بخشش امام حسین علیه‌السلام

بخشش امام حسین علیه‌السلام

 فایل اول/۱۳۶۴- دقیقه ۴۶:۳۵ تا آخر))«حدیث من بکی اوْ ابکی»

یک مرد بزرگی بود در کربلا از جمله وعاظ و خطبایی که در خود صحن مطهر و حرم حضرت سید الشهداء علیه الصلاه و السلام صحبت میکرد او یک مقداری در شمول و عموم رحمت وجودی حضرت سید الشهداء علیه الصلاه و السلام شک نداشته از آنطرف در رسیدن مردم به این رحمت شک داشته، لذا خیلی برایش روشن نبوده مَن بَکی أَو أَبکی أَو تَباکی علی الحُسین وَجَبَت لَهُ الجَنَّه. (( لهوف ص ۱۰ و میزان الاحزان ص ۵ )) گاهی هم بالای منبر اینها را میگفت که آی مردم بلاخره باید خودتان را درست کنید. حضرت سیدالشهداء علیه الصلاه و السلام را شفیع(واسطه) کنید مسلیمن امت جدش را دستگیری کند. شب خواب میبیند که حضرت سید الشهداء علیه الصلاه و السلام دارند امر میکنند به کسی که متصدی ضبط و نوشتن نام زوار اند، که نوشتی برادرجان(میفهمد که حضرت ابوالفضل علیه‌السلام هستند ) زوار من در زیارت مخصوصم ،عرض کردند بله. فرمودند : کسانی که در صحن و کوچه و مسافرخانه ها و …هستند را نوشتی ؟ عرض کردند : بله.

حالا وقتی حضرت می گویند او تمام اینها را  میبیند.صورت خواب غیر از بیداری است.آنجا کشف حقایق است همه را مشاهده میکند.می فرمایند برای چه او را ننوشتی ؟ تا این را می فرمایند دیوار های کربلا شکافته شد ، دروازه کربلا شکافته شد، کنار نهر علقمه یک قهوه خانه است و آنجا یک نفر نشسته حضرت میفرمایند این را برای چه ننوشتی ؟ حضرت ابوالفضل علیه‌السلام سرشان پایین بود عرض کردند آقا او مشغول یک عمل زشت است،نگاه کردند دیدند دارد شرب خمر میکند. حضرت فرمودند از خانه اش به قصد زیارت ما حرکت کرده است .شب دروازه بسته بود او عادت به شرب خمر داشت در قهوه خانه طبق عادتش اینکار را انجام داد.بنویس. از خواب بیدار شد، با خودش گفت خواب حجت نیست و گفت دروغ است و ممکن است اینهایی که در ذهنم بوده باعث شده این خواب را ببینم اگر رویای صادقه است باید ببینم .نصف شب بلند شد رفت و دید دروازه بسته است صبر کرد قبل از اذان دروازه را باز میکردند .رفت به همان نشانی قهوه خانه و از لای در نگاه کرد دید بله یکنفر نشسته است مشغول شرب خمر است .با مشت و لگد زد ،اسمش را هم خوانده بود .صدا زد فلانی بلند شو.مرد با همان حال آمد گفت چه خبر است گفت وای برتو مولای تو اباعبدالله تو را به رحمت خودش گرفته و تو مشغول این عمل زشتی ؟ مرد گفت چه میگویی ؟ با همان زبانی که داشت تعریف کرد.او هم همه چیز را شکست و خودش را انداخت در نهر علقمه و در همان حالی که بود غسل کرد و راه افتاد به طرف کربلا و بیرون دروازه نشست و سرش را روی خاکها گذاشت که حسین جان گر چه تو مرا پذیرفتی ولی من خجالت میکشم اینطوری وارد شوم و شروع کرد به گریه کردن و شب دیگر باز همان واعظ خواب دید که حضرت فرمودند برو به او بگو که اینقدر ما را آزرده نکنید ما او را بخشیدیم و خجالت نکشد و وارد شود.واعظ آمد و دو مرتبه به او گفت فلانی اینقدر بی تابی نکن و خودت را به خاک نکش تو را بخشیدند .مرد گفت چیزی که در خواب به تو گفتند به من هم گفتند اما باز من خجالت میکشم و برو اگر مولای من ،مرا میخواهد بگویید که مرگ مرا برسانند و من وارد نمی شوم مگر اینکه مرگم امشب برسد او با همان حالی که داشت گفت آقا مرگش را میخواهد زودتر.

وقتی واعظ برگشت دید مرد، مرده است. بلاخره آدم از عمل زشتش هر جور هم که باشد این حالت انفعال را دارد.او را میبخشند ولی نمی تواند وارد شود.

اینکه نمی تواند وارد شود برای چیز دیگریست.باز دلیل ،فطرت ، روح و وجدان و آنچه که در درون انسان است ،آدم به قرب که می رسد و به آنها نزدیک می شود خودش خجالت میکشد در همان بی بندو باری هایی که به لطف و عنایت و مرحمت آنها واثق است اگر نزدیک بشود نمی تواند گناه کند نمی تواند بپذیرد ،چون قائل و واثق است به پاکی و طهارت .چون واثق است اقتضا دارد به اندازه ای که این بلد است به اندازه ای که در ظاهر اقتضا دارد خودش را پاک کند. لذا ببیند آدم برای زیارت غسل میکند و وضو میگیرد این یک نوع پاکی است .او نمی تواند بدون این باشد..