آقا سید الشهداء علیه‌الصلاه‌والسلام

شرح دعای شریفه افتتاح-جلسه بیستم و سوم- ۲۲/۱۲/۱۳۷۰

آقا سید الشهداء علیه‌الصلاه‌والسلام


پیرمردی بود که خدمت حضرت صادق علیه‌السلام می رسید، از اینهایی هستند که دیگر آخر عمرشان فقط سجاده شان را در مسجد پهن می کنند و کارشان همین است، این هم سجاده اش را درِ خانه امام صادق پهن کرده بود دیگر، آنجا رَحلِ اقامت انداخته بود و آنجا بود.

حضرت یک روز به او نگاه کردند فرمودند چه شده رنگت پریده؟ نارحتی؟ اینجوری نبودی، نشاط داشتی!

خیلی وضعت به هم خورده.

عرض کرد نه آقا چیزی نیست.

فرمودند نه چیزی نیست چیست، معلوم است دیگر الان حالت به هم خورده.

باز عرض کرد نه آقا چیزی نیست.فرمودند چرا می گویی چیزی نیست بگو چه شده.

عرض کرد آخر عمر، آفتاب لب پشت بامم می ترسم بی ایمان از دنیا بروم.

باز هم ببینید باید آن ولی آدم را روشن کند، خیلی از حال هایی که در ما هست و آن را بد می دانیم همان حال خوب است.

[وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّکَ، همان حال خوب است، همان حال که از آن بدت می آید ها، که تو را تحت شکنجه قرار می دهد، چون باید مومن به فشار برسد، این دلش را لای منگنه می گذارند، مغزش را لای منگنه می گذارند، تنش را لای منگنه می گذارند، فرمودند اگر هیچ چیز اصلاحش نکند، دم آخِر، دم آخر، شدت جان کندن به او می دهیم، اِلا یک طایفه هستند که جان دادنشان شدت ندارد، فقط یک طایفه اند].

فرمودند چیست، نه آقا، نه آقا می گویی؟

عرض کرد خب آقا بی ایمان داریم از دنیا می رویم.

فرمود چیست؟

عرض کرد یک اشکال عقیده ای برایم پیش آمده.

فرمودند خب بگو تا من آن را درست کنم.

اشکال عقیده ای را چه کسی در دنیا غیر از من باید درست کند؟

عرض کرد نه آقا شما درست می فرمایید، خجالت می کِشم آخر من با این سن و سال، عمری را درِ خانه شما گذرانده ام، من آخرش بی ایمان بروم، خجالت می کشم بگویم.

فرمودند نه خجالت نکش به ما بگو.

عرض کرد ببینید آقاجان من جدتان رسول الله را از همه شما افضل می دانم و دوستشان دارم.

خیلی خب.

جدتان امیرالمومنین علیه‌السلام را افضل از شما می دانم و دوستشان دارم.

مادرتان فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، اُم الائمه را خیلی برایشان احترام قائلم و دوستشان دارم.

پدران شما را و شما را هم خیلی دوست دارم، ولی

فرمودند ولی چه؟

عرض کرد خجالت می کشم بگویم.

فرمود خب بگو چیست دیگر.

عرض کرد آقاجان در میان همه شماها من امام حسین علیه‌السلام را از همه بیشتر دوست دارم، می ترسم ایمانم اشکال پیدا کرده باشد.

امام صادق علیه‌السلام گریه کردند، فرمودند اَنتَ اِذاً مِثلُنا اَهلَ البِیتاین راه و روش همه ماست ما هم اینجوری هستیم.

یک روزی سلمان درِ گوشی با ابی ذر نشسته بود به ابی ذر گفت من یک مسئله ای دارم که رویم نمی شود به رسول الله بگویم تو بگو، من خجالت می کشم.

گفت چیست، خودت بگو.

گفت نه آخر خیلی مسئله ناجوری است، تو برو بگو ببینیم چه می شود.

گفت خب آن چیست؟

سلمان گفت والله من به وسیله رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم  ایمان آوردم و ایشان را به پیغمبری قبول کردم، آقا علی بن ابی طالب را هم به وصایت پذیرفتم و می دانی که من مَحرَمِ سِرّ خانهعلیعلیه‌السلام هستم، فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها و آن آقا زاده امام حسن علیه‌السلام هم برای من

اما نمی دانم برای چه این بچه،[تعبیرش این است] امام حسین علیه‌السلام را از جدش رسول الله هم بیشتر دوست دارم از پدرش مرتضی علی بیشتر دوست دارم، از مادرش هم، از این برادرش هم بیشتر دوست دارم.

ابی ذر زیر گریه زد گفت والله خیلی وقت است این اشکال در من هم هست.

گفتند دوتایی نزد رسول الله برویم بگوییم ما را درست کند آخر.

دوتایی سر افکنده پیش رسول الله آمدند، معلوم می شود ببینید اینهایی که به امام حسین علیه‌السلام می پیوندند در یک حالاتی قرار می گیرند که اینها رویشان نمی شود، در یک اوجی و فرازی می نشینند که آن حالات برای خودشان هم شرم آور است.

جزئیاتش هم همین است، آن جزئیاتی هم که در کار امام حسین علیه‌السلام است.

سر افکنده پیش رسول الله آمدند، رسول الله فرمودند چه کار دارید، چه می گویید؟

سلمان شروع به صحبت کرد که من به ابی ذر این را گفتم که بیاید به شما بگوید.

ابی ذر هم گفت اشکال کار ما این است، آقاجان ما حسین شما را از شماها بیشتر دوست داریم.

رسول الله شروع به گریه کردند، فرمودند من حسینم را از علی وفاطمههم بیشتر دوست دارم، از حسنمهم بیشتر دوست دارم.

ولی مقداد این را می دانسته، مقداد یک موجود عجیب و غریب است، اولا برای همین هم هست که گمنام تر است، مقداد یک موجود عجیبی بوده ها، خیلی عجیب بوده.

آن روزی که آقا امیرالمومنین علیه‌السلام را داشتند می بردند، ترکیب های خاصی داشتند، سلمان مضطرب بوده، ابی ذر مضطرب بوده، اینها عالم تکان می دهد، سلمان عالم تکان می دهد ها، ابی ذر عالم تکان می دهد، اینها تکان خوردند، مقداد یک نگاهش به صورت امیرالمومنین علیه‌السلام بود و یک نگاهش هم به صورت امام حسین علیه‌السلام بود، هوادار امام حسین بود، در آن کِشاکِش و بردن و اینها او مواظبت امام حسین را می کرد.

لذا روایت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم [اصلا این حدیث است]؛ یا مقداد اِنَّ لِلْحُسَیْنِ مَحَبَّهً مَکْنُونَهً فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنین. این روایتش این است، خیلی ها دنبال سند می گردند، این روایتش از ائمه نیست، هیچ کدام از ائمه علیهم السلام این را نفرمودند، رسول الله به مقداد فرمودند [ این از آنجاست که گفتم مقداد از همه بیشتر عجیب بوده، لذا روایت هم مالِ اوست]

مقداد برای حسین من در سینه ها و دل های مومنین یک محبت است[ مکنونه معنایش این است؛ مکنونه شئیی است که هست و هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند. کائنات نمی گویند؟ کائنات و مکنونات غیبیه، کن فیکون، این مکنونه آن چیزی است که هست و بیرون نمی رود، هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند، اصلا آفت نمی خورد دیگر]

اِنَّ لِلْحُسَیْنِ مَحَبَّهً مَکْنُونَهً فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنین، یعنی وقتی به دل نشست دیگر هیچ چیز نمی تواند خارجش کند. محبت امام حسین علیه‌السلام که آمد هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند و هیچ چیز جایش را نمی تواند بگیرد.

بعد رسول الله فرمودند یا مقداد سَل اُمَه، برو از فاطمه سوال کن مطلب را برایت روشن می کند، مقداد آمد خدمت حضرت صدیقه طاهره سلام‌الله‌علیها آمدند، حضرت صدیقه طاهره با مقداد شروع به صحبت کردند یک مطالب سِرّی را گفتند از اول هستی که رقم خلقت را حق به مشیَّت زده برای مقداد صحبت کردند، و گفتند امام حسین علیه‌السلام کجا بوده و چه هست.

حُب متَعَلَق می خواهد، حُب همان است که امام صادق علیه‌الصلاه‌والسلام می فرمایندهَلِ الدِّینُ إلاّ الحُبُّ ؟!مگر دین غیر از حُب چیزی دیگری هست؟

این حُب مُتَعلَقش امام حسین علیه‌السلام است، إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ(سوره مبارکه آل عمران/۳۱). آیه قرآن است، اگر اینکه واقعا خدا را دوست دارید حُبتان، فی الله است، فَاتَّبِعُونِی، بیایید منِ رسول الله را متابعت کنید ببینید من چه کسی را دوست دارم، آنوقت خدا شما را دوست دارد، بعد فرمودند وَالله أِنِّی لَأَُحِبُ حُسَیْناً. به خدا من حسین را دوست دارم.