم آهسته دارند می‌آیند، جلو آمدند، یک مقداری که نزدیک در رسیدند به یک نقطه دیوار خیره شدند، اول خیره، همین طور متحیر، ناگهان دیدم زانو‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام لرزید به طوری که نتوانستند بایستند، نشستند، شروع به گریه کردند، امیرالمؤمنین ناله کردند، گریه کردند، زمزمه می‌کردند. من نفهمیدم مولایم چه می‌گویند اما با گریه امیرالمؤمنین من هم گریان شدم، حضرت پا شدند دستشان را آهسته به دیوار گرفتند مثل یک کسی که تمام توانش را، نیرویش را از دست داده، آمدند بیرون.

عرض کردم مولاجان، این چه واقعه‌ای بود، چه حادثه‌ای بود که من از شما دیدم؟

چه شد حالتان به هم خورد، پایتان لرزید، اینطوری شدید؟

فرمودند: مقداد من هر وقت وارد این منزل می‌شوم یا از این منزل خارج می‌شوم نخواسته چشمم می‌افتد به آن نقطه‌ای که زهرای عزیز من را بین در و دیوار

مقداد بی طاقت می‌شوم، نخواسته شروع به گریه کردن می‌کنم، مقداد نبودی ببینی همین جا بود که زهرای عزیز من را شهید کردند.

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ»