شرح آیه مبارکه《وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً …》(جلسه دوم_۱۳۷۰/۱۱/۲۵)

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنُ الدَّائِم عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》

 

《وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا ۖ وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا》(سوره مبارکه احقاف/۱۵)

شأن نزول این آیه کریمه درباره رَحْمَةِ اللهِ الْوَاسِعَة، بابَ النجاةُ الامّة، سَفِينَةَ النَّجَاةِ وَ مِصباحُ الهُدی، اباعبدالله الحُسین روحی و ارواح العالمینِ له الفداء است.

در این آیه کریمه چند فراز دلنشین برای معرفی حضرت سید الشهداء علیه الصلاة و السلام، حق متعال و خالق هستى ذکر فرموده است.

فراز اول این آیه کریمه این است که حق، سیدالشهداء را انسان خواند، در اینجا یک حرفی داریم که قبل از گفتن آن سخن یک مقدمه‌ای را باید به عرض برسانیم و آن مقدمه این است که قبلا هم به السنه مختلفه و عبارات متفاوته گفتیم ولی باز می‌گوییم که ائمه هدی علیهم الصلاة و السلام که معنای صحیح انسان درباره آن‌هاست و انسان کامل و مکمل آن‌ها هستند هم انسان کامل هستند هم انسان مُکَمِل هستند( به کسر)، هم انسان مُکَمَل هستند( به فتح) .

کامل و مکمِل و مکمَل یک انسانی اینگونه هستند، این چهارده نور پاک که در عالم واقع و عالم فوقِ عالم نور، یکی هستند، نه چهارده، نه دوازده، نه پنج و نه دو، یک نور بیشتر نیستند هر چه انسان در عالم وجود پیدا می‌کند از این منبع انسانی سرچشمه وجود می گیرد و شناخت این‌ها، معرفی این‌ها، این عبارات و الفاظ حتی این روایاتی که به دست من و شما رسیده نیست، 《علیٌّ حُبُّه جُنَّة》،《 علیٌّ قَسیمُ النّارِ و الجَنّه》،《 عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ》،

《عَلِیٌّ بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی》،《 عَلِیٌّ صِراطٌ المُسْتَقیمٌ 》هر چه درباره این ذوات مقدسه روایات گفتند به اندازه فهم مردم و دیگران است، این فضایل و مناقبی که شما می‌بینید اینقدر نقل می شود درباره ائمه اطهار علیهم الصلاة و السلام همه این فضایل و مناقب بیشترش را و پُرتَرش را و خیلی محکم‌ترش را اهل سنت و جماعت دارند، شما خیال کردید شیعه گفته 《عَلِیٌّ میزانِ الحُق》؟

مدارکش مدارکِ سنی است، سنی ها همه گفتند، شما خیال کردید شیعه گفته《 عَلِیٌّ یَدُالله 》؟دومی گفته《عَلِیٌّ یَدُالله》.

شما خیال کردید شیعه گفته 《عَلِیٌّ عِینُ الله》؟

دومی گفته《 عَلِیٌّ عِینُ الله》.

همه قبول دارند، یک حرف دیگر در عالم است، سخن از جای دیگر بلند می شود.

وقتی آقا امام زمان علیه الصلاة و السلام تشریف بیاورند، یك سیصد و سیزده نفر وقتی که کامل شدند، این‌ها کُمَّلِین عالم هستند وقتی که در عالم سیصد و سیزده نفر کاملِ عیار عقلی داشتیم که توانست ظرفیت شنیدن فضایل امیرالمومنین و اهل بیت علیهم السلام را داشته باشد، اگر سیصد و سیزده نفر باشند که تا این فضایل گفته می شود همه را قبول کنند، آن وقت ظهور موفور السُرور بَقیةُ الله الاَعظم حجت بن الحسن روحی و ارواح العالمین لَهُ الفِداء تحقق پیدا می‌کند.

برای چه ظهور نمی‌شود؟

هنوز آن سیصد و سیزده نفر کامل نشدند.

[بحث ظهور و انتظار و علائم و این‌ها را در یک مبحثی طولانی ان شاءلله ما بعد از ماه رمضان شروع خواهیم کرد، ان شاءلله ما هم در این باب حرف می‌زنیم که معلوم بشود اصلاً قضیه چیست]، آن سیصد و سیزده نفر وقتی که حاضر شدند و به کمال تعقل رسیدند و ظرفیت وجودی آنها اقتضای شنیدن این فضایل و مناقب را دارد آقا امام زمان علیه الصلاة و السلام یک کلمه‌ای را می‌فرمایند، یک حرفی را می‌فرمایند، یک جمله‌ای را می‌فرمایند، که سیصد و یک نفر از این سیصد و سیزده نفر پا عقب می‌کشند.

《فَلَمَّا لَمْ یَجِدُونَ مَلجاءً يَرْجِعُونَ‌ اِلِيه 》وقتی که آنها هم دیگر پناهگاهی پیدا نمی‌کنند، کسی را نمی‌جویند که جواب این مشکلشان را بدهد به خود آقا امام زمان علیه الصلاة و السلام برمی گردند، از سیصد و سیزده نفر، دوازده نفر می‌مانند.

 

آسمان بار امانت نتوانست کشید

 

《إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ….﴿سوره مبارکه احزاب/۷۲﴾ [به هر دو معنایش انسان روایت دارد] .

دو مرتبه بگوییم؛

بابا آنچه که تو درباره فضائل اهل بیت علیهم السلام می‌شنوی، راجع به امیرالمومنین می‌شنوی، که اختیار بهشت و جهنم دست امیرالمومنین علیه السلام است، محبتش به هر اندازه ای باشد همه گناه ها را از بین می برد.

این روایت را سنی ها از ابن عباس نقل می‌کنند؛

《لَوِ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ عَلَى حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ لَمَا خَلَقَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَلنَّارَ 》 رسول خدا به ابن عباس فرمودند یابن عباس اگر مردم همه یک زبان و یک دل 《علی 》را دوست داشتند خدا جهنم نمی‌آفرید. این را شیعه نگفته ها، این را شیعه نگفته.

حالا اگر یک کسی این حرف را پذیرفت که حُبِ امیرالمومنین علیه السلام جهنم را از بین می‌برد، اگر مردم همه 《علی 》را دوست داشتند خدا جهنم را نمی آفرید، این درست، این را پذیرفت، این همان شیعه است؟

نه شیعه یک چیز دیگر دارد، آقا امام زمان علیه الصلاة و السلام آن حرف را آنجا می‌فرمایند.

سیصد و یک نفر در گرفتن حرف می‌مانند. خیال کردی آسان است؟ ولایت امیرالمومنین آسان است؟ حرف 《علی》 شنیدن آسان است؟ حرف امام حسین شنیدن آسان است؟

[حالا مراتب را گوش بده] یک روایت داریم؛ وقتی که موسی به حق عرض کرد که 《رَبِّ أَرِنِي》(سوره مبارکه اعراف/۱۴۳).

جواب آمد 《لَنْ تَرانِي》 من را نمی‌بینی،

《 وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ》 به کوه نگاه کن [ مراتب را می گوییم]《 فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا 》رب موسی به کوه تجلی کرد، کوه آب شد، مثل پنبه که می‌زنند چه جوری می شود؟ این کوه از تجلی رب این جوری شد.

موسی چه جوری شد؟《وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا 》 موسی افتاد و بیهوش شد، وقتی به هوش آمد عرض کرد پروردگارا ما را که بیهوش کردی، این نور به قدری قوی بود که ما را از پا درآورد. بر من تجلی کردی؟

حق فرمود نه من نبودم.

پس که بود؟

[مراتب]؛

این 《علی》بود، وصیِ خاتم انبیاء. تمام است؟

نخیر. امام صادق علیه السلام فرمودند این سلمان بود.

تمام است؟

نخیر. امام صادق علیه السلام فرمودند یکی از شیعیان ما بود.

کدامش را می‌کِشی؟

اولی را می کِشی؟

شیعه سخن دیگری دارد.

یکی از آن روایت‌های شیعه این است.

[ دو تا روایتش را می گوییم، ان شاءلله هر دو تا یادم بماند خوب است]

یک روز آقا امیرالمومنین علیه السلام در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ رفتند، جنگ‌های آنها غیر از جنگ‌های ماست، مسئله جنگ را گفتیم، جنگ کردن مال این است که انسان در آن اعتقادی که در آمده آن واقع ای را که به خیال پذیرفته آن جنگ، آن خیال را بالا می‌برد، به مرتبه یقین به اندازه ظرف وجودی انسان می برد. مال این است تا جنگ نکند خیال به دل نمی‌نشیند، یعنی خیال رفع می شود جایش یقین می‌آید، جنگ مال این است.

لذا تا شیعه‌ها، بچه شیعه‌ها، دوستان اهل بیت علیهم السلام تنبل بشوند یک مقداری بنشینند و بی‌خیال بشوند، ولیِ مطلق جنگ برایشان درست می‌کند، این جنگ مال بچه شیعه‌های ما بود درست شد، اسم کربلا و امام حسین علیه السلام.

این خیال کردی کم به ما حقایق را فهماند؟ هر که اهلش بود فهمید، وای به آن پدر و مادری که به بچه‌هایشان گفتند راضی نیستیم بروی،

وای به آن پدر و مادر، وای به آن پدر و مادر.

این پدر و مادرها روز قیامت شرمساری معلوم می شود، تو مگر نمی گویی اینکه پدر و مادر و بچه‌هایم فدای امام حسین، چطور بچه‌ ات را نگذاشتی برود؟

نامِ کربلا بزرگ است، نام کربلا، زمین کربلا هرجا اسمش باشد ولو تنزیلاً و تنزیلاً، بزرگ است.

《مَن زارَ عَبدالعَظیمِ الحَسَنی(علیه السلام) بِرِی کَمَن زارَ الحُسَین(علیه السلام) بِکَربَلا》 این خاک، خاکی است که اثر کربلا دارد، هر کس اهلش است برود استفاده کند.

در عالم وجود، نه قبل، بعد از رسول خدا تا زمان ظهور حضرت بقیه الله، نه قبل نه بعد، تا زمان ظهور، مردمی به فهم و درک و کمال مردمِ ری که تهران باشد نه آمده نه می آید.

یک بچه تهرانی در معرفت مقابل است با تمام مردمی که در همه دنیا در معرفت اهل بیت علیهم السلام ادعا دارند، یک بچه اش. خودمان را نمی‌شناسیم، نفهمیدیم، 《مَنْ عَرَفَ نفسَه فقد عَرَفَ ربَّه》 در این نقطه اقلاً خودت را بشناس چه کاره ای، تو را آوردند در زمین ری گذاشتند، تو در خاک کربلا غُنودی، تو سرت را شب روی این خاک می‌گذاری، تو کربلا نشینی، تو کربلا جویی، تو پایت را…

آقا از کجا این حرف را می گویی؟

از آن جایی که امامِ تو که چشمش عالم وجود را می‌بیند و عمق هستی را می‌شکافد او می‌فرماید:

مَن زارَ عَبدالعَظیمِ الحَسَنی(علیه السلام) بِرِی کَمَن زارَ الحُسَین(علیه السلام) بِکَربَلا.

 

او می‌فرماید این خاک خاصیت کربلا دارد.

[روایات یادمان نرود، یکی از آنها که یادم رفت]، این یکی را اقلاً یادم نرود؛

(شیعه اعتقادش اینجوری است، شفاعت و بهشت بردن و کلید بهشت دست امیرالمومنین دادن را که سنی ها هم می گویند و این مسئله را قبول دارند).

یک روز آقا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودند از تجارت و کسب و پول حرف می زدند، و آنهایی هم که دور و بر رسول الله بودن خیال کردید همه شان آدم بودند؟

غیر از هفت نفرشان، بقیه‌شان سوره منافقین درباره آنها نازل شده.

از پول و ماده و تجارت و نمی‌دانم چه جوری و کسب و کار و این جور حرف ها، تومانی چقدر و بگذار اینجا و الانم هست دیگر.

