《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاةُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنُ الدَّائِم عَلَي أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِيهِمْ وَ مُعَانِديهيمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْكَري فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قيامِ يَومِ الدّين.آمینَ یا ربَ العالَمین》
《وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا ۖ وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا》(سوره مبارکه احقاف/۱۵)
این آیه مبارکه شأن نزولش درباره وجود مقدس حضرت سید الشهداء علیه الصلاة و السلام است، امروز روز ولادت این مولودی است که عالم هستی به نورِ جمالش روشن است.
همین طور که همه زمین می تواند کربلا باشد و همه ایام می تواند عاشورا باشد و همین طور که《قَبرُهُ فِی قُلُوبِ مَن والاهُ》قرار گرفته است، قبر مطهرش در دلهای دوستانش است، این موجود ناشناختهِ هیچ درک نشده، حتی انبیاء، حتی اولیاء، اهل معرفت همه بنشینند نمی توانند تفسیر حرفی از حروف اسمش را داشته باشند،لذا حین ولادتشان، آقا امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام نامشان را به نام اصلی نگذاشتند، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آمدند واسطه شدند، که《علی》جان
بگذار همان اسم را بگذاریم، آقا امام حسن علیه السلام که ولادت پیدا کردند، رسول خدا فرمودند《علی》جان اسمش را چه گذاشتی؟
عرض کردند《حَرب》.
[حَرب به معنای جنگ است، در بُعد ظاهری، در بُعد عالم ماده و مُلک از شجاعت و دلاوری این پدر حکایت می کند،این《علی》است، مردِ جنگ است، وقتی که می خواهیم در عالم ماده، در عالم خیال به او تجسم بدهیم 《علی》 را همیشه با شجاعت و ذوالفقار می شناسیم، با دلاوری و میدان جنگ می شناسیم]، اسم پسرم را حَرب گذاشتم.
رسول الله فرمودند نه《علی》جان، اسم اصلی اش را بگذار.
امیرالمومنین علیه السلام می دانستند برای عالم زیادی بود، این اسم برای هستی زیاد است.
کجاست ظرفی که بتواند این حروف اسم را در خودش بگیرد، این ظرف در عالم کجاست؟
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم واسطه شدند، اینکه شفیعِ مُطاع است، شفاعت می کند و اطاعت می شود، این از اینجا شروع شده.
آقا امیرالمومنین علیه السلام عرض کردند باشد یا رسول الله، امر، امرِ شماست.
به هر نقطه عالیه ای که 《علی》را ببری، که هیچ کس نمی تواند ببرد، جز تصور و خیال خودش چیز دیگر نیست، هر که هر چه می گوید از خیالِ خودش است، او را به هر نقطه بی نهایت برساند این شخص خودش در آن نقطه بی نهایت قدم می گذارد، بالاتر است،《علی》است و اَعلی(اعلا) است یعنی بالاتر است.
این موجود ناشناخته، این 《علیِ اَعلی》در اسمیتِ تمام برای آن ذات در عین حال مطیع خاتم انبیاء است و رسول خدا شفیع مطاع است، اول برای《علی》شفیعِ مُطاع است.
[آقاجان خطاب به متسمعین حاضر در جلسه: ما از تنگیِ جا خیلی خجالت داریم ها، ولی اینقدر امروز حرفها را شیرین می گوییم که …
سهل است تلخیِ مِی، در جنبِ ذوقِ مستی
بدان کجا نشستی، چه جوری نشستی، این که می بینی پرواز می کنی، اوج می گیری، این حرفها را که می شنوی می دانی چه جوری بالا می روی؟
دلت چه جوری حرکت می کند؟
روحت چه جوری اعتلا پیدا می کند؟
مال این است که روی بال ملائکه نشستی، چه کسی می تواند آدم را اینقدر بالا ببرد، روی بال مَلَک نشستی، آن هم مَلَک مقرب.
یکی از ملائکه مُقَربین جبرئیل است، همه روی بالِ مَلَک نشسته، همه، ارزان نفروشی اش، قدرش را بدان، منتها وقتی یک کسی روی بالِ مَلَک بنشیند، آنهایی که ننشستند به او حسادت می کنند، بعد دیگر حرف دارد، تو روی بال مَلَک بنشین، بالا برو، اوج بگیر، با محمد و آل محمد علیهم الصلاة و السلام اين اتصال را برقرار کن بگذار به ملامت خلق دچار بشوی، می ارزد که، چه سودای(معامله،تجارت) خوبی است، معامله خوبی است، بگذار مبتلا بشوی].
امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام نسبت به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مطیع هستند، با اینکه در عالم نوری یگانه اند و آنجا تفاضلی نیست《أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ》،《کُلُّهُم نورٌ واحد》،《کُلُّنا نورٌ واحد》، ولی در عالم تنزل در عالم ملک در عالم تکلیف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، نبی هستند و امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام وصی و مطیع هستند. یا رسول الله هر چه شما میفرمایید همان درست است، اسم پسرهای وصی موسی،《علی》 جان پسر بزرگش《 شُبَّر》 بود، مردم این را نمیفهمند این زبان را درک نمیکنند،عربی زبانند، شُبَّر به معنای حسن است، [شُبَر نیست شُبَّر است مشدد است] و تو نامش را حسن بگذار.
آن حدیثی هم که هست همه شنیدید به آن حدیث منزلت می گویند《 یَا علی أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّا لانَبیّ بَعدی》 آن یک منزلت خاصی است که هنوز حدیث آنجوری که باید و شاید برای کسی معنا نشده است، این چه مفهومی را دارد، چه مسئلهای را رسول خدا در حدیث منزلت میخواهند بفرمایند: 《أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّا لانَبیّ بَعدی》وصی، جانشین موسی، هارون است، دو پسر دارد یکی
شُبَّر و یکی شُبیر و این منزلت یک منزلت خاصی است که قبلا گفتیم، صحبتش را کردیم، الان در جنبه دیگر داریم حرکت میکنیم، عبور بشود، فقط اشاره کردیم.
[نوشتند ولادت حضرت سیدالشهدا علیه الصلاة و السلام بعد از شش ماه و ده روز از ولادت امام حسن که گذشته، بوده است، یعنی در اولین طُهْر به حسب ظاهر تحقق این تَکَوّن پیدا کرده است، [این را داشته باشید] لذا بنابر ولادت حضرت مجتبی علیه السلام که نیمه ماه رمضان است که درست هم هست نیمه ماه رمضان بوده است، اگر ما شش ماه و ده روز را بعد از یک طُهْر بدانیم، ولادت آقا سیدالشهداء علیه السلام اواخر ربیع الاول میشود، پانزده روز از رمضان را بگذارید حساب میکنیم، شوال، ذیالقعده، ذیالحجه، محرم، صفر، ربیع الاول، شش ماه و پانزده روز، بنابراین پنج روزش فاصله شده، لذا بعضی از محدثین و اهل خبر آنها ولادت آقا سیدالشهداء را در اواخر ربیع الاول نوشتند، ولی مشهور بین تمام محدثین شیعه و مورخین غیر شیعه این است که نَه،
در سوم یا پنجم شعبان بوده است، سنه چهارم هجرت روز پنجشنبه شب جمعه، این از نظر تاریخی]
گذشت، عالم وجود به نور پرفروغ اباعبدالله الحسین روشن شد، اول که وارد خانه امیرالمومنین شدند رسول الله سوال کردند 《علی》جان اسم فرزندت را چه گذاشتی؟
آقا امیرالمومنین علیه السلام عرض کردند یا رسول الله حرب گذاشتم، آن پسر را نگذاشتید حالا این را حرب گذاشتم، دلاوری از امیرالمومنین می چکد، اینجا یک سخن داریم و آن این است برای جا گرفتنِ حقایق و معانی در قلوب و نفوس همیشه باید زمینه جنگ در عالم باشد، منتها یک طرف حق است، یک طرف باطل است، آقا امیرالمومنین جنگیدند، جنگ صَفین داریم، جنگ جمل داریم، جنگ نهروان داریم، این جنگ برای چیست؟
برای این است که معانی و حقایق، طرفداری از یک مکتب حق الهی، برای اینکه در دل بنشیند، رسوخ کند، نفوذ کند، در وجود بنشیند، باید همیشه جنگ باشد.
و در شرح حال آقا امام زمان صلوات الله و سلامه علیه و علائم ظهور آن حضرت این است که آن نور مطلق هم که میخواهد صلح را در عالم بیاورد این صلح به دل نمی نشیند مگر با جنگ.
شیعه که می بینید این قدر ولایت امیرالمومنین علیه السلام در دلش نشسته است چون شیعه همیشه در جنگ و جدال بوده.
معنای اینکه آقا امیرالمومنین اسم آقازادهها را حرب می گذارند یعنی چه؟
《اَلاَسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَماء》 حرب، امام حسن علیه السلام هم جنگیدند، تو که امام حسن را دریافت می کنی و به دل مینشانی و آن واقعه جنگ و مظلومیت… جنگ معنایش این نیست که همیشه به حسب عالم ماده آدم بُرد داشته باشد، این معنایش نیست، یعنی در جنگ هر که کشت برنده است؟ نخیر. قاعده این نیست، قاعده در جنگ این است، برای چه میجنگند؟ اصلاً جنگ برای چیست؟ از آن حرفی که در حق زده و مطلب معنوی که به فکرش آمده چه وقت این در جان مینشیند؟
آن وقتی که با یک مخالفی در ستیز باشد، آن وقت دیگر از جانش بیرون نمی رود، از دلش بیرون نمی رود، چون ما آمدیم در عالم ماده می خوریم، می آشامیم، میخوابیم، ما مجرد محض که نیستیم، ملائکه جنگ ندارند چون عالمشان عالم تجرد است، ملائکه با هم جنگ نمیکنند که به ولایت امیرالمومنین آشنا بشوند، حتی اجنه هم جنگ دارند.
[حالا جن چیست؟ آن بحث دیگری است]
خودت هم همین طوری وقتی که از ولایت امیرالمومنین علیه الصلاة و السلام بویی به مشامت می خورد یک کسی مخالفت کند با او به ستیز بلند می شویی، حرفی سخن داری، لفظی سخن داری، با او ستیز داری . لذا جنگ همیشه برای آن کسی که اهل معناست نعمت است، ما هم جنگ میکنیم،لذا منبر ما همه اش جنگ است، روزهای جمعه ما می آییم جنگ میکنیم، منتها جنگ ما بدون توپ و تفنگ و شمشیر و تیر و کمان است، جرئتش را هم داریم میبینی اینکه، چون تو خیال نکنی اینکه راحت است آدم از امیرالمومنین سخن بگوید، ما میدانیم طریق عافیت چیست، آدم بنشیند در خانه اش خیلی هم راههایش را من خوب بلد هستم ها، بنشیند،سرش را پایین بیندازد، با همه مُجامله کند، هر که گفت که آن حدیث درباره امیرالمومنین درست نیست بگوید بله شما درست می گویید، آن یکی بگوید آن روایت درباره امیرالمومنین را نخوانید ما بگوییم بله شما درست می گویید، اینها را بلد هستیم، ولی نه، عافیت سوزی است، عافیت سوزی است، هر که از این باب سخن بگوید خلق عالم دسته دسته دشمنش میشوند، همه هم نمیتوانند ببینند این را به شما بگویم.
امام صادق علیه الصلاة و السلام فرمودند آنچه که ما را به این مظلومیت و گوشه نشینی انداخت حسدِ ناس بود، حسد مردم بود.
برای چه جمع شدند؟ آخر نمیتوانند ببینند.
خب من یک نصیحت کنم ؛ هر کس بخواهد به گوشش می رسد، بابا اگر تو هم میخواهی دور و برت شلوغ بشود مردم دوستت داشته باشند تو هم بیا از 《علی》 و اولادش بگو، به حق 《علی》، به حق دوستان 《علی》، به حق بچههای 《علی》، به حق امام حسینِ علی تو هم اگر این راه را بگیری درِ خانه ات همیشه باز است، سفره ات همیشه پهن است، مردم دور و برت هستند، خیال کردی کسی به من کار دارد؟ به من چه کار دارد؟ ما چه داریم که به مردم بدهیم؟ ذات مردم 《علی》خواه است، ذات مردم حسینخواه است، خب این سخت است دیگر.
هر چه هم به نظرشان بیاید می گویند دیگر، هر چه دیگر حالا تو ببین، که چه؟
که چرا این درِ خانه باز است، بابا این درِ خانه 《علی》 باز است، درِ خانه امام حسین علیه السلام باز است، هیئتی برای اینکه هیئتش خلوت است او یک جور است، همه هم به صاحب خانه و به اینجا کار ندارند، اگر یک کسی یک چای صبحانه کمتر بخورد به ما گیر میدهد ها، کار ندارد به آقای جلوه و آنها، می گوید آقا این کیست که دعوت کردید، بیرون ما هستیم،معلوم باشد.
اگر کسی کفشش گم بشود باز بیرون ما هستیم، هر چه باشد، ما هدف تیر ملامت هستیم، ولی بزن که خوب می زنی، تو خیال کردی این کار به آدم دنیا می دهد؟
تمام دنیا را از آدم میگیرد.
سینهای هم پهنتر از سینه خودم نیست، میارزد یک مرتبه ما بنشینیم از تو صحبت کنیم، یک مرتبه نام تو را ببریم همه خلق به دشمنی برخیزند.
لذا خود امیرالمومنین اسم این دو تا آقازاده را حرب گذاشتند، سخن از جنگ است، اینهایی که اهل اطلاع هستند میدانند حرف زدن آن هم در این باب خیلی جگر میخواهد، فقط این دل و جگر را و این جرئت را باید خودشان بدهند، هیچ کسی ندارد، در هر عصری هم یک کسی را زبان خودشان قرار می دهند، به انتخاب خودشان هم هست، خدا رحمت کند یک وقتی مرحوم آ سید مهدی حاج قوام بود، خدا رحمتش کند، یک وقتی مرحوم آقای سید اسماعیل شفیعی بودند، یک وقتی مرحوم حاج آقا جمال بود، یک وقتی مرحوم آ شیخ ابراهیم امامزاده زیدی بود، هر وقت یک کسی را،
بابا طاهر می گوید ها؛
به هر الفی، الف قدی بَرایو
(در قرآن مَثَلِ مقداد مَثَلِ الف است، قرآن مثل الفش را در مقداد دانستند) امام صادق علیه السلام فرمودند مقداد در قرآن مَثَلِ الف است، هیچ چیز به او نمیچسبد، خودش تنهاست، تک است، آن که حروف به او می چسبد همزه است، الف هیچ حرفی به او نمیچسبد، یعنی تک است، تنهاست، در قرآن هم که افتاده است تنهاست، در دل قرآن هم که باشد مقداد تنهاست، دوستان اهل بیت علیهم السلام تنها هستند، هیچ کسی دور و برش نیست.
بابا میفرمایند؛
[به هر الفی در هر هزار روز، هزار ماه، هزار سال]
به هر الفی ، الف قدی بر آیو
مو او الفم که در الف آمدستم
لذا؛
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روزه(به نام خمسه طیبه گرفته اند) نوبت اوست
بودند، گفتند، رفتند، برای اینکه دل مشتاقان به وجد بیاید، باید بنشینند، بشنوند.
نه 《علی》 جان اسم این پسر را هم به نام پسر دوم وصی موسی بگذار که او شُبِیر است، مردم نمیفهمند، آن زبان را به عربی بگو《حسین》 است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شفیعِ مطاع.
حسین را《الاسماء تنزل من السماء》
آن اسمی است که با آن ملائکه همیشه کار میکنند ها، یعنی مَلَک که؛
فرشته عشق ندانست که چیست قصه مخوان
چون خلقت مَلَکی اقتضاء ظهور عشق ندارد ولی این نام یک جوری است، این اسم، 《حسین 》یک جوری است که؛
فرشته عشق ندانست که چیست قصه مخوان
بیار باده و بر خاک پای آدم ریز
با اینکه عشق به مَلَک راه ندارد وقتی که اسم حسین را شنید، ملک به عشق آمد، چون جبرئیل تحقق عقل تام است، در تعقل آنجا مَلَک خودش را نشان می دهد، ملائکه همه معنای تعقل را میپرورانند، عقل وقتی میخواهد به ظهور بیاید، در هر مرتبه اش مَلَک متصور است، حتی جبرئیل، جبرئیل تنزل عقل کل است، 《حسین》علیه السلام یک کاری کرد که در موجودِ مخلوق، مَلَک و فرشتهای که عشق راه ندارد(فرشته سازمان خلقتش اینجوری است) عشق ایجاد کرد.
تو چطور؟ تو که ظرف وجودت اقتضاء دارد که عشقپذیر باشی تو چطور؟
قضیه فُطرُس را می گوییم. چطور بال و پرش سوخته، چطور شده، الان میگوییم، اینقدر شنیدی چطور بوده، جبرئیل به عشق آمده، اصلا جبرئیل کارش این نیست که دور و بر عشق بگردد.
لذا گفتند برای چه خب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از عشق هیچ چیز نگفتند، قرآن هم از عشق سخن نگفته، کلمه عشق، خیلی کم داریم که از عشق سخن گفته باشد.
جوابش این است مگر مشتری اش بود که رسول خدا حرفش را بزنند، کسی بود؟
رسول الله که مثل من و تو و دیگران نیست، رسول الله از جهنم برای تو حرف می زنند، رسول الله از شیطان حرف میزنند، چون مشتری اش زیاد است، اگر کسی اهلش میبود چرا از عشق میگفتند و گفتند هم.
یک کسی از عشاق هست به نام کُثَیِر( کَثیر تسخیرش می شود کُثَیر) این آدم عجیبی بوده در زمان حضرت باقر و حضرت سجاد علیهما السلام زندگی میکرده، این از عشاق معروف عرب است مثل لیلی و مجنون، کُثَیِر و عَزه، این دوتا با هم و قضایای آنها از لیلی و مجنون بالاتر است ها، این یک آدم عجیب و غریبی بوده، گفت:《 رَاَیتَهُ فِی الطَواف مَن ظَنَّ اَنَّهُ…مِن الثَلاثَةَ اَشبار فَقَد أَخطَ》من دیدم کثیر را در دور خانه خدا میگشت، مشغول طواف بود، هر که خیال کند از سه وجب قدش بالاتر بوده اشتباه کرده، قد کوتاهی داشته، خیلی مثل ماها که می گوییم چهل مرد(مرد قد کوتاه)، این دلباخته عَزه بود، قضایایی با عزه دارد و یکی از قضایایش را نقل خواهم کرد، این جزء عشاق معروف است، امام باقر علیه الصلاة و السلام وقتی کثیر را میدیدند او را بغل خودشان مینشاندند، وقتی فوت کرد حضرت رفتند بر جنازهاش نماز خواندند بغلش گرفتند، خودشان کفنش کردند، رفتند در قبر خوابیدند، امام باقر اگر بدانند یک کسی مبتلای یک کار زشت است بغلش میگیرند؟
نمازش می خوانند؟
فرشته عشق ندانست که چیست قصه مخوان
بیار باده بر خاک پای آدم ریز
اسم حسین که آمد ملائکه عاشق شدند، با اینکه به ساختمان وجودیشان عشق راه ندارد.
این کثیر به بارگاه خلیفه آنوقت وارد شد، دربان آمد گفت که یک آدم سیاه جرده، بد ترکیب، قد کوتاه، مدتی ایستاده می خواهد بیاید، وارد بشود شما را ببیند. گفت بگو بیاید ببینم چه جوری است.
وقتی وارد شد گفت اسمت چیست؟
گفت من کثیرم.
گفت: به به به به به مدتی من آرزوی زیارت تو را داشتم، ولی به این ترکیب! من خیال میکردم کثیر یک آدم تنومند، سینه پهن، مثلاً موهایش ریخته و حالا یک حالت عاشقی به خودش گرفته و اینجوری مثلاً یک شمعی دستش گرفته و دستش را هم اینجوری کرده، (بعضی ها را دیدید شاعرانه؟ )
[قضیه عشق اینجوری نیست، عشق اصلا علامت ندارد.
به مجنون گفت که بابا ما آنچه درباره تو شنیدیم این است که تو از عشق لیلی لاغر شدی و مردنی و استخوانی بیش نیستی.
گفت آنهایی که از عشق لاغر می شوند عشق به آنها نمیسازد، نخیر عشق به من ساخته].
به خلیفه وقت جواب داد، (خلیفه گفت این مَثل شد که در ادبیات هم هست) خلیفه گفت《 وَ تَسمَعُ بِالمُعیدی خَیرٌ مِن أَن تَراه》 اسم دهاتی را آدم بشنود بهتر از این استکه خودش را ببیند، چون در آخرالزمان که بشود برکات همه از دهات در شهر می آید، به جهتی که مردمش نیرنگ باز می شوند، مردم ده اهل دغل می شوند، نیرنگ، تمام برکات از دهات در شهر تهران است، ماست خوب، تهران، میوه خوب،تهران، خشکبار خوب، تهران، ما رفتیم دهات دیدیم اینکه آن پستههایی که سه تایش پوک است آنها را جلوی ما میگذارد یکی اش مغز دارد، آن هم مغزش کوچک، ولی بهترین پسته در بازار تهران است.
یک دهاتی سر هزار شهری کلاه میگذارد، بدون اینکه هیچ کسی بفهمد، این را میدانی ؟
همه برکات در شهر هست، یک هندوانه خواسته باشی بخری قیمتش معلوم است ها، بهترین هندوانه را هم جدا کنی، برو سر جالیز سه برابر پول از تو می گیرند بعد هم کال است.
خودشان می آیند از شهر ماست میگیرند، خودشان از شهر پنیر میگیرند.
گفت《 وَ تَسمَعُ بِالمُعیدی خَیرٌ مِن أَن تَراه》
اسم دهاتی را بشنوی بهتر است از اینکه خودش را ببینیم.
کثیر جواب داد گفت اَلمَرءُ بأصغريه .
آن جور نیست که تو می گویی، مردانگی، فتوت، شخصیت، به دو عضو کوچکش است، بِلِسانِه وَ قَلبه، مرد را به زبان و دل باید شناخت.
خلیفه سر جایش نشست و گفت میخواهم از قضایای محبتت بشنوم.
این دستش را در رِدایش پنهان کرده بود، گفت ولو اهلش نیستی به تو می گویم که دیگران بشنوند بلکه یکی در عالم اهل پیدا بشود، من برای دیدن عزه میرفتم به قبیله و عشیره و چادر سیاههای او، گوسفنددار بودند چادر سیاه زده بودند و اینها، خانههای مویی، به بهانه روغن فروشی، شغل من روغن فروشی بود، روغنها را در مشک، در خیک میریختیم آنجا می بردیم، من روغن نمیخواستم به جهت که این هفته که بردم تا یک سال دیگر آنجاها راه پیدا نمی کردم، باز این هفته دیگر هم روغن می بردم، [هر چه تو را دوست داشته باشیم باز کربلا را می خواهیم، اگر هر روز هم بیاییم کربلا باز کربلا را میخواهیم، هر چه بشنویم 《وَ قَبْرُهُ فِی قُلُوبِ مَنْ وَالاه》باز آن خاک را دوست داریم، این جان و روح نمی تواند آرام بگیرد، مگر اینکه جمال او را ببیند، نمیشود، ما کربلا را میخواهیم، ما مشهد را میخواهیم، هر چه تو به ما نظر عاطفت کنی، هر چه جوابمان را از اینجا بدهی، اگر یک مرتبه جواب سلاممان را بدهی، اگر با هواپیما میرفتیم، این دفعه پیاده می آییم، این نمی شود].
گفت عشق دیدار میخواهد، دیدار مکرر می خواهد، هفته دیگر هم میرفتم، هفته دیگر هم میرفتم، تا یک روزی بالاخره دیدم از زیر چادر عَزّه در آمد، کاسهای به دست دارد به حال من دلش سوخت که اینقدر آنجا آمدم، او هم آمد روغن بگیرد، همچین که آمد من داشتم تماشایش میکردم به من رسید گفت روغن خوب داری؟
گفتم اینکه بهترین روغن ها را من دارم.
گفت این کاسه را پر کن، پولش هر چه می شود به من بده. من برای اینکه بیشتر او را ببینم سر مشک را که با نخ و ریسمان بسته بودم کاردم را از بغلم کشیدم و شروع به بریدن این نخ سرِ مشک کردم، هی تماشایش می کردم یک مرتبه به من گفت آی انگشتانت روی زمین افتاد، دستش را از زیر رِداء در آورد گفت این علامت عشق است، آخر گاهی از من میپرسند این حرف هایی که میزنی مدرکش چیست؟
مدرکش قرآن است. زلیخا زن های مصر را آورد، دست هر کدامشان یک کاردی داد، بعد گفت تماشایش کنید، وقتی وارد شد 《وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ》 داشتند پرتقال و سیب پوست میگرفتند، ناگهان دستشان را قطع کردند. حسین جان تو حُسن آفرینی، حسین جان تو عشق آفرینی، تو خیال کردی آنهایی که برای امام حسین علیه السلام قمه می زنند مدرک قرآن ندارند؟
سوره یوسف را زن ها نخوانند، ممنوع است، آی مردها مواظب باشید نگذارید زن ها سوره یوسف را بخوانند، چون سخن مرد است، قمه زدن مال مرد است، خونریزی مال مرد است، محمد علی آتش زدن مال مرد است، تو خودت سوره یوسفی، مردها میتوانند حرف را بشنوند.
زن ها میتوانند این حرف ها را بشنوند؟
مردها دستور است، سوره یوسف 《وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ》، آن وقت گفت 《فَذَٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ》(سوره مبارکه یوسف/۳۲)
حالا دیدید خودتان دچار شدید آن چیزی که من را ملامت میکنید؟
بگو در راه امام حسین نیست، یک جرعه از شراب محبتش را به تو بدهند ببین دیوانه می شویی یا نه، ببین سر به صحرا میزنی، شراب محبتش را نچشیدی، شراب محبتش را نخوردی.
امیرالمومنین علیه السلام به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردند یا رسول الله (نه بگو فرمودند رسول الله خوششان می آید) اسم بچههایم را حَرب میگذارم به جهتی که سخن عشق برای این عالم زیاد است، رسول الله فرمودند نخیر حسن و حسین بگذار. خودم مشتری دارم.
مشتری کیست؟ ملائکه مقربین مشتری آنها هستند.
آنها که ساختمان وجودیشان اقتضای عشق ندارد! وقتی نامش در عالم بیاید این موجود اینقدر نافذ است که عشق آفرینی میکند، فُطرُسِ مَلَک[ این را همه شما شنیدید ولی امروز معنایش را بفهمید] نافرمانی کرد نافرمانی اش چه بوده؟ حالا آن را هم می گوییم چه جوری نافرمانی کرد.
حق او را در جزیره انداخت، [هر که خسته میشود، میخواهد بلند شود، بنشیند، هر کار میخواهد بکند، بکند، عیب ندارد، مجلس امام حسین علیه السلام است هر کس هرجور راحت هست همانجوری باشد] حق انداختش در یک جزیره ای که آنجا ابداً عبور و مرور حتی پرنده هم نبود.
جزیره چیست؟ حالا گوش بدهید، جزیره چیست، یک نقطه خشکی است که دورش را آب گرفته، نیست؟
این همه زمین داری خدایا، حالا این هم نافرمانی کرده برای چه در زمین نینداختی که دورش آب نباشد، در جزیره انداختی؟[ اینها را بفهمید]
فطرس مَلَک را به جزیرهای انداخت که حتی عبور پرندگان و حیوانات از آن جزیره نبود، جزیره یک نقطه خشکی است که دورش آب است، آب تنزیل ولایت است، آن کسی که میخواهد به عشق امام حسین زنده باشد و بعداً جان بگیرد، او را در تنهایی میبرند، ولی آب احاطش دارد هیچ کسی نمیداند، در یک نقطهای قرار میگیرد که غربت است، و غربت است و غربت و بی کسی ولی از پشت بدون اینکه خودش ببیند آب تمام وجودش را احاطه کرده.
فُطرُس اینها را هنوز نمیداند که در جزیره است، آب احاطه اش کرده.
روایت این را دارد که خداوند تبارک و تعالی فطرس را به مژههای چشمش آویزان کرد.
یعنی چه به مژه چشم آویزان کرد؟
اگر که مژه باز باشد آدم میتواند به هم بزند، وقتی که مژه باز باشد به هم نزند بعد از مدتی دید ناقص می شود جلو را تار می بیند، این را امتحان کنید، اگر اینکه مژه به هم نخورد انسان نمیتواند دید کامل داشته باشد.
[به آقا غلامحسین گفتم به مناسبت ولادت حضرت اباالفضل علیه الصلاة و السلام امشب شعر خواجه را بخوان که حتماً در کتابشان نبود، ما باز هم استفاده کردیم اصلاً قبلاً گفتم ایشان بخواند که حال ما جا بیاید.
این غزل خواجه که راجع به حضرت اباالفضل است؛
(عجب این روایات لطایفی دارد که ما در آن کار نکردیم)
به مژگان سیاه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم]
فطرس را به مژه آویزان کردند که چشم به هم نزند، چشم که به هم نزند دید کامل ندارد، یعنی آی پرسوخته، دل سوخته، وامانده، آی آن کسی که مُهر باطله به تو خورده، آی آن کسی که از همه جا رانده شدی، مژه بر هم مزن که چیزی را ببینی جز جمال مطلق حسین علیه السلام، که تا بعداً پر و بالت بالا بیاید.
فطرس را به مژه آویزان کردند، همین اندازه نگاه به دور و بر خدا به او اجازه نداد، تا حسین به او عنایت کند، به هیچ چیز جز امام حسین علیه السلام امیدوار نباش.
معنای آویزان کردن به مژه این است.
از پاهای او و پایین وجودش دود بلند شده بود[ شرح حال فطرس را داریم می گوییم، روایت میگوییم ]
یک بوی متعفن،[ حالا اینها را دقت کن، جایی که بوی متعفن باشد، دود باشد، شهر تهران هم اینجوری است، آن هایی که سینهشان ناراحت است، آن هایی که آسم دارند، آنهایی که ناراحتی دارند، این ها می گویند اینجا شهرش دود دارد، گازوئیل دارد، مسموم است، هان؟ رادیو هم اعلام میکند که روزهایی که اینجوری است بیرون نیایید، بله؟ اینجوری است دیگر] از زیر پای فطرس بوی بد بلند شده بود و دود که آنجا احدی پر نزند، دل شکسته هیچ کس دنبالش نمی آید.
[از امام حسن علیه السلام بگوییم مناسبت دارد، نه باشد ان شالله نیمه ماه رمضان می گوییم، مال امام حسن بعد آنجا بگوییم، فقط اشاره میکنیم]، بابایی دخترش را که بدنش متعفن شده بود در نزدیکی مدائن زندگی میکرد توی بوستانی آنجا دخترش را برد توی باغستان آنجا رها کرد، بابا از فاصله زیاد، چون تعفن داشت، بدن بو داشت، از فاصله زیاد می آمد زنبیل غذا را هر روز آویزان میکرد به درخت و میرفت، دختری که بدنش چرک گرفته بود و متعفن شده بود این سینه خیز، سینه خیز می آمد این غذا را بر می داشت. یک جایی می رسد که بابا هم رهایت میکند، مادر هم رهایت میکند، آی گناهکار که دود از وجودت بیرون می آید و دور و برت را تعفن گرفته، که همه رهایت میکنند، منتظر باش که سُرادقات جلالش می رسد، منتظر باش که شفاعت حسینی می رسد، منتظر باش نوید به تو می دهیم که الان دست امام حسین روی سرت می آید، منتظر باش، فقط مواظب باش، چشم هایت باز باشد که جلوی چشمت تیره بشود.
مژه بر هم نزن، این معنای انتظار است، اگر مژه به هم زدی، انتظار به هم ریخته.
فُطرُس مَلَک را به مژه آویزان کردند که انتظار در او تحقق پیدا کند، شب نیمه ماه رمضان بود دید این بچه عرب ها دارند [هستند آقایان، آقا فاضل هم هست] دَمامِه می گویند به آن که الان هم رسم است، زیاد دیدیم، شیپور میزنند و دُهُل، عرب این را دَمامِه می گویند، کسی که می زند به او اَبو دمامه می گویند.
که در این ده، مثل هر سال ماه رمضان ولادت امام حسن علیه السلام ابو دمامهها دارند میزنند، و می خوانند لُولَا الحَسن ماجِینه، ماجِینه.
در دلش گفت آی پسر زهرا اگر تو در عالم کارهای هستی، اگر میتوانی اینکه نجات بدهی من ماده مُستعد هستم، ببین بابا و مادرم رهایم کردند، ناگهان دید خانمی تشریف آوردند کنارش نشستند.
عرض کرد خانم پدر و مادر از بوی تعفن من را رها کردند، شما که هستید که آمدید اینجا پهلوی من نشستید؟
فرمودند حسنم به تو نظر دارد، من از طرف حسنم آمدم از تو بازدید کنم، دیدن کنم.
هر دو حَرب هستند، یکی حسن است و یکی حسین است، هر دو عشق آفرینند، ولی امام حسین علیه السلام عشق را در یک نقطه ظریف ظریف ظریف میبرد، آنجایی که برادرشان امام حسن علیه السلام هم یک مقداری دستانشان را به هم میمالند و تأمل میکنند، آن وقت امام حسین می گوید داداش عقب بایست خودم می آیم.
روز دیگر مادر آمد و پدر آمد، دید که تمام فضا معطر شده، بوی عطر می آید، سابق بوی تعفن می آمد نمی گذاشت این جلو بیاید، دختر صدا زد پدر اگر شما ترکم کردید من غمخوار دارم، ما در عالم 《حسین》داریم، ما در عالم 《حسن》 داریم، ما در عالم 《علی》داریم، ما در عالم 《فاطمه》 داریم، ما 《امام زمان》 داریم.
جبرئیل بر آن جزیره عبور کرد، جبرئیل پدر ملائکه است، بابا ما با تو رفیق بودیم، همراه بودیم، همگام بودیم، مدتی با هم هم مسیر بودیم، حرف من را بشنو. جبرئیل با هزار مَلک، باز تنزل اسم است، خداوند تبارک و تعالی هزار و یک اسم دارد که خدا را به این هزار اسم…
در جوشن کبیر هم هزار و یک اسم است، جبرئیل با هزار ملک، خودش و هزار تا، هزار و یک می شود، هزار و یک اسم حق است که متنزل می شود، همه می آید در وجود امام حسین علیه السلام قرار می گیرد، 《ثارالله》 می شود،《 حجت الله》می شود،
همه این ها تنزل پیدا کرده.
کجا می روید؟
اسماء همه امروز متنزل است، عالم خبری است، جبرئیل وصف کرد، صحبت کرد که خدا به پیغمبر آخرالزمان، به دخترش فرزندی مرحمت کرده که ما از طرف حق برای تهنیت می رویم.
عرض کرد نمی شود ما را روی بال خودت سوار کنی، [اینجا حرف را ببین، این را گوش بده]، هنوز نیامده درِ خانه امام حسین علیه السلام، هنوز پرو بال به قنداقه امام حسین علیه السلام نکشیده، حرفش را جبرئیل زده، هوا و عشقش در وجود فطرس افتاده، جایش کجاست؟
جایش روی بالِ مَلَک است،[ دیشب که میگفتی صبح می روم خانه آقای جلوه، دیشب روی بال مَلک نشسته بودی، شب که میخواهی صبح بیایی اینجا، به جای تشک روی بال جبرئیل خوابیده بودی]،
فطرس هنوز خودش را به قنداقه امام حسین نکشیده، اراده کرد که هم مسیر بشود، این بال و پر سوخته، این مُهر باطل خورده، این از چشم همه افتاده، حتی از چشم خدا هم افتاده، آن وقت جبرئیل گفت جای تو دیگر روی زمین نیست، باید بیایی روی بال من قرار بگیری، تو اراده کوی حسین کردی، تو تصمیم گرفتی به طرف حسین بروی.
حالا حدیث ها را فهمیدی؟
آن که برای امام حسین گریه میکند《وَجَبَت لَهُ الجَنَّة 》است، همان وقت در بهشت است، معنای
《وَجَبَت لَهُ الجَنَّة》 را می گوییم ها، همان وقت در بهشت است، اما خدایا معرفتش را به ما بده.
چنان ز زلف تو آشفته ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست
فطرس را آوردند [لا اله الا الله ]جبرئیل جلو است، ملائکه همه پشت سرش هستند، آی درمانده، آی بال و پر سوخته، آی آن کسی که همه بلاها را اجتماع سرت آورده، غصه نخور، اول فُطرُس را آوردند کنار امام حسین علیه السلام، تو اَوَّلیَت داری، روز قیامت اول حسینی ها وارد بهشت می شوند، اولِ اول، حتی قبل از انبیاء، اول حسینی ها هستند. همچین که خودش را به قنداقه امام حسین کشید پروبالش دو مرتبه در آمد.
همین جور است بابا هر گناهکاری، در هر حدی تا می آید در مجلس امام حسین علیه السلام مینشیند، میبیند بال و پر درآورد.
اینجا یک سخنی هست، ولی اینجا را با فطرس دیگر همگام نباشید، همچین که بال و پر درآورد چنان پرواز کرد جبرئیل را هم پشت سر گذاشت، دیگر رفیق نیمه راه نباش، صدایش بلند شد، مَن مِثلی، مَن مِثلی، مَن مِثلی، انا طَلیقُ الحُسین.(من از بند رها شده، آزاد شده حسین هستم)
جبرئیل ماند که این چه کار کرد، رفت در عالم دور زد بعد برگشت، دو مرتبه آمد، گفت نه ما بیوفا نیستیم تو ما را آوردی، تو خضر راه ما بودی.
به فطرس مَلَک سه منصب دادند، این سه منصب را هر کس با امام حسین آشتی کرده، این سه منصب را دارد، یک هر که از دور امام حسین علیه السلام را زیارت کند، [روایت از دور ندارد با روایات دیگری که ما تطبیق کردیم کلمه از دور را اضافه میکنیم] روایت این است؛ هر کسی امام حسین علیه السلام را زیارت کند مامور ابلاغ زیارت، فطرس است، هر کس بر امامحسین علیه السلام سلام کند مامور ابلاغ سلام فطرس است، هر کس بر امام حسین علیه السلام صلوات بفرستد، مامور ابلاغ صلوات فطرس مَلک است.
آی بال و پرشکسته که با امام حسین توبه کردی، آی درماندهای که امام حسین علیه السلام دستت را گرفته، خودت منصب و مقامت را نمیدانی.
فرشته عشق ندانست که چیست قصه مخوان
بیار باده و بر خاک پای آدم ریز
وقتی که آمدند و قنداقه اباعبدالله را روی دست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دادند گریه شروع شد، شما خودتان دیگر این آیین را می دانید، حتی بچهها هم میدانند، اگر زائو در خانه داشته باشید، روز اول دوم سوم تا هفتم بلکه اگر یک وقتی یک خبر ناگواری در آن خانه می آید، تمام اهل آن خانه جدیت میکنند که به گوش زائو نرسد، خیلی می گویند برای حالش بد است، همین طور هم هست.
رسول الله وقتی به اَسما قصه امام حسین را گفتند که 《تَقتُلُهُ اَلفِئَةُ الباغِیَه》.
یا رسول الله چرا گریه میکنید ؟
حسین داری دیگر گریه ات برای چیست؟
فرمودند اسما میبینم او را بین دو نهر آب لب تشنه شهید می کنند، ولی مواظب باش به مادرش فاطمه چیزی نگویی، مادرش فاطمه نفهمد، ناگهان صدای گریه زهرا سلام الله علیها بلند شد، پدر جان این مولود در بطن مطهر من که بود خبر شهادت خودش را به من داد، از اول بارداری تا ولادتش من برایش مشغول گریه و عزاداری بودم.
《حَمَلَتۡهُ أُمُّهُۥ كُرۡهࣰا وَوَضَعَتۡهُ كُرۡهࣰاۖ وَحَمۡلُهُۥ وَفِصَٰلُهُۥ ثَلَٰثُونَ شَهۡرًاۚ》(سوره مبارکه احقاف/۱۵)
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحة و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد