《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنُ الدَّائِم عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》
《بسم الله الرحمن الرحیم》
《اللّٰهُمَّ إِنِّى أَفْتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمْدِكَ وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّك》
در این دو عبارت دو نکته معرفتی متجلی است و به ظهور آمده است، نکته اول؛ اینکه افتتاح و بازگشایی حق مترتبِ بر یک انسداد است، در این مسئله انسداد باز دو مطلب متصور است؛ یک، انسداد به حَسَبِ تصور عامه.
یک انسداد به حَسَبِ تصور خواص.
انسداد به حَسَبِ تصور عامه، غیر قابل قبول است، یعنی کسی پذیرایی ندارد کارش بسته باشد، امرش مشکل باشد، مخصوصا با توجه به این نکته که عرض کردیم این افتتاح و انفتاح و فتح و فتوح و مفتاحی که در بین است مربوط به انسداد و بستگی در امور باطنی است، در غَلَق های روحی است، هیچ مربوط به امور ظاهری نیست، بر این جهت که فتح باید بشود آنچه که در امر باطنی بسته شده است، گشاده شود آنچه که به تاریکی، امر در دل و درون به وجود آمده است، انفتاح مالِ آنجاست و انسداد مالِ نقطه قلب است.
قلب مسدود است افتتاح می خواهد، باید بازش کنی.
دعا می فرماید در عبارات و روایات دیگر هم هست، که شروع و افتتاح و کلید انداختن به بستگی ها به وسیله حمد است، الحمدلله.
لذا شما نگاه کنید تمام کتاب هایی که از اهلِ معنا نوشته شده است و تمام خطبه هایی که بزرگان دین فرموده اند و آغاز نموده اند اولش《الحمدلله》است.
و قبل از الحمد، 《بسم الله الرحمن الرحیم》است، حمد باز یک کلید خاص دارد، که او هم گاهی وقت ها می شود انسان می رود کلیدش را در یک گاو صندوق می گذارد که باز آن کلید گم نشود، آن گاو صندوق هم یک کلید دارد، که کلید آن گاو صندوق دیگر یک کلید خاص است و آن《بسم الله الرحمن الرحیم》است.
قبل از شروع به حمد《بسم الله الرحمن الرحیم》گفته می شود.
《بسم الله الرحمن الرحیم》حمد را به ما می آموزد، و حمد را تحویل ما می دهد، حمد یک کلیدی است که با آن کلید، انسدادهای روحی گشوده می شود، انسداد دو چهره دارد یک چهره اش، چهره نامطلوب است که مردم قبول نمی کنند ولی باطنش قشنگ است، خیلی زیباست.
[دوتا روایت بخوانیم با آن روایت پیش می رویم]
آقا امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام این مطلب را به سلمان فرمودند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم عین این مطلب را به سلمان فرمودند، امام باقر علیه الصلاة و السلام هم این مطلب را به جابر بن یزید جُعفی فرمودند.
سه مسئله که عامه مردم آنها را در انسداد ناپذیرایی و غیرقابل قبول دریافت کردند؛
یکی فقر، یکی مرض، یکی مردن است.
این را بشر پذیرا نیست، هیچ کس فقر را دوست ندارد به هر کسی بگویی حاضری فقیر باشی، جیبت خالی باشد؟ می گوید نه.
حاضری مریض باشی؟ می گوید نه من مرض را دوست ندارم.
حاضری بمیری؟ می گوید نه بابا مهلت بده، چه حاضری بمیری.
هر کسی هر چه باشد در هر درجه ای باشد مرگ را به او پیشنهاد کنید اگر خیلی مومن درجه یک باشد می گوید بله حاضرم بمیرم به شرط اینکه در راه ولایت باشد، آن که خیلی عالی است و آن درست است، اما بدون هیچ مسئله و قید می گویند حاضری بمیری؟
می گوید بابا این چه حرفی است، تو خودت حاضری بمیری؟
می گوید نه. خب ما هم نمی خواهیم.
حاضری فقیر باشی؟ واقعا بگو دلت می خواهد؟
می گوید نه حاضر نیستم.
ولی امام باقر علیه السلام به جابر فرمودند، جابر از اصحاب سِرّ است، آدم عادی نیست، معلوم می شود حرف هم مالِ آدم عادی و عامه نیست، عموم پذیرایش را ندارند، حرف مالِ خواص است، مالِ راه رفته هاست، جابر جعفی یک آدمی بوده که خیلی با حاج اکبر آقای ما همکلاس بوده، بله او را هم دیوانه می گفتند، جُنَّ جابر، جُنَّ جابر، این معروف بوده که او جنون عارضش شده است، به جهت اینکه این مرد بزرگ، این صاحب سِرّ بوده.
جابر به هر کسی می رسد گذشته اش را می گفت و آینده اش را هم می گفت و روز و ماه و مدت عمرش را هم می گفت.
بعد اول می گفتند دیوانه است بعد که دیدند دو سه تا حرف هایی که می زده همه درست است دیگر از جلویش رد نمی شدند نکند خبر مرگشان را بدهد.
از امام خودش جدا شد، از مدینه جدا شد به کوفه بیاید، والی کوفه منتظر بود که بیاید او را بکشد، جواسیس خبر دادند آنهایی که جاسوس بودند خبر دادن که این همه کاره امام باقر است، این تنها مُرَوجِ دستگاه ولایت آن وقت است، همیشه اینجوری بوده، هر کس امر ولایت را ترویج می کرده، این با عزت مردم دنیا نمی سازد، یعنی جلوی مردم دنیا را می گیرد، دنیادارها رونقشان شکسته می شود، لذا با ولایت خوب نیستند، ولایت همیشه جبابره با آن بد هستند، ظالمین با آن بد هستند، متکبرین با ولایت بد هستند، اهل نَخوَت و کِبر با ولایت بد هستند، ولایت را علی کل حال، مجموعه، آن کسی که با خدا کار ندارد، با معنا کار ندارد، با حقیقت کار ندارد، این ولایت را دوست ندارد، هر جور هم هست با آن به ستیز است.
گفتند این همه کاره امام باقر علیه السلام است باید این را از بین ببریم. والی کوفه هم دستور داد دم دروازه کوفه که وارد شد گردن جابر را بزنید، که این نیاید کوفه ترویج کند و مشتری ولایتی برای امام باقر علیه الصلاة و السلام درست کند.
پنج، شش روزی که در راه می آمد در کاروان دیدند که یک نفر بَرید ( بَرید به معنای پُست چی است) آمد و یک نامه مختومه ای را دستِ جابر داد، که این هنوز گِلش تازه بود، سابق نامه ها را یا بر تکه های سَعَف خرما(آن انتهای شاخه خرما پهن است) می نوشتند یا بر استخوان کتف گاو و شتر و گوسفند می نوشتند، یا بر رُقعه های پوست آهو می نوشتند، این را در میان یک گِل سفت، گِل رُس می گذاشتند، خیلی سفت و محکم، و بعد دور و برش را مُهر می زدند که اگر گِل باز بشود آن مُهرها از هم می پاشد دیگر.
گفتند وقتی این گِل در آن نامه ای از امام باقر علیه الصلاة و السلام بود به دست جابر رسید هنوز گِل آن تازه بود، شش روز راه آمده بود تا به جابر رسید هنوز گِل تازه بود، جابر نامه را باز کرد به خط درشت یک حرف حضرت نوشته بودند، نوشته بودند《 جیم》.
از بیست و هشت حرف تَهَجی فقط جیم نوشته بودند.
ما می فهمیم الف لام میم یعنی چه؟
کاف ها یا عین صاد یعنی چه؟
حا میم یعنی چه؟
نون والقلم یعنی چه؟
یس (یاسین ) یعنی چه؟
عجب! اینها زبان ائمه شان را، زبان اولیاء را بلد بودند،
این جیم را خواند، دیدند که حرف های پرت و پلا می زند، دیگر جابر، آن جابر سابق نیست، می گویند حالت چطور است؟ می گوید آش خوردی.
جابر جان سلام علیکم، می گوید علیکم السلام کلاهت را برداشتی؟
دیگر گفتند که جُنَّ جابِر (جابر دیوانه شد)
در کاروان تا کوفه که دو، سه ماه طول کشید مجنون بود، جوان های اهل کاروان هم به او می خندیدند، آن های دیگر هم سر به سرش می گذاشتند، جابر وارد دروازه کوفه که شد مامور ها آمدند گفتند جابر یزید جعفی کیست؟
گفتند این یک دیوانه ای در کاروان است، آوردنش مامورها جلویش ایستادند، رفتند به حاکم خبر دادند…
جیم را نوشتند، اولا اینکه خداوند تبارک و تعالی مرحمت کرد او را از کشتن حفظ کرد، بعد از آن…، هنوز دنباله دارد.
جابر در کوفه اسرار و رموز امام باقر علیه السلام را به اهلش که از انگشت های دست بیشتر نبودند به آنها می گفت، اگر می فهمیدند از یک آدم معتبرِ وزینِ خیلی با شخصیت حرف گفته می شود دودمان همه شان را می کَندند، ولایت اول شخصیت سوز است.
روایت را بخوانیم؛
به جابر گفتند، جابر که از خواص است و او به سِرّ حروف راه پیدا کرده، لذا یک گروهی هستند از مردم اهل معنا به نام حروفیه که اینها از حروف بیست و هشت گانه تهجی اسرار و رموزاتی کشف کردند که به حقایق راه پیدا کردند، حروفیه و مُشَعشَعِیه، که الان کسی از آنها نیست، ولی تا قبل از سَنه هشتم، قرن هشتم هجری، سَنه هشتصد، اینها بودند که اسرار و رموز را کشف کرده بودند، مُقَنِن این علم هم جابر جعفی است، او با حروف، رموز را بیان می کرد، می فهمید الف لام میم قرآن یعنی چه، حا میم قرآن یعنی چه.
در الف لام میم قرآن هم اینجور چیزها هست، در حا میم هم همین جور است، در کاف ها یا عین صاد هم هست، در بقیه حروف قرآن هم هست.
و به ترکیب خاصی که علمای علم حروف، حافظ رجب بُرسی (یا بِرسی) هم در مقدمه مشارق الانوار الیقین، [ اگر کسی اهلش باشد، کسی که این کتاب را می خواند باید یک دوره اقلا ولایت را تا نقطه عصمت فهمیده باشد که این کتاب را بفهمد واِلا مثل حکمت و فلسفه می ماند، که اگر کسی علم دین را قبلا نخوانده باشد حکمت و فلسفه او را گمراه می کند، نمی فهمد]
مشارق الانوار الیقین فی اسرار امیرالمومنین که حافظ رجب برسی نوشته است، که او هم خودش از بزرگان است، مثل جابر جعفی است.
آقای مرحوم علامه امینی هم در کتاب الغدیر از این حافظ رجب برسی خیلی دفاع کردند چون متهم به غُلُو بوده است، و درباره اش مطالبی نوشته اند که مثلا او جزء غُلات است.
او علم حروف را در مقدمه کتاب مشارق الانوار الیقین، یک بحث مختصر، خیلی فهرست وار دارد، که اگر کسی خواسته باشد استفاده کند می تواند، یک مقداری به انسان راه می دهد.
علی کل حال علم شریفی است، دیگران هم کتاب نوشتند او با اینکه مختصر نوشته از دیگران بهتر نوشته است.
اینهایی که در نقطه ولایت کار می کردند، به علم حروف هم اطلاع داشتند، به علم جَفر هم اطلاع داشتند، که امام صادق علیه الصلاة و السلام جَفر را به یک نفر دادند، و به او فرمودند هر وقت که کسی را به این علامت دیدی جفر را به او تحویل می دهی و فاصله مرگت بعد از تحویل دادن به آن شخصی که اینگونه علامات در او هست، پنج روز است.
و باز به او توصیه می کردند تو هم این علامات را در هر کس دیدی، جفر را به او تحویل می دهی، بعد از پنج روز دیگر مرگ تو سر رسیده.
جفر همیشه در عالم پیش یک نفر بیشتر نیست، آن هم شیعه خالص درجه یکِ مخلص است و غیر از او کسی نمی تواند حامل جفر باشد، چون جفر و جامعه این دو علم است که از علوم اهل بیت علیهم السلام است و در نزد یک نفر از شیعیان است، غیر از خودشان، غیر از اینکه دستِ امام زمان علیه الصلاة و السلام است، آنها بماند، جفر دستِ شیعیان هم هست ولی یکنفر بیشتر در دنیا ندارد.
اما علم اعداد بیشتر دارند، می شود عده ای داشته باشند.
جابر جُعفی علم حروف می دانست و علم اعداد هم از علم حروف مُنشَق است، علم حروف می دانست و جیم را خواند به جنون پیوست، وقتی که جنون را پیروی کرد و همه گفتند مجنون است، سوار بر چوب های نی می شد در کوچه های کوفه می گشت 《کَانَ یُعَلَقُ عَلی عُنُقِهِ کَعاب》او به گردنش قاپ (بندهای استخوان مچ پای گوسفند)به قول ما مشهدی ها بُجُول، اینهایی که با آن قاپ بازی می کنند، (سابق متخصصین بودند حالا کم شده)، اینها را سوراخ کرده بود و در گردنش بود و سوار نی بود و بچه های کوفه هم به او سنگ می زدند، و همیشه خونین و مالین بود.این جابر با این موقعیت،
ولی دریای مواج بود. روایت را بگوییم که فهم این مطلب مالِ خواص است ؛
فرمودند جابر به حقیقت ایمان نمی رسد به سِرّ ایمان نمی رسد، واقعِ ایمان را درک نمی کند، مزه ایمان را نچشیده آن کسی که در او این سه صفت نباشد، هر که این سه صفت در او بود این طعم ایمان را چشیده، مزه ایمان را چشیده، این حقیقت ایمان را چشیده و اگر این سه صفت در او نباشد خبری نیست، هر چه در او بود طعم ایمان لای دندان وجودش نیامده، ذائقه جانش نچشیده.
اول؛《 أَلْفَقْرُ أَحَبُّ إِلَیهِ مِنَ الْغِنی》، باید تنگ دستی و فقر را بیشتر از پولداری و بی نیازی دوست داشته باشد.
دوم؛《 وَالسُقْمُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الصِحَّةِ》، بیماری را بیشتر از تندرستی دوست داشته باشد.
سوم؛《 یَکُونُ المَوتُ أحَبُّ إلَيَّ مِنَ الحَياةِ 》، مرگ را بیشتر از زندگی دوست داشته باشد.
یک چاشنی در مجلس بزنیم نورش بیشتر بشود؛
آقا امام حسین علیه السلام به حضرت قاسم، برادرزاده فرمودند عموجان مزه مرگ به کام تو چه جوری است؟ (مزه مرگ، هنوز خبری نیست مزه اش را می چشد)
حضرت می فرمایند چه جوری مزه اش را می چشی؟ هنوز که شهادتی نیست، هنوز که میدان نرفته ولی مزه آمده.
حضرت قاسم عرض کردند《اَﺣﻠﻰ ﻣِﻦَ اﻟﻌَﺴﻞ》، از عسل به کامم شیرینتر است.
خب، حضرت چه کارش کردند، باشد به وقتش می گویم.
مزه مرگ را قبل از اینکه شهادت بیاید چشاندند.
در آن واقعه چه بود؟ به حضرت قاسم چه دادند؟ آخر آن مرگی که صحبتشان را می کنند که آن را از زندگی بیشتر دوست داشته باشید چه جور مرگی است که به حضرت قاسم دادند؟
بعد هم عرض می کند عمو جان 《اَﺣﻠﻰ ﻣِﻦَ اﻟﻌَﺴﻞ》، از عسل در کام من شیرینتر است. چه دادنند، آن چیست؟ این نقل و انتقال و این مسئله چیست؟
عجب!!!
آقا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم از آن معشوق مطلقش که امیرالمومنین علیه السلام است، می فرمایند《 مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ اِلي مَيِتٍ يَمشِي عَلی وَجِه الأرض فَليَنظُر اِلي عَليابن ابيطالب》، هر کس می خواهد به یک مرده نگاه کند که روی زمین راه می رود به پسر ابی طالب نگاه کند.
این هم رسول الله، می فرمایند که 《علی》مرگ را چشیده.
باز خودِ امیرالمومنین علیه السلام چه می فرمایند؟
( آن حضرت قاسم نوه امیرالمومنین و این پدر بزرگ)
《وَاللّهِ لاَ بْنُ اَبى طالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ》،به خدا سوگند منِ پسر ابی طالب به مرگ اُنسم بیشتر است تا یک بچه شیر خواره به پستان مادر.
[بچه ای که فقط شیر بخورد ها، یعنی سرلاک و شیر خشک به او ندهند، بچه ای که فقط شیر مادر بخورد یکه شناس است، فقط پستان مادر را می پاید، فقط].
آقا امیرالمومنین می فرمایند من فقط موت را می پایم. من انسم به مرگ از یک طفلیکه به پستان مادر انس دارد بیشتر است.
این را به جابر فرمودند، بعد امام صادق علیه السلام در یک مجمعی که همه نشسته بودند، خواص، بزرگان، اهل معنا، چهارصد نفر هستند که اینها اُصولِ اَربَعَمِائه را نوشتند شاگردهای امام جعفر صادق علیه السلام هستند، حضرت فرمودند آی کسانی که اینجا نشستید به شما بگویم درجه ایمان کامل سه علامت دارد اگر کسی به این سه علامت رسیده باشد ایمانش کامل است، اگر نرسیده باشد ایمانش ناقص است؛
یک) مرگ را بهتر از زندگی بخواهد، دو) فقر را از پولداری بخواهد، سه) مرض را از صحت و تندرستی بهتر بخواهد.
اینها به هم نگاه کردند،[ حالا نگاه کنید روایت کجا جا در می آورد، عین جیم می ماند، جیم را هم کسی نمی فهمد، حرف تمامشان را هم کسی نمی فهمد، چهار صدتا شاگرد زیر دستِ آقا امام صادق هستند دیگر، اینها که تربیت شده اند، اینها هم باز حرف را نمی فهمند، حرف را کسی نمی فهمد مگر وِلیِ خدا تعلیمش کند، مگر امامش تعلمیش کند]
گفتند یابن رسول الله مَن یَکون کَذلِک؟
این علامت ها را که شما دادید چه کسی اینجوری است؟
ایمان ما به باد رفت دیگر، معلوم شد ما همه مان هیچ ایمان نداریم.
حضرت فرمودند کُلُکُم کذلِک، همه شما همین جوری هستید همه شما رسیده به این مقام ایمان هستید. عرض کردند نه آقا به خودتان قسم ما زندگی را بهتر از مرگ می خواهیم، تندرستی را بهتر از مرض می خواهیم، پولداری را بهتر از فقر می خواهیم.
هی از هم پرسیدند، مثلا زُراره تو چه؟ گفت والله ما هم همین جوری هستیم، ابن اَعْیَن تو چه؟ یونس بن ظِبیان تو چه؟ عبدالرحمن تو چه ؟ ما هم همین جوری هستیم، همه از هم پرسیدند، ابی بصیر تو چه ؟ بله ما هم همین جور هستیم.
فرمودند نه همه تان هستید برایتان توضیح می دهم، حضرت فرمودند اگر همه ثروت عالم همه مِکنت عالم را در اختیار شما بگذاریم، هر چه پول در دنیا هست و هر چه ثروت هست به شما بدهیم ولی محبت و ولایت ما در آن نباشد، اما تمام ثروت عالم را بگیرید، تمام عمر عالم را به شما بدهیم، و تمام این عمر فقیر و تهی دست و گدا باشید ولی ولایت ما را داشته باشید این تهی دستی و فقر را بیشتر می خواهید یا ثروت را بدون ولایت ما می خواهید؟
داد زدند یابن رسول الله، تهی دست و فقیر ولی با ولایت شما.
حضرت فرمودند پس علامت اول در شما هست، چطور می گفتید نیست؟
تندرستی، عمر دهر، سلامتی، ولی ولایت ما خبری نیست یا مریض همه عمر، مرض های مختلف و لاعلاج، ولی ولایت ما در آن هست، کدام یک را می خواهید؟
گفتند یابن رسول الله مریض باشیم با ولایت شما.
حضرت فرمودند پس علامت دوم هم هست.
تا خدا خدایی میکند از شیطان هم عمرتان بیشتر باشد، چون شیطان 《إِلیَ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ》 زنده است، بعد از شیطان هم زنده باشید ولی ولایت ما خبری نباشد یا همین الان عزرائیل بیاید جانتان را بگیرید با ولایت ما، کدامیک را میپذیرید؟
عرض کردند آقا بگویید عزرائیل بیاید، ولایت شما را میپذیریم.
فرمودند پس هر سه علامت در شما شیعیان هست.
خب، از این چه می فهمیم؟
از این می فهمیم که انسداد، یعنی آن چیزهایی که کار ما را بسته کرده، فقر می بندد، مرض می بندد، مرگ می بندد، چهره ظاهری اش برای ما ناپسند است ولی در چهره باطنش که ولایت است، تسدید است، یعنی محکم کاری است، 《أَنْتَ مُسَدِّدٌ》، و تو بستی، محکم بستی، این تسدیدِ میثاق است، تسدیدِ عهد است، این بستگیِ میثاق است، بستگیِ عهد و پیمان است.
به حق بستی، 《وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ 》خیلی به جا بستی، به منتی که بر ما گذاشتی خدایا.
این یک منتی از تو بر ماست.
این را بدان اگر می خواهند به تو فقر بدهند می خواهند در آن یک ولایت بگذارند، اگر می خواهند سر شکستگی اجتماعی به تو بدهند می خواهند در آن یک ولایت بگذارند، میخواهند تو را با خودشان آشنا کنند، این دل با آنها آشنا نمی شود مگر اینکه پشتش یک فشار باشد، فشار زن، فشار بچه، فشار ثروت، فشار آبرو، گاهی فشار دین، و او از همه محکمتر است، و سنگینی اش بیشتر است، و تحملش سخت تر است، فشار دین خیلی سخت است ها.
( این فشار دین است، گاهی می شود آدم به این بن بست می رسد)؛ به امام جعفر صادق عرض کرد یابن رسول الله می ترسم آخر عمر بی ایمان از دنیا بروم.
پیرمردی بود که خدمت حضرت صادق علیه السلام می رسید، از اینهایی هستند که دیگر آخر عمرشان فقط سجاده شان را در مسجد پهن می کنند و کارشان همین است، این هم سجاده اش را درِ خانه امام صادق پهن کرده بود دیگر، آنجا رَحلِ اقامت انداخته بود و آنجا بود.
حضرت یک روز به او نگاه کردند فرمودند چه شده رنگت پریده؟ نارحتی؟ اینجوری نبودی، نشاط داشتی!
خیلی وضعت به هم خورده.
عرض کرد نه آقا چیزی نیست.
فرمودند نه چیزی نیست چیست، معلوم است دیگر الان حالت به هم خورده.
باز عرض کرد نه آقا چیزی نیست.فرمودند چرا می گویی چیزی نیست بگو چه شده.
عرض کرد آخر عمر، آفتاب لب پشت بامم می ترسم بی ایمان از دنیا بروم.
باز هم ببینید باید آن《 ولی》 آدم را روشن کند، خیلی از حال هایی که در ما هست و آن را بد می دانیم همان حال خوب است.
[《وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّكَ》، همان حال خوب است، همان حال که از آن بدت می آید ها، که تو را تحت شکنجه قرار می دهد، چون باید مومن به فشار برسد، این دلش را لای منگنه می گذارند، مغزش را لای منگنه می گذارند، تنش را لای منگنه می گذارند، فرمودند اگر هیچ چیز اصلاحش نکند، دم آخِر، دم آخر، شدت جان کندن به او می دهیم، اِلا یک طایفه هستند که جان دادنشان شدت ندارد، فقط یک طایفه اند].
فرمودند چیست، نه آقا، نه آقا می گویی؟
عرض کرد خب آقا بی ایمان داریم از دنیا می رویم.
فرمود چیست؟
عرض کرد یک اشکال عقیده ای برایم پیش آمده.
فرمودند خب بگو تا من آن را درست کنم.
اشکال عقیده ای را چه کسی در دنیا غیر از من باید درست کند؟
عرض کرد نه آقا شما درست می فرمایید، خجالت می کِشم آخر من با این سن و سال، عمری را درِ خانه شما گذرانده ام، من آخرش بی ایمان بروم، خجالت می کشم بگویم.
فرمودند نه خجالت نکش به ما بگو.
عرض کرد ببینید آقاجان من جدتان رسول الله را از همه شما افضل می دانم و دوستشان دارم.
خیلی خب.
جدتان امیرالمومنین علیه السلام را افضل از شما می دانم و دوستشان دارم.
مادرتان فاطمه زهرا سلام الله علیها، اُم الائمه را خیلی برایشان احترام قائلم و دوستشان دارم.
پدران شما را و شما را هم خیلی دوست دارم، ولی…
فرمودند ولی چه؟
عرض کرد خجالت می کشم بگویم.
فرمود خب بگو چیست دیگر.
عرض کرد آقاجان در میان همه شماها من امام حسین علیه السلام را از همه بیشتر دوست دارم، می ترسم ایمانم اشکال پیدا کرده باشد.
امام صادق علیه السلام گریه کردند، فرمودند 《اَنتَ اِذاً مِثلُنا اَهلَ البِیت》این راه و روش همه ماست ما هم اینجوری هستیم.
یک روزی سلمان درِ گوشی با ابی ذر نشسته بود به ابی ذر گفت من یک مسئله ای دارم که رویم نمی شود به رسول الله بگویم تو بگو، من خجالت می کشم.
گفت چیست، خودت بگو.
گفت نه آخر خیلی مسئله ناجوری است، تو برو بگو ببینیم چه می شود.
گفت خب آن چیست؟
سلمان گفت والله من به وسیله رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آوردم و ایشان را به پیغمبری قبول کردم، آقا علی بن ابی طالب را هم به وصایت پذیرفتم و می دانی که من مَحرَمِ سِرّ خانه《علی》علیه السلام هستم، فاطمه زهرا سلام الله علیها و آن آقا زاده امام حسن علیه السلام هم برای من…
اما نمی دانم برای چه این بچه،[تعبیرش این است] امام حسین علیه السلام را از جدش رسول الله هم بیشتر دوست دارم از پدرش مرتضی علی بیشتر دوست دارم، از مادرش هم، از این برادرش هم بیشتر دوست دارم.
ابی ذر زیر گریه زد گفت والله خیلی وقت است این اشکال در من هم هست.
گفتند دوتایی نزد رسول الله برویم بگوییم ما را درست کند آخر.
دوتایی سر افکنده پیش رسول الله آمدند، معلوم می شود ببینید اینهایی که به امام حسین علیه السلام می پیوندند در یک حالاتی قرار می گیرند که اینها رویشان نمی شود، در یک اوجی و فرازی می نشینند که آن حالات برای خودشان هم شرم آور است.
جزئیاتش هم همین است، آن جزئیاتی هم که در کار امام حسین علیه السلام است.
سر افکنده پیش رسول الله آمدند، رسول الله فرمودند چه کار دارید، چه می گویید؟
سلمان شروع به صحبت کرد که من به ابی ذر این را گفتم که بیاید به شما بگوید.
ابی ذر هم گفت اشکال کار ما این است، آقاجان ما حسین شما را از شماها بیشتر دوست داریم.
رسول الله شروع به گریه کردند، فرمودند من حسینم را از 《علی》 و《فاطمه》هم بیشتر دوست دارم، از 《حسنم》هم بیشتر دوست دارم.
ولی مقداد این را می دانسته، مقداد یک موجود عجیب و غریب است، اولا برای همین هم هست که گمنام تر است، مقداد یک موجود عجیبی بوده ها، خیلی عجیب بوده.
آن روزی که آقا امیرالمومنین علیه السلام را داشتند می بردند، ترکیب های خاصی داشتند، سلمان مضطرب بوده، ابی ذر مضطرب بوده، اینها عالم تکان می دهد، سلمان عالم تکان می دهد ها، ابی ذر عالم تکان می دهد، اینها تکان خوردند، مقداد یک نگاهش به صورت امیرالمومنین علیه السلام بود و یک نگاهش هم به صورت امام حسین علیه السلام بود، هوادار امام حسین بود، در آن کِشاکِش و بردن و اینها او مواظبت امام حسین را می کرد.
لذا روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم[اصلا این حدیث است]؛ یا مقداد 《اِنَّ لِلْحُسَيْنِ مَحَبَّةً مَكْنُونَةً في قُلُوبِ الْمُؤْمِنين》. این روایتش این است، خیلی ها دنبال سند می گردند، این روایتش از ائمه نیست، هیچ کدام از ائمه علیهم السلام این را نفرمودند، رسول الله به مقداد فرمودند [ این از آنجاست که گفتم مقداد از همه بیشتر عجیب بوده، لذا روایت هم مالِ اوست]
مقداد برای حسین من در سینه ها و دل های مومنین یک محبت است[ مکنونه معنایش این است؛ مکنونه شئیی است که هست و هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند. کائنات نمی گویند؟ کائنات و مکنونات غیبیه، کن فیکون، این مکنونه آن چیزی است که هست و بیرون نمی رود، هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند، اصلا آفت نمی خورد دیگر]
《اِنَّ لِلْحُسَيْنِ مَحَبَّةً مَكْنُونَةً في قُلُوبِ الْمُؤْمِنين》، یعنی وقتی به دل نشست دیگر هیچ چیز نمی تواند خارجش کند. محبت امام حسین علیه السلام که آمد هیچ چیز نمی تواند بیرونش کند و هیچ چیز جایش را نمی تواند بگیرد.
بعد رسول الله فرمودند یا مقداد سَل اُمَه، برو از فاطمه سوال کن مطلب را برایت روشن می کند، مقداد آمد خدمت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها آمدند، حضرت صدیقه طاهره با مقداد شروع به صحبت کردند یک مطالب سِرّی را گفتند از اول هستی که رقم خلقت را حق به مشیَّت زده برای مقداد صحبت کردند، و گفتند امام حسین علیه السلام کجا بوده و چه هست.
حُب متَعَلَق می خواهد، حُب همان است که امام صادق علیه الصلاة و السلام می فرمایند《هَلِ الدِّينُ إلاّ الحُبُّ ؟!》مگر دین غیر از حُب چیزی دیگری هست؟
این حُب مُتَعلَقش امام حسین علیه السلام است،《 إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ》(سوره مبارکه آل عمران/۳۱). آیه قرآن است، اگر اینکه واقعا خدا را دوست دارید حُبتان، فی الله است، فَاتَّبِعُونِي، بیایید منِ رسول الله را متابعت کنید ببینید من چه کسی را دوست دارم، آنوقت خدا شما را دوست دارد، بعد فرمودند 《وَالله أِنِّی لَأَُحِبُ حُسَیْناً》. به خدا من 《حسین》 را دوست دارم.
《وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّكَ》، و تو به حق تسدید کرده ای، به حق بسته ای، هر چه را بسته ای درست بسته ای.
کاش که وقتی می بندد دیگر باز نکند، از بس که ما دست و پا می زنیم، از بس که ما در نقطه منفی همیشه می خواهیم حق را دریافت کنیم، می خواهیم فهممان را آنجا به تدابیری که خودمان کردیم اِشباع کنیم، لذا نمی رسیم، 《وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّكَ، وَأَيْقَنْتُ أَنَّكَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ، فِى مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ، وَأَشَدُّ الْمُعاقِبِينَ فِى مَوْضِعِ النَّكالِ وَالنَّقِمَةِ》، یعنی هر دوتایش درست است، حق هر کاری که می کند از رحمت است، هیچ کسی را به بهشت وارد نمی کند، مگر از باب رحمت واسعه خودش و هیچ کس را باز جهنمی نمی کند مگر از باب رحمت.
حق اینجوری است، خداوند تبارک و تعالی به ما توفیق بدهد که هم افتتاح حق را و هم انسداد حق را دریافت کنیم، و به این معرفت برسیم که آنچه را بسته نیکو بسته است و آنچه را باز کرده نیکو باز کرده و این آیه را دریافت کنیم،《 وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا》(سوره مبارکه اسراء/۸۰) ، پروردگارا من را به نقطه صدق وارد کن و از نقطه صدق خارج کن، که هر دوتای آن یکی است، آن که وارد می کند درست وارد می کتد و آن که خارج هم می کند خوب خارج می کند، صدق خوب چیزی است، چه مُدْخَلَ صِدْقٍ و چه مُخْرَجَ صِدْقٍ ، صدق درست است، اینقدر این پُر بار است و انسان را راه می اندازد که حد ندارد، بلاخره آدم همه جا با صدق جا دارد، در دل همه جا دارد.
یک کسی از راه بیاید، ببینید هر چه آلوده باشد، به صاحب خانه بگوید که حمام کجاست، لباس زیادی اینجا نداری، اینجا در جوب(جوی)افتادیم، بدنمان آلوده شده.
فوری می گوید بفرمایید، حمام راه می دهد، صابون و لیف می گذارد، به جای یک پیراهن، یک پیژامه می آورد.
در لجن افتادیم هان؟
ولی اگر اینکه خواسته باشد به صدق رفتار نکند، این عبا را روی لجن ها بکشد بیاید در مجلس بنشیند، اولا این بوی گندِ بدنش همه را خراب می کند، بعد هم صاحب خانه و هر کس در مجلس است می گوید خب این بو چیست، از کجاست، و بفهمند از مجلس بیرونش می کنند، چون خواست عیب را بپوشاند، به آن که ستارالعیوب است عیبت را بگو، بگذار او بپوشاند، صدق خوب چیزی است، تو را حمام می برند، پاکت می کنند.
خدایا ما بد هستیم، صدقمان این است اگر اینکه عباداتمان را به رخ تو بکشیم، نماز و روزه مان را به رخ تو بکشیم، تو خودت که می دانی چه خبر است.
صدق داشته باشیم بگوییم بابا؛
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد و الله اعلم
اصلا کَلَک در خود انسان دیگر کَنده می شود، کَلَکَش کَنده می شود، از این انعقادی که دارد راحت می شود.
ما بد هستیم، به بدی اقرار می کنیم، ما معصیت کار هستیم، به معصیت کاری اقرار می کنیم، خدایا اگر اقرار به معصیت، توبه است، خب من اقرار می کنم، اگر پشیمانی راه گشای توبه است من پشیمانم.
فرمودند شیعیان ما وقتی گناه می کنند اینها حین گناه پشیمانند، این عمل زشت را دوست ندارند، روایت است، در حین عمل زشت و عمل ناپسند و گناه اینها نادم هستند همان وقت پشیمانند چون اینها دوست ندارند کار زشت بکنند،《 بَلْ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَ أَعَانَتْ لِي ذَلِكَ شِقْوَتِي 》بدی خودم، نفسم من را به طرف این کار کشاند، انجام دادم.
《هَلْ يَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِقُ إِلّا إِلىٰ مَوْلاهُ؟》(مناجات تائبین)، بنده ای که فرار میکند غیر از مولایش جای دیگر ندارد.
این باباهایی که ( سابق الحمدلله این جور چیزها بود، چه خوب بود، یک چوبی در دست بابا بود توی سر بچه می زد، کمربندی باز می کرد به پشت بچه می زد، آدم می فهمید که این مضامین چقدر شیرین است با آن صحبت کند، از خانه بیرون می کرد، در را می بست، این یک مضمون شیرین بود آدم با آن کار می کرد، سابق باباها خیلی بچه ها را می زدند، چه خوب بود والا، آدم از آن یک درس می گرفت چقدر قشنگ بود) بچه را می زد، کتک کاری فراوان می کرد بعد ننه دید که این رفته در جایی که زغال می ریزند…
گفت کتک مفصلی بچه را زد، پهلوان هم بود، از این پهلوان هایی که به او برخورد می کند، زمستان بود به بهانه زغال آوردن رفت دیدند دیر آمد، مادر رفت دید که این پهلوان سرش را کرده در این خاکِ زغال ها دارد اشک می ریزد می گوید خدایا من را ببخش بچه ام را زدم.
مادر می گوید من هیچ چیزی نگفتم من هم گریه ام گرفت آمدم، دیدم آمده خیلی زغالی و اینها، گفت کیسه زغال روی من افتاد و نمی دانم چه شد پدرسوخته اگر این دفعه بیاید دیگر سرش را لب باغچه می برم، دیدم همان حرف را می زند ولی باز اشک ها را می ریزد، بابا از خانه بیرون می کرد، آنوقت ها خیلی خطاکاری… از خانه بیرون می کرد، راهت نمی دهم و اینها، ولی شب خودش می آمد پشت در می ایستاد می دید بچه نیامد، در را باز می کرد می آمد، همسایه را می فرستاد.
[محمد و آل محمد علیهم السلام را خدا خودش فرستاده.
حق به محمد و آل محمد فرموده شما بروید شُفَعای خلق بشوید.من اینها را به توپ و تَشر بستم، شما بروید شفیع بشوید، می دانید که من رحیم هستم، می دانید که من کریم هستم، می دانید که من تجاوز از سَيِّئَه می کنم، بهانه درست می کند، اول هم سراغ دوستانتان بروید، اول آنها، یک ساعت دیگر هم دلهره و غم و غصه نداشته باشند، خودش دنبال آنها می فرستد]
بعد آن بابا می آمد سر کوچه در تاریکی سر می کشید ببیند بچه پیدایش می شود، بچه هم همه جا رفته بود،
می آمد، این سر می کشید، بچه و بابا، یک مرتبه بغل باز می کردند، دوتایی همدیگر بغل را می کردند،
همه چیزها تمام می شد.
خدایا امشب ما را بغل بگیر، خدایا امشب ما را قبول کن، 《هَلْ يَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِقُ إِلّا إِلىٰ مَوْلاهُ؟》اگر هم شفیع می خواهم، که باید داشته باشیم ما شفعایمان محمد و آل محمد علیهم السلام هستند، در آن دعا هست اگر از آنها بهتر شفیع سراغ داشتیم آنها را سراغ تو می آوردیم، ما بهتر از آنها سراغ نداریم، خودت آنها را شفیع قرار دادی.
بابا می دانست که کدام همسایه را بفرستد و بچه هم می داند برود کدام همسایه را شفیع قرار بدهد.
همسایه ای که خلق و خوی او به بابا می خورد.
ان شاءالله از فیوضات و عنایات و مراحم ائمه اطهار علیهم السلام در این ماه مکرمت و مرحمت و غفران و رحمت و برکت محروم نباشیم. سه تا صلوات مرحمت بفرمایید.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد