آقا علی اکبر علیهالسلام
اراده و مشیت از سخنرانی های سال ۱۳۶۸ (جلسه چهارم) «وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ »
یک روایت صحیحی هست که آقا امام حسین علیهالسلام برای آوردن جنازه علی اکبر علیهالسلام به دارالحرب کمک خواستند.(این روایت دو جور هست)اما یک روایت دیگر در مقتل هست که آقا امام حسین علیهالسلام خودشان حضرت علی اکبر را صدا زدند و به دست خودشان کلاه خود بر سر ایشان قرار دادند و لباس تن ایشان را در آوردند و فرمودند خفیف بشو علی جان چون هوا گرم است و تو وقتی مشغول جنگ بشوی بی تاب میشوی، لباس کمتر بشود،و یک جامه بیشتر برایشان نگذاشتند و زره به تن مبارکشان پوشاندن و کمرشان را محکم بستند و نیزه و شمشیر به دستشان دادند و سپر به دوششان بستند وقتی آماده شان کردند فرمودند عجب شمائلی داری و خندیدند و فرمودند علی جان هیچ پدری به دست خودش فرزندش را اینگونه راهی قتلگاه میکند ؟
تو را به جان این پدرت که بر تو حق دارد یک مقداری جلوی من راه برو تا من تماشایت کنم لذت ببرم.آقا علی اکبر راه رفتند و یکمقداری که رفتند فرمودند علی جان به حقی که بر تو دارم برگرد از پیش روی هم جمالت را تماشا کنم، برگشتند و آنوقت دست به گردن آقا علی اکبر انداختند و غرق بوسه کردند ،بعد صدای صیحه ای امام حسین علیهالسلام را بازداشت علی را کنار زدند دیدند مادرش خانم لیلا دارند فریاد میزنند،حرفی را به فرزندش گفت که بابا به او فرموده بود.والله در عالم نبوده و نخواهد بود که فرزندش را به قتلگاه بفرستد .آقا امام حسین حضرت علی اکبر را رها کردند و آمدند جلوی خیمه صدا زدند زینب جان مادر جوان را ببر در خیمه طاقت ندارد ببیند پسرش به میدان میرود.و زنهای هاشمی و علوی آمدند لیلا را به خیمه بردند.بعد فرمودند علی جان میخواهی بروی برو .آقا علی اکبر که میرفتند امام حسین محاسنشان را دست گرفتند و با انگشت سبابه اشاره کردند؛
🟢«اَللّهُمَّ اشْهَدْ عَلی هؤُلاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ اِلَیْهِمْ غُلامٌ اَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِک
خدایا تو از سوز دلم آگاهی میدانی من جوان به میدان نمیفرستم من جدم رسول الله را روانه میدان کردم.
آقا علی اکبر در میدان جنگ نمایانی کردند امام حسین علیهالسلام خودشان را به بالین علی اکبر رساندند (روایت این است که با آن روایات دیگر فرق دارد)امام حسین علیهالسلام بدن بی رمق آقا علی اکبر را خودشان به دوش کشیدند و به طرف خیام حرم آوردند و وسط راه دیگر امام حسین بی طاقت شدند و بی توان شدند و همراه آقا علی اکبر هردو به زمین افتادند و علی را بغل گرفت و صورت به صورتشان گذاشتند و اینجا بود که حضرت زینب به کمک آمدند و یک دست زیر بازوی برادر را گرفت و یک دست زیر سر آقا علی اکبر گذاشتند.امام حسین برای اینکه به خواهر کمک کنند و میداند خواهر توانش نمیرسد صدا زدند یا
«یا فُتْیانَ بَنِی هاشِم إحْمِلُوا أَخاکُمْ إلى الْفُسْطاطِ»آی جوانان بنی هاشم من که نمی توانم علی را بیاورم به خیمه و عمه شما هم که ناتوان است و نمی تواند اینکار را بکند شما جوانمردان بیایید و برادرتان را به خیمه برسانید.
«لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم»