شرح آیه مبارکه ای از آیاتُ الکرسی(جلسه دوم_۱۳۷۱/۰۲/۱۱)

《بِسم الله الرّحمنِ الرَّحیم، اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمین، الصَّلاهُ وَ السَّلام علی خَیرِ خَلقه مُحَمَّد وَ عَلی آله الطَیبینَ الطّاهرینَ المَعصُومین وَ الْلَعْنُ الدَّائِم عَلَی أعْدَائِهِمْ وَ مُخَالِفِیهِمْ وَ مُعَانِدیهیمْ وَ مُبغِضیهِم وَ مُنْکَری فَضَائِلهمْ وَ مَناقِبِهم مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین.آمینَ یا ربَ العالَمین》.

«أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ»

《ٱللَّهُ وَلِیُّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ یُخۡرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِۖ وَٱلَّذِینَ کَفَرُوٓاْ أَوۡلِیَآؤُهُمُ ٱلطَّـٰغُوتُ یُخۡرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِۗ أُوْلَـٰٓئِکَ أَصۡحَٰبُ ٱلنَّارِۖ هُمۡ فِیهَا خَٰلِدُونَ》(سوره مبارکه بقره/۲۵۷)

 

ولایت به بیانی که جمعه گذشته عنوان کردیم و شروع شد در دو جهت خودش را نشان می دهد؛ به یک اعتباری جهتِ اول ولایتی است که حق جَلَّ و علا آن ولایت را دارد، و از قَبَل مومنین صاحب ولایت است 《ٱللَّهُ وَلِیُّ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ 》.

یک ولایت است که خلق از حق آن ولایت را دارد،

《أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ 》مومن 《ولیُ الله》است و 《الله 》،ولیِ مومن است، هر دو مدرکش در قرآن موجود است، در یک حیثیت قوی باطنی، مومن ولیِ خدا می شود، در این جنبه امامت می‌دود، یعنی امام، ولیُ الله است.

رسالت می‌دود، رسول ولیُ الله است.

در این معنا نبی، نبوت می‌دود، نبی ولیُ الله است، ولایت جزئیه هم در همه اشیاء موجود است، هر شئیی به حَسَبِ ظرفیت وجودی خودش، صاحب یک نوع ولایت جزئیه از حق است.

در انسان خیلی ها متوقف اند، نه این مسئله در عالم سریان و جریان دارد، هستی، هر موجودی، این هر موجودی را شما می‌خواهید به هر معنایی تعمیمش بدهید، چون در موجودات ولایت، ولایتِ جزئیه است به آنها نمی شود گفت ولیُ الله، اولیاءَ الله، به کسی می شود گفت ولیُ الله و به زُمرِه ای می شود خطاب کرد اولیاءَ الله، که این‌ها در ولایت تکوینی و تشریعی هر دو جامعیت داشته باشند، اینها اولیاءَالله هستند و اِلا باران از ناحیه حق ولایت دارد که اراضیِ نبات را اِحیاء کند، ولایت دارد، می‌بارد و ساقه بذر را از زمین بیرون می کشد، و ریشه اش را به دل زمین می دهد، این کار را باران می کند.

باران به ولایتی که حق به او داده، یا به تعبیر دیگر از مظاهر ربوبی حق است، فرق نمی کند یا اسمش را بگذار ولایت جزئیه، [این تکوینی است ها]، این نوع را که داریم ذکر می کنیم ولایت تکوینی است که حق به باران اجازه می دهد به جای خودش، از طرف خودش، به نیرویی که به او می دهد، به قدرتی که به او می دهد به توانایی که به او می دهد، به حبه گندم توان بدهد، نیرو بدهد که ریشه‌اش را درون خاک بدهد، ساقه اش را بالا بدهد و این آب چند دفعه دیگر به او برسد و خوشه گندم را از او به وجود بیاورد، بعد دو مرتبه ولایت را می دهد به یک شئ دیگر، به خورشید می گوید به این گیاه، به این جوانه گندم، به این ساقه گندم، نور بدهد، خشکش کند که اگر خشک نشود و خورشید به آن نزند، یعنی ولایت سراغش نیاید، این ولایت، ولایت تکوینی است، معنای ولایت تکوینی و تشریعی را آن دفعه گفتیم، حالا هم می گوییم، آب نمی آید بالای دانه گندم بنشیند و به خطاب و به لسان فصیح به او بگوید آی دانه گندم باید ریشه ات را به زمین بدهی و ساقه ات را بالا بدهی.

با حرف نیست با نیرو و توانی که به این حبه می دهد این کار را انجام می دهد، این ولایت تکوینی است. ولایت تشریعی این است که 《ولی》از طرف خدا حرف می زند، به من و تو می گوید نماز بخوانید، این ولایت، ولایت تشریعی است، نمی آید روی من و تو کار کند، همین کار را 《ولی》 در تکوین هم می تواند بکند ، تکویناً هم می تواند من و تو را نماز خوان کند، تَطْمِیعاً می تواند من و تو را به هدایت بیاورد، تشریعاً می تواند، تکویناً هم می تواند، ولیِ مطلق آن است که هم صاحب ولایت تکوینی باشد و هم صاحب ولایت تشریعی باشد، قطره باران، آب، نمی آید سراغ حبه گندم و دانه مَزروعه‌ای(کاشته شده) که به شکل بادام یا زردآلو است یا بقیه حبه‌ها با آنها حرف بزند، به سخن آن‌ها را به کار نمی‌آورد، نیرو و توانی که خدا به او داده به آن حَبه منتقل می کند این ولایت تکوینی است، اگر کسی در معرفت، چشمش به ولایت تکوینی و تشریعی باز نشود و از این جزئیات اطلاع حاصل نکند و خبردار نشود به ولایت کلیه و مطلقه راه پیدا نمی‌کند که یک ولیُ اللهی در عالم به نام امیرالمومنین علیه الصلاه و السلام به نام آقا امام حسین علیه السلام، به نام آقا امام حسن علیه السلام و چهارده معصوم علیهم السلام داریم. اینها ولیِ مطلق هستند، اینها هر دو کار را می کنند.

بارانی که قدرت دارد، نیرو دارد، حَبّه بپرورد، این قدرت را باران از این 《ولی》 می گیرد، یعنی اشراف این 《ولی》《بِنَا أَثْمَرَتِ اَلْأَشْجَار》،

《بِنَا تَمطُرُّ السَّحَابِ》،به یمن وجود ماست که درختان میوه می دهند و به یمن وجود ماست که ابرها می‌بارد، به قدرت ماست تا آسمان سر پاست، به قدرت ماست که نهرها جاری است، به قدرت ماست که خدا همه هستی را در حیطه تصرف موجودات قرار داده، این ما هستیم، باران را هم ما نیرو می دهیم، خورشید را هم ما نیرو می دهیم، هوا را هم ما فرستادیم.

آیه قرآن است دیگر؛ سلیمان توانست که باد را به استخدام بکشد، 《غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ 》(سوره مبارکه سباء/۱۲).

که این باد را می‌توانست حکم کند یک ماه برود، بُردِ سلیمان بیشتر از یک ماه نبود، قرآن است دیگر، تا یک ماه می‌توانست به باد بگوید برود، یک ماه دیگر هم برگردد.

اما یک ولیِ مطلقی هست که به باد وجود می دهد و از اول وجودش تا آخر هستی به او می گوید برود، می رود، برگردد، زمان ندارد، مثل خودش که ولایتش بی‌نهایت است، ولایت کلیه و مطلقه است، باد را هم به تصرف کشیدند، آیه قرآن است که سلیمان توانست این کار را بکند، که به باد بگوید یک ماه حرکت کن و یک ماه دو مرتبه برگرد، این ولایت تکوینی را به سلیمان دادند، منطقِ طیر می‌دانست، حیوانات را می‌توانست تحتِ تصرف خودش در بیاورد با اینکه همه حیوانات، پرندگان، مُنقاد او بودند، ولی هدهد شانه از زیر بار خالی کرد، به یک اندازه مخصوصی حیوانات اطاعت سلیمان می‌کردند، هدهد شانه از زیر بار خالی کرد، ولی این‌ چهارده معصوم علیهم السلام این جوری نیستند، هیچ موجودی نمی تواند از حیطه تصرف و قدرت آنها خارج بشود، چه هدهد چه غیر هدهد.

[روایات را برای معنا کردن ولایت تکوینی بیان می کنیم]

گفت که با آقا امام صادق علیه السلام به سفر می‌رفتم

ناگهان در پهنای دشت و بیابان دیدم از دور گرگی دهان باز کرده و به طرف ما حمله می‌کند، دارد می‌آید، من ترسیدم آقا دست من را گرفتند، فرمودند نترس، خوف نداشته باش، همه درندگان و همه پرندگان و همه چرندگان در اختیار ما هستند، نترس.

گرگ آمد، سرش‌را گذاشت روی پاهای امام جعفر صادق علیه السلام یک مقدار مالید و بعد دهانش را جلو آورد و یک چیزی درِ گوش امام جعفر صادق علیه السلام لبانش را تکان داد و حضرت یک دستی به سر و گوشش کشیدند، این راهش را کشید و رفت و دو سه مرتبه هم برگشت و باز دو مرتبه سری به زمین گذاشت. گفت ما می‌لرزیدیم، می‌ترسیدیم، عرض کردم آقاجان گرگ درنده چه جور رام شد؟

فرمودند ماده او وضع حمل داشت، بر او سخت بود، ما از اینجا عبور می‌کردیم نسیم پای ما به مشام او رسید…

آی بشر تویی که شامه نداری، آی بشر تویی که مدعی هستی شیعه ای ولی شامه ات هیچ کار نمی کند، تا بگویند 《علی》 یدالله است دستانت را اینجوری می‌کنی، تا بگویند 《علی》 قدرت الله است…

بشر تویی، درنده بیابان امام شناس است، به قدرت این 《ولی》اقرار می‌کند.

آی بشر تویی که خیلی زشتی پس آوردی، عرض کردم آقاجان اینکه هی می‌رفت و برمی گشت سرش‌‌ را برمی‌گرداند این چه می‌گفت؟

فرمودند این می گفت اینکه آقاجان خاطر جمع باشید من و بچه های من و اولاد من هرچه به دنیا بیاید دیگر به بچه های شما کار نداریم، گوشت آنها به ما حرام است به پاس این مرحمتی که داشتید.

عین این روایت؛

آقا امام باقر یا امام صادق علیهما‌السلام در بیابان رد می‌شدند آهویی آمد باز او‌ هم اظهار نیاز کرد، حضرت دست به سر و صورتش کشیدند، فرمودند این که برو.

چه بود؟ چه می‌خواست؟

این هم ماده اش می خواست وضع حمل کند…

لذا گوشت بچه های زهرا سلام الله علیها بر درندگان بیابان حرام است، شیر و ببر و گرگ و این درنده‌ها، روایت است ها، به بچه‌های فاطمه زهرا سلام الله علیها کار ندارند.

تو بشر چه؟

ببین با سیدها چه کار کردی با شیعه‌ها چه کار کردی.

تو چقدر این گوشت ها را خوردی، قرآن می‌فرماید

《وَلَا یَغۡتَب بَّعۡضُکُم بَعۡضًاۚ أَیُحِبُّ أَحَدُکُمۡ أَن یَأۡکُلَ لَحۡمَ أَخِیهِ مَیۡتࣰا فَکَرِهۡتُمُوهُۚ…》(سوره مبارکه حجرات/۱۲)

آی غیبت نکنید، غیبت مومنین نکنید، غیبت برادران دینیتان‌ را نکنید، اگر غیبت کردید گوشت مرده او را خوردید، این صورت برزخی آن است یعنی وقتی می‌خواهند یک چیزی را از عالم حس یک مقدار ببرند به عالم غیر محسوس که عالم تجرد و تعقل است آن وسط هایش اینجوری می شود، هنوز به آن عالم نرسیده، غیبت کردن گوشت مرده خوردن است، درندگان نمی خورند.

 

تو غیبت بچه‌های فاطمه نمی‌کنی؟ تو بدگویی نمی‌کنی؟ تو از مومنین بد نمی‌گویی؟

تو از شیعیان بد نمی گویی؟

بابا درنده نمی کند، لذا گفته‌اند و فرموده‌اند یکی از علائم رسیدن به مقام ولایت این است که وحوش و درندگان بیابان با کسی که به مقام ولایت برسد دستش از ولایت پُر باشد وحوش و درندگان با او انس می کنند.

ابن فارض هم در تائیه کبری که معروف است به تائیهُ السلوک یا نَظمُ السلوک در آنجا او ادعا می کند می گوید وَبِالوَحشِ اُنسَتی، من به یک جایی رسیدم که وحوش و درندگان با من انس دارند.

راجع به قیس عامری هم دارد این مجنونِ لیلا که او هم به مرتبه ولایت رسیده بود وحوش درندگان با او همگام بودند، در بیابان پهلوی هم می‌خوابیدند، از من و تو فرار می‌کنند، چرا ؟

چون می‌دانند من و تو از آنها درنده‌تریم. چون این را حیوان می داند، حیوان می‌فهمد شعور دارد، درک دارد، اگر احساس امنیت کند یعنی مؤمن‌شناس است، احساس امنیت کند یعنی مؤمن را می‌شناسد، اگر احساس امنیت کند در یک جایی، درنده بیابان می آید با بشر هم کاسه می شود، بغلش می‌خوابد، پهلویش هست، این سیرک بازها برای چه درنده‌ها را رام می‌کنند؟ ندیدید؟ پلنگ چه جوری پایش را برمی‌دارد آن بالا می ایستد، چطور؟ شیر چه کار می کند؟ برای چیست؟ برای اینکه احساس امنیت کرده، احساس کرده که این بشر به این کار ندارد، چنان احساس امنیت کرده که در تماشاچی هم که می آورند به پناه او خودش را مأمون می‌داند، می‌داند این جمعیت تماشا می‌خواهند کارش ندارند، ولایت امیرالمومنین علیه السلام امنیت می آورد، در پناه او هستی، اگر دیدی اطراف پر از دشمن است، پر از درنده خوی است به پناه 《علی》 که باشی هیچ کسی نمی‌تواند به تو گزند بزند، همه خلق تماشاچی اند، یک مربی، یک مربی، یک 《ولی》، یک صاحب اختیار، یک صاحب قدرت، او نفس های درنده را رام کرده است که شکل ببر و شیر و پلنگ و گرگ دارند، خاطرت جمع باشد، فرمودند در آخرالزمان شیعیان ما، دوستان ما آنهایی که دوستان ما هستند، آنهایی که شیعیان ما هستند، آنهایی که قبولشان کردیم، اینها خاطرشان جمع باشد، بلا تا پشت در خانه شان می رود، تا پشت در خانه‌شان، از آستانه خانه شان آن طرفتر سرایت نمی‌کند خاطرشان جمع باشد.

تو امام زمان داری، تو ولی الله داری، ولی الله، 《أَشْهَدُ أَنَّکَ وَلیُّ الله》، بشر تو می آیی کربلا بچه‌های امام حسین علیه السلام را سر می‌بری، شیر بیابانی می آید از این حمایت می کند، موجودات، همه هستی از طرف حق، صاحب ولایت تکوینی اند ولی به جزئییت، هوا ولایت دارد از طرف حق که به من و تو حیات بدهد، استنشاق نکن هوا را…

مگر خدا مُحیِی نیست؟ یکی از اسماء و صفات حق یا مُحیِی و یا مُمیِت است، هُوَالحَی وَ هُوَالمُحیِی، او زنده نگه می‌دارد، اوست؟

تو را درون یک قوطی بکنند در یک محفظه‌ای هوایش را بکِشند می‌میری، مگر خدا نیست چرا مُردی؟

هوا ولایت دارد، پس ولایت را نمی‌توانی ندیده بگیری، ولایت را در اشیاء حق مُحیِی است، زنده کننده است، حق حَی است، ولی به هوا این خاصیت را داده که هوا از طرف منِ حقِ مُحیِی نمایندگی دارد، این ولایت، ولایتِ تکوین است.

با این 《جَعَلْنا》یک کار می‌کند، 《وَإِذۡ قَالَ رَبُّکَ لِلۡمَلَـٰٓئِکَهِ

إِنِّی جَاعِلࣱ فِی ٱلۡأَرۡضِ خَلِیفَهࣰ》(سوره مبارکه بقره/۳۰)،

خلیفه یعنی 《ولی》، جانشین، حق به ملائکه فرمود می‌خواهم روی زمین یک خلیفه، جانشین بگذارم،

《قَالُوٓاْ أَتَجۡعَلُ فِیهَا مَن یُفۡسِدُ فِیهَا وَیَسۡفِکُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحۡنُ نُسَبِّحُ بِحَمۡدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَۖ …》

 

فرشته عشق ندانست که چیست قصه مخوان

بیار باده و بر خاک پای آدم ریز

 

حق فرمود می‌خواهم یک کسی را به نام آدم به نام انسان جانشین خودم قرار بدهم، فرشته دید نداشت، دید نداشت، جنبه منفی را دید.

چه گفت؟

 

《قَالُوٓاْ أَتَجۡعَلُ فِیهَا مَن یُفۡسِدُ فِیهَا وَیَسۡفِکُ ٱلدِّمَآءَ》کسانی را می‌خواهی بیاوری که فساد و خونریزی کنند؟

خلیفه می خواهم قرار بدهم، آقا امیرالمؤمنین هم شمشیر دستش است، آقا امیرالمؤمنین هم تازیانه دستش است، منتها به حق می زند، به حق می زند، اینقدر به حق می‌زند که این را بگوییم که همه انبیاء که چشمشان باز شده به آن طرف که بی‌نهایت است، مقصد بی نهایت است حتی برای انبیاء، حتی برای خاتم انبیاء، مقصد بی‌نهایت است، انبیاء اینقدر در آن صحنه که منتقل شدند فضا باز است، دید بی نهایت است، خاصیت شمشیر امیرالمومنین را دیدند چیست، فهمیدند چگونه است، انبیاء، حتی شیخُ الانبیاء که ابراهیمِ خلیل است می گوید کاشکی یک خراش در گردن ما می‌ دادند، شمشیر می زند، تازیانه می‌زند، کاشکی داغ تازیانه اش به بدنت می ماند و داغ هجرش و فراقش در دلت نمی‌ماند، کاشکی آن داغ در بدنت می‌ماند و داغ فراق و هجرانش در دلت نمی‌ماند، آن داغ بد است، آن داغ ترمیم پیدا نمی‌کند، اینکه داغ محبت است.

این سیاه جُرده همه کار انجام ده، بی بند و بار در کوفه، این سیاه حبشی به قول ماها از لات‌های زمان خودش بود، که هر وقت که ما دیدیم یک کسی در خانه اهل بیت علیهم السلام با دل نشسته اینها از همین طایفه بودند مقدس مآب با امیرالمومنین کار ندارد، این را به تو بگویم مقدس مآب کارش این است که تیر می‌تراشد به ملامت و به جگر دوستان امیرالمومنین علیه السلام می زند، این کارش این است، مقدس‌مآب کارش این است تیر می‌تراشد به ملامت می زند به جگر آنهایی که 《علی》و اهل بیت علیهم السلام را دوست دارند، این مقدس مآب است.

خدا رحمت کند مرحوم حاج سید مهدی قوام این آیه را وقتی می‌خواند《قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ》 ملائکه گفتند ما خودمان مقدس هستیم دیگر، یعنی نتوانست خلافت را درک کند.

لطیفه است نه معنای آیه، یک لطیفه است، مقدس مآبی اگر در مَلَک هم را پیدا کند خلیفه اللهی را نمی‌تواند ببیند، این را هم دارد که خواجه می گوید؛

 

آیین خوبان تندخویییست

 

اگر دیدی یک کسی همیشه بغل باز کرده یک دفعه هم اوقاتش تلخ نشد بدان خیلی حقه باز است، خیلی کلک است، حق در صفاتش هم قابض است و هم باسط، هم حق می‌بندد و هم می‌گشاید، هم مُحیی است و هم ممیت، هم یَرحَم و هم لا یَرحَم، انسان خلیفه الله است در وقتی که هر دو صفت را داشته باشد، اگر کسی دیدیم هی پول خرج می کند، جلوی پول خرج کردن را نمی گیرید بدانید این در زندگی آدم احمقی است، این را نگویید که آدم سخاوتمندیست، اگر اینکه دیدید نه همیشه جلویش را می‌گیرد هیچ‌وقت خرج نمی‌کند این را نگویید آدم مواظب و عاقلی است، آدم بخیلی است، سر جایش باید خرج کند.

حق دارای صفاتیست لذا درباره امیرالمومنین علیه السلام دارد که در او صفات اضداد جمع شده، در امیرالمومنین صفات اضداد جمع شده، ما چون کمال نداریم اگر بخشنده‌ایم دیگر می‌بخشیم، زن و بچه‌مان در خانه نان خشک می‌خورند، شلوار و پیراهن ندارند، چادر ندارند، به زن و بچه نمی رسد می آید خارج از خانه به دیگران می رسد، این احمق است، این نادان است، با زن و بچه تند خویی می‌کند، بد اخلاقی می‌کند، در بازار و کوچه با همه یک جوری رفتار می کند

که وقتی می گویند او، این جوری است مردم باور نمی‌کنند، این ریاکار است، این نادرست است، تشخیص خوب و بد، صفات صحیحه و صفات سَقیمه(غلط، نادرست)کار من و تو نیست، باید یک کسی از عالم نفس گذشته باشد و بتواند یک کسی را تشخیص بدهد آمد خدمت امام صادق علیه الصلاه و السلام گفت آقا پول ندارم همسرم می خواهد زایمان کند، اجاره خانه ام عقب افتاده، بیچاره ام، بدبختم.

فرمودند ندارم.

گفت آقاجان شما آبرو که دارید من دیگر اینقدر قرض کردم که دیگر هیچ کسی به من پول قرض نمی دهد، مرحمت کنید.

فرمودند ندارم. او همانجا نشست.

یک کسی از راه رسید گفت آقا جان وضعم خوب نیست دیگر شرح نداد، حضرت به غلام فرمودند برو آن بَدره زَر را بده.

این چشمانش باز ماند گفت دو ساعت است، سه ساعت است، پنج ساعت است از صبح نشستم داد می زنم به من بدهید، نمی دهید، این از راه رسید به او دادید.

فرمودند اینکه هر کار ما بخواهیم بکنیم همان درست است، اینجا یک روایت توضیح می‌دهد، دنباله دارد، فرمودند اگر به او نمی‌دادیم این به کلی اعتقادش سلب می شد، به او دادیم که این اعتقادش بماند ولی به تو هر چه ندهیم تکان نمی خوری.

دید اول من و تو چه جوری میبینیم؟

می گوییم به آن که نداده حضرت اعتنا به او نداشته، نه حضرت اینقدر دوستش داشت که همین یک ساعت بیشتر نشستن، دو ساعت نشستن بغل دست نشستن، هی بگوید آقا کمک کنید، این در بغل امام صادق علیه السلام است، به آن کسی که مرحمت نمی‌کند، سفره اش را پر نمی‌کند، به آن که هی می گوید آقا بدهید و خبری نیست، بداند این در دلِ 《ولی》 نشسته.

بعد هم با مظلومیت می گوید و امامش را به گریه می آورد به طوری که می گوید من قابل نبودم، من لایق نبودم، من ارزش ندارم.

می دانی امام صادق گریه می کند، تو را در بغل گرفته، اینجوری حرف می زنی؟

چقدر ادب داری تو شیعه، چقدر تو خوبی، گرفت و رفت دیگر تا آخر عمرش هم دو مرتبه نیامد در خانه امام صادق علیه السلام را بزند، ولی تو را دوست دارم که همیشه در این خانه را بزنی و جوابت را ندهم.

ولیِ مطلق است، لذا تمام آن‌هایی که دچار محبت هستند، همه ناکام هستند.

این را می گوییم و رد شویم؛

هر کسی هر که را دوست دارد نمی‌گذارند به وصال محبوب برسد، چون این را برای خودشان می‌خواهند، می گویند دوستی ات را باید صرف ما کنی. می‌سوزاننت، آتیشت می‌زنند، تو مال ما هستی و ما مال تو هستیم و ما از آنِ تو هستیم، کدامش بهتر است؟ اینکه بگیری و بروی یا جواب ندهند و بمانی، کدام بهتر است؟

همین امروز معامله را تمام کن، کدام را می خواهی؟ درِ این خانه را بزنی و بمانی و آنها با ذات بغلت کنند این بهتر است یا بگیری و بروی بی‌خبر؟

مناسب است با شهادت امام صادق علیه الصلاه و السلام این روایت را عرض کنیم که اینها با دوستانشان جور دیگر رفتار می‌کنند، معیار و مقیاس آن جوری نیست که من و تو قرار دادیم، معیار و مقیاس آنها مثل خودشان است، همین جور که خودشان شناخته نمی شوند معیارها و مقیاس های تشخیصی آن‌ها هم شناخته نمی شود.

یک مرد خراسانی آمده بود خدمت امام صادق علیه الصلاه و السلام، عرض کرد که آقاجان تا کی نشستید و قیام نمی کنید این منصب و حکومت، حقِ مسلم شماست، بلند شوید و قیام کنید، ما در خراسان که برگشتیم اطراف خراسان صد و بیست هزار شمشیرزن من آنجا سراغ دارم که اینها آنجا آماده اند شما اشاره کنید اینها بلند شوند و قیام کنند و اوامر شما را انجام بدهند، این حکومتی که باید نصیب شما بشود غصب کردند.

حضرت به با بی اعتنایی گوش دادند، باز هی ادامه داد حضرت به او فرمودند خودت چه؟

گفت خودِ من که تا قبل از همه آنها آمدم جانم به فدای شما، شاهرگم را برای شما می زنم، چه کار می کنم، چه کار می کنم.

حضرت کنیزشان را صدا زدند فرمودند این که این تنور را آتش کن.

مرد خراسانی خوشحال شد که نان گرم سر ظهر حضرت مهمانش کرده، عرض کرد نه ما با نان خشک هم می سازیم و اینها زحمت نکشید.

حضرت باز یک نگاهی به او کردند به کنیز فرمودند آتشش را بیشتر کن.

کنیز آمد گفت بدنه تنور سفید شده، یعنی خیلی داغ است.

آقا امام صادق علیه السلام به او فرمودند بلند بشو و برو در تنور بنشین[ بله از این مسائل هم در دستگاه آنها هست] این مرد این طرف و آن طرفش را یکی دو مرتبه نگاه کرد، فرمودند آقای خراسانی با شما هستم به کجا نگاه می کنی؟

بلند بشو در تنور برو.

مرد یک خنده‌ای کرد، خنده‌هایی که معنا ندارد، مفهوم ندارد و‌ گفت از شما بعید است یابن رسول الله از این شوخی ها بفرمایید.

فرمودند نه قطعاً من به تو امر می کنم مگر من امام تو نیستم؟ چرا.

اطاعت امر من واجب نیست؟

چرا آقا جان امام من هستید، اطاعت امرتان هم واجب است ولی در تنور یعنی چه؟

فرمودند خب برو در تنور، من به تو امر می کنم.

گفت آقا جان این جور شوخی ها نکنید و این جور حرفها نزنید و رنگش پرید و تکان خورد.

در این هنگام جوانی بر امام صادق علیه السلام وارد شد، دوتا نعالش را، کفش‌های آن وقت نعال بوده یعنی اینکه یک چرم ضربدری جلو پا داشته یا اینکه یک لیف خرما که لای انگشت بزرگ قرار می‌گرفته از بالا دو مرتبه یک ریسمانِ لیف و خرمای افقی، آن عمودی بوده که لای انگشت می‌رفته و افقی این طرف و آن طرف کف کفش را به پا متصل می‌کرد، این کفششان بود.

این جوانمرد، [ اینقدر خوشنام ها در شهر هستند که آن بالا اینها را قبول ندارند، اینقدر بدنام در شهر هست که این‌ها سرشان روی دلِ امیرالمومنین علیه السلام است]

هارون مَکی از بدنام‌ های شهر بود، جزء قداره بندها و چاقوکش‌های شهر و آن هم رسمشان این بود [مثلاً یک وقتی من یادم است که مثلاً اینهایی که جاهل بودند کت هایشان را روی شانه‌شان می انداختتد، کفش پاشنه خوابیده که بتوانند اگر یک وقتی پیش آمدی می شود دیگر کت در آوردن معطلی دارد، برای اینکه زود بتواند بجنبد، کفشش هم دربیاورد معطلی دارد این می انداخت جلو و پای برهنه بتواند جَست و خیز کند] آن وقت هم بابا شَمل ها نعال هایشان را پا نمی‌کردند که نتوانند کاری انجام بدهند، نعال هایشان را گره میزدند بندش را اینجوری روی دستشان قرار می دادند. بر امام صادق علیه السلام وارد شد، تو چه، تو پذیرا هستی یک سلام علیک بکنی با یک کسی که این مرد باشد؟

وقتی وارد شد حضرت فرمودند هارون کجا بودی من دلم برای تو تنگ می شود، چرا در دیدارت فاصله می اندازی، من مشتاقم تو را همیشه زیارت کنم.

عرض کرد آقا جان همیشه من در حضورم چه اینجا باشم چه نباشم.

فرمودند راست می‌گویی، تو همین‌ جوری هستی. فرمودند هارون برو در تنور بنشین.

دوید با یک جست و خیزی در تنور پرید.

حضرت به کنیز گفتند سر تنور را سینی بگذار.

رنگ مرد خراسانی پرید حضرت فرمودند اینکه آنجا گندم ها کیلو چند است؟ جو چه جوری است؟ امسال سر درختی ها چه جوری بود؟

یعنی بابا تو اهل خوردن و پوشیدن و مِلک و منالی.

《خَلَقَ اللهُ للحروبِ رجالًا ورجالًا لِقَصْعَهٍ وثَریدِی》 خدا برای جنگ و کارزار و میدان مردهای خاصی را آفریده، بعضی ها هم اهل لقمه‌ هستند، بعضی ها هم پهلوان بودند، مثل داداش اکبر ما پهلوان بود که واقعا خوب پهلوانی بود منتها حق همه پهلوان ها، مردها، همه ضایع شده، آنهایی هم که در طریق دین و دیانت و تقوا و رستگاری هستند قاعده اش این است که خلق آنها را نشناسند،《خَلَقَ اللهُ للحروبِ رجالًا ورجالًا لِقَصْعَهٍ وثَریدِی》.

هارون مکی در تنور و درِ تنور را گذاشتند، آقا با مرد خراسانی گندم کیلو چند است؟ سرد درختی ها چه بود؟ رنگش هم پریده، دارد می لرزد.

فرمودند آرام باش تو که در آتش ننشستی.

گفت آقاجان چه به سر او آمد؟

فرمودند بلند شو برویم تا ببینیم به سر او چه آمد، سینی بر سر تنور را برداشتند، دیدند هارون مکی با دستاهایش آتش ها را آورده من را به امر مولایم جعفرصادق بسوزان، چرا آتش کار نمی کند؟

حضرت فرمودند هارون بیرون بیا نه آتش دنیا تو را می‌سوزاند و نه آخرت، چون تو به آتش عشق ما سوختی، چون تو به آتش عشق ما سوختی، بعد فرمودند آقای خراسانی از این نمونه چند تا سراغ دارید؟

گفت در دنیا هیچ کسی مثلش نیست.

فرمودند هر وقت مثل این ها پیدا کردی بیا به من بگو تا بلند شویم کارمان را انجام بدهیم.

سیاه حبشی، این بدنام است ها، در شهر کوفه معروف است که این دله دزدی می‌کند، انواع و اقسام دارد دزدی ها، یک نوعش هم مثلا دله دزدی است، آوردنش پیش آقا امیرالمومنین علیه السلام که این سیاه پابرهنه لات معروف کوفه، حبشی، دزدی کرده.

حضرت فرمودند دزدی کردی؟

گفت بله آقا ما دزدی کردیم.

فرمودند عقلت سالم است؟

گفت آقاجان کسی جز من در این شهر عاقل نیست. فرمودند علامتش چیست؟

که تو بیایی، آی بی سر و پا، آی مُهرِ باطل خورده، در این شهر جز تو کسی عاقل نیست؟

گفت بله آقا چون کسی به قدر من تو را دوست ندارد. فرمودند این حرف ها را کنار بگذار، ولی به صورتش خندیدند. اقرار می‌کنی؟ اعتراف می‌کنی؟

بله من دزدی کردم.

جرم دزدی می‌دانی چیست؟

بله دستش را قطع می کنند، برای همین آمدم.

شاهد مهیا شد، حضرت فرمودند که دستش را قطع کن.

گفت نه آقا می شود گدایی کنم؟

فرمودند بگو.

عرض کرد دستم را خودت قطع کن.

حضرت فرمودند باشد، دست را گذاشت و حضرت قطع کردند. در قطع دست برای دزدی چهار انگشت را باید قطع کرد، چون محل سجده باید باقی بماند، غیر شیعه از مچ قطع می‌کنند.

یک مباحثه‌ای هم امام علیه الصلاه و السلام در این مسئله کردند که از چهار انگشت باید قطع بشود، کف دست چون سجده گاه است باید برای خدا بماند.

قطع کردند.

یک نگاهی به امیرالمومنین کرد گفت دیدی آقاجان با خوبی نتوانستم طرفت بیایم، اینقدر زشتی و بدی از من آمد که آخرش تو دست من را قطع کردی، انگشت ها را جمع کرد در کوفه، در کوچه ها راه افتاد، آی مردم چه کسی مثل من است که به این سعادت رسیده باشد که 《علی》 دستش را قطع کرده باشد؟

منم که 《علی》 دستم را قطع کرده.

کیست در عالم؟

 

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

 

اِبن اَبی دَرْداء از مخالفین ولایت امیرالمومنین است، گفت آی سیاه بی‌معرفت 《علی》 دستت را قطع کرده در کوچه مدحش می‌کنی؟

از وجوه موثقه زد‌ توی صورت ابن ابی درداء که به سر زمین خورد، گفت ای کور باطن نادان تو می دانی 《علی》 به من چه داده؟

من با این کار به《علی》 متصل شدم.

آمدند برای آقا امیرالمومنین علیه السلام خبر آوردند که این نه می گوید آخ دردم آمد، نه داد می‌زند، در کوچه‌ها دارد مدح شما را می کند.

فرمودند بیاوریدش.

آوردند، نگاه کرد گفت به خودت قسم باز دزدی می کنم که دست دیگرم را هم قطع کنی.

در نُسک و در مرام و در ایده تقدس مآبی اینها نیست، اینها منطق محبت است، هرکه هم تقلید کند در این کار پس گردنی می خورد ها، پس گردنی که می خورد هیچ دیگر این به ولایت راه ندارد، این در عالم مال یکی است، مال کسانی است که به این مقام رسیدند.

 

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

 

این ولایت تکوینیه است، آقا امیرالمومنین علیه السلام دو رکعت نماز خواندند، آب دهان مبارک را روی دستش مالیدند و دستها را گذاشتند، آن وقت قسم دادند، آقا امام حسن و امام حسین علیهما السلام نگاه می‌کردند.

دیدید گاهی بابا مورد مرحمت و لطف و عنایت یک کسی قرار می گیرد بچه ها که کنار نشستند چقدر لذت می برند؟

آقا امام حسن و امام حسین علیه السلام لذت می‌بردند این سیاه را نگاه می‌کردند.

خدا را سوگند دادند، خدایا به حق حسن و حسین دست این را سالم برگردان به خودش، دست چسبید و بلند شد.

فرمودند دیگر تو دزدی نمی کنی، تو دیگر با ما هستی. گفت حالا که با شما هستم دیگر رها کردم.

آقا امام صادق علیه الصلاه و السلام دستور دادند بچه ها همه بیایند، آمدند، فامیل بیایند، آمدند، عمو زادگان بیایند، آمدند، دستور دادند، امر کردند، شیعیان، مخلصین، شاگردها، چهارصدنفر اقلاً بیایند، رُوات آمدند، آخرین کلام امام صادق تو این است، اهل محبت اهل ولایت، شیعه اثنی عشری، آن کسی که دم از حقیقت می‌زنی، آن کسی که دنبال سلوکی، آن کسی که کار داری با امامت، آن کسی که می‌خواهی با امام صادق و معرفت ولی آشنا بشوی، فرمودند دم آخر بچه‌های من، عموزادگان من، دوستان من، یاران من، اصحاب من، همه شما گوش بدهید،《لَن تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلَاه》 شفاعت ما نمی رسد به آن کسی که نماز را سبک بشمارد، این دستور است، این تشیع است، این ولایت است.

گفت وارد شدم بر امام صادق علیه السلام در همان هنگام [شرح حال حضرت را که نوشتن اینجوری گفتند که حضرت یک مقداری سَمین(چاق) بودند چون جدشان امیرالمومنین یک مقداری لَحیم و سَمین بودند، بدن چاق بود] گفت وقتی که در آن کسالت رفتم خدمت حضرت دیدم فقط این سرِ استخوانی حضرت باقی است، نتوانستم تحمل بیاورم، تاب دیدار نداشتم، خودم را روی پاهای حضرت، روی زانوهای حضرت انداختم.

 

گفتم آقاجان این چه حالی است که در شما می بینم؟

فرمودند ملاقات خدا نزدیک است، می‌خواهم خدا را با بدن نحیف ملاقات کنم.

یکی دیگر هم کربلا آمد او کشته خودش را نشناخت، آمد سراغ بدن برادر، در گودی قتلگاه، مشخصات همیشه یا به لباس است، یا به سر است، وقتی بی بی زینب سلام الله علیها آمد که برادر را بیابد، دید برادر لباس در تن ندارد، سر بر بدن ندارد، رگ‌های خشکیده را شروع کرد ببوسیدن، و به آن قدرت ولایتی که به او موهبت شده شناخت، بغل گرفت برادر را چنان بغل گرفت که هرچه خواستند جدا کنند نتوانستند، آخر کار از تازیانه و کعب نی استفاده کردند.

 

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»

دعاهایی که میفرمایند به اجابت مقرون،رحمه الله من قراء فاتحه و الاخلاص و الصلوات.

《اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

یاعلی مدد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *