《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنَهُ الدَّائِم عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.
«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»
《ٱللَّهُ وَلِیُّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ یُخۡرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِۖ وَٱلَّذِینَ کَفَرُوٓاْ أَوۡلِیَآؤُهُمُ ٱلطَّـٰغُوتُ یُخۡرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِۗ أُوْلَـٰٓئِکَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِیهَا خَٰلِدُونَ》(سوره مبارکه بقره/۲۵۷).
ولایت را ما دو قسم کردیم؛
یک ولایت تکوینی و دو ولایت تشریعی، یا به عبارت صحیح ادبی ولایت تکوینیه و ولایت تشریعیه. در ولایت تکوینی و ولایت تشریعی یک انسان کامل و مُکَمَّل و مُکَمِل عهده دار این دو سَمَت است، دو منصب است، دو مقام است، انسان کامل میتواند 《ولی》 باشد تکویناً و 《ولی》 باشد تشریعاً.
به حَسَبِ درجات ولایتی که حق به این انسان می دهد و کمالی که در این انسان مفروض است ولایت هم ذات و درجات است. یک انسان کاملِ مُکَمِل مُکَمَل این صاحب ولایت کلیه و مطلقه است، مثل ذوات مقدسه معصومین علیهم الصلاه و السلام، در مرتبه ثانیه انبیاء هستند، نقطه ولایت را می گوییم، ببینید در مسئله ولایت ائمه ما[ روایات زیادی هست، یکی دو تا ده تا صدتا نه بیشتر از تواتر و ادلهای که موجود است در نزد شیعه] ائمه هدی علیهم الصلاه و السلام در اطلاق ولایتی بر انبیاء مقدمند، حتی بر ابراهیم خلیل که روایات زیادی دارد، روایات خیلی فراوان، یکی یکی انبیاء را مقام و مرتبه شان را، صاحب ولایت کلیه و مطلقه امیرالمومنین علیه السلام مرحمت کردند، [یک روایت خیلی شیرینی است] روز قیامت که می شود همه خلق اولین و آخرین[ این روایت خیلی شیرین است] همه به صف ایستادهاند، همه حیرانند همه حتی الانبیاء و منتظرند که مقام شامخ صاحب ولایت کلیه و مطلقه امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام قدم به صحرای محشر بنهد، روایت از امام صادق علیه الصلاه و السلام است فرمودند و اینجاست که جد ما امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام حساب خلایق را رسیدگی می فرماید و انبیاء ایستاده اند و منتظرند که تکلیف شان مشخص بشود، بعد امام صادق فرمودند وَالله، سوگند یاد فرمودند 《والله أِنَّ عَلیً هُوَ الَّذِی یُزَوِجُ اَلانبیاء》این معنای تزویج،[ در این دنیا هم همین است، آنجا هم همین است]جد ما امیرالمومنین است که پیغمبرها را آنجا از تنهایی در می آورد معنای تزویج این است، بیکس، غریب، تنها، آنجا امیرالمومنین به دادشان می رسد از تنهایی در بیایند.
《هُوَ الَّذِی یُزَوِجُ اَلانبیاء》نه به آنها زن می دهد، معنایش این نیست. خود روایتِ《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》 معنای باطنی اش و معنای عرفانی اش هم همین است،《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》 تا آدم تنهاست دین ندارد ها، وقتی ضمیمه شد به یک کسی 《أَخُوکَ دِینُکَ》لذا 《قَد آخی(آخا) رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قَد آخی(آخا) بین اصحابه》، به جهتی که دینشان کامل بشود، سلمان تو با ابی ذر نصف دین را، حقیقت دین را، ابی ذر تامین کرد، نصف را سلمان، دوتایی با دین شدند، نه؟
مقداد را با عمار، چون عمار خیلی مقام والایی داشته روحیه اش با مقداد می خواند، مقداد تو با عمار برادری ،روز غدیر هم که می شود مستحب است که دستور است که صیغه برادری بخوانند، صیغه اُخوَت بخوانند، روز عید غدیر چون از تنهایی در بیاید، معنای ولایت اصلاً همین است، معنای صحیح ولایت این است، و در آن روایتی که آمده است روز غدیر صیغه برادری…[ بعضی ها می آیند می پرسند که مثلا می شود ما صیغه خواهر برادری بخوانیم؟ نه نمی شود، خواهر برادری صیغه نداریم، این کارمندهای اداره یا اینکه اینهایی که کار می کنند، خانم ها با آقایان مثلاً آنجا مردها رفت و آمد دارند یا یک جوری تماس دارند، صیغه خواهر برادری هیچ نداریم، خواهر و برادر صیغه بخواند محرم بشود، اینجوری نداریم، چرا صیغه برادری داریم، فرمودند اگر کسی موفق بشود در عمرش یک صیغه برادری به خاطر امیرالمومنین برای تثبیت ولایت در نفسِ خودش این کار را بکند خداوند تبارک و تعالی به او نیروی شفاعت روز قیامت مرحمت می کند و آنجا حق شفاعت دارد ] 《قَد آخی(آخا) رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قَد آخی(آخا) بینَ اصحابه》 دستور هم آمد از طرف پروردگار متعال، جبرئیل دستور را آورد که این کار تمام بشود،《أَخُوکَ دِینُکَ》 ،《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》
این 《مَنْ تَزَوَّجَ》یعنی 《مَنْ اَخَذَ مُومِناً بالاُخُوَه》،
《مَنْ جَعَلَ مُومِنَاً أَخاه》، یکی از معانی اش این است، آن هم هست کسی که زن بگیرد، او مال مردم عادی، عامه مردم، این مردمی که همه چیزها را با نان و آب و پول و ریاست و منصب حساب میکنند این روایت را هم برای زن گرفتن، عیب ندارد، فرمودند فرمایشات ما، حرف های ما، سخنان ما مثل قرآن هفتاد بطن دارد، مثل قرآن میماند، هفتاد بطن دارد، ظاهرش این است که 《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》برود زن بگیرد، یکی دیگر معنایش این است که 《أَخُوکَ دِینُکَ》تا تنهایی دینت معلوم نیست چیست، تنهایی بد چیزی است، ولایت معنایش این است که همه تک روها را از تک روی که خودخواهی می آورد، عُجب می آورد، غرور می آورد، بعد انکار می آورد، علی کل حال باید در ظاهر شرع هم رساله عملیه زیر بغلت باشد اگر تقلید نکنی فایده ندارد این ولایت است.
یک مطلبی را من دیدم، این خیلی، کسی که به آدم مطالبی معارفی حقایقی را آموخته…
در زمان حضرت صادق علیه الصلاه و السلام یک کسی بود که زن کج خُلقی داشت، هر کار هم می کرد آخر دیدید به او مهربانی میکنی میبینی که بدتر از قبل کج خلقی می کند، اوقات تلخی می کنی می بینی اینکه نه کار می کند و باز کج خُلقی می کند، پول به او می دهی باز می بینی کج خُلقی می کند، به دروغ نازش را میکشید باز فایده نداشت، به راستی نازش را می کشید این زن هموار نمی شد،[ همه شما سرتان در حساب هست الحمدلله] هر کار کرد دید نه فایده ندارد، آمد خدمت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کرد آقا جان این زن ما کج خُلق است ما همه فوت و فن های عالم را به کار بستیم [ لذا گفتند دروغ بد است همه جا، زشت است، اَلکاذِبُ عَدوَّالله، اگر کسی خُلف وعده بکند از گناهان کبیره است، فقط به زنش وعده بدهد انجام ندهد، عیب که ندارد هیچی، ثواب هم دارد]
عرض کرد که یابن رسول الله کج خُلق است درست نمی شود.
حضرت فرمودند اینکه تو معلمی داشتی؟
عرض کرد بله آقا معلمی داشتم.
[ از کجا به کجا ربط پیدا می کند، بله از کجا به کجا ربط پیدا می کند، خودت را عرضه کن به ولیِ خدا تا ببینند تو را چه شده]
معلمی داشتیم بله. یک مختصر ما پیش او درس خواندیم بعداً ما خودمان مُلا شدیم، درست شدیم، آدم به حساب آمدیم، دیگر به او احتیاجی نیست.
نه تنها درس خواندی، پیشرفت کردی، بالا آمدی، نه، گاهی هم اینکه سر به سرش گذاشتی، کوچکش شمردی، اهانت به او کردی، آنها را دیگر نگفت، امام می فرماید جلوی آینه خودت را بگیر 《 المؤمنُ مِرآهُ المؤمنِ》 ،این مومن جزئی است به همین اندازه مومن است که خدمت امام جعفر صادق علیه السلام می رسد، اگه مؤمن نبود خدمت حضرت صادق علیه السلام نمی آمد، اگر مومن نمیبود سعادت پیدا نمیکرد که حضرت هدایتش کنند، مومن است دیگر منتها جزء است.
حالا به مِرآت کلی، به مِرآت کلی که مؤمنِ مطلق است، که ولیِ خدا امام جعفر صادق است، تقابل پیدا کردند، آیینه او را می بیند، قدرانی نکردی، زیر پایش را گاهی خالی کردی، دیگر خیلی چیزها دارد.
[ای بابا او را می گویی ما خودمان بهتر از او هستیم، همین کافی است] عرض کرد بله آقاجان گاهی از این کارها کردیم، سرش را پایین انداخت دیگر، آنجا جلوی ولیِ خدا که نمی تواند.
حضرت فرمودند والله تا نروی دل این معلم را از خودت راضی نکنی، زنت کج خُلقی اش خوب نمی شود، خوب است؟
همسایه ام کج خُلق است، خودت ببین چه کار کردی، شریکم، هر کار می کنم کسبم خوب نمی شود، ببین چه کار کردی؟
کجا لرزاندی؟
برای چه؟ به جهتی که معلم، استاد، آن کسی که انسان را تربیت می کند ولو در یک نقطه خیلی جزئی، خیلی جزئی، این 《ولی》 است، به اندازه ظرف وجودی خودش، آدم مواظب باشد به بزرگانی در مطالبی که مربوط به دین می شود حق ندارد کوتاه نگاه کند. علما، فقها، بزرگان، اهل معرفت، اهل کمال، مواظب باشند ها، زمینش می زنند، بعد زندگی خودت تاریک می شود، این مال دنیاست تا ببینیم آخرتش چه می شود، گرچه خود این آخرت است، خود این آخرت است نسبت به آن مقدمه اول که دنیا بود.
این ولایت است، مواظب باش، دقت کن، حالا که به تو مرحمت کردند تو را بالا بردند، تو را سِعه صدر دادند، حالا که دستت به دست یک 《ولی》 است، این کوچکتری است مواظب باش، قطع کردن به خاطر نداشتن ولایت است، بزرگ شدی که بیشتر باید ملاحظه کنی، آدم بزرگ نباید کوچک را دور بندازد، نمیبینی بزرگان ما، نمیبینی آقایان ما، نمیبینی سروران ما، نمیبینی اولیاء و ائمه ما علیهم الصلاه و السلام ما، ما کارهای زشت می کنیم بغل باز می کنند می گویند بیایید، رفت معلم را پیدا کرد و آنجوری که باید و شاید حالش را جا آورد.
حالا این دیگر حرف امام صادق است، حرف من که نیست، حرف های ما که نه به خودمان اثر می کند نه به غیر، حرف امام جعفر صادق علیه الصلاه و السلام است، چنان صاف و صوف شد تا آمد خانه دید عه آب خنک دستش داد و زن به گریه افتاد، تو شریک زندگی من هستی آقاجان، یک عمر است چند تا بچه از تو دارم من قدر تو را ندانستم آقای خانه. صاف و صوف شد، لذا؛
سر بنه آنجا که باده خوردهای
اگر اینکه آخوند مکتبی به تو ابجد یاد داده به هر درجه علمی برسی باید دستش را ببوسی، اگر به ولایت نزدیکی، اگر معنای ولایت را می فهمی.
در یک مجلسی من یادم می آید حالا این را بگویم تربیت است دیگر[ این آقا چه کسی بودند گفتند برای جوانها یک چیزهایی بگویید، خودشان رفتند گوش ندهند؟ هستند؟]
برای جوانها؛
یک آقایی را من در وقتی که نجف بودیم درس میخواندیم این جوان درس خوانده بود مثلاً مجتهد شده بود به قول خودش مجتهد شده بود، سر درس اشکال میکرد و همه نظرها را… [خدا نکند کسی چیزی یاد بگیرد، خدا نکند کسی چیزی یاد بگیرد خواسته باشد بفروشد، وای که آنجاست 《اَلعِلمُ حِجابُ الاَکبر》 خب روی سر و زبان ها افتاد که این فاضل است، این درس خوانده است، این ملا است، در یک جلسه دیدم، پدرش خیلی درس خوانده نبود درجه فضل پدرش خیلی کمتر بود، پدری داشت مُعَمم بود، روضه خوان هم بود، دیدم در یک مجلسی بر پدرش مقدم شد دو سه مرتبه گفتم《یا الله》 اینقدر بشر پست؟ اینقدر نمک نشناس؟ پدر، 《ولیِ》 تو است، به هر جا برسی پدر ولیِ تو است، جوانمرگ شد، الحمدلله که جوانمرگ شد چون اگر می ماند چند دفعه دیگر بر پدرش مقدم میشد، جهنمی می شد، حالا اقلاً جوانمرگ شد. بر پدرت مقدم شدی؟
که چند تا کلمه اصطلاح یاد گرفتی که خود آنها هم معلوم نیست که درست است یا نادرست است؟ خود آنها هم مبنا ندارد.
حفظ حقوق از شئون(شوؤن) ولایت است، حفظ حقوق کسی که به ولایت رسیده، ولایت درس گرفتنی که نیست، آخر یک کسی خیال می کند بیاید پای منبر بنشیند ولایت میفهمد چیست، کتاب مطالعه کند ببیند ولایت چیست، تفسیر بخواند، ولایت این نیست، ولایت واقع شدن در یک نقطه نوری است، این فرمایش از امیرالمومنین علیه السلام ولیِّ کل، ولیِّ مطلق، ببین حفظ ولایت را چهجوری میفرمایند،《مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً》 فقط باید به ائمه هدی علیهم السلام شماها از کجا یاد گرفتید، جز ذات خودشان که ترشح میکند؟
یک معنای این فرمایش مولا که 《مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً》این است هر کسی یک سخن به من یاد بدهد من را بنده کرده، من بنده او می شوم، این حفظ شؤون ولایت است، چون 《ولیّ》است خودش می داند باید چه جوری حفظ ولایت کند.
یک معنایش این است که من و تو را تربیت کند چون در عالم کسی نیست که 《علی》 را چیزی یاد بدهد، هیچ کسی《لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ ما ازْدَدْتُ یَقینا》،《 والله اِنَّ بنَ اَبی طَالِب أعلَم (أَعرَف) بِطُرُقِ السماوَات مِنّ طُرِقِ الأرضِین》 همه پردهها برداشته بشود، همه همه، همه، به یقین 《علی》 اضافه نمی شود، ولی می خواهد موقعیت 《ولی》را و ولایت را در این نقطه، این ولیِّ مطلق صلوات الله و سلامه علیه معرفی کند، یکی این است، یکی هم معنایش تَأْجِیل(مهلت دادن، به تاخیر انداختن) است، سخن در تَأْجِیل، یعنی چه؟ یعنی هر که توانست یک حرف به من یاد بدهد که من یاد نداشته باشم(بلد نباشم) بنده اش می شوم. هیچ کسی نیست، اگر کسی توانست در عالم به من چیزی بیاموزد تا من آن را ندانسته باشم. یک معناش این است که برای ما اهل محبت، برای ما اهل ولایت، ماها که عشق داریم، این حرف بهتر به مزاجمان می خواند، اهل معرفت یک چیز دیگر پشت این دارند که نه امیرالمومنین علیه السلام دارد ولایت را بُنیِّه می دهد، نیرو می دهد، ثبات می دهد، دوام می دهد، حتی در جزئیَّتش، منِ 《علی》 به هر درجه ای که هستم در اطلاق ولایت یک حرف به من یاد بدهد بنده اش می شوم. یعنی ولایت را قدر بدانید،آی جوانها، هرکسی میخواهد جوانی را نصیحت کند فقط و فقط هیچ چیز دیگر نمیخواهد یادش بدهد، همه چیزها را یاد می گیرد فقط و فقط بگوید مواظب پدر و مادرت باش، مواظب پدر و مادرت باش، مواظب پدر و مادرت باش، این ولایت است، هیچ چیز دیگر نمی خواهد به جوان یاد بدهد.
《أَخُوکَ دِینُکَ》 ،《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》،از تنهایی در بیا یک برادر بگیر، خود امیرالمومنین علیه السلام می فرمایند 《کَانَ لی اَخٌ فِی الله》منِ 《علی》هم یک برادر داشتم، غیر از رسول الله، آنها که نفس واحده هستند، به ظاهر به چشم من و تو که دوئیَّت هنوز از میان نرفته است در من و تو یعنی مشرکیم ما هنوز مشرکیم هر وقت فهمیدیم《 أَنَا وَ عَلِیٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِد》 هر وقت این را کسی در عالم فهمید، هر وقت فهمید شرک در وجودش راه ندارد، ما شرک توحیدی هم داریم که او اصلاً از دو بالا زده به عدد بی نهایت رسیده، مشرک است، کسی به مقام رفع شرک نمیرسد مگر اینکه این نقطه در ذاتش جا بگیرد《لَیسَ فِی الدار غِیرُهُ دِیِار》،مگر می شود؟ اگر دو تا را تو توانستی در ذهنیت نفی کنی، بقیه پیش کش.
در مقام وحدت قرار گرفتن این کار خود همین چهارده معصوم علیهم السلام است، که جز خدا نبیند، هر چه می بیند اوست، در گودی قتلگاه هم بفرماید《الهی رِضاً بِقَضائِکَ و تَسْلیماً لِامْرِکَ وَ لا مَعْبودَ سِواکَ》 تو را میبینم، بعد هم اینکه لقب بگیرد《 قَتیِل الله》، لقب گرفته به قَتِیل اللهی،《انَّ اللهَ شاءَ انْ یَراکَ قَتیلاً》 در آن جذبات خاصی که مقام شهود است سر به…سین بگذارد و 《یا حسین اُخْرُج اِلَی العِراقِ فَاِنَّ الله قَدْ شاءَ اَنْ یَراکَ قتیلاً》پشت این حرف سخن خوابیده به پهنای همه وجود، که خودش خودش را در آغوش قاتل بیندازد، که خودش خودش را در دامنه عاشورا بیارورد، خودش خودش را در پهنای نینوا قرار بدهد، دست زن و بچه اش را بگیرد بگوید که شما بیایید از این سفره توحید، نه، وحدت تامه است، هیچ کسی در عالم نفهمید امام حسین چه کار کرد، هیچ کسی و تا آخر هم معلوم نخواهد شد. هیچ کسی نفهمید غیر از خود آنهایی که بودند، اول حرف را به علی اکبرش فهماند، اول سخنِ وحدت را به این آقازاده فهماند، که مسئله چیست، ما کجا میرویم، چه کار میخواهیم بکنیم، چیست، اینجاست که اَشقیِ الاَشقیا را هم غذا می دهد، غذای فعل می دهد.
[ سخن در گنجایش مجلس نیست با صلوات رد بشویم] 《أَخُوکَ دِینُکَ》این ولایت است، برادرت دین تو است، 《فاحْتَطْ لدِینِکَ》احتیاط کن. احتیاط، وقتی گفتند احتیاط کن به جایی که سه دفعه دستش را آب بکشد پنج دفعه آب کشید، این احتیاط است؟
این مقدس مآب تربیتت میکند که امام کُش ها همه از این قماش بودند، گفتن احتیاط کن در دینت، شش مرتبه ضاد《 وَلاَ الضَّالِّین》را می گوید، احتیاط این است، که درست در بیاید؟
گفتند احتیاط کن در دینت، تکبیره الاحرام را پنج مرتبه خواند، این احتیاط است؟
یک جوری دست آب میکشد، یک جوری صورت آب می کشد، یک جوری ادا و اصول در قرائت نمازش است، این احتیاط در دین است؟
《أَخُوکَ دِینُکَ》 بابا مواظب بغل دستی ات باش، احتیاط کن، این دین ولایتی است.
سُفیان است، حسن بصری است، اینها خیلی سابقه خوبی ندارند، هم سفیان ثوری هم حسن بصری، هیچ کدامشان خوش سابقه نیستند، یک وقتی در کتاب ها سخنی، موعظهای، دلالتی، کسی دنبال این حرف ها می رود یک مقداری هم با امیرالمومنین و منطق اهل بیت علیهم السلام آشنا باشد ببیند که آن راه غیر از این راه ولایت است.
حسن بصری است یا سُفیان ثوری در جنگ جمل و بعد از جنگ جمل به آقا امیرالمومنین برخورد کرد، داشت وضو میگرفت هی دستش را آب میکشید و نمی دانم اینکه صورتش را آب میکشید، از این ادا و اصول که… مقدس های ما همان سفیان ثوری هستند، این مقدس های ما همین که خودش می گوید اینکه فلانی درویش است، از 《علی》 حرف می زند، این خودش همان ذات خبیثِ ظلمانی است.
خدا از 《علی》 حرف می زند، انبیاء از 《علی》 حرف می زنند، ملائکه از 《علی》حرف می زنند، اجازه یک 《یاعلی》 هنوز به صفوف ملائکه داده نشده که یک مرتبه نامش را ببرند، این حرفاست که در ذات مردم بلا می آورد.
《علی》 اسمش، اسمش، 《علی》 عین و لام و یاء آن، حرفش، حرف اسمش، قائمه عرش است، نه ذاتش، نه ذاتش، نه مسمایش، 《علی》 اسمش قائمه عرش است، که《ٱلرَّحۡمَٰنُ عَلَى ٱلۡعَرۡشِ ٱسۡتَوَىٰ》(سوره مبارکه طه/۵)
حق بر این اسم تکیه زده، بر این اسم، تا وقتی اینها در اجتماع باشند، این مقدس مآبها، آخ آخ آخ، هی وضو می گرفت، این از همین هاست، این که تو یا دنبالش هستی یا اینکه می گویید علی دوست، غیر از این ها است، این یک رشته است و آن یک رشته.
آقا امیرالمومنین فرمودند اینکه حسن(یا سفیان ثوری) ببین رسول خدا فرمودند اینکه《الْوُضُوءُ بِمُدٌّ وَ الْغُسْلُ بِصَاعٌ》دستور دادند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند برای وضو گرفتن ده سیر آب کافی است و برای غسل کردن چهل سیر آب، مُد و صاع را می گوییم و کسانی می آیند که کم کم می شمارند این مقدار را و این کارهای تو را می کنند اینها از من نیستند.
میدانید بیشرم چه گفت؟ گفت 《علی》 از این خون هایی که تو از مسلمین ریختی در جنگ جمل ما بیشتر آب نمیریزیم.
این مقدس مآبی است، الان هم هست، یعنی تو که می گویی نام 《علی》را نبر، تو از همان زُمره هستی، بله، چون درونت بی اطلاع است، 《أَخُوکَ دِینُکَ، فاحْتَطْ لدِینِکَ》 ، دین برادرت است،《مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ》 هرکس یک کسی را به برادری بگیرد خودش را از تنهایی در بیاورد، 《مَنْ تَزَوَّجَ》 یعنی فرد نباشد دو بشود، این نصف دین را دارد، نصف هم او دارد، نصف را سلمان داشت و نصفی را ابی ذر داشت، کل دین را دارند، نصفی را مقداد داشت نصفی را عمار داشت کلِ دین را دارند، آن وقت چه می شود؟
آن وقت ولایت تجلی می کند، مواظب باش هر چه هست در دوستی است، هرچه هست در برادری است، هرچه هست در اخوت است.
فرمودند امام صادق علیه الصلاه و السلام جد ما امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام را که این لقب به ایشان داده شده و این لقب را خدا مرحمت فرموده و رسول الله این لقب را روی امیرالمؤمنین گذاشتند، این معنایش این است که دوستانش با هم یک دل و یک زبان و متحدند، که او یَعسُوب الدین است، امیرالنَحل است. چون شیعیان مثل زنبور عسل که با هم متحدند و یگانه هستند و یک نواخت کار میکنند شیعیان هم دست در گردن هم انداختند، همدیگر را در آغوش کشیدند و بر یک روال، بر یک مقصد، بر یک روش حرکت میکنند، لذا یَعسوب که ملکه زنبور عسل است، لقب گرفته است، چه لقب شیرینی، امیرالمومنین یَعسوب لقب گرفته است، یَعسُوب الدین و شیعیان چون نَحل، زنبور عسل، بر گِرد وجود مقدس او هستند. روایتی یادم آمد، امام صادق علیه الصلاه و السلام فرمودند《 شِیعَتُنَا (بِمَنْزِلَهِ) کَاَلنَّحْلِ 》 شیعیان ما مثل زنبور عسلند《 لَوْ عَلِمُ اَلنَّاسُ مَا فِی أَجْوَافِهِم لَأَکَلُوهُم》 این یک لطیفه خیلی ظریفی دارد، شیعیان ما مثل زنبور عسلند اگر مردم بدانند در درون اینها چیست همه مردم اینها را میخورند، این یک معنای خیلی لطیفی دارد، خیلی معنایش لطیف است، خیلی لطیف《 لَوْ عَلِمُ اَلنَّاسُ مَا فِی أَجْوَافِهِم لَأَکَلُوهُم》 《شِیعَتُنَا کَاَلنَّحْل》 لذا در زیارت جامعه نمیخوانی 《فَما أحْلى أسْماءَکُم》؟
فَما اَحلی، ائمه هم اسم دارند، هیچ اسمی را پیدا کردید ؟
عمار آمد خدمت حضرت مولا امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام دیگر خیلی زندگی برایش تنگ شده بود، گفت آقاجان دیگر به بنبست خوردم، یعنی از نظر مالی وضعش خوب نبود، گفت به بنبست خورده، دیگر آبرو و حیثیت و اعتبار هرچه داشتیم قرض هم کسی به ما نمی دهد چه کار کنیم؟
حضرت فرمودند این سنگی که آنجا افتاده برو سراغش.رفت.
فرمودند به آن اسمی که از من بلدی، مگر نمیدانست 《علی》؟
مگر نمیدانست 《حیدر》؟
مگر نمیدانست کنیه مولا 《اباالحسن》؟
فرمودند به آن اسمی که تو بلدی بر این سنگ بخوان آن مبدل به ذَهَب می شود، مقدار لازم را بگیر دو مرتبه آن اسمی که از من بلدی بر آن بخوان بقیه باز مبدل به سنگ بشود.
عمار(ابی ذر) آمد سراغ آن سنگ، آن اسمی که بلد بود خواند، تو خیال کردی آن اسم چیست؟
تا برادرت را نشناسی که این دوست امیرالمومنین است آن اسم را یاد نمی گیری، اگر بغل دستی ات را شناختی که او دین توست، و او اسم امیرالمومنین است، اگر شناختی،《فَما أحْلى أسْماءَکُم》 خدا اسم دارد《وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا 》(سوره مبارکه اعراف/ ۱۸۰).
برای خدا اسماء حُسنایی است خدا را به آن اسماء حسنی بخوان.
یا الله است؟ نه .
رحمن است؟ نه.
اینها اسم لفظی است، 《قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَیًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى》(سوره مبارکه اسراء/ ۱۱۰).
بگو اینها اسم لفظی است، اسمِ تَعیُنیِ خارجی چیست؟ فرمودند 《نَحنُ الْأَسْمَاءُ الله الْحُسْنَىٰ》ما آل محمد اسماء حسنای خداوندیم، آدم برای اینکه توبه اش قبول بشود《 وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَهِ فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ🌑قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
》(سوره مبارکه بقره/۳۱_۳۲)
آدم همه اسماء خدا را بلد بود، آدم برای اینکه توبه اش قبول بشود اینقدر یا رحیم گفت، اینقدر یا غفار گفت، یا ستار گفت، یا رحمن، هزار یک اسم خدا را سیصدسال خواند، خدا جوابش را نداد، حق فرمود آدم من را به اسمم بخوان.
عرض کرد سیصدسال است میخوانم.
فرمود نه اسم من این است؛ بگو یا محمد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین اینها اسم ماست.
《یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد》برای چه حمید کافی است؟ برای چه یا محمد؟حمید در اسمیتش تحقق و تعین پیدا نمیکند مگر اینکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بسازد.
《 یا عالیُ بِحَقِّ علی》 عالی که اسم حق است تحقق پیدا نمیکند، خودش را نشان نمی دهد مگر در تعینش 《علی》را بسازد.
《یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه》و فاطر نمی تواند نتیجه بخش باشد اسمیت خودش را به ظهور بیاورد مگر فاطمه سلام الله علیها را تعیین کند، تا《یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن》.
حالا حرف جلسه قبلی یادتان هست؟
همیشه برای بیان تکمیلی آن حقیقت لایُدرِک و لا یُوصَف که بی حد است آن را در آخر ذکر میکنند.
《بُنِیَ الإِسلامُ عَلى خَمس》اسلام بر پنج پایه نهاده شده است؛ بر نماز بر روزه، بر جهاد و حج یا جهاد و زکات یا حج و زکات همه اینها روایت هست، چهار تا را گفتیم، بعد هست 《وَالوِلایه》، چرا مرتبه آخر ولایت است؟
برای اینکه مکمل آن چهارتاست، اگر این نباشد آن چهارتا تکمیل نمی شود، ولایت با این که اصل است در مرتبه متاخِره ذکر شده چون مکمل است، درست؟
《إِنَّ الجنهَ تشتاقُ إلى أربعَهٍ》 بهشت دارد داد می زند، بغل باز کرده می گوید آی آن چهار نفری که من آرام میگیرم اگر آنها را داشته باشم.
بهشت هم آرامش می خواهد خیال کردی بهشت که تو را آرام میکند خودش آرامش نمیخواهد؟
بهشت هم باید آرام بگیرد، چه آرامش میکند؟
《تشتاقُ إلى أربعَهٍ 》بهشت به چهار نفر رو آورده، دنبال آن چهارنفر است《الی سلمان و اَبی ذر و مِقداد و علِیٍّ》چرا در مرتبه چهارم؟ آخر؟
به جهت این که اگر 《علی》نباشد نه سلمان است، نه ابی ذر است و نه مقداد است، در مرتبه متأخره است.
اینجا هم در مرتبه متأخره است، چه کسی؟
《یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن》 یعنی اگر حسین نباشد تحقق و تعین اسماء خمسه محال است.
حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را از اینجا بگیر و 《وَأَنَا مِنْ حُسَیْنٍ》اصلا از اینجا درست شده.
چرا 《حسین》 در مرتبه آخر است؟ ذات آدم چون تلقیِ اسماء کرد، شهوداً به این نقطه گواهی پیدا کرد، عرض کرد جبرئیل آن چهار تا را که گفتم دلم تکان نخورد به پنجمی که رسیدم تکان خوردم، به جهتی که مکمل است، چهار اسم تَعَیُنِیِ قبل است، 《حسین》 مکمل چهار اسم تعینی قبل است حتی اسم جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم.
بی بی جان ما به اجازه شما عرض میکنیم که 《حسین》 شما مکمل اسم با کفایت خودِ شماست، 《علی》 جان، مولای ما، 《حسین》 شما مکمل تَعیُنیِ اسم شما هم هست. آقا جان امام مجتبی، حسین مکمل تعیینی اسم شما هم هست، حسین است، حسین.
در بعضی از روایات دارد،[این روایات را که آدم میخواند یک مقداری روی آنها دقت کند]وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آقازاده را وقتی صدا می زدند نمیفرمودند 《حسین》، اینجوری صدا نمیزدند، هیچ وقت کسی ندید رسول الله را که این آقازاده را صدا بزند مگر اینجوری که ما میگوییم، صدا که میزدند، میفرمودند حسسسسسین.[به حالت کشیده و مد دار]
صدیقه طاهره هم یاد گرفته بودند، امیرالمومنین هم یاد گرفتند، به چه جهت؟
به جهتِ این که این عشق تمام نشود، این اسم در ذات رسول خدا تمام نشود، در حرف بیاید، میکشیدند.
آقا امیرالمؤمنین علیه السلام را صدا میزدند 《یاعلی》، بیبی صدیقه طاهره سلام الله علیها را میفرمودند 《یافاطمه》.
آقا امام حسین در میان ائمه علیهم السلام امتیاز دارند، حتی در صدا زدن.
امیرالمومنین علیه السلام هم این جوری صدا می زنند، تو خیال کردی که در عزاداری ها اینجوری 《یاحسین》می گویی خودت یاد گرفتی؟
این اتصال ذات مؤمن به رسول الله است، این معنای نبوت است، معنای نبوتی که اینقدر در کتابها دنبالش می گردی، این معنای نبوت است، نبوت را درک کردی، این فطرت است، این ذات است که این هم مثل جدِ امام حسین، مثل رسول الله، حسین را صدا میزند، مثل امیرالمومنین صدا می زند، مثل صدیقه طاهره صدا می زند، لذا آدم در مرتبه دوم که حرف را حالی اش کردند(به او فهماندند) وقتی که گفت یا قدیم الاحسان او هم مثل رسول الله صدا زد《 یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَسسسسسسیْن. جبرئیل را با خودش هم نوا کرد، جبرئیل را با خودش هم ندا کرد، اینها اسماءُ الله هستند، خودِ اینها باز یک اسمی دارند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسم دارند، امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام اسم دارند، صدیقه طاهره سلام الله علیها اسم دارند، همه ائمه علیهم السلام اسم دارند، اسماءِ ائمه علیهم السلام عاشقین و دوستانشان هستند، همین جور که خودشان اسماء الله هستند، اسماء حسنی هستند، ذاتِ شیعه اسمِ 《ولیّ》 است، به عمار فرمودند آن اسمی که بلدی را برو بگو، عمار آمد اسم خودش را به سنگ خواند و ذَهب شد. این اسمِ خودش است[ در روایت ندارد اسم خودش را خواند ها، معلوم باشد این را باید یاد بگیری، همه اش در این معرفت بنشینی تا آن اسم را یاد بگیری] ذهب شد به اندازه ای که لازم داشت گرفت، من و تو میبودیم چه؟
آن اسم را بلدیم؟ آن بقیه اش را هم برای بچههایمان می گذاشتیم، برای آقازاده که آمریکا درس می خواند بفرستیم آخر، او هم یک چیزی…
به من و تو یاد می دهند؟ به من و تو این جور چیزها را یاد می دهند؟ به من و تو این جور چیزها را می فهمانند؟
دو مرتبه اسمش را خواند آن حجر شد.
💠روضه آقا علی اکبر علیه السلام؛
خب امروز توسل ما به ذیل عنایت [آقا علی اکبر علیه السلام است]برویم درِ خانه علی اکبر علیه السلام
بادبان کشتی بحرِ وجود، آقاجان امروز یک عنایت کنید.
دل بابایش را شاد کرد، صحنه کربلا، عاشورا خیلی آشفته کرده، امام حسین علیه السلام با همه استحکامش، فقط تنها کسی که توانست آشفتگی امام حسین را رفع کند علی اکبر است.
بادبان کشتی بحر وجود
طُرّهی مشکین آن شه زاده بود
خال بر آن مصحف وجه کریم
باء 《بسم الله الرحمن الرحیم》
اکبر آن گنجینه سِرّ خدا
شب شدش مِرآت سر تا پا نما
وقتی پیش بابا آمد، اهل حرم علی اکبر را احاطه کردند، دستانشان را در هم زنجیر کرده بودند، دست ها را انداخته بودند، زنجیر کرده بودند، همین جور که صبح وقتی که…
یک مسئلهای بگوییم؛ در این سینه زنی ها رفقای ما دیدید دستانشان را توی هم زنجیر می کنند؟ این مدرک دارد، اینها از بچههای امام حسین علیه السلام یاد گرفتند، کوچک و بزرگ، دختر و پسر، اینها همه آمدند دست ها را توی هم زنجیر کردند، دورِ اسبِ علی اکبر را گرفتند، آقازاده دید نمی تواند از این حِصار محبت فرار کند، علی اکبر دید نمی تواند از این حصارِ عشق بگذرد، حصارِ عشق را باید سلطانِ عشق پاره کند، این حصارِ عشق است، این حصارِ محبت است، تنها کسی که میتواند این حصار را به هم بدرد سلطان عشق است، بابایش است. میان این خانم هایی که، آقازادههایی که حصار کرده بودند، حِصن حَصین درست کرده بودند، میدانید یک معنایش این است که 《علی جان》 نرو، یک معنایش این است،
یک معنای دیگر هم دارد وقتی که ما مسافر قبلا میفرستادیم یک حلقه یاسین درست میکردیم مسافر را از توی حلقه یاسین عبور می دادیم، یعنی هیچ صدمهای دیگر به تو نمی خورد، خاطرت جمع باشد.
بچههای امام حسین علیه السلام حلقه یاسین هستند، اینها قلب قرآن هستند، آمدند حصار درست کردند که نه به 《علی》تیر سرایت کند، نه به 《علی》 شمشیر سرایت کند، نه دشمن بتواند سراغ 《علی》بیاید، حصار درست کردند، از قلبِ قرآن حصار ساختند، اینها خودشان قلب قرآنند، یک معنایش این است، لذا همه یک زبان گفتند《إِرحَم غُربَتَنا》 علی جان به بیکسی ما رحم کن، به بی کسی ما رحم کن.
همین طور که بالای اسب بودند، امام حسین علیه السلام آن گوشه ایستاده بودند با چشم یک نگاه ملتمسانه به بابا کردند، در این نگاه سوال و جواب مطرح شد، یعنی ای حصار شکن قلعه وجود، ای حصارشکن قلعه عشق، مگر تو کاری بکنی.
مگر خضر مبارک پی درآید
که این تن ها به آن تنها رساند
لذا امام حسین جلو آمدند، به آقازادهها فرمودند دَعوه(دَعَنهُ) پسرم را رها کنید، پسرم را رها کنید،《لِإنَّهُ مَمْسُوسٌ بِذاتِ الله》《علی》 الان مقام ِلی مَعَ اللهی گرفته است، او ممسوس به ذات الله است، حصار شکافته شد، حالا پسر میخواهد از پدر تشکر کند، آقازاده میخواهد از بابا تشکر کند.
می دانی چه جوری تشکر کرد؟
یک جا وقتی که آقا علی اکبر رفتند به جنگ، آمدند و اظهار عطش کردند، نه اینجا اظهار عطش نیست، آمدند بابا را بغل کردند، جواب امام حسین علیه السلام در مرحله دوم است ها، وقتی بابا را بغل کرد تشکر علی اکبر علیه السلام این است؛ شروع کرد بوسیدن بابا، روی را بوسید و پیشانی تا رسید لب ها را روی لب های بابا گذاشت، زبان را در دهان بابا گذاشت، امام حسین علیه السلام شروع کرد به خنده کردن، اهل حرم اینقدر خوشحال شدند که بابا را از آشفتگی درآورده، آنوقت امام حسین به جوان گفتند پسرم اگر میخواهی بروی حالا برو دیگر، چون در آن زبان گذاشتن در دهان بابا، یک چیزی امام حسین علیه السلام دریافت کرد که فرمود 《علی جان》 حالا دارمت، حالا دارمت.
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه و الاخلاص و الصلوات.
《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》
یاعلی مدد