عاشق اهل بیت مجرا و مبنایش جدا از این حرف هاست، عاشق اصلاً جور دیگر است. آقا رسول الله فرمودند اینکه بابا اینقدر اسم پول و این ها نبرید من یک کسی را در همین مدینه می‌شناسم که این، [ آن وقت ها تحصیل پول در امر تجارت به مسافرت بود باید از این شهر می‌رفتند یک جای دیگر تجارت می‌کردند مالُ التِجاره را می‌آوردند می‌فروختند تا اینکه یک نفعی داشته باشد، تجارت اینجوری نبود که در خانه اش بنشیند با تِلکس و تلفن نمی‌دانم با چه و این ها، اینجوری نبود، باید خودش راه می افتاد]

فرمودند من یک کسی را می شناسم این خیلی سفر کوتاهی کرده اینقدر ثروت گیرش آمده که اندازه اش را جز خدا هیچ کسی نمی‌داند.

گفتند عجب!!! چه آدم عاقلی ما برویم از او یاد بگیریم اقلاً ما هم پولدار بشویم و می‌دانستند رسول الله که فرمایش می‌فرمایند مبالغه نیست. داشتند صحبت می‌کردند دیدند یک جوانی دارد می آید جامه‌های پاره، کت پاره، شلوار پاره، کفش هم پایش نیست، ژنده پوش بود، رسول الله فرمودند 《هَا هُوَ ذَاک قَدْ أَقْبَلَ》 جوانی که صحبتش را می‌کنم سفر کوتاهی کرده و تجارت خیلی مُربِحِه ای (سودآور)گیرش آمده این است، دارد می آید، این ها به هم نگاه کردند و باز گفتند رسول الله که بی خود چیزی نمی فرمایند، بلند شدند رفتند تا آن روز که این را می‌دیدند نه تنها سلامش نمی‌کردند جواب سلام هم نمی‌دادند، او را نمی‌شناختند، هویتی نداشت، رفتند تعظیم کردند[ مردم همه برای یک چیزی تو را می خواهند، هر کس تو را می خواهد برای یک چیزی می خواهد، هر که احترامت می‌کند آن نباشد بعد معلوم می شود، از محبت مادر و پدر درست‌تر نداریم، مادر و پدر آن بچه‌ای که بیشتر پول دارد و ثروت دارد بیشتر تحویلش می گیرند،با اینکه محبت در مادر و پدر خدایی است دیگر.

پنج تا بچه دارد، یکی از آنها ثروتش بیشتر است به مادرش هم نمی‌رسد به پدرش هم نمی‌رسد ولی ثروتش زیاد است، آن بچه دیگر هر چه مومن، حسینیه رو، دعا کمیل خوان، ریش، انگشتر، بعد هم می گوید برو از داداشت یاد بگیر.

این جوری نیست؟

ولی اهل بیت علیهم السلام این جوری نیستند، اهل بیت هیچ کدامشان این جوری نیستند، آن ها می‌فرمایند هر چه زمین خورده تر باشد ما بیشتر بغلش می‌گیریم، هر وقت دیدی در اجتماع همه گفتن برو که به درد نمی‌خوری آن وقت سرت را امیرالمومنین روی دامنش می گذارد، این ها از خدا یاد گرفتند، آی درمانده‌ها، آی وامانده‌ها، آی مُهرِ باطل خورده‌ها، 《علی》 آغوش باز کرده، 《علی》،《 امام حسین》، لذا فرمود《أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة》 اگر مادر و پدر هم می‌خواهید انتخاب کنید باز هم بیایید خودمان هستیم ]

این نمونه دارد؛

جلو رفتند، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود که ثروت زیادی گیرش آمده، حالا پابرهنه…

دیگر چهره برگشت، مسائل عوض شد، سلام علیکم آقا، این تعجب کرد، عجب!! نکند مسخره‌ اش می‌کنند، یا اینکه این ها دیوانه شدند،( اهل دنیا که دیوانه هستند دیوانه تر هم شدند).

گفتند آقا اختیار دارید، رسول الله به ما اطلاع دادند که شما چقدر وضعتان خوب شده، همین جا آوردند خدمت رسول خدا، رسول الله به او فرمودند اینکه جوان یادت هست چند روز قبل تو چه کار کردی؟

عرض کرد نه آقا یادم نیست.

فرمودند یادت هست پای منبر من چند وقت قبل، چند ماه قبل، نشسته بودی، من یک حرفی راجع به 《علی》 گفتم؟

عرض کرد بله آن را یادم هست آقا، آن حدیثی که فرمودید《اَلنظَرُ اِلی وَجهِ علیّ عِبادة 》، نگاه کردن به صورت 《علی》علیه السلام عبادت است، بله آقا.

 

من آنچه خوانده‌ام همه از یاد من برفت

الا حدیث عشق که تکرار می‌کنم

 

هرچه می‌دانی فراموش کن، هرچه‌ داری بده به درد نمی خورد، این چهارده نور را داشته باش، محبت این ها را داشته باش، با عشق این ها زنده باش، با عشق این ها زندگی کن، محبت این ها را داشته باش.

عرض کرد بله آقاجان.

فرمودند بعد از آن چه شد، بگو.

 

عرض کرد آقاجان، می‌دانید که من سر چهارراه در میدانی می ایستم، یک کارگر هستم، به من روزی یک درهم مزد می دهند، چون کارگر خوبی هم هستم وقتی می آیند کارگر انتخاب کنند اول دست روی سر من می‌گذارند، من را به کارگری انتخاب می کنند.

فرمودند خب بقیه اش را بگو.

عرض کرد این یک درهم برای من و زن و بچه‌ام تا یک شبانه روز می تواند قُوتِ لایَموت باشد، [یعنی نان تنها، نانی که بدون خورشت باشد] تهیه کنم و روزی یک مرتبه همه ما غذا بخوریم. فرمودند بقیه اش را بگو.

عرض کرد آقا ما یک روز ما خواب ماندیم، دیر رفتیم سر میدان، آفتاب بالا آمد، وقتی آمدیم دیدیم هر که کارگر می‌خواسته بگیرد گرفته، ما آن روز ماندیم.

عرض کرد من دیدم آن روز نمی‌توانم خرجی عیالم را در بیاورم خجالت هم می‌کشیدم به خانه بروم، گفتم بروم بهترین کارهای عالم را انجام بدهم، گفتم امروز همه اش نماز بخوانم، دیدم نه بهتر از نماز هم ممکن است باشد، گفتم قرآن بخوانم، گفتم نه ممکن است بهتر از قرآن هم باشد، بروم صله رحم انجام بدهم به فامیل ها سر بزنم، گفتم نه ممکن است بهتر از آن هم باشد، فکر کردم، فکر کردم، تا یادم آمد که شما فرمودید

《اَلنظَرُ اِلی وَجهِ علیٍّ عِبادة 》 گفتم این بهترین کارهاست، می روم به صورت 《علی》 نگاه می‌کنم، آمدم درِ خانه امیرالمومنین در زدم، وقتی در زدم،《 علی》 را خواستم، گفتند 《علی》 خانه نیست، سراغش را گرفتم گفتند در نخلستان‌ها مشغول آبیاری و بیل زدن است.

آمدم میان نخلستان ها هرچه گشتم 《علی》 را پیدا نکردم، ظهر شد، نمازم را یک جایی خواندم، گرسنه باز میان کوچه ها گشتم، هرجا را می‌دانستم گشتم 《علی》 را پیدا نکردم، عاشقی دیده تر می‌خواهد، آخرش هم خونِ جگر می خواهد، اینقدر به فراق مبتلایت می‌کنند، در بدر، اینقدر بدنامی سرت می آورند تا وقتی اینکه یک گوشه اَبرو نشان بدهند، اینها دَئبِ شان این است، عادتشان این است.

نا امید، نزدیک‌ های عصر بود داشتم به طرف خانه می آمدم، کوچه باریکی بود، من سرِ کوچه از ته کوچه دیدم 《علی》 می آید.

شما می‌دانی در آن چشم هایی که من نگاه کردم چه بود، فقط وصفش را شما می دانی.

فرمودند بله می‌دانم، چون خود من هم به 《علی》مبتلا بودم《وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونࣱ■

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرࣱ لِّلۡعَٰلَمِينَ》(سوره مبارکه قلم/۵۲_۵۱) این آیه می دانی برای چه بر رسول الله نازل شد؟

به جهت اینکه رسول الله در هر جمعی که می نشستند ولو اینکه جمعیت هزار تا بود، ده هزار تا بود، رسول الله جز به صورت 《علی》 به هیچ کسی نگاه نمی‌کرد، هر وقت حرف می‌زدند به صورت 《علی》 نگاه می‌کردند .

《وَإِن يَكَادُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَيُزۡلِقُونَكَ بِأَبۡصَٰرِهِمۡ لَمَّا سَمِعُواْ ٱلذِّكۡرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونࣱ》

وقتی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به چهره 《علی》 نگاه می‌کردند، امیرالمومنین علیه السلام هم که چشم از صورت رسول الله برنمی‌داشت.

منافقینی که دور و بر نشسته بودند به هم چشمک می‌زدند، عرب این را《لَيُزۡلِقُونَكَ》

می گوید، چشمک زدن، با چشم اشاره کردن، حرفی را با چشم فهماندن به دیگری این را عرب 《 لَيُزۡلِقُونَكَ》می گوید، [《لَيُزۡلِقُونَ》، کاف آن هم کافِ خطاب است.]

یا رسول الله به تو چشمک می‌زدند و می‌گفتند 《اِنَّ مُحَمداً (صلی الله علیه و آله و سلم) شَغَفَ بِهَذا الغُلام 》رسول الله دلباخته و مجنون و فریفته این جوان است.

آیه نازل شد《 وَيَقُولُونَ إِنَّهُۥ لَمَجۡنُونࣱ》 وقتی که چشمک می زنند می گویند تو دیوانه 《علی》هستی،

《وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكۡرࣱ لِّلۡعَٰلَمِينَ》، علی جان عالم دیوانه توست، هستی دیوانه توست، نه خاتم انبیاء فقط به تو دل باخته است، عالم، همه هستی به طرف تو است.

یا رسول الله می‌دانی در آن نگاه چه بود؟

 

چشم ساقی کارِ جام و باده کرد

 

وقتی رسیدم جلو امیرالمومنین یک نگاه ممتد و طولانی دیگر، با هم حرف نزدیم من نگاهی کردم رد شدم.

رسول الله فرمودند می دانی ثواب و ذخیره معنوی تو از نگاه به صورت 《علی》 چقدر است؟

عرض کرد نه یا رسول الله، شما فرمودید《عباده》 دیگر.

فرمودند حالا به تو یک اندازه اش را بگویم، کمِ کمِ کمِ کم، از صبح که تو رفتی دنبال دیدن 《علی》، رفتی خانه نبود از خانه رفتی باغستان ها نبود، نخلستان ها رفتی، در کوچه‌ها تا عصر چقدر راه رفتی؟

عرض کرد آقا اندازه نگرفتم.

فرمودند چند تا نفس زدی؟

عرض کرد آقا عدد نفس هایم را خدا می‌داند، فرمودند روز قیامت[ این اعتقاد شیعه است] تو یکی که برای دیدن 《علی》 قدم برداشتی، نفس کشیدی، به اندازه هر نفست می‌توانی از هزار نفر شفاعت کنی آنها را به بهشت ببری، هنوز رسول الله کمش را گفتند.

امام صادق علیه السلام فرمودند نور یکی از شیعیان ما بود که به کوه زده شد.

همیشه در احاطه ولایت خودت را قرار بده. همیشه خودت را در محور وجودی 《ولی》 قرار بده، اگر از این محیط خودت را خارج کنی هر که می‌خواهی باشی، در هر مرتبه،به هلاکت می رسی.

پسر نوح، کاشکی خودش را به غرقاب و به طوفان سپرده بود، آخر آب تنزیل ولایت است وقتی طوفان شد گفت چه؟

گفت 《سَـَٔاوِيٓ إِلَىٰ جَبَلࣲ يَعۡصِمُنِي مِنَ ٱلۡمَآءِۚ》(سوره مبارکه هود/۴۳)

از آب در رفت به کوه پناه برد، این ها را خوب دقت کن، این ها حرف است، دید او بلندتر است، آن سنگ است،

این آبِ است، طوفان است، دارد می‌بلعد، از آب که تنزیل ولایت بود به کوه فرار کرد همان جا از بین رفت.

اگر بلا پیش آمد، فرمودند اگر در بلا مبتلا شدید، هر بلایی، راه نجاتش این است که آن بلا را بپذیریم، خودتان را در دامن آن بلا بیندازید، چون بلا نمی آید مگر از《 ولی》،《 اَلمُؤْمِنُ مُبْتَلی》 ،《ألْبَلآءُ لِلْوِلاءِ》،

می‌خواهند تو را به طرف یک حقیقت بکشانند، در می روی؟

آن بلا را بپذیرید، خودتان را در دامن آن بلا بیندازید، چون بلا نمی آید مگر از 《ولی 》.

اگر می‌خواهی نجات پیدا کنی نه اینکه به کوه خودت را پناه بده، دیدی یک جا بلند است، این بلندی هزار معنا دارد، بلندی منصب هست، بلندی ریاست هست، بلندی پول هست، بلندی حَسَب و نَسَب هست، کوهِ عبادت هست، کوهِ ریاضت هست، کوهِ شهرت هست، کوهِ پارتی هست، همه این کوه‌ها هست، اگر دیدی جلو کوه هست به کوه نروی پناه ببری که هلاک می شوی، بعد هم اینکه خطاب آمد《إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ》(سوره مبارکه هود/۴۶). اگر این اهل تو بود این هم دل به دریا زده بود. حالا توی کشتی نمی آید…

خوش به حال آن کسی که از کشتی هم خودش را به دریا بیندازد، اینهایی که درون کشتی نوح نشستند بُرد کردند، نجات پیدا کردند، اما یک کسی دیگر از همه اینها استغراق می‌خواهد از درون کشتی هم خودش را به دریا بیندازد، به به به، آن وقت ببیند نجات چیست.

《 وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبࣰا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقۡدِرَ عَلَيۡهِ فَنَادَىٰ فِي ٱلظُّلُمَٰتِ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبۡحَٰنَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ ٱلظَّـٰلِمِينَ》(سوره مبارکه انبیاء/۸۷).

کاش‌ که از شکم ماهی در آب افتاده بودند،

《فَٱسۡتَجَبۡنَا لَهُۥ وَنَجَّيۡنَٰهُ مِنَ ٱلۡغَمِّۚ وَكَذَٰلِكَ نُـۨجِي ٱلۡمُؤۡمِنِينَ》(۸۸) ، چهل شبانه روز آخرش فهمید که آب است که احاطه کرده، ماهی او را نگه نداشته، در شکم ماهی سلامت ماند؟

اگر ماهی از آب بیرون افتاده بود هم خودش مرده بود هم ذَالنون در شکمش دفن شده بود، ذَالنون که یونس نبی است، ان شاءالله به کوفه می روید، یک جایی هست که قبر یونس نبی می گویند زیارت می‌کنی در لب شریعه فرات، منسوب است که قبر یونس آنجاست، نبی یونس می گویند. یک ایستگاهی هم آنجا در کوفه هست، ایستگاه نبی یونس، [حالا که اوضاع فرق کرده، ما برویم حتما راه را هم گم می‌کنیم نمی‌دانیم چطور است].

برای این زنده ماند که نه در شکم ماهی است، برای این زنده ماند که ماهی در آب و دریاست، «وَ جَعلنا مِن الماءِ کُلِّ شَیءٍ حَیٍّ»  آب تنزیل ولایت است. رندانی در عالم بودند اینها در عالَم تک بودند، که اینها نجات نمی‌خواستند، به دریا ملحق می‌شدند، لذا الیاس متصدی دریاست، خضر متصدی خشکی است، دو پیغمبرند که اولیاء را راهنمایی می‌کنند، یکی در خشکی، یکی در دریا، آن که در خشکی است و اولیاء را رهبری و راهنمایی می کند خضر است.

 

مگر خضر مبارک پی درآید

که این تن ها به آن تنها رساند

 

خضر هم مثل اینکه مشت موسی را هم باز کرد، خضر یک پیغمبری بود که مُشت موسی را باز کرد و به موسی آخرش گفت اینکه دیدی تو هم نمی‌توانی با ما هم قدم باشی.

ما و موسی همسفر بودیم در سینای عشق قسمت او لنترانی سهم ما دیدار شد

 

الیاس آنهایی را می‌گیرد که در دریا با محمد و آل محمد علیهم السلام هستند.

حالا عَلَی الله با یک اشاره‌ای این را هم بگوییم؛ وقتی که موسی به این نقطه برخورد کرد مقام و مرتبه یافت، فرعون را غرقِ دریا کرد،[ هیچ آیه‌های قرآن را، حقیقت قرآن را، رموز قرآن را، اسرار قرآن را نفهمیدیم، این را هم نفهمیدیم]

اگر که قبول کردیم روایات زیاد…

《وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ》، 《وَ جَعلنا مِن الماءِ کُلِّ شَیءٍ حَیٍّ》 هر جا سخن در قرآن هست، بَرِ آن(کنار آن) یک روایت گذاشتند که تنزیل ولایت ماست، این را داشته باشیم؛ ظاهرش چه می گوییم نفرین کرد، فرعون را غرق دریا کرد، هان؟

این مال من و تو است که جز خشم و کینه و غضب هیچ چیز در وجودمان نیست که همین صفات است که نمی‌گذارد من و تو 《علی》 ببینیم، همین صفات است که نمی گذارد وقتی به امام حسین سلام می دهیم گوشمان جواب سلام بشنود. این است؟ غرق دریایش کرد منتها قرآن هفتاد بطن دارد، بطن اولش مال همه است که صاحب قرآن را نشناختند.

قارون را که آب داشت فرو می‌برد، مثل پسر نوح خیلی ناراحت بود، هی گفت موسی دستم به دامنت، چون پولدار بود، پول نمی گذارد آب او را بِکِشَد، پولدار از فرعون بدتر است، فرعون قشنگ تسلیم شده آب هم او را گرفت، ولی قارون می‌خواست آب او را بگیرد باز التماس می‌کرد که آب او را نگیرد، یا زمین او را ببلعد، هر دوتا هست.

ثروت اندوزی، مال داشتن، با پول آشنا شدن، گاه وقت هایی می شود که صفت انسان را از فرعون آن طرفتر می زند.

لذا آن بزرگ وقتی وارد نجف شد[ اینقدر هنوز جمود فکری و ذهنی در این اجتماع هست که حرف درست نمی شود گفت، از بس که مردم خام هستند، ان شاءلله آقا امام زمان علیه السلام بیایند پخته شان می‌کنند]

وقتی آن بزرگ وارد نجف شد. این غزل معروف را خواند، چون اهل قِشر سر به سرش می گذاشتند، قشریون، مقدس مآب ها این هایی که جمود فکری دارند، با مرحوم سید بحرالعلوم نشست،تکفیرش کرده بودند، در کربلا با مرحوم سید بحرالعلوم نشست، دو فنجان قهوه برای هر یکی گذاشتند چون او را نجس می‌دانستند، فنجان قهوه‌ اش را آب بکشند، دو قلیان گذاشتند چون او را نجس می‌دانستند، قلیانش را آب بکشند، بعد از یک ساعت که آمدند دیدند سید بحرالعلوم یک فنجان گذاشته برای او می‌ریزد و برای خودش، در یک فنجان و یک قلیان با هم می‌کِشند، به او فرمود اجتماع، عالَم، طاقت شنیدن حرف های تو را ندارند، به نجف برگشت،این غزل را در کوچه‌ها و بازار نجف خواند؛

 

باز آمدم موسی صفت، تا که یَد و بیضا کنم فرعون و قومش سر به سر مستغرق دریا کنم

 

ولایت اگر غرق دریا می‌کند پشت دریا الیاس است.

از《ولی》رحمت می بارد،《 وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ》 این ظاهرش را من و تو این جور می‌بینیم، شمشیر امیرالمومنین روی سر هر کسی خورده، پیغمبرهای اولوالعزم همه شان گردن دراز کردند این شمشیر به سرشان بخورد، تو خیال کردی ذوالفقار امیرالمومنین کم خاصیت دارد، هر چه اِنّیَت و کِبر و هر چه زشتی، هر چه بدی هست از عمق وجودت بیرون می کشد، حالا این جنگ امیرالمومنین است کسی دیگر این جوری شمشیر زده؟ ذوالفقار امیرالمومنین تصفیه می کند، در جایی که ببین دستورات شرعی در قشر دین است، سگ،کَلب چه جوری است؟ نجس‌است دیگر بابا.

اختلافی نیست؟ نخیر اختلافی هم نیست تمام علمای اسلام گفتند کلب و خَنزیر نجس است هان؟ درست است؟ ولی کَلب و خَنزیر اگر آبی باشد نجس نیست، چون آب، ولایت《 علی》 است، سگ دریایی نجس نیست، خوک دریایی نجس نیست، 《علی》 جان ما دریایی هستیم، ما از تو منقبت می‌گوییم، ما از تو فضائل می گوییم، چرا کفر وجودمان را گرفته، شرک وجودمان را گرفته ولی ما دریایی هستیم،

《وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ》(سوره مبارکه انعام/۱۲۱).

باید ذبح، ذبح شرعی باشد، 《بسم الله الرحمن الرحیم》 رو به قبله، مسلمان، همه این ها درست؟ همین سگ را اگر یکی تعلیمش بدهد برود شکار را بگیرد و شکار را کشته بیاورد، آن کشته را بخور، حلال است، شرع می گوید بخور نمی خواهد ذبحش کنی، برای اینکه زیر دست کسی تعلیم دیده.

《علی》جان ما تعلیم یافته محبت تو هستیم، اگه کسی را هم می‌گیریم او پاک می شود، این عصمت مال آنهاست، پاکی مال آن سگی است که تعلیم یافته خانه آنهاست، عجب دستورات شرع قشنگ است، بیا از اول یک توضیح المسائل بخوان ببین از اولش چیست، سر از کجا در می آورد.

همین شکار را اگر یک سگ دیگر بگیرد یا یک سگ نااهلی که او هنوز تعلیم نیافته دوتایی بگیرند، این شکار حرام است به آن دست نزنید، کلب مُعَلَّم، همه شرایط برداشته شد. رو به قبله دیگر نه، آلت برنده نه، فقط آن که سگ را می‌فرستد همان یک《 بسم الله》 بگوید کافی است، موقعی که به سگ می گوید برو بگوید《 بسم الله الرحمن الرحیم 》لذا اگر سگ در نمکزار افتاد پاک می شود نمکش را بخور، بخور هیچی نیست، بدهایی که می آیند،[ بد نبوده، خاک به دهانم که این را می گویم، چه کار کنم نمی‌فهمم، در نفهمی می گویم] آن کسی که بد بوده، می آید در مجلس امام حسین علیه السلام دیگر نگویی بد است، دیگر به چشم بد به آن نگاه نکنی، او خوب بود. یکی از روضه خوان های مشهد نقل می‌کرد که ما در محله دامغان یک خانه قدیمی بود مال یکی از این خوانین مشهدی، اعیان و اشرف، خانه را خریدیم و به آن خانه منتقل شدیم، خانه قدیمی خوبی بود، بیرونی، اندرونی، چون بیرونی و اندرونی بود و درِ اول داشت و درِ دوم و این ها، شب اول که اثاثیه‌کشی کردیم، شب دوم من تا وارد شدم، آن وقت ها برق نبود، جلوی پایم یک مرتبه دیدم که یک سگ خوابیده، من هم ترسیدم و رفتم هر چه چخ کردم، برو، دیدم نخیر این سگ نمی رود، از آن درِ دیگر رفتیم، بچه ها را فرستادیم، بچه‌ها چوب دستشان گرفتند یک چند تا به بغل این سگ زدند این زوزه ای کشید، سگ نرفت، رفتیم به همسایه‌ها گفتیم گفتند این سگ مال همین خانه است، صاحب خانه سابق این سگ را داشت، این برگشته، رفتیم به صاحب خانه گفتیم بیا سگت را ببر، گفت ما آوردیمش خودش آمده، دو مرتبه رفتند سگ را آوردند، بعد از دو سه روز باز دیدیم سگ آمد. رفتیم گفتیم بیا ببرش بابا، می گوید این سگ را پنجاه دفعه آمدند بردند، باز آمد سر به عتبه خانه گذاشت.

ما درِ خانه شما عادت کردیم، ای آل محمد، ما عتبه خانه شما را می شناسیم.

برای این گفتند سگ نجس است که بدانی یک وقتی هم یک چیزی به آن می زنند پاکش می کنند.

این. برق ولایت و نیروی ولایت به حدی است که خاک را بالا می‌برد، آب را بالا می‌برد، کافر را مسلمان می‌کند، آن هم این جور مسلمانی.

در شرح حال زُهِیر می‌نویسند که، زهیر تمام عمرش از جوانی، زهیر کانَ عثمانیّا، همه نوشتند مدافع عثمان بود، آخر آدم اگر هم مدافع کسی می شود اقلاً یک آبرویی داشته باشد، این خیلی هم بی آبرو بوده، آدمِ خیلی جاه طلبی بوده.

آقا امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام در خانه نشسته بودند، وقتی خبر آوردند که درِ خانه عثمان را گرفتند، محاصره کردند، آخر مالک اشتر آمد از کوفه و سر راه هم برخورد کرد به دختر ابی ذر که ابی ذر داشت جان می داد، بلکه جان داده بود، و رسول الله هم به آقا امیرالمومنین خبر داده بودند، که تو در غربت می میری ولی یک گروهی تو را دفن خواهند کرد که آنها از احرار هستند و بهشتیان و جوانمردانند.

مالک اشتر دید یک دختری وسط بیابان به سر و سینه می زند.

تو که هستی، اینجا چه کار می‌کنی؟

گفت من دختر صحابی بزرگ رسول الله، ابی ذر هستم.

پدرت کجاست؟

گفت فوت کرده.

رفتند آنجا و ابی ذر را دفن کردند، و آمدند و دور خانه عثمان را محاصره کردند، چون نوشته بود که آمده بودند دادخواهی کنند که این عاملی که کوفه هست این بابا ظلم می کند، این نوشته بود که این هایی که می آیند [نه تنها عامل را باز دو مرتبه تثبیت کرده بود] گفته بود این ها را هم باز یکی یکی بگیر آنها را بکُش.

مالک اشتر وسط راه نامه را باز کرد گفت ببینیم این چه نوشته، چون می‌شناخت این چه جنس خرابی است، وقتی باز کرد،[ مرد این جوری نیست ها، این ها همه صفات نامردهاست] دید نوشته اینکه این ها به شکایت آمدند، تو مقامت بالاتر است، منصبت بالاتر است، اینها را هم یکی یکی بگیر و بکش. وسط راه برگشت.

گفتند حالا معلوم می شود چه جوری می‌کشند. آمدند درِ خانه و محاصره کردند، به امیرالمومنین خبر دادند که آقاجان درِ خانه عثمان هستیم، حضرت به امام حسن و امام حسین فرمودند می روید یک کدام این طرف می ایستید، یک کدام آن طرف و احدی وارد این خانه نشود، و خونش را نریزند.

درست بنی امیه با ما این جوری کردند،

وقتی مالک آمد دید امام حسن و امام حسین ایستاده اند، خجالت کشید، سرش را پایین انداخت، محمد بن ابی بکر، پسر ابی بکر، اولی، او هم آمده بود او هم تجهیز می‌کرد، وقتی آمد وارد خانه بشود دید امام حسن و امام حسین ایستادند، خجالت کشید، این ها رویشان نشد، [بابا امام حسن و امام حسین را 《علی》 فرستاده درِ خانه عثمان بایستند کسی نرود آنجا جسارت کند، یک عمر تو می گویی《 علی》، درِ خانه دلت، این طرف حسن و این طرف حسین علیهما السلام را نشاندند، که کسی نیاید این دل را از بین ببرد].

محمد پسر ابی بکر با مالک اشتر رفتند پشت خانه و مشورت کردند، گفتند خانه‌ای که درِ آن خانه حسن و حسین علیهما السلام ایستاده باشند، آن خانه حرمت دارد ما این کار را نمی‌کنیم، از بالای پشت بام رفتند.

اتاق را صورت کردند و اول محمد پایین جَست و نیزه ای که به دست داشت( قرآن گذاشته بود روی سینه اش) نیزه را فرو کرد از وسط قرآن از آن طرف در آمد، بعد هم مالک[ خوب دقت کن] بعد که تمام شد آقا امیرالمومنین علیه السلام این‌ها را حمایت کردند دیگر.

ولی حسن و حسین علیهما السلام را صدا زدند و به آنها سیلی زدند، فرمودند مگر شماها نبودید که این ها رفتند؟

عرض کردند نه آقا از بالای دیوار رفتند.

آن سیلی غیر از سیلی هایی است که بقیه باباها به بچه‌ها می زنند، همه این ها برای این است که من و تو یک روزی بفهمیم 《علی》 حامِلهِمِه است، این را بدانیم.

لذا آقا امام صادق علیه السلام وقتی این آیه قرآن را شنیدند که《 فَٱسۡتَغَٰثَهُ ٱلَّذِي مِن شِيعَتِهِۦ عَلَى ٱلَّذِي مِنۡ عَدُوِّهِۦ فَوَكَزَهُۥ》(سوره مبارکه قصص/۱۵)

راجع به موسی است، بیرون آمد، خودش می‌ترسید، دربدر بود، فراری بود، دید یکی از دوستانش را فرعونی ها دارند می‌برند که بکشند، آمد گفت کجا می‌بریدش؟

گفتند این مجرم است، تو چه کار داری؟

یقه او را گرفت، خیلی پرقدرت بوده، این یقه را گرفت و گفتند رهایش کن.

گفت نه رهایش نمی کنم.

رفیق هایش را صدا زد، تا رفیق هایش را صدا زد که بیایند، این ها دو تا شده بودند، او یکی بود، بیایند گروه بگیرند و این ها، این همین مشتش را بلند کرد و زد به سر سرباز فرعونی همان جا افتاد و مُرد، آن هم خیلی قوی بود ها، فَوَكَزَهُۥ، عجب! آنجا این کار را کردی، الان هم اینکه یکی را کُشتی.

حضرت صادق علیه السلام شروع کردند گریه کردن، عرض کرد یابن رسول الله من آیه جهنم، عذاب که نخواندم شما این جور گریه می کنی. فرمودند موسی از شیعه خودش حمایت کند، جد ما امیرالمومنین روز قیامت شیعیان را تنها می‌گذارد؟

جد ما امیرالمومنین که لافتی درباره اوست، فتوت از آن اوست، او تنها می‌ گذارد؟

 

زهیر کانَ عثمانیا، بعد از به درک واصل شدن سومی، او طرفدار بود، طرفدار بود، ولی جز نامی ها ، بابا شَمل ها، قداره بندهای کوفه است با دستگاه هم مربوط است دیگر، اما یک خصلت داشت، در عین حال که کانَ عثمانیا و جز جواسیس حکومت بود و اینکه مواظب بود، اگر یک دوست 《علی》کارش گیر می‌کرد، می‌رفت ریش گرو می گذاشت، اگر هم یک وقتی آدم یک کاره ای هست یک جا نمره داشته باشد، نه برای دوستان 《علی》، نه برای مجلس‌های 《علی》، نه برای چه… پاپوش درست کند دیگر او حسابش با ذوالفقار است.

کان عثمانیا، یک روز به رفیق هایش گفت هرکه با ما مکه بیاید خرجش را می دهیم، از کوفه عده‌ای پا شدند و با زهیر به مکه رفتند، خب رفتن اینها به مکه هم دیگر آداب و القاب داشته آسان نبوده، وقتی که به مکه رسیدند، حالا احرام بستند و وارد شدند و عمره شان تمام شده، موقع حج تمتع است باید بروند به عرفات و بعد مشعر و منا، یوم تَرویه که رسید به رفیق هایش گفت که آی رفقای ما اینهایی که با ما آمدید خرجی تان تا آخر که اینجا هستیم دادیم ما برمی‌گردیم، گفتند بابا زُهیر خارج شدن از مکه حرام است تو اینقدر سابقه سوء داری دیگر اگر خارج بشوی که پاک بی‌دین و کافر می شوی.

گفت دل توی دلم نیست، من نمی‌دانم چرا نمی‌توانم در کعبه که قبله همه است و همه آمدند اینجا دیگر جا ندارد، دلم نمی ایستد، هر چه گفتند، گفت فایده ندارد، باشد هر چه می خواهد بشود،بشود ما رفتیم.

یک چند منزلی که از مکه بیرون آمد به زُهیر خبر دادند خبر داری یا نه؟

گفت نه.

گفتند حسین بن علی هم آن روز بیرون آمده. گفت پس مواظب باشید یک وقتی من چشم هایم در چشمان حسین بن علی نیفتد، یک جا با هم ننشینیم، که برای من بد می شود.

[ چون سایه چون سایه، به دنبال این شمس ولایت راه افتاده بود خودش هم بی‌خبر است، نمی‌داند در عالَم چه خبر است] به نزدیک های کربلا که رسیدن امام حسین آنجا چادر زدند، او هم عقب‌تر چادر زده، آمده بودند استقبالش، زن و بچه که فهمیده بودند زُهیر آمده، آمده بودند آنجا دیگ و سه پایه ای و آبگوشتی و خیلی پذیرایی و می خواهند با سلام و صلوات زهیر را وارد کنند، سفره را در خیمه پهن کردند و قبیله و عشیره زهیر نشسته بودند، دستش که رفت در کاسه، لقمه اول را بردارد، صدای سم اسب آمد، گفت ببینید پشت خیمه کیست، لقمه را نخورد، زنش رفت نگاه کرد گفت یک سواره نظامی هست.

تمام بدنش غرق اسلحه است، گفت چه، اینجا چه، شمشیرش را برداشت و دیگران هم شمشیر برداشتند رفتند از اسب پیاده شد گفت که مَنِ زهیر ؟ زهیر کیست؟

گفت من هستم .

گفت ان حسین بن علیً…. سلطان عاشقان می‌خواهدت، دستگیر همه زمین خورده‌ها می‌خواهدت، چاره‌ساز همه بیچاره‌ها می‌خواهدت.

به زنش گفت بگو نیست، اصلاً بگو نیست، من بروم جواب وضع سیاسی را چه بدهم.

زنش گفت خجالت نمی‌کشی پسرِ دختر پیغمبر دنبالت می‌فرستد می گویی نیست؟

قاصد رفت، دیگر نتوانست غذا بخورد، همه ماندند و غذا سرد شد و ناگهان دیدند صدای پای اسب می آید دو مرتبه که پا شد رفت، خودِ امام حسین علیه السلام آمده بود، فرمود زهیر بیا کارت دارم دیگر نتوانست نرود.

امام حسین علیه السلام درِ گوش زهیر یک سخن گفتند که نه کسی می‌داند، نه به ما رسیده، کلام را که به اندازه یک سلام بیشتر نیست، درِ گوشش یک حرفی گفتند به قدر یک سلام بیشتر نیست، برگشت به زنش گفت《قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاثاً》آی زن من تو را سه طلاقه کردم، آنچه مال دنیا دارم مالِ تو در مقابل.

ما حسینی شدیم، ما کربلایی شدیم، ما رفتیم، ما در زمره عشاق قرار گرفتیم، زنش دامنش را گرفت، کجا؟ مگر می گذارم تو بروی.

گفت برای چه نمی‌گذاری؟

مطلقه ای تمام شد. گفت نه تا قول ندهی پیش مادرش فاطمه سلام الله علیها شفاعت ما را نکند نمی گذارم.

زهیر آمد با امام حسین علیه السلام برود، امام حسین فرمودند حرفی که عیالت گفته در شفاعت مادرم آن را ما ضمانت می کنیم خاطرت جمع باشد.

یک چند قدمی که رفتند عیال زهیر شروع کرد به دویدن، التماس کرد به امام حسین عرض کرد آقا جان حالا که شوهرم من را طلاق داده حالا تو بیا دستم را بگیر، حالا تو بیا من را همراه کن.

امام حسین فرمودند یا اُمَةَ الله تَعال، آی کنیز خدا تو هم با ما بیا.

هر که قطع کند از آنچه دل بسته، آنوقت امام حسین علیه السلام او را می گیرند.

 

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.

《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *