نزول قرآن کریم _جلسه اول_۱۳۷۰/۱۰/۱۱

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَةُ الدَّائِم عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》

«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»
《لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ》(سوره مبارکه حشر/۲۱)

پروردگار متعال قرآن را به وسیله جبرئیل بر قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل فرموده است.
آیا این قرآن که جبرئیل واسطه اش است برای رسول الله تنهاست یا برای دیگر از مردم هم هست؟
چه می گوییم؟ اعتقادمان چیست که اصلاً این قرآن برای کیست؟
دو تا حرف داریم قرآن برای کیست؟
و عمل کردن به قرآن وظیفه کیست؟
دو حرف است، مردم، مکلفین، مسلمان ها، عمل به قرآن وظیفه‌شان است، اعتقاد به مسائل قرآن وظیفه آنهاست، خب قرآن برای آنها نازل شده؟
چه می‌گوییم اینجا؟
اصلاً حرف را اول بفهمیم؛
《لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا 》
آیا این قرآن برای مردم است؟
خب اگر برای مردم بود که باید بر مردم هم نازل بشود، برای چه بر مردم نازل نشده؟ بر مردم نازل شده؟ اعتقاد ما چیست؟
اعتقاد ما این است که بر خاتم انبیا نازل شده است، یک حرف از حروفش، یک زبرش، یک زیرش، یک نقطه اش بر کس دیگر نازل نشده، برای خاتم انبیاست و بر خاتم انبیاست، همین جاست که برای همه مسلمان های عالم اشکال ایجاد کرده است که خیال می‌کنند قرآن برای آنها نازل شده.
عجب!!! خداوند تبارک و تعالیی که از این مسلمان ها خبر دارد، از این مسلمان ها، از تمام سرنوشت این‌ها، اعتقاد این‌ها، روحیه این‌ها، حالت های این ها، اطلاع دارد که اینها چه کار می‌کنند، قرآن را برای اینها نازل کرده، و آنها هم هیچ کدام به آن عمل نکنند!!
هیچ آدم عاقلی، هیچ آدم عاقلی،
به یک کسی پیغام می فرستد که می‌داند خطش را نمی‌خواند؟
هیچ آدم عاقلی، ما که اگر عاقل باشیم، مردم عادی اگر عاقل باشند، اینها که اطلاعشان را داریم، شما در عمرتان شده برای کسی که یقین دارید به اینکه حرفتان را نمی‌خواند پیغام بفرستید؟ شده؟
هیچ وقت اینجوری کاری نمی‌کند.
خداوند تبارک و تعالی برای مردمی که همه این‌ها بعد از رسول خدا شروع کردند 《ارتدَّ الناسُ بَعدَ النبي اِلا ثَلاثَه، اَو اَربَعه اَو خَمسَه، اَو سَبعَه》، بعد از رسول خدا مردم، ناس، همه منحرف شدند، ارتداد پیدا کردند.

《أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ …》( سوره مبارکه آل عمران/۱۴۴)
خداوند تبارک و تعالی می‌فرمایند:
[ اینها چه کسی هستند؟]
چه پیغمبر اکرم بمیرد، چه کشته بشود شما برمی‌گردید به همان حالت قبلی که داشتید.
《انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ》
《ارتدَّ الناسُ بَعدَ النبي اِلا ثَلاثَه》
بعد از رسول اکرم همه مرتد شدند جز سه نفر، یا چهار نفر یا پنج نفر یا هفت نفر،《وَ هُمُ الَذین شَیَعوا جَنازَةَ فاطمه سلام الله علیها》. پس قرآن برای مردم است ها؟
حالا اینها خجالت هم نمی‌کشند ها، حیا هم نمی‌کنند، هم می گویند برای ما قرآن آمده و هم می گویند برای مردم، مردم دیگر.
آیا خداوند تبارک و تعالی که به علم الهی می‌داند این‌ها با اهل بیت علیهم السلام چه می‌کنند آیه می‌فرستد؟ 《قُل لا أَسأَلُكُم عَلَيهِ أَجرًا إِلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربىٰ 》 (سوره مبارکه الشوری/۲۳)، خداوند تبارک و تعالی می‌داند که این مردم با 《ذَوِ القُربىٰ》 چه کار می‌کنند، بعد برایشان آیه بفرستد؟
که آی مردم می‌دانی چه کار می‌کنند، نسب به ذو القُربىٰ مودت داشته باشید.
قرآن برای اینهاست ؟
کدام عاقل در عالم این کار را می‌کند؟
خدا را نشناختیم، کلامش را هم نفهمیدیم، قرآن را هم نفهمیدیم، آخر اصول اعتقادمان خراب است، یعنی اینها اصل است، چون اینها خراب است…
این قرآن آمده، مخصوصاً برای مسلمانهای صدر اسلام آمده، برای مسلمانهای صدر اسلام می‌دانی چه آمده؟ سوره منافقون، این برای آنهاست.
آیه《أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ 》به همان حال اولتان بر می گردید.
کاش که همان حال اول، کاش که مرز اولشان را بودند، کاش که آنجوری بودند.
کدام عاقل پیغام می دهد به کسی که این کار…
این آیه 《قُل لا أَسأَلُكُم عَلَيهِ أَجرًا إِلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربىٰ》مال سلمان است که به این آیه گوش می دهد، مالِ ابی ذر است که گوش می دهد، مالِ مقداد است.

در درجه اول، اول مالِ خود رسول الله صلی الله علیه و آله است، چون کسی بیشتر از رسول الله عمل نکرده اول مال خودشان است که مودت ذوالقربی، بچه‌هایش را دوست دارد، آنقدر فاطمه سلام الله علیها را دوست دارد، آنقدر دوست دارد، آنقدر دوست دارد که…
فقط شنیدید دست صدیقه طاهره را می‌بوسید؟
عتبه‌ای درِ خانه فاطمه زهرا را می بوسید ،عتبه را،
بابایش، رسول اکرم می بوسید.
آیه مال خود خاتم انبیاست، بعد مال امیرالمومنین است.

شما خیال کردید آنهایی که آمدند با رسول الله نماز خواندند، آنهایی که آمدند نماز خواندند دیگر، مگر نماز نخواندند؟

نگو نماز خواندند بگو نماز به کمر زدند، بگو نماز به کمر زدند.
ما خیال کردیم اینکه نمازی هم که در قرآن آمده 《وَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰة》 مال آنهاست، یعنی آنها آمدند با این آیه نماز خواندند؟ نه والله با آن آیه نماز نخواندند، با چهره دنیا که نماز دنیایشان را تامین می کرده با آنها آمدند نماز خواندند.
آیه وجوب صلاة آمد، مسلمان ها آمدند نماز خواندند، نه والله این نبود، یک جایی به آنها می‌ ماسید[ یک جایی از آن سود و منفعت‌می بردند]، به یک قصدی به غرضی، یک پولی پَله‌ای، یک چیزی در آن بوده.
آیه نماز، صلاة مال خود رسول الله و امیرالمومنین و اهل بیت علیهم السلام است.
حج کردند به به به، نگاه کن بعد آن کسی هم که از اسلام خبر ندارد، چه می گوید؟
این را می گوید؛ که تبلیغات اسلام اینقدر نیست که آنوقت چقدر آمدند به طواف خانه کعبه از برکت قرآن. آقا امام صادق علیه السلام این را نمی‌دانستند که فرمودند 《مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ》؟
چطور امام صادق علیه السلام می فرمایند نخیر اینها حاجی نیستند [ خاک بر سرشان کنند] اینها دارند سر و صدا می کنند، اینها برای یک چیز دیگر…
همین الان آدم تکلیفش را معین کند که یک وقتی ما هم راه نیفتیم دنبال یک چیزی بی مبنا، بی اصول، به چه قصد حرکت می‌کنیم؟
برای چه می رویم؟
یک جایی برای چه می نشینیم؟
یک جایی بعد امام صادق علیه السلام قسم خوردند، سوگند یاد فرمودند،والله به خدا قسم حاجی نیست، حج کننده نیست، طواف کننده نیست مگر شماها، حالا این شماها گاهی می شود اینکه آدم فوری خودش را آن وسط می گذارد، یک جوری هفت، هشت، ده نفری هم می‌گذارند که آن چند نفری هم که دور حضرت صادق علیه السلام بودند آن طرف کنار می‌ نشینند اینها خودشان را جای آنها می گذارند.
بابا در ذهنت خودت را جای آنها نگذار، که فرمودند این که والله نیست حج کننده مگر شما.
این می گوید خب الحمدلله ما جزء آنهایی هستیم که امام صادق علیه السلام فرمودند.
این حالت بد است، این خیلی بد است، اگر می خواهی مومن تمام عیار باشی اینجوری بگو که خدایا نکند من جزء آنهایی باشم که امام صادق فرمودند اینها حاجی نیستند، اینجوری ادب داشته باش، ادب تو همه چیز است، که نکند جزء آنها باشم، این ادب است.

سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد و الله اعلم

خیلی ادب خوب چیزی است، خواجه شیراز می گوید اینکه گرچه بدون اراده و مشیت او هیچ فعلی انجام نمی‌گیرد ولی تو در طریق ادب کوش .
《لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا…》
هر کس که اهل خشوع است، گرچه بدون اراده او نبوده هر چه شده است،《قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ》(سوره مبارکه نساء/۷۸).
ولی تو ادب را نگه دار، ادب خوب چیزی است.
پس چه؟ ادب این است که بگوییم اینکه خودت کردی حالا ما را می خواهی به جهنم ببری؟
کار خودت است ما باید برویم؟
این اولاً طلبکاری است، بندگی نیست، عشق نیست.

این ادب است؛
تو در طریق ادب کوش، گو گناه من است

اگر حسنه‌ای به‌ تو رسید بگو مِنَ الله ، اگر سیئه ای به تو رسید بگو مِن نَفسی.

از خودت است، بعد هم اگر جرئت کردی بگو《قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ》، این جرئت هم می خواهد ها، هر کس هر کس نمی تواند این شهامت را داشته باشد.
《قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ》 فقط بگو ها، از لفظ و زبان دیگر، قُل، فقط بگو.

بعد از خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم محمد بن عبدالله، همه مردم [ قرآن شاهدش است《انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ》، حدیث هم شاهدش است《ارتدَّ الناسُ بَعدَ النبي》] که هیچ خبر ندارند، برای چه؟
برای اینکه قرآن را نگرفته بودند، ما که می گوییم قرآن برای همه است، می گوییم همه مسلمانند.
آنجا را درست کن که قرآن مال همه نیست، قرآن برای رسول الله است، همه باید به آن عمل کنند.
برای همه است؟ کجای قرآن برای همه است؟
جز او کسی آگه به آن نیست، آشنا به آن نیست.
این است که ما در این باب این گونه می گوییم
《أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ》
《بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الم ﴿۱﴾ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ ﴿۲﴾》
….
《هُدًى لِلنَّاسِ》(۱۸۵)
این ناس که می گویند این گروه از ناس هستند، باید همه اش را بفهمیم،
هُدًى لِلنَّاسِ، اَجمَعین؟
هُدًى لِلْمُتَّقِينَ.
ناسی که در آنجا 《هُدًى لِلنَّاسِ》 می گوید این متقین هستند، که فرمودند قرآن مجمل و مُبَیَن دارد، آن مجملش است این مبینش است، عام و خاص دارد، آن عام است این خاص است، یعنی هرجا که دیدید آنجا ناس آمده این تَعیینش می‌کند.
خب ما ببینیم این سوره منافقون و منافقینی که زمان رسول اکرم بودند، اینها خارج از اسلام بودند یا همین مسلمان ها بودند؟
مسلمان ها بودند، آن هم چه مسلمان ها واخ واخ واخ واخ این ها برای آدم همه درس باشد، یک وقتی بوی آنها به آدم نخورد، یک وقتی حرف آنها سراغ آدم نیاید، ببینیم آنها چه جوری زندگی کردند، ماه حَصَلش این می شود آنهایی که ما طبق قرآن آنها را منافق می‌دانیم، طبق قرآن آنها را کافر می‌دانیم، طبق قرآن آنها را مشرک می‌دانیم، طبق قرآن آنها را مرتد می‌دانیم، طبق قرآن آنها را
مُنقَلب بر عَقاب می‌دانیم، ببینیم اینها چه چیز است؟
نماز نمی‌خواندند؟ نماز که می‌خواندند.
روزه نمی گرفتند؟ منکر نماز و روزه بودند؟ نه بابا.
حج نمی کردند؟ چرا حج می کردند.
نکند اینها جهاد نمی‌رفتند؟
چرا بابا در جهاد هم پیشتاز بودند.
آخر چه کار کردند که اینها بی‌دینِ لامذهبی شدند که سوره هم درباره‌شان می آید منافق.
اینها چه کار کردند؟
اینها با امیرالمومنین و اهل بیت سازش نداشتند، راجع به صَعصَعةِ بن صوحان دارد، صعصعه در خدمت آقا امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام راجع به میثم هم دارد که یک شبی حضرت می‌رفتند به جِبایه و درد دلشان را به چاه می‌کردند.
روایت دو جور است؛
《کَانَ علیه الصلاة و السلام یَحفُر الارضِ بِأَصابِعِه》 آنهایی که نجف رفتند می‌ دانند، ارض نجف رَمل است، رَملِ خیلی نرم، قرمز رنگ هم هست، که با دست می شود این را کنار زد، حضرت با دست این رمال را، شن‌ها را، ماسه‌ها را کنار می زدند یک چاله که می‌شد سر مبارک را داخل آن می بردند، شروع می‌کردند حرف زدن.
میثم دنبال سر حضرت داشت می آمد حضرت یک خطی دورش کشیدند فرمودند از این خط بیرون نیا. [این هم که دستور است، سابق اینهایی که چله می‌ نشستند دورشان خط می‌کشیدند، از همان مسئله عمیق ولایتی سر رشته گرفته بود]
میثم می گوید اینکه من می‌دانستم که مولایم دشمن زیاد دارد، می دانستم،[《 لا اله الا الله 》]طاقت نیاوردم از خط بیرون آمدم دیدم اینکه صدای نازنینش، دلربایش دارد می آید که با خاک دارد درد دل می‌کند، آمدم جلو صدای پای من را شنیدند.
کی هستی؟ عرض کردم آقا جان من دلباخته شما میثم هستم.
فرمودند نگفتم بیرون نیا چرا بیرون آمدی؟
گفت دلم طاقت نیاورد.
فرمودند این تمرد نیست این عشق است، اگر نه هر کس دیگری این کار را می‌کرد از ایمان خارج بود، ولی تو…
[آهان یک بحثی هم اینجوری داریم، عاشق یک جور دیگر است].
بعد عرض کردم آقا چه می فرمایید؟
فرمودند این‌ها بذر است، بذر است در خاک می‌افکنم که یک روزی این‌ها سبز بشود و آنها شیعیان من هستند و دوستان من هستند، که گیاه و شجره این بذر خواهند شد.
حالا معلوم شد که نطفه شیعه از کجا بسته شده است؟
از کجا ابوتراب است؟
اَصبَغ می گوید اینکه درد دل به چاه می‌کردند.
وقتی آقا تشریف بردند من روز بر آن چاه عبورم افتاد [این خیلی عجیب است]دیدم یکی آمده دَلوی پایین داده با ریسمان می‌خواهد از چاه آب بکشد.
وقتی آب را بالا کشید از تعجب برگرداند و ناله‌ای زد و به من گفت ای راهرو و سالک بیا ببین چه خبر است.
گفتم چیست؟ دو مرتبه دَلو را پایین داد و بیرون که آمد دیدم دَلو پر از خون است.
عطار هم در یکی از فرازهای سخنانش به این مسئله صحبت می کند می گوید؛
درد دل آن بزرگ وقتی درون چاه به سخن قرار گرفته خون شد، آب چاه بود که به خون مبدل شد.

در یکی از این شبها که می آمدم خدمت مولایم به جِبایه (یعنی خارج از شهر) در کوچه‌ها صدا و صوت قرآن خیلی دلنشینی من را جذب کرد، ایستادم، حضرت برگشتند فرمودند برای چه نمی آیی؟
عرض کردم آقا [ این را هم آدم بداند، اَصبَغ بن نُباته است یا میثم تمار، دیگر خیلی اهل سِرّ هستند، اشراف، ولی آن بینش تا بیاید کار دارد، تشخیص افراد درجات دارد] صوت دلربای این قاری قرآن، نیمه شب، همه خواب هستند، مردم همه خوابیدند، این من را نگه داشته، میخ کوب کرده، خوش به حالش.
حضرت فرمودند وای به حالش، راهت را بکش بیا.
من می‌دانستم مولایم که هرچه می‌فرمایند درست است، عرض کردم آقا برای چه فرمودید، این جور قرآن دل شب؟!
فرمودند می بینم که همین قاری قرآن بر علیه من شمشیر کشیده با من دارد می جنگد و می بینم که سینه‌ اش را سُم اسب‌ها و ستوران خُرد کردند.
اَصبغ یا میثم می گوید اینکه من رفتم[ پلاک که نداشته] علامت گذاشتم که صاحب این خانه کیست. شناختمش، آن روزی که در کشته‌ها در نهروان که امیرالمومنین بر خوارج غلبه پیدا کردند، که ناگهان چشمم افتاد به این، شخصی که امیرالمومنین آنجا فرموده بودند.
این را چه می‌فهمیم؟
این را می‌فهمیم تا آدم دید پیدا کند، یک کسی را نمره بدهد، که خوب است، اینقدر آدم به این سن کم در این دنیا دیدیم که بر یک طریقت مستقیم ادعا می‌کرد، امتحان که آمد دیدیم《 اِنقَلَبَ عَلي‌ أَعقَبِی》.بله ثُلث سوم.
امتحان، آنوقت《 أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ》( سوره مبارکه عنکبوت/ ۲).
ولی یک کسی به امام جعفر صادق علیه السلام یک حرفی زد، عرض کرد آقا من از دَمِ آخر می‌ترسم از امتحان می‌ترسم،[ باز آنها چه کسانی بودند؟
آنها‌ که بودند و چه بودند؟]
عرض کردم آقا از امتحان می‌ترسم از دم آخر فرمودند اینکه یا ضَعیفَ الیقین، با اینکه دستت در دست ماست از دم آخر، از امتحان می ترسی؟ مگر ما نیستیم؟
مگر ما چه کاره‌ هستیم؟
باز هم می‌ترسید؟
بعضی‌ها هم هستند که اینجوری هوایشان را دارند، علی کل حال؛

چون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
[مَآل‌ِ اَمر این است]
آن به که کار خود به عنایت رها کنند

امشب شب آخر این جلسه نورانی است، بیت توسل، بیت ولایت، که امتیاز دارند به نوکری و خادمی در خانه اهل بیت علیهم السلام بر همان سنت ثَنیِّه و حسنه‌ای که شب آخر در خانه باب الحوائج اباالفضل العباس [می رویم]
بر این روال تعریفی که امام معصوم از باب الحوائج قمر بنی هاشم فرمودند تعریف این است؛
《 رَحِمَ الله كانَ عَمُّنَا العَبّاسُ بنُ عَلِىٍّ نافِذَ البَصيرَةِ، وَ صَلِبُ الإِيمانِ، لا تَأْخُذُهُ لَوْمَهُ لائِمٍ》خدا عموی ما اباالفضل العباس را رحمت کند، او نافِذُ البَصیره بود، چشم دلش باز بود، همه را می شناخت، این تعریف است.
عُروَةُ الوُثْقای واقعی یعنی عُروَةُ الوُثْقای قرآن،
وَ صَلِبُ الإِيمان، ایمان محکم و مستحکم،
《لا تَأْخُذُهُ لَوْمَهُ لائِم》سرزنش سرزنش کننده ها او را از راه باز نمی‌داشت، خیلی ملامت کردند خیلی.
محمد بن حَنفیه برادر بزرگتر است، خیلی در اسلام سابقه دارد، خیلی قدرت و شجاعت محمد بن حنفیه را کتاب‌های غیر شیعه، بلکه مورخین نوشتند، یکی از شَجْعان عالم محمد بن حنفیه است، که وقتی در جنگ صفین لباس‌ها و تجهیزات سپاه را محمد تقسیم می کردند، به عهده او بود، زره اگر از زانو به پایین باشد دیگر جنگاور نمی‌تواند جَست و خیز داشته باشد باید بالای زانو باشد، تا می‌دید از زانو بلندتر است دامنه زره را جمع می‌کرد با دست این جوری تاب می داد پاره می کرد، این از قدرتش.
خیلی از شهامت و شجاعت محمد بن حنفیه نوشتند، حکایات، قضایا، عجیب و غریب، در عین حال امیرالمومنین علیه السلام می فرماید《أَدرَكَكَ عِرقٌ مِن اُمِّك》محمد، رگ مادرت در بدنت است، نفرمودند از من در بدن داری.
وقتی تیر می آمد، صبر کرد حضرت فرمودند تَقَدم یا محمد، باز ایستاد، فرمودند تَقَدم، ایستاد، حضرت لوا را از دستش گرفتند.
عرض کرد بابا جان بگذارید این تیر آرام بشود مثل باران دارد تیر می بارد.
فرمودند اینکه رگ مادرت.
به دو معناست؛ ۱) بلکه یکی تعریف است که تو هرچه داری از ام البنین است، که مادر حضرت اباالفضل است، چون در تربیت محمد بن حنفیه این بوده که یک تعریف مادر تربیت کننده را گفتند که از او داری.
که ما از محمد بن حنفیه نمی‌توانیم بد بگوییم، امیرالمومنین ما پدرشان هستند و او پسر امیرالمومنین است، نمی توانیم بد بگوییم.
۲) یا شاید به این اشاره باشد که نه، تو در اینجا از من نبُردی از سوی مادرت بردی، و اِلا می‌رفتی.

وقتی هم سرزنشش کردند که این انصاف بود که حسن و حسین را نگه داشت و به تو می گفت برو جلو، برو جلو؟
محمد ادبش این بود

گفت آنها دو چشم پدر من هستند، نورِ عین هستند، اگر صدمه به چشم می رسد دست باید جلویش را بگیرد، و من دست پدرم هستم.
محمد بن حنفیه هم برادر را ملامت کرد، عباس جان تو وقتی که اسم سفر کربلا پیش می آید، این جوری راست می ایستی و اینها، وقتی که این کاروان ببینند تو را دارند، اینها راه می‌افتند برای اینکه ما بتوانیم امام حسین را منصرف کنیم تو پا عقب بکش، بگو داداش جان نمی آیم.
یک نگاهی به برادر بزرگ کرد فرمود، محمد جز تو هر که به من این حرف را زده بود من با شمشیر با او حرف می زدم.
تو خیال کردی برادر بزرگتری می‌توانی من را از حسین جدا کنی؟
تو می‌توانی من را از کربلا منصرف کنی؟
باز هم آقا اباالفضل العباس از این حرف یک چیزی در دلشان آمد که نکند محمد بن حنفیه به دلسوزی و محبت برود یک نقشه‌ای بکشد که از یک راهی برود به دست و پای امام حسین علیه السلام بیفتد، یک جوری نکند که از این طریق او را باز بدارد.
به درِ خانه زینب سلام الله علیها آمد، وقتی درِ خانه را زد، تا خواهر در را باز کردند، یک مرتبه خودش را انداخت در بغل حضرت زینب شروع کرد گریه کردن. بی بی فرمودند چه شده برادر؟ برای چه گریه می‌کنی؟ چه حادثه‌ای پیش آمده؟
عرض کرد اینکه شما را به حق حسین، برادرم، مولای من قسم می دهم، یک وقتی پیش نیاید شما بروید کربلا من را جا بگذارید؟
بی بی زینب سلام الله علیها فرمودند نه بدان در این سفر تو با ما هستی، من از مادرم زهرا سلام الله شنیدم که تو را در این سفر با ما همراه دانستند.
لذا آن دم آخری که امام حسین سر کشته اباالفضل العباس جوری افتاده بودند که نمی‌توانستند حرکت کنند، بی بی زینب وقتی به حمایت آمدند اول با اباالفضل العباس سخن گفتند، با آن بدن قطعه قطعه سخن گفتند، برادر دیدی آخر کربلایی شدی، برادر دیدی آخر از کجا سر درآوردی، من به تو گفتم در مدینه که تو با ما همراهی، ولی هیچ گاه خیال نمی‌کردم که عَلَم دارِ برادرم روی زمین افتاده باشد.

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *