《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِمَ عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»
《وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ》
بحثی که مورد توجه بود بحث زندگی و مرگ و موت و حیات است، این مبحث یک ارتباطی به نقطه توحید و ظهور اسماء دارد، و در ارتباطش با نقطه توحید از مبنای ظهور اسماء و صفات ما صحبت کردیم و همان بحث ناتمام را دنبال میکنیم شاید به نتیجه کامل برسیم و ارتباط مطلب با اربعین هم حفظ بشود.
حق جلَّ و علا در مَکمَنِ غیب مطلق مقام و مرتبت گرفته است، اینقدر این معنا ظریف است که وقتی او را به این معنا هم میستاییم بیان کننده آن شأن نخواهد بود به این عبارت که حق تا به ظهور نیامده است به اسم و صفت در معنای توحیدی کامل به دریافت خودش است، کلمه به دریافت خودش برای این است که خلقی نیست که او را دریافت کند، موجودی نیست که او را دریافت کند، لذا وقتی ما میگوییم که در غیب مطلق است و در مکمن غیب شأن توحیدی دارد خودِ این یک ظهور است، وقتی ظهور باشد آن نیست که باید در توحید به آن معتقد بود، تا حق صاحب اسم شد به ظهور آمده است، به ظهور هم آمده است آن توحید نیست، در آیه کریمه 《شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ》(سوره مبارکه آل عمران/۱۸) خودِ حق هم وقتی به اسمیت بپردازد با مظاهر اسم به شهود توحیدی می آید، [چون بحث یک مقداری اولش سنگین است و ظریف و لطیف است ما ناچاریم یک کمک قوی بگیریم و با آن کمک کار کنیم، کمک هم صلوات است] عبارت را عوض میکنیم، به تعبیر روایات میپردازیم تا روشن بشود.
در کافی شریف در باب اسماء روایتی است که آن روایات دال بر حدوث اسماء است، این دیگر بحث است، آیا اسماء الهیه و صفات ربوبیه که ما با آن کار میکنیم و خلق با آنها کار می کنند اینها قدیم است یا حادث است؟
روایت زیاد از ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین که اسماء حادث اند و ما در منطقِ معارف ولایی باید معتقد به حدوث اسماء باشیم. حتی 《الله 》، حق به ذات بود و 《اللهِ》اسم نبود، 《اللهِ 》اسم بعد حادث شد، چون اسم برای ارتباط پیدا کردن مُسمی با عارف به وسیله آن است، عارف می خواهد با مُسمی(مسما)ارتباط پیدا کند اسم را لازم دارد، در آن وقتی که 《کانَ ولَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیء》اسم هم آنجا نبود، در اینجا که 《کانَ ولَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیء》 خود این یک حیثیت است ولو ما داریم اسم را نفی میکنیم در موقعی که شما می گویید که فلانی هست این حیثیت به آن می دهی، حیثیتِ بودن، وقتی بگویی نیست خیال کردی حیثیت ندارد؟ این حیثیتش بیشتر است. درِ خانه در می زنند اگر در خانه باشد می گویی بله تشریف دارند، هستند، این حیثیت بودنش است، وقتی که می گویی نه نیستند و واقعاً نیست این حیثیت بیشتر است تا حیثیت اولی، اینهایی که نفی شرک میکنند اینها بیشتر به طرف شرک روی میکنند، خدا شریک ندارد، حیثیت نامتناسب میسازد، منتها برای خلق است چون خلق نمیتواند آنجا راه برود پیامبران هم میفرمایند《 لا شَریک لَه》 این 《لا شَریک لَه》 غذای تو است، خوراک تو است، 《لا شریک له》 مال رسول الله صلی الله علیه و آله که نیست.
از آقای بروجردی تعریف کنی هان؟ ببین چقدر زشت است بنشینی بگویی قماربازی نمیکرد، عرق نمی خورد، این خوب است؟ هان؟ این مدح این بزرگ است؟ دروغ نمی گفت، سینما نمیرفت مثلاً، این خوب است؟
تعریف کردن یک کسی این جوری خوب است؟
وقتی که صفات رذیله را از ائمه اطهار علیهم السلام نفی می کنی، این در معرفت ولایی نمره نداری، اگر بگویی امام حسین علیه السلام نمرده و نمیمیرد، این در آن نمره دادنها به تو کم نمره می دهند، آن یک موجودی است که نمیمیری را از او نفی کنی درست نیست، چرا پس قرآن فرموده 《لا شریک له》؟
خوراک تو است، قرآن برای همه هستی مایه آورده است 《لا رَطبٍ وَ لا یابِسٍ إِلّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ》(سوره مبارکه انعام /۵۹) ،《أَحۡصَیۡنَٰهُ فِیٓ إِمَامࣲ مُّبِینࣲ》(سوره مبارکه یس/۱۲)
همه چیزها خوراک است، لذا شما ببینیند هر که میخواهد از هر نقطهای سوء استفاده کند با قرآن استدلال میکند، تمام این فِرَقِ مسلمین تمام، تمام فِرَقه ها، از قرآن میگویند هر چه را میخواهند ثابت کنند قرآن را میگذارند و قرآن دلیل دارد چون این مالِ غنی بودن قرآن است، مالِ واسع بودن قرآن است، همین دلیل بر این است که کتاب آسمانی است، هر که هر خوراکی خواسته باشد در قرآن برایش هست، مجوز حرف فعلی در قرآن برایش هست.
ولی قرآن غیر از آن است که انسان خواسته باشد قرآن را با خودش تطبیق بدهد.
خب کم کم عبور میکنیم.
در باب اسماء باز یک روایتی داریم؛ خداوند تبارک و تعالی اسمی را آفرید، باز اسمیت با آن هست، حق جلَّ وعلا اسمی را آفرید《 غَیْرَ مُتَصَوَّتٍ بِالْحُرُوفِ》[بِالْحُرُوفِ غَیْرَ مُتَصَوَّت] این یک اسمی است که صدا داده نمی شود، خوانده نمی شود، با صوت نمی توانی او را بگیری و حرفی هم نیست، هر کسی این اسم را پیدا کند میتواند حق را با آن اسم بخواند، لذا در مقام حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم و حقیقت بقیه ائمه اطهار، حقیقت نوری آنها، ما غیر از نقطه اسماء بودنشان که 《وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا …》(سوره مبارکه اعراف/۱۸۰)، برای خدا اسماء است این در ظهور است، برای خلق است،《وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا 》برای خدا یک اسماء قشنگی است، خدا را به آن اسماء بخوانید، فرمودند《نَحْنُ الاَْسْماءُ الله الحسنى》ما آن اسماء حُسنی هستیم، ما را به آنها بخوانید، خب وقتی خلق نبود که حق خوانده بشود، اینها کجا بودند؟
جایشان را معین میکنند؛《بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون》 نه بالاتر، میفرمایند《کُنا حُولَ عَرْشِهِ مُحْدِقین》 هیچ چیزی ظهور نداشت، حتی اسم هم نبود، حق در مَکمَن غیب که تعریفش را میکنیم باز یک ظهور است، این نقص حیثیت توحیدی است، وقتی می گویی که حق در مکمن غیب است میخواهی او را آنجا ببری، این یک نقص توحیدی است، وقتی می گویی《 کانَ ولَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیءٌ》، این《ولَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیءٌ》 مَثَل است که گفتیم مثل نفی کردن صفات رذیله از یک بزرگ است، این تَنقِید است، این تعریف نیست این تَنقِیص است، این تعریف نیست این تمجید نیست این تنقیص است. یک شعری دارد حالا اینجا جایش است که ما بگوییم، یک کسی بوده از این متأخرین یک دیوان کوچکی دارد که کرمانشاهی بوده به نام وحدت، ظاهرا از روی شعر چون اشعارش…
او می گوید که مقام عارف در آن سیر توحید به جایی می رسد که کفر بود《لا اله الا الله》.
که اگر از یک منزهی که مُمَجَّد فِی ذات است نفی شرک بکنی عین همان است که گفتیم می گوید آقای بروجردی عرق نمی خورد، آقای بروجردی قماربازی نمیکرد.
میگوید؛
به جایی رسد پایه توحید
که کفر بُوَد لا اله الا الله
[رسد به مرتبه ای خواجه پایه توحید
که عین شرک بود لا اله الا الله]
[خیلی از این مجلس زیادتر حرف زدیم بلکه از مجالس دیگر هم، از کتاب ها هم زیادتر حرف زدیم، اصلا از دنیا زیادتر، از همه این دنیا و همه آنهایی که در آن نشستند و قبلاً بودند زیادتر حرف زدیم صلوات بفرستید].
《کُنا حُولَ عَرْشِهِ مُحْدِقین》 این ذوات مقدسه در این نقطه ای که قرار گرفتهاند نه《بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون》 بلکه《کُنا حُولَ عَرْشِهِ مُحْدِقین》،
ما حدقه زده بودیم، ما دور نقطه ثابته توحیدیه میگشتیم آن وقتی که حق به ظهور اسمی احتیاج ندارد، غنی بذات است، حتی به اسم هم احتیاج ندارد، نه به اصل اسم نه به ظهور آن، ما بودیم. راهداری تا آنجا که بقیه اش را بگوییم؟ آنجا نشستی؟ چون شیعه باید از شعاع این نور باشد 《شِیعَتَنا مِن شُعاعِ نورِنا》،《اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ》، شیعه باید دنبال این نور برود.
اگر نشستی بقیه اش را بگویم.
خدا آقای میرجهانی را که کتاب نوائب الدهور را نوشته اند حفظ کند، روایت مُفَضَّل را در این کتاب نوائب الدهور نقل میکند، فرمایش امام صادق علیه السلام را،《کُنا بِکینُونِیَتهِ قَبلَ تَکوِینَ کُلُ شَئ》در یک روایت دارد 《کُنا بِکینُونِیَتهِ قَبلَ تَکوِین》 خیلی تو بزنی ولایت تکوینی می خواهی درست کنی که همه لنگ هستند، ولایت تکوینی معنایش این است تصرف در ماه، تصرف در خورشید، تصرف در تمام افلاک، تصرف در همه موجودات چه از نظر وجود چه از نظر دوام و قوام به وسیله 《ولیّ》است همه پایشان میلنگد، کمیت همه اینجا می لنگد، امام صادق علیه السلام میفرمایند نه اینها را بگذار اینها مال مردم است،《کُنا بِکینُونِیَتهِ قَبلَ تَکوِینَ کُلُ شَئ》 عمار گریه اش گرفت، عمار از آنهایی بوده، که سابق اگر میدیدید بعضی از این جَهَله[ خیلی جهل بد چیزی است،خدا نکند یکی جهل داشته باشد، یکی جهل بد چیزی است و یکی عناد، این دو تا یک چیزهای خطرناکی است که مقدس مآبی از این دوتا برخاسته، جهل و عناد این دو تا خیلی بد چیزی ایت] سابق اگر یادتان باشد در این کوچه ها، خیابان ها،( جوان ها که یادشان نیست ولی قدیمی ها یادشان هست) بعضی ها یک سیمای درویشی داشتند و یک تَبَرزین روی دوششان بود و یک کشکولی هم روی دستشان بود و اینها راه میرفتند، مدح امیرالمومنین می خواندند. بابا صوفی غیر از اینهاست، صوفی یک طایفه ای بودند بر علیه ائمه علیهم السلام درست شدند که هر جا ظهوری از ولایت آنها بود اینها یک لباسی پوشیده بودند که مردم را از دور و بر ائمه علیهم السلام دور و بر خودشان بیاورند، درِ خانه ائمه، اینها صوفی بودند گاهی هم به جهت اینکه مردم را جذب کنند که بعضی ها اهل نفاق هستند یک کسی را که اهل محبت اهل بیت بود می نشستند جلویشان تعریف ائمه را هم میکردند ولی میخواستند او را جذب کنند و از آنجا، درِ خانه ائمه بیرون بیاورند، ولی آن کسی که مدح اهل بیت علیهم السلام میکند و ائمه اثنی عشر را به امامت قبول دارد ولایت کلیه و مطلقه را پذیرفته است این را یک وقتی طرد نکنی، با او این جوری حرف نزنی، خودت هم از حقایق محروم می شوی و دیگران را هم از این کار باز می داری.
این ها راه می رفتند مدح امیرالمومنین می خواندند، از اول بازار تا آخر بازار به دو طرف برکت میدادند، کاسب ها، حالا ببین اینقدر تجارت میکند، اینقدر زد و بند می کند صبح برای چندتا سُفته اش لنگ است، او اسم《یاعلی》 را میبرد برای اهل بازار برکت می آورد، او روی زمین راه میرفت اسم 《علی》است، اسم 《علی》است، این حقیقتی است که 《کُنا بِکینُونِیَتهِ قَبلَ تَکوِینَ کُلُ شَئ》این دارد این کار را میکند.
زمان سید بحرالعلوم یکی از اینها را رفتند بدگویی کردند، [این را بگوییم و رد بشویم، یک مقدار بفهمید مسئله در عالم چیست] رفتند گفتند به سید بحرالعلوم، آدم بزرگی بوده ها، خیلی بزرگوار بود، خیلی، سید بحرالعلوم خیلی بزرگ بوده، رفتند به ایشان گفتند یک کسی آمده نجف این از اول بازار نجف که راه می افتد تا درِ صحن کاسب ها دُکان(مغازه) و کسب و کارشان را رها می کنند دنبال این با فقرا راه می روند. چون دَأبش(عادتشان، روششان) این بود پولهایی که میدادند این جوری درون دخل کاسب ها، بزاز، بقال، زرگر هر چه بود تا میرسید در مغاز اش این یک جذبهای داشت که هرچه پول درون دخلش بود می آمد در کشکول این میریخت و خودش هم دنبالش راه میافتاد.
هست، این تصرف است، تازه اولین قدم تصرف است، این تازه یک مقدار نفس با آن است، تازه اینکه این کار را می کند نفسیت با آن است.
گفتند دم صحن هم که می رسد دو زانو می زند پول های کشکول را پشت سرش بیرون می ریزد و فقرا دورش جمع هستند همه منتظرند بیایند پول ها را جمع میکنند و خالی می رود مشرف می شود، این زمزمهای و ولولهای در نجف راه انداخته.
آن وقت سید بحرالعلوم در کربلا مشرف بودند گفتند میخواهم این را ببینم و بنشینیم ببینیم چه می گوید. آمدند دنبالش و رفت خدمت سید بحرالعلوم در کربلا نشستند، اول اطرافیان یک جوری معرفی اش کردند، [وای از این اطرافی ها، وای از این اطرافی ها، وای از این اطرافی ها، هر چه سرِ اشخاص، بزرگان می آید، به خاطر نادانی اطرافیان است، خدا نکند مریدِ خر گیر کسی بیاید، مرید خودش بد است چه برسد مریدِ خر، مرید خودش سد بین خالق و خلق و بین این است چه برسد که نافهم باشد] رفتند حرف های بد گفتند و سعایت کردند که این، این جوری است، دیگر باب برای حرف زشت گفتن باز است، برای حرف حق زمینه نیست، برای حرف باطل تا دلت بخواهد هست.
گفتم مرحوم آشیخ حبیب الله رشتی درس می گفت بالای منبر بود شاگردها، فضلا همه بودند، اشکال میکردند، جواب می داد، یک کسی هم بود هر روز هی حرف می زد، یک روزی آ شیخ حبیب الله وقتی صحبت می کرد، اشکال کرد، یکی از شاگردان ملا بود جواب داد، یکی دیگر جواب داد، آن یکی که هر روز صحبت می کرد، آشیخ حبیب الله به همان لهجه رشتی پرسید شما برای چه ساکت ماندی؟
گفت خب من جوابم را گرفتم دیگر ساکتم.
گفت آخر مزخرف که انتها ندارد تو بگو از بس که مزخرف می گویند. مزخرف، حرف بیهوده انتها ندارد، حرف حق دو کلمه است یک کلمه است، می گویند جواب می گیرد.
رفتند پیش آشیخ حبیب الله و این جوری شد و او هم جواب داد.
سید بحرالعلوم این بزرگ را خواست، چون بد گفته بودند این نجس است، این عقیده باطل دارد، دو تا قلیان آوردند، سید بحرالعلوم قلیان میکشید، ظرف قهوه خوری هم دو تا آوردند که اینها را وقتی می گذارند آب بکشند، در اتاقی نشستند با هم صحبت کردند، بعد از یکی دو ساعت آمدند دیدند قلیان یکی است، قهوه خوری هم یکی است، سید بحرالعلوم دو زانو جلوی آن بزرگ نشسته با هم یک قلیان میکشند. برگشت به نجف این دفعه که برگشت سید بحرالعلوم نفسش خیلی قوی بوده، گفت؛
باز آمدم موسی صفت تا که یَدُ و بیضا کنم
فرعون و قومش سر بسر مُستغرق دریا کنم
اینها شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بودند، در کرمان سه نفر از اینها را به همین تهمتها حکم قتلشان را دادند گفتند اینها کافرند و مرتد هستند و اینها درباره ائمه علیهم السلام یک عقایدی دارند، در کرمانشاه هم بوده، در کرمان که تاریخ نوشته است ها، یکی از اینها را که می بردند در میدان مردم جمع شده بودند که گردن بزنند گفت من هنوز خام هستم، نرسیدم، بگذارید برسم بعد من را گردن بزنید، نرسیدم به من فرصت بدهید، گفتند نه ببریدش.
[این خام بود خام این حرف را می زند، پخته تسلیم است مثل مولاش امام حسین علیه السلام تابع کربلاست] وقتی که او را میبردند که گردنش را بزنند در کنار خیابان گفت آی اهل کرمان، آی کسانی که به من نگاه میکنید بر چشم های شما خائفم همه چشمانتان را در می آورند که به من نگاه می کنید.
عه؟ بله هرکه به ما نگاه می کند چشمش را در می آورند، آقا محمد خان قاجار آمد بر کرمان مسلط شد بعد از شش ماه محاصره برج و باروی کرمان آمد وارد کرمان که شد گفت چشم در بیاورید، یک بزرگی بوده در کرمان، اهل دل بوده، نَفَس داشته، اینقدر به خانه او هجوم برده بودند، پناه گرفته بودند، دارد که به تیرهای سقف خانه اش مردم آویزان بودند، پشتِ بام، این طرف آن طرف، بالای دیوارها به تیرها هم آویزان شده بودند، این یک شال سبزی روی دستش انداخت با یک قرآن آمد پیشواز آقا محمد خان قاجار که به این قرآن و به سیادت من این مردم را رها کن.
آقا محمد خان گفت خودش را هم گردن بزنید، وقتی که گردن زدند، یکی آنجا اهل بینش بود گفت وقتی که آن دوست 《علی》را می بردند که گردن بزنند چرا نیامدی شال سبز و قرآن بگذاری بگویی نکنید؟
هر کسی که او را دیده بود چشمهایشان را درآورد، که یه تلّی از چشم جمع شد این طرف، آن طرف را نمی دید.
با دوستان امیرالمومنین کج رفتاری نکنید که نه چشمهایت را در می آورند روحت را از جسمت میکشند، این مرده است، مواظب باش.
من که میترسم به حق 《علی》یک کسی بگوید 《یا علی》 به او کج نگاه کنم، به حقِ حق من می ترسم.
از این نمونه زیاد است، حالا این یکی از آن هاست، این مال یک نپخته است که این جور کاری کرد، اگر پخته می بود این کار را نمیکرد، این مال کلاس اولی های راه است، چون اینها چیست؟
ما گفتیم محی و ممیت 《ولیّ》است هان؟
نخیر مُحیی و مُمیت دوستِ 《ولیّ》است.
دیدی مرگ را آورد در دامنشان ریخت؟
ولی خواجه چون به کمال رسیده او نه، خاطرش جمع است؛
من گر از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوه رندی و مستی نرود از پیشم
هر کس هر کار می خواهد بکند.
خدا مرحوم آقای مجد را رحمت کند، به مواضع مختلف که ما می رسیم از این بزرگ یاد می کنیم من جمله این شعر خواجه را ایشان این جوری می خواندند، بعضی نسخهها هست؛
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
او میفرمود؛
قفا خوریم (قفا به معنای پس گردنی است)
قفا خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
آنها مرتبهشان بالاتر از این مراتب است که از حرکات خلق در نفی و اثبات اثری بردارند.
اهل بیت عصمت و طهارت، هرکسی هر کار میکند هرجور به آنها میخواهد نقیصه بدهد به دامن کبریایی آنها هیچی گَرد نمینشیند، اگر اهل تأثر و تأثیر از فعل دیگری باشند نمی توانند ولیِّ مطلق بشوند، و با مقام عصمت سازش ندارد، این نقطه را میخواهیم پرتر بگوییم؛ با مقام عصمت سازش ندارد اگر 《ولیّ》 از کج رفتاری ها و اعمال ناشایسته دیگران متأثر بشود، این معصوم نیست، عصمت آن است که هیچ چیز به آن اثر نکند.
سابق یک طلسماتی بود به آن تیر بند میگفتند، تیر بند بود، این طلسمات را همراهشان داشتند تیر به آنها کار نکند، حالا دروغ و راستش هم هست، چون من یک کسی را دیدم که او به این مسائل وارد بود، گفت من تیر بند و اینها بلد هستم، گفتیم خب چه جوری است؟
آمد به یک بزغاله ای این تیر بند را بست و بعد خودش هم نه، به دیگران گفت بزنید، تیر بزنید، هر چه به این بزغاله تیر زدند نخورد، هست این هم هست.
تیربند میبینی این کار را میکند، آفت و تیر را رد می کند، این نمونهها هم هست، در این جنگی که بچهها رفتند بعضی ها با عشقی که به امیرالمومنین علیه السلام در ذاتشان داشتند و با علاقه ای که به امام حسین علیه السلام داشتند سالم رفتند و آمدند، آنها هم که رفتند، درست رفتند، معلوم باشد آنهایی هم که رفتند خیال نکنید کوتاه بوده.
آنچنان وارسته شو کز بعد مرگ
مرده است را عار آید از کفن
یک حرفی هست امروز روز جمعه است بگوییم، به خلاف آنچه تو عقیده داری، می بینی یک بزرگی را دفن کردند بعد از هزار سال بدنش هنوز سالم است، کفنش سالم است هان، ولی یک کسی را میبینی در قبر میگذارند همان وقت جسمش نیست، همان بعد از یک هفته پودر می شود، آن یک قسمت اول که ما نمره میدهیم و چشممان…
الان که بگوییم همه تان تکان میخورید، یک مقداری آدم فکر کند، عقل کند، تکان نخور، فکر کن، چنان هنوز تعلقش به جسم باقی است که نمیگذارد جسم خاک بشود، آنهایی که در راه عشق به امام حسین و کربلا پودر شد اثرش هم باقی نماند او نمره دارد، لذا آن که آمده جانش را فدای امام حسین کرده، این جوری می گوید حسین جان اگر من را در راه عشق تو بکُشند، قطعه قطعه کنند بسوزانند، خاکسترم را به باد بدهند، نگفت این که اگر اینکه من زنده بمانم بعد از هزار سال دو مرتبه بیایند کفنم کنند، این جوری نیست، چرا فقط یک چیز است آن را بگوییم و مُستَثنی کنیم آن کسی که می بینی بدنش سالم است و کفن پوشیده بعد از هزار سال اگر عشق حسینی و عشق ائمه علیهم السلام در وجودش باشد و به مقصد نرسیده باشد بدن را نگه میدارد، خوب دقت کن، این نقطه مستثنی از آن حرف اول است.
مثل چه کسی؟ مثل دَدِه تُرکه.
《أَوَّلَ مَن أَسرَجَ السِراج عَلی قَبرِ اَبی عبدالله الحسین، دده ترکه》هزار سال، هزار و صد سال قبل اول کسی است که آمد شمع روی قبر امام حسین علیه السلام روشن کرد، هنوز گنبد و بارگاه نبود.
دفنش کردند، مُرد و دفنش کردند، اقتضای رو به قبله این است که پشت به امام حسین باشد، روبرو دفنش کردند، در وقتی که خیابان کشیدند، زمانی که حاج آقا حسین قمی آن وقت در کربلا بودند، آمدند گفتند قبر دده ترکه لحد ریخته پایین جنازه معلوم است، حاج آقا حسین آمدند و عدهای به تماشای این قبر و دستور تعمیر بدهند، وقتی آمدند لَحد را دست زدند دیدند ریخت بدن سالم است، این می دانی غیر از آن است، این از آن کسی که پودر شده مقامش بالاتر است چون هنوز به عشق امام حسین دارد اینکه میدود، تن را با خودش می کشد.
ولی یک چیزی توجه همه را جلب کرد دیدند عجب این را به خلاف سنت و خلاف دستور شرع دفنش کردند، پشت به قبله است و رو به قبر امام حسین علیه السلام است، حاج سعید معمار که آنجا بود گفت تعجب نکنید این چیزی نیست، طاعونی که کربلا آمد من جوان بودم، بچهای بودم که از شیراز آمده بودم اینجا کارگری میکردم، جنازه ها را دسته دسته توی صحن دفن کردیم، پنج هزار نفر بیشتر توی صحن دفن شدند غیر از قبرستانها، تمام اینها را ما رو به قبله پشت به امام حسین دفن کردیم بعد از پنجاه سال بدنه های صحن ریخت، خراب شد، نشست کرد، آمدیم تعمیر کنیم وقتی که برداشتیم دیدیم پنج هزار نفر که من شاهدش بودم هر پنج هزار نفر پشت به قبله رو به امام حسین هستند.
هر دو قضیه را مرحوم آسید عبدالحسین دست غیب در داستانهای شگفت نوشته اند، این که چیزی نیست، چرا این هم زنده است، این هم برمیگردد، این هم جست و خیز دارد، این ولی در عشق امام است، این حیات است. ولی اگر یک مقدس مآبی دیدی که این هنوز بدنش خاک نشده این را در این وادی نیاورید مگر نمره محبت امام حسین داشته باشد،
عشق اهل بیت این تن را میکِشد زنده نگه می دارد و الا بگذار همان اول در این راه پودر بشوی، نخواه، حیثیت نخواه، اگر اینکه من را بکشند، قطعه قطعه کنند، بسوزانند، خاکسترم را به باد بدهند حسین جان هزار مرتبه این را سر هم کنند باز وقتی که سر از دامن هستی در بیاورم باز می گویم حسین، باز عاشق هستم خودم را فدای تو کنم، من از تو دست نمیکشم.
در مرتبه اسمیت وقتی که می خواهی 《ولی》را دریافت کنی که تعین تام دارد این مرتبه نازله است. یعنی چه؟ میخواهیم چه بگوییم؟
اینهایی که گفتیم راه میرفتند و اسم امیرالمومنین را میبردند و مردم را توجیه میکردند، عمار این کاره بوده[ آن روایت یادم نرود] عمار در کوچههای مدینه راه میرفت و مدح و منقبت امیرالمومنین را میگفت، این پرسه زدن مال عمار است ها.
چه می گفت ؟ می گفت《لا تُسُبّوا عَلیاً》 این جزء روایت نیست [این حرف عمار است از اینجا، اگر در روایت دیدید دخیل است]《 لا تسبّوا علیاً》
بابا اینقدر به 《علی》 فحش ندهید مردم،《فإنه مَمسُوس بِذات الله》،《 علی》، ممسوس بِذات الله است، یعنی از مقام اسمیت و صفتیَّت خارج است، یک نکته دیگری را دارد، در عین حال 《علی》خدا دارد، در عین حال رَب دارد، منتها نه رَبّی که من و تو می گوییم، نه، خدایی که مناسب ذات《 علی》است که از مقام اسمیت و صفتیَّت تجاوز کنی یک جای دیگری را بگیری.
عمار این نقطه را گرفته لذا وقتی که فقر به او فشار آورد، [دریافت کرده] آمد خدمت امیرالمومنین گفت دیگر نمی توانم بِکِشَم آقا مرا بس است، یک کاری بکنید. فرمودند برو آن تکه سنگی که آنجا افتاده آن اسمی که از من بلد هستی [این غیر از آن اسمی از اسماء است که تنزل رُتبی پیدا کرده است، این غیر از آن است] به این سنگ بخوان، همه اش ذهب می شود، عمار آمد آن اسمی که بلد بود خواند، فَصارَ ذَهَبا،
حَجَر، ذَهَب شد، حضرت فرمودند دو مرتبه آن اسم را بخوان به اندازه ای که لازم داری بردار به همان اندازه خواند و مصرف کرد، بعد دو مرتبه فرمودند آن اسمی که بلدی آن را بخوان بقیه اش را باز دو مرتبه سنگ کن. خواند و دو مرتبه سنگ شد، دیگر حالا من و تو شیعه امیرالمومنین بشویم آن بقیه را هم در آن جیب دیگرمان میگذاریم برای دختر خاله، پسرخاله، نمیدانم چه کار.
هر کسی در دنیا، هر کسی در دنیا کارش به رفاه و آسودگی رسید مقصد را فراموش کرد، به این فکر نباشید که جیب…
امیرالمومنین با ندارها کار دارد، عفاف و کفاف، عفاف و کفاف، کفاف و عفاف، این مسیر شیعه است، به اندازه ای که دست تَذَلُل پیش خلق دراز نکنی، مومن آبرو دارد، مومن حیثیت دارد، به همین اندازه، بیشترش که تامین آتیه و نمی دانم چیست این حرفایی که اهل دنیا در آوردند و از خدا ماندند و توکل زیر پا گذاشته شد و توجه زیر پا گذاشته شد و نمی دانم چطور.
ما خدا داریم، ما حق را رازق می دانیم، ما ولی امر داریم که رزق هستی را [می رساند]، برای چه غصه می خوریم؟ آنهایی زندگی شان خوب است که باباها به فکر بچهها نبودند، همه بچههایی که باباها به فکرشان هستند بیچاره شدند، بدبخت شدند، هم از نظر معنوی هم از نظر مادی، فرق نمیکند هم از نظر ظاهری هم از نظر باطنی، 《إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَى ●أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى 》(سوره مبارکه علق/۶_۷) همچین که ببیند دارد پولدار می شود به طغیان کشیده می شود،بعضی ها هست، رفقای خودمان بودند، ما همچین که به این گفتیم که چقدر قرض داری صورت قرض هایت را بنویس، یک مومنی پیدا شده[ ما خودمان نه پول داریم که بتوانیم به کسی بدهیم، نه درآمد، نه اینکه از کسی پول می گیریم، هیچ کدامش نیست، بعضی ها از رفقا خیال میکنند حالا ما که به کسی راجع به مادیات نمی گوییم وضعمان خوب است نه به حقِ حق قسم تا الان که خدمت شما نشستیم اینجا همه زندگی ما حتی این عبای ما عبایِ اعطایی است نه داریم نه اینکه میخواهیم، هیچ کدامش.
چنان ز زلف تو آشفته ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم است
حسین جان خودت را از ما نگیر، حسین جان محبت خودت را از ما نگیر.
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نخواهم]
گفتیم یک مومنی پیدا شده اینکه قرض های تو را بدهد صورت کن، این قبل از اینکه این پول به دستش بیاید باز رفت دو برابر قرض کرد برای یک سال دیگر، که دو مرتبه… عادت کرده، خدا نکند کسی به ولخرجی عادت کند، خدا نکند، مؤمن این جوری نیست، مؤمن در معیشتش تقدیر دارد، حق ندارد بارِ خودش زمین افتاده برود به یکی دیگر برسد [این کار اولیاست، کار اولیای درجه یک است، اسمش را مواسات میگذارد، مواسات کار تو نیست، هر کسی یک شأنی دارد] این احمقی است، این ولایت نیست، این پول خرج کردن، تو خودت نداری به دیگری پرداختن یکی دیگر باز دو مرتبه زمین می خورد، حق نداری این کار را بکنی، خداوند تبارک و تعالی این حق را برای کسانی گذاشته که آنها جیبشان پُر پول است دستشان دارد، آنها باید اینکه این کار را بپردازند، تو که این کار را میکنی جلوی یک وظیفه ای را از دیگران میگیری ،هر چیزی حساب دارد 《وَ لا تَبْسُطْهُما کُلَّ الْبَسْطِ 》،
ولایت حساب دارد، آن کار امیرالمومنین علیه السلام است، آن کاری که تو داری میکنی به ناحق این کار ولیِّ مطلق است، خیلی هم نفس است، نفس است، زن و بچه اش ندارد، خودش ندارد، میرود به دیگری میرسد، خیلی بد است، خیلی زشت است، در برنامه شرع این جوری نیست، آدم بداند کار دیگران است که آنها دارند، از آنها میبارد ولی غافل نشستند.
[یکی از صفاتشان این است] فرمودند شیعیان ما اینگونه هستند که وقتی که دارند و غنیاند و ثروت به آنها روی آورده به فقرا و جیران(همسایگان) و اَقرباء و دیگران از اهل مسکنت میپردازند و کمک میکنند، اگر نه اسم شیعه پولدار نداریم دیگر، شیعه تا وقتی کارش درست است که در موقعی که دارد به دیگری بپردازد، دیگری را دریابد.
💠روضه کاروان اسرای شام؛
خب ما به اربعین هم برسیم و یک عبوری از کربلا بکنیم؛
دو قافله برای زیارت امام حسین علیه السلام در حرکتند دنبال هر قافله میخواهی راه بیفتی راه بیفت، یکی قافله جابر و یکی هم قافله زینب سلام الله علیها است، روز قبل از حرکت از شام یک وضعی پیش آمد که شاید آن وضع از نظر تاریخی یک مقداری قابل بررسی است که یزید پلید و ملعون لعنت الله علیه به امام سجاد علیه السلام گفت که پسر پیغمبر سه حاجت از من بخواه که برآورده است[ این یکی از مظلومیتهای ائمه علیهم السلام است که آن کسی که نه تنها نیازمند است، به خُبث سریرت و خبث باطن موصوف است، او از ولیِّ خدا اینگونه تقاضا کند که سه حاجت از من بخواه] حضرت سرشان را پایین انداختند.
او سخنش را ادامه داد که چرا نمیخواهی پسر رسول خدا، طلب کن این سه حاجت را، من می دهم.
حضرت فرمودند اگر ناچارم من می گویم، اول اینکه اموالی را که از ما به غارت بردند روز عاشورا بگو بردارند بیاورند، چون در این اموال به غارت رفته یک مقداری لباس زنانه بوده اینها نوامیس خدا هستند بگو اینها را بیاورند و در آنها بعضی دست دوختهای مادرمان فاطمه بوده که با دست خودشان دوختند اینها را بگو بیاورند.
دستور داد هر کسی به غارت برده، شامی ها بردارند بیاورند، یک مقداری آوردند.
دوم اینکه اجازه بده[ شاید مسئله حضرت رقیه هم در همین جا رخ داده، شاید، احتمال دارد] یکی اینکه از کربلا که ما عبور کردیم و آمدیم به کوفه و از کوفه آمدیم به شام یک مرتبه به ما اجازه ندادند بر کُشتگانمان گریه کنیم هر وقت این بچهها خواستند گریه کنند تازیانه خوردند، اجازه بده ما یک ماتم سرا در این خرابه به پا کنیم راحت گریه کنیم، بتوانیم گریه کنیم.
او هم گفت باشد گریه کنید،اجازه داد.
یکی دیگر گفت حالا که می خواهی ما را به مدینه بفرستی از کربلا ما را عبور بده، چون موقع آمدن از کربلا به کوفه نگذاشتند با این قبرها وداع کنیم.
هر دو را قبول کرد.
وقتی کاروان را به طرف کربلا میبردند، آنوقت صحن و بارگاه نبوده، علامت نبوده، بیابان قبر افتاده، همین طور که رسیدند به این زمین پهناور بی علامت و نشانه، ناگهان دیدند تمام این بچهها مثل برگ خزان از شترها خودشان را انداختند، هر یک از آنها قبری را بغل گرفت، بی بی زینب سلام الله علیها یکسره سر قبر برادر رفت، بی بی رباب دنبال قبر پسرش میگشت، آمد روی سینه امام حسین علیه السلام علی اصغر را جستجو کرد.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد